تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

با فرا رسيدن تعطيلات،‌ حوصله بچه ها بيشتر از هر زماني كمتر ميشود و به دنبال راهي براي پركردن اوقات فراغت هستند. اميرپارسا زودتر از چيزي كه فكر ميكرديم به اين مرحله رسيد و در جواب چه كنم چه كنم او پيشنهاد دادم شروع كند به خاطره نويسي كه البته از اين ايده استقبال كرد. هر شب هم يكي از حكايات قديمي ايراني را قبل از خواب برايش ميخوانم تا كم كم آماده شنيدن داستانهاي جدي تر شود.

نمونه هايي از ميان نوشته هاي خود  اميرپارسا . اگرچه ممكن است از لحاظ نگارشي مشكل داشته باشد ولي بخاطر اينكه خودش نوشته  به نظر من خيلي ارزش دارد.  ضمن اينكه اين آقا پسر نه در گفتار بلكه در نوشتار هم اهل طنز است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:50 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

امیرپارسا شنبه با دادن امتحان ریاضی کلاس اول را پشت سر گذاشت. البته شوق و ذوف زیادی که برای تمام شدن امتحاناتش و شروع تعطیلی داشت بیشتر به خاطر وعده ای بود که برای  ثبت نامش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان محل داده بودیم. در همان روز اول که  کارت عضویتش صادر شد یک کتاب داستان -شعر و یک  کتاب  "چراهای شگفت انگیز ارتباطات" از گروه سنی ج به امانت گرفت و بعد با آب و تاب از فضای آنجا، کتابها و همچنین برنامه های دیگری که قرار است داشته باشند (عروسک گردانی) تعریف کرد.

 به یاد دوران خودمون و کانون پرورش در پارک نزدیک پل فلزی اصفهان افتادم. چه ذوقی داشتیم برای خوندن کتابها...  واقعاً یکی از بهترین شیوه پر کردن اوقات فراغت بچه ها در تابستان استفاده از کانون است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 6:14 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

امروز جشن پایان الفبای مدرسه امیرپارسا را زودتر از آخرین امتحاناتشون گرفتن. صحنه های جالبی را در فیلمی که برای تکثیر آورده بودند دیدم:  قرار بوده یکی فیلم بگیرد و آن را تکثیر کند اما هرکسی دستش یک دوربین بود، قرار بود به بچه ها هدایا و لوح مخصوصشان را در محل نمازخانه بدهند که بعد از مدت کمی نفس کشیدن طاقت فرسا میشود و همه مجبور میشوند محل مراسم را ترک کنند و هدایا و ناهار ویژه این روز را در کلاسهایشان دریافت کنند، حضور بعضی مادرها بسیار پررنگ تر از بچه های معصوم بود، و ....

نکته های در این جشن  نشون میده واقعاً نظم ایرانی را چگونه نسل به نسل منتقل میکنیم. لوح این بچه ها بسیار پاک است و میتوان همه چیز را از نو نوشت. خلاصه پدر مادرها مقصرین اصلی هستند که کودکان خود را که والدین فردا هستند را اینچنین تمرین بی نظمی میدهند.

مترو سوار شدن ، مراسم اختتامیه لیگ برتر در ورزشگاه آزادی و ... مثالهایی است که همه و همه میتواند از همین مقطع بازسازی شود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

بعد از شش ماه از فوت عمو يحيي  شب گذشته خبر فوت عزيزي ديگر ، عمومحمدجواد را به ما دادند. واقعا نميشد باور کرد. يادگاري ديگر كه بوي پدر را ميداد از بين ما رفت.. بسيار متاثر شديم.  اميرپارسا درگير امتحانات ترم دوم يا نهايي سال اول دبستان است و ما براي رفتن به اصفهان به مشكل برخورده ايم. اميرپارسا اصرار دارد كه اين موضوع مهمتر از امتحاناتش است و بايد همراه من به اصفهان بيايد.

ياد ايام عيد امسال افتادم كه چگونه عموي من، با يك بازي ساده و برهم زدن خاص دستهايش، صدرا را به خنده هاي طولاني واداشته بود...  

