توی یک هفته مدرسه ایرانی، روز اول خیلی خوب بود اما روزهای بعد دوباره ایرادای قبلی را دیدم. فرقش با سال قبل، معلم خوبشه که به من گفت بیا با هم اینجا را مثل مدرسه اتریشیا کنیم. من خوشم اومد.
امروز بعد یک هفته که مدرسه اتریشی باز شد رفتم اونجا. بابام توی دفترم یک چیزایی نوشته بود. وقتی هلگا اومد اون را خوند سرش را تکان داد. بعد اومد به من یک چیزی به انگلیسی گفت من خوب نفهمیدم ولی گفتم بله . بعد همه نشستیم روی زمین و هرکی یک چیزی گفت. تولگا گفت امیدوارم زنگ تفریح مدرسه ایرانیها بیشتر باشه، لیم به انگلیسی گفت امیدوارم موفق باشی. همه یک چیزی میگفتن. من نمیدونم چی شده بود
اما بدجور شده بودم. وقتی مدرسه تموم شد فهمیدم اشتباه کردم. 
من اشتباه کردم. بعد فهمیدم که معلم که فهمیده بود من مدرسه ایرانی باید برم میخواسته بگه دوست داری برای خدافظی هرکسی یک آرزویی برایت بکنه و من اشتباهی گفته بودم بله
با گریه به بابام اینا گفتم.
بابام گفت حکایت اشتباه تو همان حکایت خر برفت مولوی شد. قرار شده بعد قصه اش را بگه من نمیدونم چکار کنم . از دست خودم عصبانی ام. 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
من امروز این حرف را در در وبلاگم ثبت میکنم (من فقط یک هفته به مدرسه ایرانی می روم.) فقط یک هفته jast one week ! nur eine wache اینم هیچ کس نمی تواند عوض کند.

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
بابا به من گفت اگه تونستی انگشتت را مثل صدرا خم کنی جایزه خوبی میگیری. من نتونستم. شما اگه میتونید این کار را بکنید بگید که جایزه اش را بگیرید.
مسابقه
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
من باید دوباره برگردم به مدرسه ایرانی. باید دوباره سوار اتوبوس و متروی اوبان بشم. باید یکساعت توی راه باشم. باید مدرسه ای که پیاده ۵ دقیقه راه بود را ول کنم. باید من که سومم با کلاس اولی و دومی ها توی یک کلاس باشم.
این روزها دارم خیلی فکر میکنم. مثل شیری میمونم که یال و کوپالش ریخته اما هنوز قدرت داره، مثل شاهی هستم که تاجش را از دست داده اما هنوز میتونه دستور بده. یال و کوپال همین امکانات مدرسه است همین یادگرفتن زبان آلمانی است و خیلی چیزهای دیگه.
اینجا توی مدرسه ما هیچ کسی با هم دعوا و کتک کاری نمیکنه هیچ کسی فحش نمیده. اینجا خستگی نداریم، اینجا درس و بازی و دوستی با همه. اینجا ورزش داره، نقاشی داره، کاردستی داره. اینجا پاها توی کفش بو نمیگیره چون با دمپایی هستیم.
اینجا همه دوست دارن با من دوست بشن، بچه هایی که روزای اول نمیتونستن با من حرف بزنن و من را توی بازیهاشون نمیبردند حالا فقط میخوان با من باشن چون شاید میتونن انگلیسی شونو خوب کنن شایدم بخاطر اینکه ایرانی ام، چون از ایران تعریف میکنم چون به اونا گفتم ما کریسمس نداریم ولی در کریسمس به معلما و مدیرم پسته و کارت تبریک و کتاب ایران دادم . اونا خیلی دوست دارن در مورد ایران و عید ما بدونن و من گفتم بهشون که سال نوی ما با شروع بهار است خیلی دوست داشتم عید بهشون نشون میدادم عید ما بهتر از اونا است . اما انگار نمیشه
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
با ارز پوزش از بینندگان محترم به علاوه عمو فرخ وبلاگ من بر اثر کارهای مدرسه و ماه محرم بسته شد . وحالا در این روزه برفی در اینجا دوباره میخواهم بنویسم. ما چند روز پیش ، به فروشگاه جالبی به نامwinter sport رفتیم . در آن جا یک تخته موج سواری خریدیم و امروز چهارشنبه که همه جا تعطیل بود برای سر خوردن روی برف با همان تخته ی خودمان به جلوی خانه رفتیم . آن جا عکس های قشنگی از طبیعت برفی گرفتیم. دو تا از آن ها را هم در همین زیر گذاشتیم.

