تبليغاتX
خاطرات امیرپارسا

خاطرات امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

خداحافظ کلاس چهارم

 با اینکه اینترنت پر سرعت داشتیم، چیزی نمی نوشتم و این بخاطر امتحانات بود. مدرسه ما چون توصیفی زودتر امتحان می گیرن و زود تعطیل می شن. اما چند خوبی و بدی

 خوبی ها: ۱ـ اینکه معلم ما خیلی خوب بود. ۲ـ بچه های کلاس جوب بی آزار بودن. ۳ـ نزدیک خونه بود و پیاده می تونستم پیاده برم.

اما بدی ها: ۱ـ در دستگیره نداشت و چفت نمی شد و مجبور بودیم یک آستین لاش بذاریم. ۲ـ زنگ خونه که میشه چون در کوچکه برای خارج شدن، بچه ها زیر دست و پا له میشدند ۳ـ نیمکت کج بود و هر چی روش می ذاشتیم ازش می افتاد.

اما کلا من از مدرسه راضی بودم و درسم هم خیلی بهتر شد. 

راستی دیشب هم فوتبال بود که استقلال ۲-۰ نسف قرشی رو شکست داد و سه شنبه ی دیگه با سپاهان بازی می کنه. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

ایرانگردی نصفه و نیمه

ما قرار گذاشتیم بریم اراک و از اونجا بریم به سمت استان کوهستانی چهارمحال بختیاری و جاهای قشنگش رو ببینیم و از هوای خوب و تمیزش لذت ببریم. سفر ما اینطوری شروع شد:

 ما سه شنبه عصر به سمت اراک خونه ی عموم حرکت کردیم و ساعت 9 شب رسیدیم اونجا. شام ماکارونی خوردیم و بعدش برنامه ریزی کردیم که فردا کجا بریم. وقتی عمو و بابا باهم صحبت می کردند من رفتم خوابیدم.

کویر میقان - استان مرکزی

ما بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم تا به کویر میقان یک جایی نزدیک شهر اراک بریم. اما باتری ماشین عموم خراب بود و یک ربع ماشین رو هل دادیم تا بالاخره راه افتاد. این جا که ما رفتیم کویر نبود یک حالت دریاچه بود که وسطش یک جاده فقط بود اینجا مرغ دریایی وجود نداشت و فقط پرندگان مهاجر و یه چیزایی مثل لک لک بود. توی این دریاچه ماهی نبود اما یه موجودات ریزی به نام آرتمیا وجود داشت که غذای پرندگان اونجا بود. ما پوست آرتمیاهای مرده را دیدیم. آب دریاچه شور بود. یک شرکت هم بود که از همونجا سولفات سودیوم  میگرفت. جای خیلی عجیبی بود! بعد از اینجا به سمت شهرکرد و  بارده حرکت کردیم. توی راه از گلپایگان رد شدیم. اونجا رفتیم کبابش معروف بود که همونجا گوشت را جلوی ما چرخ می کرد و کباب خوشمزه ای خوردیم. بعدش از خانسار که خیلی سبز و قشنگ بود رد شدیم

پل اورگان – کهکلویه و بویراحمد  توی راه   بارده یک پل قدیمی توی روستای اورگان دیدیم . یک چیز خیلی جالب این بود که توی این استان و اوایل استان اصفهان آخر نام شهر ها یک گان داشت. این پل حتما بیشتر از 200 سال عمر داره.  وسطای  پل یک سوراخ بزرگ بود که که پله می خورد به داخل یک اتاقک کوچک که جلوش آب با شدت می رفت. عموم ماها را اونجا هم برد.

روستای بارده - بارده خونه ی بابابزرگ و مامان بزرگ سروش پسرعموم بود. اون ها اونجا دو تا گاو و 17 تا مرغ و یک خروس داشتند. من و صدرا برای اولین بار خروس را از نزدیک دیدیم و تونستیم به مرغ و خروسها دست بزنیم. یکی از مرغ ها هم توی انبار نشسته بود که وقتی رفتیم اونجا جلوی ما ها یک تخم گذاشت. برای که تخم کنه خیلی زور زد. تازه اونجا هم گاو و شیردوشیدن هم دیدیم. خیلی جالب بود. وقتی هم که می خواستیم برگردیم تهران به ما یک عالمه تخم مرغ و ماست و کره و دوغ دادن.  