انا لله و انا الیه راجعون 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا 

اميرپارسا در رياضي با علامت مساوي كمي مشكل داشت فكر ميكرد كه اين بايد مثل جمع و تفريق اعداد را تغييري بدهد. مشكل اصلي اش در صفحه اي بود كه سكه هاي ۱ ريالي و ۲ ريالي و ۵ ريالي را باهم جمع  و يا از هم تفريق ميكردند و بعد با مساوي آن را نشان ميدادند. براي اينكه اين مطلب را ياد بگيره سراغ سكه ها رفتم اما يادم افتاد كمترين سكه ما ۵۰ ريالي و ۱۰۰ ريالي است كه آن هم به ندرت پيدا ميشه. پس از كلكسيون سكه،‌  ۵ ريالي و ۱ ريالي و ۲ ريالي هايي كه روزگاري چقدر با ارزش بودند را بيرون آوردم و با آنها شبيه سازي كردم كه البته خيلي هم موثر بود. احساس خوبي نيست كه ببيني پول مملكتت اينقدر بي ارزش شده در حاليكه در كتابهاي درسي همچنان از اون سكه هايي كه ديگر نه وجود خارجي دارند و نه صد برابر آن هم ارزشي دارد استفاده ميكنند. تدريس غير واقعي تر از اين ميشود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

دو عکس ماندگار و تاریخی از حدود ۵سال پیش و همینطور بیش از سه دهه قبل

 در یادداشت تیر ۱۳۸۳ همین وبلاگ...

اینجا

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

امیرپارسای ما که در آستانه نوروز ۱۳۸۷ تولد خود را جشن گرفت، سخت در تدارک وسایل سفره هفت سین است. سبزه را که خود سبز کرد، تخم مرغها را خودش رنگ کرد که البته نسبت به سال گذشته سلیقه بیشتری به خرج داده بود (حاصل کار  امیرپارسا را اینجا ببینید!)، خرید شمع و ماهی و خلاصه تمامی ملزومات سفره هفت سین را هم خودش مدیریت کرد. تا الان هم که بیداره و نگرانه که صبح خواب نماند. البته در کنار این شادی و هیجان رسیدن سال نو، نگرانی و دغدغه بزرگ دیگری هم دارد، اینکه نکند ماهی قرمزش پس از بازگشت از سفر به اصفهان بمیرد و سر این مساله چه اشکی که نریخته است. نهایتا قرار شد ماهی اش را هم با خود همراه ببرد .... دنیای بچه ها دنیای بسیار شیرینی است، غصه های آنها هم برای خودشان بزرگترین غم دنیا است.

سال نو را به تمامی خانواده های ایرانی بالاخص دوستان این وبلاگ

در سراسر دنیا صمیمانه تبریک میگویم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

بخاطر مقارن شدن ۱۷ اسفند با ۲۸ صفر،تولد اميرپارسا همراه با تولد صدرا و پسرعمويش كه همزمان با صدرا به دنيا آمده بود در ۱۹ اسفند جشن گرفته شد. اميرپارسا وارد اولين روز هفت سالگي خود شد و با چند حرف الفباي ديگر كه در كلاس اول يادگيرد ،‌ميتواند كاملاً‌بخواند و بنويسد 

  

http://tinypic.com/flek.php?f=22nqxv&s=2

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

به دلیل گرفتاریهای کاری و غیر کاری من و صدالبته حضور پررنگ صدرا که دیگه از نوزادی درآمده و شیطنت هاش آغاز شده، نسبت به ماههای قبل وقت کمتری را به امیرپارسا اختصاص میدهیم. خوشبختانه مدرسه رفتن و درگیر تکالیف شدن، تا حد زیادی از تقاضاهای ایشون برای سرگرمی و تفریح و بازی های قبلی با ما کم کرده،  البته درک خودش از شرایط جدید در این رابطه خیلی موثر بوده است. اما تنها روزی را که نمیتونه در مقابلش مقاومت کنه روزهای جمعه است: امیرپارسا  از همون پنجشنبه در مورد برنامه فردا میپرسه و نگرانه که یکوقت برنامه ای برای بیرون نداشته باشیم. جمعه که میرسه با نگرانی دنبال اینه که اعلام بشه "بزنیم بیرون" البته قبلا از فرصت تعطیلات برای رفتن به اصفهان و مسافرتهای بیرون شهر ما را بسیج میکرد. بعد که برنامه مسافرت قطع شد از اهرم استخر (بخاطر اجبار پزشکی من به راه رفتن در آب) استفاده میکرد، بعد که گازهای استخرها به خاطر برف و سرمای شدید و افت فشار گاز قطع شد و تداوم این برنامه به هم ریخت، به رفتن خانه پدربزرگ رضایت داد و اگر این هم امکان نداشته باشه، بردن ماشین به کارواش یا حتی یک دور کوتاه در شهر او را از این حالت استیصال روز جمعه در می آورد. این روحیه که مقارن با روز  عزیز شده را نباید با خودخواهی های خود تبدیل به کسل بار ترین روز برای بچه ها کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