۱۹ دی: از دیروز برف شروع شده . هواشنانسی اینجا وضعیت قرمز زده گفته ۷۰ سانت میاد. ولی امروز که باید برف زیاده می آمد هیچی برف نیست. قراره ظهر بریم روی این تپه گرینزینگ نزدیک خونه برای سر خوردن. راستی بگم تخته ی من خوب سر میخوره چون خیلی سبک است.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
من چندشب وقتی میرفتم توی رختخواب خوابم نمیبرد. بابا گفت بهتره همون وقت یک کتاب ورداری بخونی. ازون به بعد هم میخونم هم راحت خوابم میگیره.
دیشب قصه یا همون روانخوانی کتاب فارسیمون به اسم درخت را خوندم. قصه نویس اشتباه خنده داری داشت مثلا برای که بخواد آلودگی هوا را نشون بده نوشته بود درخت یک روز تصمیم میگیره از اون شهر بره پس یک شب راه افتاد و رفت و بعدش همه فهمیدن چقدر درخته جلوی آلودگی را میگیره! بعد دوباره درخته بلند شد از جنگل برگشت اومد اونجا!
اما من میگم:آخه کدوم درختی راه میره. این کتاب نویس ها ما را دسته کم گرفته اند! ناسلامتی می فهمیم چی راه میره چی راه نمیره. این همه چیز هست که میتونن برای آلودگی توی یک قصه نشون بدن نه اینکه بگن درخته راه افتاد رفت! میتونستن بگن درخت را قطع کرد یا هزار تا چیز دیگه.
من هنوز مشکل کم خوابی دارم. کتابهای تن تن عموفرخ را میخوانم که خوابم ببره. بابا میگه بخاطر اینکه میخواهی تا آخرش را بخوانی خوابت نمیگیره
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
وقتی که آدم بچه است انگار که یک بارانی پوشیده باشه زیر فشار آب صد تا شلنگ باشه که داشته باشه روی اون آب بریزه. این بارانی وقتی به تنمون است که بچه هستیم. وقتی بزرگ میشیم انگار بدون اون بارونی زیر همون آبها و شلنگها هستیم.
از این دو تا نتیجه اخلاقی میشه گرفت: ۱- آدم همیشه زیر فشار است ۲-فقط یک موقع این فشار خیلی کم احساس میشه و یک موقع زیاد احساس میشه. پس ما میتونیم در بچگی راحت چیز یاد بگیریم بدون اینکه سختی همون کارا در بزرگی بکشیم.
یک چیز دیگه هم بگم؟ آدم وفتی بچه است مثل اینه که توی یک اتوبان خلوته که راحت سوار ماشین میشه و سریع میتونه رانندگی کنه و بره. وقتی بزرگ میشه انگار که توی همان اتوبان رانندگی میکنه اما اتوبان پر ترافیک و پر از چراغه و نمیتونه راحت و بی دردسر رانندگی کنه .
پس هرچی الان فشار بهمون بیاد هیچ طوری نیست چون بارونی تنمون هست پس باید با این بارونی کودکی راحت بریم زیر سختی یادگرفتن !
اتوبان هم که خلوته باید تند بریم جلو !