چادگان – دهکده تفریحی قرار بود وقتی ما به سمت بارده می ریم اون یکی عموم با مادربزرگم از شاهین شهر به چادگان بیان و در اونجا یک ویلا بگیرند. پس وقتی ما بارده بودیم، اون ها اونجا را آماده کردند تا بریم توش. خلاصه اون عموم که باهامون تا بارده اومده بود همون جا موند و ما رفتیم توی اون ویلا تا بخوابیم. اون شب با عموم بازی رﺋال مادرید و بایرن مونیخ رو دیدم.

دشت لاله های واژگون – چهار محال بختیاری ما تو راه هم دیگه رو گم کردیم و من هم توی ماشین عموم بودم. ما هم اشتباهی از یک را طولانی پر پیچ و خم رفتیم. تا رسیدیم کنار یک دشت پر از گل لاله های واژگون. خلاصه اینجا جای خیلی خوبی برای عکس گرفتن بود. جای کسایی که رفتن گلهای هلند را دیدن خیلی خالی . ما بعد از اینجا به سمت کوهرنگ رفتیم.

تونل کوهرنگ . ما رفتیم تا به سر یک تونل رسیدیم که آب از توی یک سوراخ بزرگ وسط کوه با فشار پایین از روی یه سرسره پایین می آد که آدم وقتی از دور می بینه فکر می کنه برف نشسته. بعدش رفتیم پایین همونجا و زیر اون زیر آلاچیق هایی درست کرده بودند نشستیم و خواستیم جوجه کباب درست کنیم. تا اینکه بابابزرگ و مامان بزرگ سروش گفتند بیاین بریم یک جای دیگر هم بهتون نشون بدیم. راستی یک چیز دیگه. خیلی ها فکر میکنن این عکس مال آب سد کوهرنگه اما سد کوهرنگ پایین تره و با این آب و آبهای چشمه های دیگه پر میشه.

سرچشمه ی تونل کوهرنگ پس از روستای کوهرنگ رفتیم بالاتر و از پشت اون کوه چندین کیلومتر از یک جاده ی خاکی رفتیم و دور زدیم و پیچ خوردیم تا رسیدیم جایی که زیر پامون همون ورودی آب تونل و روبروش زردکوه پر از برف بود.

 بابا بزرگ سروش می گفت: زمان شاه عباس می خواستند این تونل رو بکنند اما چون وسیله نداشتند فقط تونستند چند متر بکنند تا این که 75 سال پیش دوباره این کار رو می کنند و بعد 10 سال از این طرف کوه به آن طرف کوه می رسن.  

گله گوسفندها. اونجا که بودیم یکدفه دیدیم صدای گله گوسفند میاد. بعد دویدیم رفتیم پهلوی گله . وقتی گوسفندا رفتن یکدفه دیدیم صدای یک بع بعی میاد که تنها بود. بابا رفت و بغلش کرد و ما تونستیم به بره هم دست بزنیم . خیلی ناز بود. چوپونه که اومد فهمیدیم اونا بره های کوچک را سوار الاغ می کنن و اون از روی الاغه افتاده بود پایین. بقیه بره ها یکروزه بودن و خیلی کوچولو. 

بعد از یک عالمه بازی و آتش درست کردن، با چوبهای اونجا آتش درست کردیم و جوجه کباب خوشمزه ای خوردیم . عصرش هم یک آش محلی درست کردن که خوردیم و به سمت دهکده تفریحی چادگان راه افتادیم.

روز جمعه هم بعد از اینکه رفتیم توی دهکده چرخ زدیم و عکس گرفتیم به سمت تهران راه افتادیم. این سفر خیلی خوبی بود.

من عکس نتونستم بگذارم. اما بابام جایی رفته که اینترنت پرسرعت داره. اگه وقت کرد قول داده عکسایی که انتخاب کردم را هفته دیگه برایم توی اینجا بگذاره  

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

فروردین 91

سلام. چند روز بود که مطلبی ننوشته بودم. آخه وقت نمی کردم. تازه اینترنت اینترنت پرسرعتمون هم هنوز وصل نشده. تا این که با همون اینترنت لاک پشتی اومدم توی وبلاگ و نظرات را دیدم خیلی ذوق کردم. انگار سیزده بدر بهتون خیلی خوش گذشته و هواشناسی هم اشتباه گفته بوده که باران می آد.(البته شانس اوردید باران نیومد چون اگه می اومد شما ها نمی رفتید  اونوقت دل من خنک می شد.) اما شوخی کردم. من هم اتفاقا وقتی میخواستیم سبزه را از روی پل بندازیم توی رودخونه کن به بابا گفتم یادت میاد پارسال کجا رفته بودیم. جایی که درخته خیلی شکوفه داشت.  علی محمد هم گزارش خوبی در مورد سیزده بدر و فوتبال داده بود خیلی جالب بود.