امیرپارسا کم کم داره باسواد میشه! در شب یلدا کلمه انار را بر روی یک کاغذ نوشت و بر روی کاسه انار چسباند. حالا هم که در هنگامی که در خیابانها هستیم سعی میکنه که کلمات را بخواند: از جنت آباد، آبادش را و سمت راست تابلوی از سمت راست حرکت کنید را میخواند کلمات دیگر را هم سعی میکند با اینکه بلد نیست بخواند. در خانه هم که بعضی وقتها که به قول خودش حال و هوای کتاب خواندن به سرش میزنه میره یک کتاب میاره تابخواند.

اولین بار که این کار را میخواست بکنه رفت و کتاب استراتژی در جهان معاصر را آورد و از صفحه پیشگفتار شروع کرد به فهم کلمات و خواندن آن! البته راهنمایی کردم تا  از این به بعد کتاب مناسب خواندن را بردارد.

امیرپارسا گرایش غریبی به قصه های کهن و ریشه های ضرب المثلها دارد برای همین از میان اینهمه کتاب، سری کتابهای "قصه ما مثل شد" را برای این کار انتخاب کرده و البته هر شب  یکی از داستانهایی را که امیرپارسا میتونه اسمش را از فهرستش بخونه را به من میده تا آن را بخونم. 

با توجه به اتأثیر شگرف خواندن قصه های ادبیات کهن خودمان که اثرش را در نوع حرف زدن و تعداد کلماتی که امیرپارسا الان در گفتارش به کار میگیرد، تصمیم گرفتم دوباره روند قصه خوانی را همیشه و هر شب  از پی گیرم. اینبار در کنار امیرپارسا، کوچولوی دیگری است که آماده است گوش و ذهنش با واژه های زیبای زبان فارسی آشنا شود.

عاملی، قصه گوی دوست داشتنی دوران کودکی و نوجوانی ما با آن لحن جاودانه اش به دیار باقی شتافت. مطمئنا سهم او در گرایش نسلهای ایرانی به فرهنگ و ادبیات غنی فارسی بسیار زیاد است. امیدوارم از نسل جوان ایرانی، کسانی باشند که بتوانند ادامه دهنده راهش باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

نقاشی: موضوع جنگ ایران و عراق

به مناسبت هفته بسیج، در مدارس مسابقه ای به نام طوبی برگزار میشود. موضوع نقاشی جنگ و دفاع مقدس بود. امیرپارسا هم که در نقاشی صحنه های جنگ سابقه ای زیاد دارد این نقاشی را کشید. بسیجی آرپی جی زن ، تیربارچی و یا کامیون "ریو" که از جلو آن را کشیده به شکلی است که خود من هم باورم نمیشه یک بچه شش ساله نقاش آن باشد چه برسد به دیگران. امیدوارم امیرپارسا استعداد خوب نقاشی خود را به صحنه های جنگ و یا تصادف ماشین محدود نکند. 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

عمو یحیی و امیرپارسا در روز چهارم فروردین نوروز 1386 

آخرین عکس امیرپارسا با عموی بابا در نوروز ۸۶

خبر بسیار کوتاه و مصیبت بار بود. "عمو فوت کرد" نمیشد باور کرد. پس از یکدوره بستری در ICU هفته گذشته مرخص شدند و به منزل بازگشتند. آماده میشدیم در اولین فرصت به عیادتشان برویم که ناگهان همین امشب  این خبر را شنیدیم. امیرپارسا علاقه وافری به عمو یحیی داشت و هر بار که به اصفهان میرفتیم یکی از جاهایی بود که با علاقه می آمد و همیشه در بغلش جای میگرفت و از شوخیهای او از ته دل میخندید. حالا عموی بزرگوار ما هم از میان ما پر کشید و بار غم از دست دادن بزرگان فامیل بیش از پیش بر دوشمان سنگینی میکند.  