من خیلی راحت، سخت ترین چیزا که فعلا زبان آلمانیه را دارم یاد میگیرم. جدول ضرب را هم که تا چند روز پیش اصلا بلد نبودم بلد شدم و تقسیم هم یاد گرفتم. اینه که اینا را میگم.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
از پنجشنبه تب کردم و جمعه مدرسه نرفتم. سه روز تب داشتم . همون اول رفتیم بیمارستان آکاها. دکتر اونجا اشتباهی فکر کرد یک ویروسه و به من هیچی نداد گفت بعد دو روز خوب میشه . اما فرداش که تب قطع نشد رفتیم بیمارستان. شربت ضد تب و ضد عفونت به من دادن. امروز یکدفعه بهتر شدم اما دوباره تبم رفت بالا
کلاسای زبان آلمانی خوبه اما خیلی چیزا را من نمیفهمم. اونجا یک دوست پیدا کردم اسمش لیم است انگلیسی اش خیلی خوبه ازش پرسیدم چه جوری انگلیسی بلدی گفت مامانم انگلیسیه.
هوا یکدفعه سرد شده و از تابستان رفتیم توی زمستان. هنوز برگ درختا نریخته اما هوا زمستانی است. این چند روزه همش بارون میاد و برف ریز کم هم شبها میاد. چتر من را هم که صدرا خراب کرده . صدرا خیلی شیطونی میکنه.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
با تمام شدن تابستان و شروع مدارس، بعید بدونم امیرپارسا بتونه خاطراتش را اینجا مرتب بنویسه. چون نوشتن خاطرات روی کاغذش هم بسیار دیر به دیر شده. البته حق داره بنده خدا.
راستش من خیلی کنجکاو بودم که ببینم بچه ها که زبان خارجی بلدنیستند چطوری پیشرفت میکنند. بنابراین از دو هفته پیش، امیرپارسا را گذاشتیم کلاس زبان آلمانی. بعد از شرکت در اولین جلسه، با علاقه از اتفاقات اونجا و بچه هایی که توی اون کلاس بودن صحبت میکرد. گفت همه آلمانی صحبت میکردن و معلم هم همینطور اما من هیچی نمیفهمیدم! تا جایی که به آلمانی یک سوال از من کرد و من بهش گفتم Please speak English معلم هم همون سوال را به انگلیسی کرد که بازهم نفهمیدم!
بعد از جلسه بعد تعریف کرد: معلم داشت صدای حرف O که دو تا نقطه روش است را یاد میداد یکدفعه زدم زیر خنده و تا چند دقیقه فقط میخندیدم. معلم بنده خدا هم فقط هاج و واج به خوش خندگی اون نگاه میکرده.
بعد از جلسه سوم گفت که یکی از بچه های پشت سری بلند میشه میگه Ich bin Bube و امیرپارسا هم که در عوالم زبان فارسی یکدفعه با کلمه bube که در فرهنگ لغات خانواده ما بجای کلمه زشت و خنده داری داره روبرو میشه دوباره میزنه زیر خنده و اینبار خنده اش خیلی بیشتر طول میکشه. همه بچه ها و معلم با تعجب نگاهش میکنن. بالاخره میتونه خنده اش را تمام کنه و کلاس ساکت میشه. یکدفعه اینبار کلاس با هم به خنده می افته و دوباره امیرپارسا باهاشون میخنده..
خلاصه هفته اول با آب و تاب و خنده خاطرات کلاس زبان آلمانی را تعریف کرد و خوشبختانه متوجه شدم علاقه زیادی به یادگرفتن زبان داره و در این کلاس کم هم نمیاره و به هرشکلی که شده خودش را از تک و تا نمی اندازه.
هفته دوم هم متوجه شدم به راحتی جملات ساده ای را میگه و تعدادی فعل را هم یاد گرفته. مهمتر از همه دست خطش است که هفته اول که واقعا بدخط و عجیب غریب نوشته بود و حالا در هفته سوم میتونه سرهم بنویسه. جالب اینه که مجبوره با خودنویس بنویسه و مداد و مدادپاک کن توی نوشتن را کنار گذاشته است.


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|
من امروز تنهایی با اسکوترم به پارک بزرگی که نزدیک خانه ما بود رفتم. اونجا کلی بازی کردم. سرپایینی های زیادی داشت و با اسکوتر خیلی خوب میشد از اونجا ها رفت. سرسره و تاب بازی هم کردم.