در مورد نظر بابای علی هم اصلش به خاطر اینه که  چون سفر کم می ریم دیگه نمیشه اطلاعات زیادی داد. دلیل دیگه اش هم درسای مدرسه و کلاس زبان انگلیسی و آلمانی است که مثل اونجا وقت کامل نوشتن هم ندارم. (یکی دیگه هم اینکه این اینترنت لعنتی است. برای همین فرستادن مطلبم یک ساعته که هی قطع میشه . دوبار هم فرستادم بعد قطع شد).

ولی راست میگید من در سفر عید در مورد چیزایی که دیده بودیم هیچی ننوشته بودم. مثلا زمان سفر از اراک به اصفهان عموم ما را از یک راهی برد که  توی راهش یک کاروانسرای قدیمی نزدیک روستای دُر به اسم  ... (اسمش را عموم گفته بود که یادم رفت از بابا هم پرسیدم یادش نبود ) بود که همینجوری ولش کرده بودن و کسانی که اونجا اومده بودن کرده بودنش تخته وایتبرد چون همه روش یادگاری نوشته بودن. اگه اینترنتمون وصل شد عکسش را میذارم. من اصلا فکر نمیکردم این کاروانسرا که انگار چند تا آجر روی هم گذاشته بودن اینقدر قشنگ باشه برای همین توش نرفتم اما بابا و عمو که رفته بودن گفتن توش اصطبل و اتاق های زیاد برای مهمانها و منبع آب و  توالت سنگی هم بوده!  اگه این توی اتریش بود یکی از جاهای معروف و دیدنی اش میشد که توریستا می آمدند و اونجا را می دیدند. عموم میگه شاید به خاطر اینه که توی مسیر اصلی نیست  

راستی دیشب مهمون داشتیم وقتی داشتن می رفتن همینجوری زدیم روی کانال (ZDF) یک برنامه داشت در مورد ایران و اسرائیل بحث میکردن و خلاصه خیلی جالب بود . یکی از اونها در مورد ایران خوب می گفت و یک اسرائیلی بدجنس هم اونجا بود.  در مورد یک شاعر آلمانی به اسم گونتر گراس هم که ضد اسرائیل شعر گفته بود حرف میزدن. من هم چند جمله مهمشون را ترجمه کردم. اسم برنامه Maybrit illner بود.

دیگه داریم به بدترین ماه سال (خرداد) نزدیک میشیم. از الان که هنوز توی فروردین هستیم. هوا خیلی گرم شده. دیگه فکر کنید توی مرداد چی میشه. خب دیگه شما ها هم می آیید ایران و به آب هوا و چیز های دیگه اش عادت می کنید.

من دیگه توی اینترنت نمیام تا اینکه اینترنت پرسرعت وصل بشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

13 بدر

امروز 13 فروردین سال 91 بود. در مطلب قبلی نوشته بودم که برای 13 بدر میریم پارک جنگلی کوهسار. صبح از سمت شهران رفتیم بالای پارک کوهسار اما جای پارک نبود. چون خیلی خیلی شلوغ بود برگشتیم پایین  تا به یک جای دیگه بریم. مامان دوستم سروش و خالم هم باهامون اومده بودن. خلاصه مونده بودیم کجا بریم تا اینکه مامان سروش گفت بریم میدان اتریش.

یک کوچولو بعد از میدان یک جای پارکینگ شهرداری  بود که بالاش سقف هم درست کرده بودند، جلوش یک جای بازی بچه بود و کنار اون چمن و گل های بنفشه. مردم هم چون فکر می کردن روی کوه ها خوش آب و هوا تره همه رفته بودن اونجا و بخاطر همین اونجا فقط ما بودیم.