      انا لله و انا الیه راجعون    

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

عادل و اميرپارسا. عكس: هملت هفته گذشته به ديدن يك دوست كه خداوند به تازگي به آنها فرزندي عطا كرده است، رفتيم. از غرب تاشرق تهران را سير كرديم تا به آدرسي كه گفته بودند رسيديم. زنگ پلاك ۲۸ را زديم و در باز شد. وارد حياط كه شديم كسي نيامد. اميرپارسا قصد بالارفتن از پله ها را داشت كه احساس كردم اشتباه آمده ايم پس سريع سرم را زير انداختم و همچنانكه با موبايل ور ميرفتم دستور برگشت دادم ادر اين زمان تازه صاحبخانه هم كه شايد نميدانست چه بگويد به حرف آمد و از همان پشت پنجره گفت اشتباه آمده ايد. بله پلاك ۲۸ بود اما كوچه قرينه آن!!

بهرحال پس از يافتن دوستان جديد، ساعاتي خوش و خاطره انگيزي رقم خورد در اين ميان اميرپارسا هم عادل كوچولو را از نزديك ديد و بغل كرد و عكسي به يادگار گرفت. با توجه به علاقه اميرپارسا، باباي عادل به كوچولوي ما چند سي دي از ماجراهاي تن تن به زبان انگليسي داد كه خيلي ذوق كرد و تا حالا چند بار نشسته و آنها را تماشا كرده است.


از ۱۳آبان اميرپارسا اولين حرف الفبا را ياد خواهد گرفت. اميدوارم كه تا آن زمان كاملاً بهبود يابد: پس از شروع سرماخوردگي در خانه ما ۱۰ روز پيش،‌  يكي يكي به آن دچارشديم. از سه روز پيش اميرپارسا مبتلا شده و از ديروز هم صدرا، كه رفتن به دكتر و  گرفتن دارو و قرص و شربت از تبعات آن است.  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

عید فطر برای اولین بار متوجه شدیم فرزند مدرسه ای داشتن یعنی چه . قبلاً هر زمان که اراده میکردیم راهی اصفهان میشدیم اما از این پس این آزادی عمل از ما سلب شد.  

ظاهراً امیرپارسا بخاطر دو هفته تعطیلی مدرسه اش که ناشی از بازسازی بود خیلی از همکلاسی های خودش عقب تر است. پرنیان کوچولوی قشنگ ما هم که در اصفهان کلاس اول است حالا به لوحه س و و رسیده اند اما امیرپارسا مشغول لوح ا ا ا ا ا  است!!!

البته عكس اين يادداشت بنا به مشكلاتي كه تايني پيكچر داره مدتی حذف شده  بود که با انتخاب آدرس جدید امیدوارم این موضوع حل بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

دبستان در حال تکمیل و بازسازی . مدرسه زیبا و بزرگیست

   بالاخره انتظار اميرپارسا به سر آمد و براي اولين بار وارد مدرسه شد تا جشن شكوفه ها و كلاس اوليها را شاهد باشد. اين ورود با ورود بسياري از كلاس اوليها به مدرسه فرقهاي اساسي داشت از جمله اينكه:

   - روز جشن شكوفه هاي دبستان دولتی شهيد سيد كاظم موسوي بر خلاف مدارس ديگر كه در روز ۳۱شهريور بود، در هواي كاملاً پائيزي و خنك روز شنبه ۷/۷/۱۳۸۶ و در ميان صداي دستگاه سنگ بري كارگراني كه مشغول سنگ كاري پله هاي دبستان بودند  برگزار شد كه البته بعد از كلاس بندي اوليه، پس از دو ساعت همگي بچه ها از اول تا پنجم ابتدايي به مدت يكهفته ديگر تعطيل شدند. قرار شد جشن شكوفه هاي اصلي هفته ديگر(۱۴/۷/۸۶) و با پايان گرفتن كار بازسازي كامل مدرسه انجام شود.