عصر یک کتاب بابا آورده بود که در آن خاطرات ناصردین شاه از اتریش هم بود. اینکه یک پروانه گرفته بود و نوشته بود که این پروانه را یادگاری میذارم توی پاکت و حالا عکس همون خط و پروانه توی کتاب بود خیلی جالب بود. مال صد سال پیش بود. اگه الان ناصردین شاه بود حداقل ۱۸۰ سال داشت اما به عمر حضرت نوح نمیرسه. بابا میگه خاطرات ما هم یک روزی همینجوری میشه و من میخوام بازم بنویسم.
میخوام اون قسمتهایی که ناصردین شاه اینجا بوده را بابا برام شبا بخونه . جاهایی که اون زمان رفته و هنوز هم هست مثل کاخ شومبورون و سالزبورگ و جاهای دیگه.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
ما دیروز به شومبورون رفتیم. اونجا کاخ و باغ بزرگی بود. در بالای تپه که کل شهر معلوم بود رفتم از نوشمک توی کالسکه صدرا یکمی بخورم وقتی اولین قلپ را داشتم میخوردم یکدفعه فهمیدم یک چیز تلخی توی دهنم است. سریع آب نوشمک را بیرون دادم اما یک زنبور زرد زبونم را نیش زد. خیلی گریه کردم اما هیچ کاری نمیشد کرد. بابا میگفت خدا خیلی رحم کرده که زنبور درست نتونسته نیشم بزنه یا اینکه شانس آوردم ته زبونم را نیش نزده بوده . حالا هرچی مگس و پشه و زنبور از پهلوم رد میشه میترسم. هروقت هم میخوام چیزی بخورم توش را اول نگاه میکنم دوباره زنبوری چیزی نباشه. چون دیدن اونجا نصفه کاره مونده بود امروز رفتیم یکم دیگه از گل و درختای باغ کنار کاخ را دیدیم . من این ها را خودم تایپ کردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
دیروز وقتی از لوبیلیانا برمیگشتیم رفتیم به جایی که یک دریاچه ای به اسم بلد داشت که یک قلعه ای هم بالای کوهش بود. توی این قلعه چیزایی که در آنجا پیدا کرده بودن را گذاشته بودن. توی فیلم اونجا اصل قلعه بود. توی فیلم میگفت این چیزایی که یدا کردن مال انسانهای اولیه بوده. من وقتی از آنجا بیرون آمدم به بابا گفتم تکنولوژی چیزبدی است چون چیزهای قدیمی را خراب میکند!
پای دریاچه قوهای زیادی بودند ما هم به آنها کیکهایی که همراهمون بود را دادیم. همه قوها به پایشان حلقه وصل شده بود. به بابا گفتم چیه؟ بابا گفت اینها شناسنامه اوناست. ابرها اونجا روی آب اومده بودن. ابر و آب باهم بودن.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
صبح روز شنبه ۱۷/۵/۱۳۸۸ به سمت مونیخ در استان "بایرن" راه افتادیم. در مسیر ما شهر "سالزبورگ" بود. در پارک توی شهر همراه خونواده یکی از دوستان بابا غذا خوردیم. بعد از آن به "میرابل گارتن" رفتیم در آنجا گل ها و مجسمه های قشنگی بود و بعد دو تا خانه موتسارت را هم دیدیم. بعد از آن به سمت دریاچه موندسی حرکت کردیم . غروب به سمت مونیخ حرکت کردیم. شب حدود ساعت ۲۳:۰۰ به هتل اتاپ رسیدیم. کسی اونجا نبود رفتن توی اونجا و باز کردن درها همه بدون آدم بود. فردای آن روز به "ماریان پلاتز" رفتیم. در این میدان کلیسایی بود که سر ساعت دوازده عروسکها آهنگ میزدند و میرفصیدند. همه آدما نیگاه میکردن و فیلم و عکس میگرفتند. عصر به موزه BMV رفتیم. در آنجا ماشینهای قشنگی بود. یکی اش که قدیمی بود درش از جلو باز میشد. بابا برای من یک ماشین کوچک و برای صدرا یک خط کش از توی موزه خرید. من از چند تا ماشین موزه و خودم در دفتر خاطراتم نقاشی کردم. این عکس ماشین مال 73 سال پیش را خیل دوست دارم .