بعد از یک ربع یه خانواده ی دیگه اومدن. من و سروش با بچه هاشون بازی کردیم. بعد از بازی غذا که آش، عدس پلو و ماکارونی بود رو خوردیم. بعد من و بابا با هم رفتیم کایت هوا کردیم که خیلی کیف کردیم. اما چون کنار اونجا نه آبی بود و نه رودخونه ، توی راه خونه تو اتوبان همت روی  رودخانه ی کن وایسادیم و سبزه مونو انداختیم توش. یاد وین به خیر با اون دریاچه کنار شهرش.

در مجموع تعطیلات عید خیلی خوش گذشت. البته اصفهانش هم خوش گذشت و هم خوش نگذشت! خدانگهدار، به امید دیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

سال 1391 مبارک!

سلام  به شما! عیدتون مبارک! من که عید و تعطیلاتش رو خیلی دوست دارم، چون خاطراتش همیشه یاد آدم می مونه و آدم همش می ره سفر و عید دیدنی. امسال عید به وقت تهران: سه شنبه ساعت 8 و 46 دقیقه و 28 ثانیه ی صبح بود.

 ما دقیقا بعد از تحویل سال به خونه ی مادربزرگم رفتیم و از اونجا به سمت اراک خونه ی عموم راه افتادیم و ساعت 3 رسیدیم اونجا. بعد از 1 ساعت نشستن، با خانواده ی عموم  رفتیم خونه مادربزرگم در اصفهان. حدود ساعت 7 به آنجا رسیدیم. 4 روز اصفهان بودیم و بعد برگشتیم خونه.

بعد هم عیددیدنی ها خونه ی این و اون که قشنگی عید به همینه. راستی همون روزی که تعطیل شدیم نشستم و 15 صفحه از پیک نوروزیم رو حل کردم. 3 روز دیگه هم سیزده بدره. شاید بریم پارک جنگلی کوهسار. پس تا اون روز جدانگهدار!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

ده سالگی من

دیروز ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ تولد ده سالگی من بود. مادر بزرگم که هفته پیش از اصفهان اومده بودند می خواستند برگردن که به خاطر تولد من موندن. عصر اول خالم با ثنا کوچولو و عسل اومدن تا به مامان کمک کنن. من رفتم ثنا رو سرگرم کنم تا صدرا و عسل بازی کنن.  تا قبل از اینکه مهمون های دیگمون بیان، داشتیم خونه رو تزیین می کردیم. بعدش هم پدربزرگ و مادر بزرگ و بقیه ی خاله هام اومدن.

 بعد از شاممون که ماهی و کوکو بود، تولد گرفتیم. من یک کتاب قصه، یک کتاب پاسخ به چراهای من ، قایق بادی، مار و پله،  یک ام پی تری پلیر، ... گرفتم.  

ساعت 12 بود و مهمون ها رفتن. خلاصه امروز 10 سال 1 روزم شده است. هفته پیش که بابا رفته بودیم کلاس زبان اسمم را بنویسد در مورد این ده سال و اینکه چه چیزایی یاد گرفتم و ده سال آینده ام شروع شده و باید ازش استفاده کنم کلی صحبت کرد.

راستی تولد شناسنامه ی من ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ است!!! که بابا گفته می خواهد آن را به تاریخ واقعی خودش تغییربدهد.

پ.ن. بابا: امروز امیرپارسای عزیز در حالی وارد دهه دوم زندگی خود شد که در نخستین دهه زندگی یا بهتر بگویم در پنج سال گذشته دستاوردها و سرمایه های شخصی گرانبهایی به دست آورده است که می توان به یادگیری زبان فارسی، شروع به خاطره نویسی، یادگیری زبان آلمانی و توانایی خواندن و نوشتن به این زبان، آشنا شدن به نحوه استفاده از زبان دوم در محیط و موقعیتهای واقعی، آشنایی با رایانه و اینترنت و تایپ فارسی و لاتین، تجربه گرانبهای سفر به دوازده کشور و آشنایی با فرهنگ و مردم آن سرزمینها، ورود به عرصه وبلاگ نویسی و پیشرفت در خاطره نویسی، اشاره کرد. امیدوارم امیرپارسای عزیز از همین روز اول تا آخرین روز ده سال دوم زندگی خود، با کوشش و تلاش بتواند در همه ابعاد زندگی و خانواده و تحصیلی موفق باشد و از کارنامه آن زمان خود هم کاملا راضی و خشنود باشد. اگر امیرپارسا همچنان وبلاگ نویس بود و عمری باقی بود، بر تولد بیست سالگی و دهه دوم زندگی او هم پی نوشتی  خواهم گذاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  |