   - اميرپارسا بدون طي كردن پيش دبستاني وارد مدرسه ميشد بنابراين ذهنيت او از دبستان و مدرسه و معلم با بقيه كه يكسال تحصيلي را به عنوان پيش دبستاني در مدرسه گذرانده و با محيط آشنا شده بودند كاملاً تفاوت داشت و همين موضوع هيجان و شادي او را براي تجربه اين روز بيشتر كرده بود. (داستان امتناع قاطع  ايشون از رفتن به پيش دبستاني در سال گذشته هم حكايت جالبي دارد).

 

    بهرحال بعد از كلاس بندي، و استقبال والدين از بچه ها، از اميرپارسا پرسيدم راستي اسم خانوم معلمت چيه و اون هم كه اسم يادش رفته بود گفت صبر كن برم خانوم را پيدا بكنم و دويد سمت چند خانم معلم كه داشتند با چندتا از مادرا صحبت ميكردن. خانم معلمش را شناخت و رفت پيشش و با همون لحن كودكانه جالبش كه ش را يكمي شبيه س ميگه گفت "خانوم من اسم سما را فراموس كردم ميسه اسمتون را به من بگين؟" معلمش هم كه از اين برخورد و نوع صحبت خنده اش گرفته بود گفت من مهدوي هستم. من هم اسم شما را فراموش كردم ميشه به من بگي؟ كه اميرپارسا هم خودش را معرفي كرد. از اينكه معلم خوبي دارد خيلي خوشحالم. راستش بخاطر اينكه از نظر سني از همه همكلاسيهاش كوچكتره و داراي روحيه بسيار لطيفي است ، بسيار كنجكاو و البته نگران از نوع  ارتباط برقرار كردنش بودم.خوشبختانه در همان صف كلاس كه ايستاده بود صحبت رسا و مهربانانه اش با ديگران را چه در جواب دادن چه به قول معروف در سر صحبت باز كردن را ديدم و خيالم راحت شد.

   در اين دو ساعت اميرپارسا به سرعت دوستاني پيدا كرد، يكي از اونها به نام شايان كه در كلاس با او دوست شد و ديگري به نام سروش كه پس از كلاس بندي به يكباره او و مادرش را در ميان جمعيت شناختيم. سروش عزيز كسي نيست جز فرزند مرحوم مازيار منصوري كه پس از آمدن آنهابه تهران در سال 1384، قرار بود بواسطه اينكه در محل ما سكونت مي يابند، هردو با همديگر به مهد كودك بروند و همبازيهاي خوبي براي يكديگر باشند، اما دريغ كه اجل مهلت نداد و و او هرگز نتوانست در منزلي كه مهيا كرده بود مستقر شود. حالا بعد از دو سال، ديدن دوباره يادگار او هم باعث خوشحالي ما شد و هم دلهايمان را مالامال از اندوه جاي خالي او كرد. دومین سالگرد درگذشتش یعنی ۱۲ مهر نزدیک است. روحش شاد.

    خوب براي اينكه فضا عوض شه بگم كه:  بعد از برگشت به منزل گفت همون دوستش كه اسمش شايان است چند بار سعي كرده بهش بگه بابا اسم من شايانه نه سايان. اميرپارسا هم فوري متوجه ايراد كار ميشه و براي اينكه طرف فكر نكنه اسمش را به مسخرگي ادا ميكنه با زوري كه ميزنه و فشاري كه به يك گوشه دهنش وارد ميكنه اسم شايان را درست تلفظ ميكنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 6:33 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

نقاشی هنوز اصلی ترین سرگرمی امیرپارسا است. سوژه اکثر نقاشی های او را ماشین، شیطان، جنگ و دریا تشکیل میدهد.  