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
ما برای دومین بار به پراگ سفر کردیم. در راه، شهری است به نام کوتنا هورا . یک کلیسایی اونجا هست که دفعه پیش دیر رسیدیم و بسته شده بود. این کلیسا پر از استخوانها و جمجمه های آدم است. من به بابا گفتم اگر اینجا یک سگ بود، همه این استخوانها را به هم میریخت و بر میداشت. یک چیز دیگه هم که جالب بود این بود که آدمهای اون زمان شکل هم بودن چون همه جمجمه ها شبیه هم بودن. جالب بود که نخهایی بسته بودند و در آنجا جمجمه و استخوانها را مثل تسبیح به اون طرف سقف وصل کرده بودند و توی این مدت زیاد نه افتاده بودند و نه تکون خورده بودن. توی جایی که کله ها را روی هم چیده بودند، پر از تارعنکبوت بود و یک بویی می داد.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
امروز با خونواده یکی از دوستان بابا به مجارستان سفر کردیم . فاصله وین تا بوداپست حدود ۲۵۰ کیلومتر ا
ست . آنجا به در خانه ی دوست دیگر بابا رفتیم. دخترشون به ما سلام کرد و زود با من و صدرا دوست شد. همراه آنها که دیدنیهای شهر را بلد بودند به تپه های بوداپست رفتیم. در آنجا دانوب، پارلمان قرمز رنگ و کل شهر را دیدیم.
در یکی از تپه های بوداپست، سه وسیله جنگی مثل توپ جنگی، ضد هوایی و خمپاره را دیدیم. ما پشت ضدهوایی نشستیم. خیلی جالب بود. بابا میگه اینا را از جنگ جهانی دوم نگر داشتند. بعد رفتیم زیر سایه کنار یک مجسمه مردی که منتظر بود غذا خوردیم.
بعد از ظهر هم رفتیم میدان قهرمانان. بابا گفت مجسمه بالای ستون درازه وسط میدان،مجسمه قهرمان رالی مجارستانه که قدیما برنده شده بوده. اونجا چند تا هلیکوپتر هی پرواز میکردند. ما غروب برگشتیم. شب که رسیدیم خونه تلویزیون سی ان ان میگفت یک قهرمان رالی مجارستانی با ماشینش رفته توی دیوار. پس اون روز مسابقه رالی بوده . اون هلیکوپترها هم برای همین اومده بودند.
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
برای دومین بار به ایتالیا و ونیز رفتیم. در قایق اتوبوسی به یشنهاد من در عقب قایق جایی که پرچم ایتالیا بود نشستیم ...امروز بعد از صبحانه به سمت پیزا حرکت کردیم. هوا خنک و خوب بود. در راه، ماشینهای پلاک ایتالیایی خیلی بد رانندگی میکردند و از راهنما برای خط عوض کردن توی اتوبان خبری نبود... بابا میگه خیلی ایتالیایی ها مثل خودمون میمونن و خونگرم هستن اما من میگویم رانندگی شان هم مثل ایرانی هاست. ..
در مسیر گلهای آفتابگردان زیادی دیدیم که به خواتر اتوبان نتوانستیم بایستیم و عکس بگیریم. ما در فلورانس جا گرفته بودیم ولی اول به پیزا که دورتر بود رفتیم تا راه برگشتنمون کمتر بشه.
... اولین بار برج کج پیزا را از دور دیدم . خیلی جالب بود . انگار داشت می افتاد. بعد که رسیدم پاش انگار واقعاً داشت می افتاد. مردم همه آنجا ادای گرفتن برج با دستشان را در آورده بودند. مردم توی هوا دستشان را مثل پانتومیم گرفته بودند . من هم همین کار را کردم اما دستام زود خسته ميشد . از آنجا یک بشقاب دکوری یادگاری گرفتیم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
این قسمتهایی از خاطرات یکی دوماه امیرپارسا است که تقریبا به نوشتن عادت کرده است. چیزی که برای من جالب است، نوع نگارش برخی از جملاتش است که آدم باورش نمیشه پسر کوچولویی مثل امیرپارسا نوشته باشه. همینطور اینکه خیلی از جاها را خطاب به من نوشته است..خلاصه ای از نوشته های دفتر خاطرات امیرپارسا که زیاد خصوصی نیست و میشه در اینجا نوشت:
۱۶/۳/۱۳۸۸ . امروز ما الان روی ابرها هستیم . ما الان در هواپیمای IRAN AIR هستیم.
۱/۴/۱۳۸۸. سلام تازه در فصل تازه. اول فصل گرما، آخر فصل زیبایی و خنکی. بیچاره جوانها!! الکی الکی کم میشوند و می میرند. بابا اصلاً بحث سیاسی را ول کن....
۱۴تیر تا ۲۲ تیر. من یک هفته پیش با عمو فرخ به اصفهان رفتم. تهران پر گرد و خاک بود. اصفهان هم اومدم همینطور. بیشتر توی خونه بودم. مثل همیشه رفتیم کنار زاینده رود اما اون هم خشک شده بود و بی آب! تا وقتی توی زاینده رود آب نباشه اسمش باید بشه کویر لوت. برام اونجا مامان زری فوتبال دستی هم خرید و من با عموهام فوتبال دستی بازی کردم. من با عمو شب را در کنار باغچه خوابیدم. صبح گرما زده شدم و حال بدی داشتم چون آفتاب داغ روم افتاده بود...

۲۳/۴/۱۳۸۸. سلام بابا. صدرا خیلی قلدر شده . خاله ریحانه بهش میگه رضاخان قلدر. هر شب از ساعت ۱۰ شب تا ۱ نسوه شب یا گریه میکن یا همینجوری به هرچیزی میخنده، چه خنده ای یعنی صداش همش رو سر ما راه میره..خلاصه خیلی اذیت میکنه . بابا صدرا با سرزد تو چشم مانی. حالا مانی رفته دکتر گفته اشک مصنوعی بریزه تا خوب بشه.
۲۴/۴/۱۳۸۸. سلام بابا. شما چطورید؟ دارم سریال رستگاران را میبینم. یک چیزی مثل بی گناهان میمونه یه چیزی مسخره تر از مسخره. این خیلی کش دار تر از اون سریال بیگناهانه. تا شروع میشه عوض اینکه بره سر موضوع جدید، سه ساعت قسمتهای قبلی رو نشان میده...
۲۷/۴/۱۳۸۸. ما الان در هواپیمای IRAN AIR هستیم. ما روی ابرها هستیم.ما داریم میاییم پیش شما.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
تابستان امسال برای امیرپارسا، زمانی است برای تجربه کردن بسیاری از چیزهایی که می تواند نقش مثبتی در شکل گیری شخصیت او داشته باشد.
امیرپارسا برای اولین بار بدون پدر و مادرش البته به همراه عموش امروز از تهران به اصفهان و منزل مادربزرگش رفت. سفر و تجربه محیطهای مختلف و سازگاری با شرایط جدید در مجموع برای این پسر بسیار عاطفی ما میتواند مثبت باشد.
به محض برگشت آنها، آزمونی دیگر برایش در راه است و آن هم دست و پنجه نرم کردن با زبان خارجی است. باید دید چگونه با آن برخورد خواهدکرد.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|
روزی در شهر بزرگی خری زندگی می کرد. مرد پیری این خر را برای کار کردن گرفت. آن نادان ترین خر جهان بود. او نمیخواست کار کند پس یک روز خر فرار کرد و به جنگل خودشان برگشت. در آنجا اسب طبیب را دید. او با دیدن اسب هم فرار کرد. اسب خیلی ناراحت شد و دوان دوان به دنبال خر رفت. اسب به خر رسید و فریاد زد کجا میروی من دارویی دارم که درد نادانی تو را درمان می کند. خر چون این را شنید گفت باشه می آیم. سپس اسب جفتک دردناکی به خر زد. از آن به بعد خر دانا شد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|