جهنم و شیاطین

 

 اتوبوس مدرسه  حاده از روبرو 

ناخدا و ملوانان کشتی و دریا دیده بان روی همان کشتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

هفته گذشته دو سه خانواده با هم دیگه به ارتفاعات دارآباد رفتیم. امیرپارسا هم چون کوله پشتی نداشت کوله پشتی بزرگ عمویش را گرفت و چند تا وسیله خودش از جمله توپ! را در اون گذاشت و راهی شدیم. نزدیکهای غروب بود که به دامنه های آن رسیدیم. از آنجائیکه تعداد زیاد بود باید آهسته تر میرفتیم که امیرپارسا اومد پیش من گفت بابا بهتر نیست ما دو نفر خودمون تندتر بریم گفتم باشه بریم. بعد از مدتی که از اونها کاملاً جدا شدیم گفت ""میدونی کوه رفتن باید تنهایی باشه توی کوه دسته جمعی اصلا خوش نمیگذره .  همونطور که عکس گرفتن باید دسته جمعی باشه و عکس تنهایی گرفتن به درد نمیخوره" !! واقعا با این سن کوچکش حرف بزرگان را زد. کوه جای خلوت کردن انسان با خود و خدایش است و او این مطلب را از همان اول فهمیده بود.  در راه بازگشت هم به من گفت بابا بیا خاطرات همه این روزها و این جاهایی که میریم را بنویسیم. من هم بهش گفتم بابات از همون اول که به دنیا آمدی فکر این روز بود و وبلاگ را برای همین برات مینویسه گفت " نه باید توی کاغذ باشه وبلاگ و کامپیوتر ممکنه یک روز به هم بخوره همه اش از بین بره اما دفتر را میشه نگه داتشت. " دیدم راست میگه!!. قول دادم در اولین فرصت خاطراتش را پرینت بگیرم و در یک دفتر بیاورم.

با توجه به علاقه امیرپارسا به کوه تصمیم گرفتیم این پنجشنبه به درکه برویم برای این کار باید صبح قبل از طلوع آفتاب راهی میشدیم. برای همین باید زود میخوابیدیم.اما  امیرپارسا که یک لحظه از فکر کوه بیرون نمیرفت ساعت ۱ نصفه شب بلند شده بود و ساعت زنگ دار را دستش گرفته بود که ساعت زنگ بزنه تا همگی بلند بشیم و برویم. خلاصه داستانی داشتیم با امیرپارسا. نهایتاً ساعت ۳ بود که خوابید و ساعت ۴ و نیم هم بلندش کردیم که برویم.

ساعت ۵ و نیم بود که به درکه رسیدیم. و بالارفتن شروع شد. صدرا در بغل من و امیرپارسا در کنارم پا به پا می آمد. ساعت ۸ صبح برای صبحانه خوردن در کنار مسیر نهر آب جایی برای نشستن پیدا کردیم. وقتی که عموی امیرپارسا خواست اون را به این طرف نهر بیاورد پای عمو سر خورد و امیرپارسا در آب افتاد. جالب اینکه در این صبح خنک و این آب سرد بجای گریه از خنده داشت روده بر میشد. بعد از صبحانه با همان شلوار و پیرهن خیس به راه ادامه دادیم و تا ساعت ۱۰ صبح بالا رفتیم. اونجا هم فقط بخاطر مامانش که دیگه واقعا خسته شده بود رضایت داد که برگردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

  با تبلیغ دفترچه های پس انداز بانک رفاه کارگران برای بچه ها امیرپارسا از من قول گرفت یک حساب براش باز کنم تا بتونه در صفحه آخر این دفترچه یک نقاشی بکشه. بهرحال هفته گذشته این کار را کردم و امیرپارسا مدادرنگی هاش را آورد که شروع کنه. من بهش گفتم یک نقاشی بکشه که به بانک رفاه و علامت اون ربط داشته باشه. اول خواستم یک نمونه بکشه اگر خوب شد روی  صفحه پیاده اش کنه اما قبول نکرد ولی گفت توضیحش را میدم "یک کشتی که داره مردم را از دریا نجات میده پرچم بانک رفاه را هم داره"برام خیلی جالب بود چی میخواد بکشه: تیوب نجات، آدمهایی که کمک میخواستندو نصف بدنشون بیرون بود، پرچم و بادبان کشتی، همه را خیلی جالب کشیده بود، وقتی میخواست آرم را بکشه گفتم بگذار من برات بکشم. با تعصب خاصی گفت نه خودم بلدم گفتم حداقل یکبار جای دیگه بکش بعد گفت نه! وقتی که آرم را کشید دیدم چقدر در اشتباه بودم. به نظر من در حد خودش این آرم را بسیار عالی کشیده بود.

راستی امروز دقیقاً امیرپارسا ۵ سال و نیمش شد. (۱۷ اسفند ۸۰ تا ۱۷ مرداد ۸۶)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

نمای پل فردوسی

امیرپارسا روزهای هفته را به خوبی میداند و روزشماری او برای پنجشنبه ها  از دوشنبه آغاز میشود. بهترین روز برای او چهارشنبه هاست که فردای آن تعطیل هستیم. خصوصیت دیگری هم که دارد اینست که کافیست قول کاری را به او در روز یا زمان مشخصی بدهیم امکان ندارد که فراموش کند. این خصیصه از ۲ سالگی با او همراه بود ..  به امیرپارسا قول رفتن به اصفهان در روز چهارشنبه گذشته  را داده بودیم اما با توجه به گرفتاریهای دیگری که داشتیم میخواستیم آن را به هفته دیگر موکول کنیم اما امیرپارسا با روزشماری خود و در نهایت با اصراری که بر انجام قولی که داده بودیم داشت  ما را راهی سفر کرد.

البته خوشبختانه هوای این زمان مرداد ماه به نحو بی سابقه ای خنک شده بود و توانستیم از طبیعت این شهر زیبا هم بهره ببریم. در یک بعدازظهر به کنار زاینده رود رفته و به اصطلاح بساط "پیک نیک" را نزدیک پل فردوسی پهن کردیم. همینطور که امیرپارسا مشغول خوردن هندوانه "شتری" بود  به پل خواجو که چراغهای آن انعکاس زیبایی در آب رود ایجاد کرده بود خیره شده بود. بعد از من پرسید: بابا این پل چیه ؟ گفتم: خواجو گفت دوست دارم اون را از نزدیک ببینم. من را اونجا ببر.  من هم که یک نگاهی به مسافت و نگاهی به شلوغی مسیر کنار رودخانه کرده بودم سعی کردم منصرفش کنم. اما زیر بار نرفت هرچه گفتم خسته میشی گفت نه ! بهرحال بعد از نیم ساعت انکار از من اصرار از او باهم راه افتادیم . بعد از یکربع به پل خواجو رسیدیم.

   امیرپارسا از رسیدن به چیزی که از دوردست آن را دیده بود بسیار خوشحال بود. بعد هم با علاقه خاصی از جزئیات این پل و اینکه چه سالی ساخته شده و آیا در آن زمان ماشین بوده میپرسید. بعد از اینکه روی پله های هم سطح آب خواجو هم رفت از آن پایین نگاهی به نمای پل انداخت و گفت بابا این پل یک جورایی مثل قلعه نیست؟ من هم گفتم البته میشه اون را بخشی از عمارت شاهی هم در نظر گرفت چون جایی برای نشستن شاه و خانواده او در میان پل طبقه دوم وجود دارد. با این توضیح بود که مجبور شدم او را به روی پل برده و با گرفتن او روی هوا بتواند درون این "هشتی" را که البته درش قفل بود ببیند. روی پل در حال قدم زدن به من گفت ایکاش خانه ما در اصفهان بود. در شیراز هم زمانی که آثار باستانی آنجا را دید چنین جمله ای گفت... در راه بازگشت از پل خواجو به محل استقرارمان به این موضوع فکر میکردم که بچه ای ۵/۵ ساله با چه علاقه ای در مورد تاریخ و بناهای قدیمی کنجکاوی میکند و اگر این اصرار او نبود من این فاصله دور نزدیک را طی نمیکردم تا دوباره این پل زیبا را ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

مسائل مربوط به سهمیه بندی بنزین روی ذهن بچه ها هم تأثیرگذاشته است: چیدن ماشینها در صف و پشت سرهم و قرار دادن ماشین پلیس در کنار آنها از جمله صحنه های تکراری در بازیهای روزهای اخیر امیرپارسا است.

سهمیه بندی بنزین موضوع روز

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |