تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

روزی در شهر بزرگی خری زندگی می کرد. مرد پیری این خر را برای کار کردن گرفت. آن نادان ترین خر جهان بود. او نمیخواست کار کند پس یک روز خر فرار کرد و به جنگل خودشان برگشت. در آنجا اسب طبیب را دید. او با دیدن اسب هم فرار کرد. اسب خیلی ناراحت شد و دوان دوان به دنبال خر رفت. اسب به خر رسید و فریاد زد کجا میروی من دارویی دارم که درد نادانی تو را درمان می کند. خر چون این را شنید گفت باشه می آیم. سپس اسب جفتک دردناکی به خر زد. از آن به بعد خر دانا شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

میدان San marcoهفته پیش رفتیم ونیز در ایتالیا. شب در یک جایی به اسم دلاخ (۱) خوابیدیم. صبح زود که بیدار شدم یکدفعه یک دریاچه خیلی قشنگ (۲) دیدم روبروم جلو پنجره . اما باید میرفتیم ونیز. ظهر رسیدیم ونیز. از روی یک پل رفتیم تا رسیدیم به اسکله در اونجا ماشین پارک کردیم سوار کشتی شدیم . ونیز همونجوری بود که دیده بودم تو فیلم. تاکسی قایق بود. ماشین پلیس قایق بود. توی کشتی مثل اتوبوس هی آدم سوار میشد هی پیاده میشد. ما توی دو تا ایستگاه پیاده شدیم یکیش  پل قدیمی ونیز (۳)بود یکی دیگه  هم میدون کبوتر(۴).اونجا کبوترها از دستمون نون میخوردن. کبوترها روی کله آدمها هم میرفتند. شب برگشیتیم دلاخ . فرداش رفتیم کنار دریاچه . خیلی قشنگ بود. ما در آنجا قوی قشنگی رادیدیم و به او چوب شور دادیم. 

پل Rialto روی کانال اصلی ونیز   میدان San Marco ونیز ایتالیا

    بچه های Dellach

 ۱- Dellach منطقه ای در جنوب غربی اتریش نزدیک شمال ایتالیا که ۳ساعت با وین ۳ساعت با ونیز فاصله دارد. (نقشه اینجا). برای رفتن به این منطقه علاوه بر خودرو شخصی، میتوان از امکانات قطارهای سریع یا اشنل بان استفاده کرد.(مسیر و امقصد )

۲- دریاچه میلشتتر  (Millstätter Lake) با وسعت ۳/۱۳ کیلومتر مربع و با عمق حداکثر ۱۴۲ متر، در آلپ مرکزی قرار گرفته است.نام آن برگرفته از یکی از قدیمی ترین شهرهای مجاور این دریاچه است.

۳- در ایستگاه Rivoalto پلی سنگی و قدیمی به نام (Ponti di Rialto) قرار دارد که در سال ۱۵۸۸ میلادی ساخته شده و بزرگترین پل  روی کانال اصلی ونیز محسوب می شود. قبل از آن پلی چوبی بوده است که قدمت آن به ۱۳۰۰ میلادی میرسیده است.این پل در سال ۱۴۴۴ به خاطر ازدحام مردمی که قصد تماشای کارناوال قایقهای آن زمان را داشته اند فروریخت.

۴-Piazza San Marco یا میدان سنت مارک که مربوط به قرن ۹ میلادی می باشد و در سال ۱۳۷۷ میلادی به شکل کنونی گسترش یافت.(نقاشی قدیمی از میدان) یکی از مراکز توریستی ونیز محسوب شده و بخاطر تجمع کبوتران در این میدان، به میدان کبوتر نیز معروف است.

 لينك مرتبط: خواب ونيز اميرپارسا در ۵سالگي

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

من تند تر از قبل تايپ ميكنم. شب اول در هتل وسط شهر نزدیک رود دانوب بود خوابیدیم. نزديك ما يك ساختموني بود كه انگار يكوري شده است.(۱) شب پنجره باز بود و اتاق ما خيلي سرد شده بود و وسايل كاغذي مان باد كرده بود. امروز هنگامی  که  در ماشین  نشسته بودم، بحث سردی اتاق بود. یک دفعه گفتم:راستی بگذارید چیزی بگویم که بخندید. مثل سریال مردهزارچهره : نم کشیده بودیم خودمان جدا، پاسپرت(۲) هایمان جدا.

امّا روز دوّم به ما بعدازصبحانه خیلی خوش گذشت.چون ما چند جا رفتیم همش با ماشین. یکییش جایی بود که تو آن ارتش آلمان به چک<پراگ>حمله شدیدی کردند. مامجسمه بچّه های سوخته دیدیم. همه ناراحت بودند و بعضیشان لباس پاره داشتند(۳). دومین جا یک قلعه قدیمی بود که جلوش دو تا پلیس مثل مجسمه وایستاده بودند (۴). مردم عکس میگرفتند اما اونها تکان نمیخوردند. یک خانم ژاپنی هی ادا میآورد کنارشان و ول نمیکرد. یکدفعه سربازه یک تنه محکم زد به او و دوباره وایستاد. حقش بود. خيلي شلوغ بود. ما توي قلعه نرفتيم اما جلوي ديوار بزرگش عكس گرفتيم(۵).

بعدش رفتیم رستوران ترکی اما پیدا نکردیم رفتیم مک دونالد. بعد رفتیم کلیسای که با اسکلت ساخته بودن ببینیم اما تعطیل بود بعد برگشتیم از يك راه كه مثل جاده رالي بود خيلي قشنگ. آخر شب رسیدیم هایدن.

   

۱- اين ساختمان كه به ساختمان رقصان معروف است اثر معماري به نام فرانك گري است . پيوند عكس اينجا

۱- پاسپورت يا گذرنامه

۲- "ليديتسه" ا نام دهكده اي است در ۱۷ كيلومتري غرب پراگ. در سال ۱۹۴۲تعدادي از نيروهاي هوابرد چك اعزامي از انگلستان ماموريت يافتند تا فرماندار منصوب هيتلر در پراگ بنام (Heydrich) را كه يك ژنرال پليس بود، بقتل برسانند؛ آنها در اجراي عمليات خود موفق بودند و توانستند هايدريخ را كه به جلاد پراگ مشهور بود، ترور كنند؛ اما ماجرا به اينجا پايان نيافت، زيرا آلمان ها كه در پي يافتن عاملين اين حادثه بودند، دريافتند يكي از اعضاي اصلي گروه عمل كننده از ساكنين دهكده "ليديتسه" بوده است و به همين دليل در واكنش به قتل اين ژنرال، طرح انتقام و اعدام كليه مردان بالاي 15 سال اين دهكده از سوي هيتلر صادر شد. بدنبال دستور هيتلر، در تاريخ ۱۰ژوئن ۱۹۴۲ نازي ها پس از جدا كردن كودكان زير ۱۵سال  تعداد ۹تن از آنها را براي تربيت در خانوده هاي آلماني انتخاب و به آلمان اعزام و بقيه را قتل عام كردند؛ دهكده نيز سوزانده و با خاك يكسان شد. در اين ماجرا ۱۹۲مرد، ۸۲كودك و حدود ۱۵۰زن قتل عام شدند و تنها ۱۵۷نفر باقي ماندند كه بجز چند بچه، بقيه زناني بودند كه به مراكز كار اجباري اعزام شدند. سال ها بعد مجسمه سازي بنام خانم  Marie Uchytilovaبا الهام از يك عكس بجا مانده از گروهي كودك و نوجوان اين دهكده، بناي يادبودي را ساخت كه در آن تنديس هاي ۸۲كودك و نوجوان به تعداد كودكان و نوجواناني كه در اين حادثه جان خود را از دست دادند، بازسازي شد؛ چشم هاي كودكان به افق نامعلومي خيره مانده است. 

۴- ميدان هرادچاني (Heradcany) ، ورودي قلعه پراگ

۵- قلعه پراگ درقرن ۹ ميلادي ساخته شده است. اين قلعه از سال ۱۱۵۸ به عنوان محل استقرار پادشاهان اين كشور مورد استفاده قرار گرفت و  امروز به عنوان محل اقامت رئيس حكومت جمهوري چك مورد استفاده قرار مي گيرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

بابام من را تشویق میکنه خاطراتم را بنویسم.من دفتر مشقم را آورده ام و هرچی خاطرات دارم مینویسم در اونجا. بابا قول داد اگه مرتب بنویسم در دفترم در تایپ کمکم کنه.یعنی نوشته های من را تایپ کنه.همین چند خط خیلی طول کشید (۱).

جمعه:قرار شد آخر هفته به مسافرت خارج از اتریش برویم. امروز سر کلاس به بچه ها گفتم می خواهیم به چک برویم اما بچه ها هی میگفتند چک چیه. اول گفتم چک یک کشوره اما وقتی دیدم نمیفهمن گفتم اصلا بابا چک همون چک پوله! اما بعدش خانم توضیح داد این کشور کریستالش معروفه

یک شنبه:صبح زود راه افتادیم.در مسیر اسم جیهلاوا و برنو را دیدم. بابا میگه برنو همون محل ساخت تفنگهای برنوی قدیمی است. ما الان چک هستیم پایتختش پراگه. اینجا من اسکوترم را آوردم ولی اسکوترم بیشتر دست میگرم تا سوار بشم چون پیاده روهای بدی داره همش با تکه سنگ (۲)درست شده . اصلا خسته ام میکنه. دیروزی رفتیم یک برج خیلی قدیمی بود که روش یک ساعت بود. (۳) ساعت عجیب غریب بود. عقربه هاش یکجور دیگه بود. وسط شهر همه مردم وایساده بودن ببینندسر ساعت چطور میشه. سر ساعت یک پنجره باز شد و یک کشیش خودش را نشون داد. بعد یک اسکلت هی زنگوله را کشید بعد تمام شد. من هنوز چیز جالبی در این شهر ندیده ام. دیروز در راه بیشتر از پراگ به من خوش گذشت. دیروز خیلی خسته شدم. دیشب من سه بار از تخت هتل افتادم پایین. امروز قراره بازم بریم بیرون.  


۱- ازاین به بعد برای اینکه آمار تایپ امیرپارسا مشخص بشه تایپ او را پررنگ درج میشه. این خاطراتش را هم چون یکبار نوشته بود من با حفظ امانت براش تایپ میکنم نکته یا توضیحات هم به صورت پانوشت اضافه میکنم.                                                                                                          

۲- منظور سنگفرش خیابان ها و پیاده روهاست.

۳- این ساعت نجومی در ۱۴۱۰ ساخته شده است و راس هر ساعت  دو پنجره بالای ساعت باز شده و ۱۲ کشیش از جلوی پنجره عبور میکنند. تمامی نمادهای روی این ساعت از جمله اسکلت و ویلن زن و سایر مجسمه ها نیز به حرکت در می آیند.اين ساعت نجومي نمايشگر سالها، ماه ها، روزها، ساعت ها، طلوع و غروب خورشيد، شرق و غرب، ماه و صور فلكي مي باشد. ويژگي غريب اين ساعت نجومي در اين نكته نهفته است كه زمين در مركز آن ترسيم شده و خورشيد بدور آن مي چرخد و برپايه تصاوير ترسيمي اين ساعت، پراگ مركز جغرافيايي جهان بحساب آمده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

در خبر ها آمده بود كه خودروي گلف در نمايشگاه خودرو در نيويورك به عنوان خوردوي سال دنيا شناخته شده است. .  اينجا البته به نظر من وقوع بحران مالي جهاني در اول شدن اين خودرو بي تأثير نبوده است. هم شيك و داراي ضريب امنيتي (تعداد هفت كيسه هوا در آن نصب است) بالا و هم كم مصرف و كم خرج . اما براي كساني كه عادت به خودروي صندوق دار دارن مثل خانواده ما،‌ كنار آمدن با وضعيت صندوقش يك كم سخت است.  خودروي علي ژيپانگو هم مقام سوم را كسب كرده است!‌

به اصرار اميرپارسا انشالله در تعطيلات دو سه روزه پيش رو يك سفر تا شمال ميريم و نگارش خاطرات آن هم با اميرپارسا. البته اگر همت داشت !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

سیزده بدر و توپ و سبزه و ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا 

امروز سیزده بدر بود و ما بعداز ظهر به جای خیلی قشنگی رفتیم. آنجا در تپه های سبز و پر از چمن فقط ما ها بودیم و بابا مامان میگفتند اونجا خیلی شبیه نزدیک بیشکک میمونه. 

همش یاد شلوغی پارکهای تهران در این روز و و جا نبودن در سیزده به در می افتادم. من با بچه ها فوتبال بازی کردم. من فوتبال را دوست دارم ولی بابا که یک نوبت داور ما بود و فوتبال من را میدید گفت چرا توی پای طرف نمیرم؟ چرا فرار میکنم؟ چرا به طرف مقابل پاس میدی؟ به بابا میگم آخه من  نمیدونم کی به کیه و بابا دوباره به من توضیح میده اما من بازم وقتی وارد بازی میشم همون کارا که بابام میگه نکن را میکنم.

سمت راست: امیرپارسا دور از درگیری دور از توپگیری!

اینجا قراره بابا یک عکس از سیزده بدر بگذاره. من یک عکس از فوتبال را انتخاب کردم اما بابا یک عکس از پریدن من در هوا میخواست بگذارد!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

به مناسبت عید نوروز گروههای مختلفی از هنرمندان کشور راهی خارج از کشور می شوند تا یاد ایران و ایرانی را در دلها زنده کنند، غم غربت را از دلهای ایرانی ها بزدایند و خوب در سایه این برنامه ها این امکان فراهم می آید تا  ایرانیها از طیفهای مختلف به این بهانه دور هم جمع شوند... به نظر من مهمترین و موثرترین کاری که رایزنیهای فرهنگی ایران در خارج از کشور می کنند تدارک چنین برنامه هایی به همراه برگزاری هفته فرهنگی و هفته فیلم در خارج از کشور است. بگذریم

شب گذشته برنامه گروه عمو پورنگ و همچنین گروه مختاباد در شهر تاریخی وین تدارک دیده شده بود. خوب، امیرپارسا بسیار مشتاق بود که در این برنامه شرکت کند و من هم ترتیب کارها را به شکلی دادم که بتوانم آنها را به این مراسم ببرم. آنقدر شلوغ شد که من و امیرپارسا تصمیم گرفتیم جای خودمان را به کسانی که ایستادن برایشان مشکل بود بدهیم و ته سالن بایستیم. برنامه عمو پورنگ و امیرمحمد شروع شد. هنوز دقایقی از برنامه نگذشته بود که خنده های شدید امیرپارسا توجهم را جلب کرد.خنده های از ته دل امیرپارسا واقعا مرا خوشحال کرد. این خنده و شادی به امیرپارسا و کودکان ختم نمیشد. عمو پورنگ با نبوغ  و خلاقیتی که در اجرا داشت، مرا که اصولاٌ در ارزیابی اجرای مجریان و هنرمندان تلویزیونی بسیار سختگیر هستم را بیش از انتظار راضی کرد. عمو پورنگ بچه ها واقعاٌ میتواند کودک و بزرگ را از ته دل بخنداند. 

در هتلی که نزدیک به ۵ ماه هست به حالت موقت ساکن هستیم گروههای هنرمندان ایرانی نیز اقامت داشتند. در شب آخر به اتاق داريوش فرضيايي يا همان عمو پورنگ محبوب بچه ها زنگ زدم و گفتم ما هم یکی از ساکنان هتل هستیم و بچه ها قصد دارند به دیدن شما بیایند.  او علیرغم خستگی زیاد، به گرمی استقبال کرد و بچه ها را به دیدنش بردم. خوب راستش اعتراف میکنم هیچوقت فکر نمیکردم او در خارج از قالب هنری خودش هم  اینقدر مرد با محبت، خونگرم، متواضع و بی آلایشی باشد. به نظر من مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت عمو پورنگ و محبوبیت وی بخاطر همین نوع رفتار و شیوه اخلاقی پسندیده اش است. بهرحال امیر محمد عزیز هم که بخاطر تراکم برنامه ها  خستگی از ظاهرش هویدا بود با ادب و متانت همراه عمو پورنگ در کنارمان بود و محبت خاصی به صدرا کوچولوی ما داشت. بعد از صحبت کوتاهی در خصوص خودمان و وین و برنامه بعدی اش در پراگ، امیرپارسا و صدرا در همان محل لابی کوچک هتل با آنها چند عکس یادگاری گرفتند که با آن برگ دیگری از خاطرات امیرپارسا در این بهار طبیعت به شیرینی ورق بخورد و ماندگار گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

امسال ما به جای اینکه زمان تحویل سال کنار سفره هفت سین باشیم به مرکز اسلامی رفتیم و سبزی پلو ماهی خوشمزه خوردیم و بعد برگشتیم و عکس گرفتیم.

از وقتی صدرا (صدی جون) ۲سالش شده بسیار قلدرشده است  . میتوانید ازعکس من ببینید.در عکس صدرای قلدر جلوی سفره هفت سین را گرفته و من، مظلوم ازدست  آقا یادا خان  آن پشت  نشسته ام. صدرا به خودش میگه آقا یاداخان .

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

سال نو مبارک!

 امیرپارسا به وبلاگ نوشتن علاقمند شده است. سوژه های زیادی هم برای آن پیدا میکند. یکی از آنها این عکس است که از میان عکسها انتخاب کرده و از من خواست به وبلاگش بفرستم تا خودش برایش مطلب بنویسد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا 

این اولین چیزی است که در اینجا مینویسم. من هشت ساله شده ام.  اینجا خاطرات و عکسای قشنگی از کوچکی من تا حالا است. من در اینجا خودم میخواهم پهلوی خاطرات بابام خاطرات خودم را بنویسم.اینجا من میخواهم همکار بابا باشم. من تایپ را به قول بابا انگشت انگشت میزنم. بابا میگه فعلا بگذار من برات تایپ کنم تا تایپ را یاد بگیرم. اما این اولین نوشته را خودم نوشتم و تایپ کردم.  

 من امروز توانستم هر چهارفصل را در یک روز ببینم. اول در صبح که پرندگان آواز میخواندند.بعد هوا کمی بادی شد مانند بهار. بعد هوا آفتابی و گرم شد. بعد باران تندی آمدوهوا مثل پاییز شد. بعد هوا خیلی سرد شده بود و تگرگ می آمد و مثل زمستان  بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

 امروز هشتم مارس امیرپارسا هفت سالش تمام شد. البته در تقویم شمسی هفدهم اسفند به دنیا آمد اما بخاطر اینکه ماه فوریه ۲۸ روز بود، امسال تاریخ تولد میلادی یک روز عقب تر بود. بهرحال بگذریم. جدای از جشن تولد کوچکی که با امکانات اندک در هتل پانسیون برای امیرپارسا گرفتیم  و هدیه هایی که تدارک دیده بودیم، فکر کنم تحویل ماشینی که سه ماه پیش سفارش داده بودیم در شب تولدش ، بیش از هر چیز دیگری برای امیرپارسای عاشق ماشین خاطره شده باشه. رانندگی در وین کاملاً با رانندگی در تهران تفاوت میکند. همچنین برای ما که در این مدت همیشه با اوبان یا مترو در شهر ترذذ میکردیم، به هیچ وجه تصور درستی از مسیرها نداریم. بنابراین با کمک Navigation تا مقصد رسیدیم اما همچنان تشخیص خط ویژه تراموا از خط مخصوص سواری برایم مشکل است... 

   

در نزدیکی وین و در مسیر تولن، چشمه ای است که می گویند برنادت یک قرن و نیم پیش  حضرت مریم را دیده است و هم اکنون در آنجا زیارتگاهی بر پا است (البته من فکر میکردم اینجا در فرانسه است). در روز تولد امیرپارسا با ماشین جدید به این مکان آمدیم و عکسهایی به یادگار از بچه ها گرفتیم. برنادت برای نسل ما که تلویزیون به بهانه هر مناسبت مسیحی فیلم آهنگ برنادت راپخش میکرد خیلی خاطره انگیز است. بنابراین فکر کنم ما بیشتر از امیرپارسا و صدرا از دیدن این مکان و چشمه آب سرد و گوارای آن ( که البته لوله کشی شده بود) لذت بردیم.   

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

پارك و وسايل بازي در آن، تأثير زيادي در روحيه كودكان دارد. در اينجا پاركها چند ويژگي خاص دارند. يكي اينكه كف محل بازي ، به جاي شن و سنگ كه ممكن است خطراتي براي بچه ها داشته باشد، يا بجاي كفپوشهاي  پرهزينه كه بعد ازمدتي پيچ و مهره هاي آن از زمين باز شده و همان باعث زمين خوردن بچه ها ميشود، از خرده هاي چوب درختان و پوسته هاي درخت كه نرم و تقريباً سياه شده است استفاده كرده اند. خيلي برايم عجيب بود. از دور مانند لجنزار مي ماند ولي  از نزديك به راز طبيعت دوستي پاركها و نرمي آن پي ميبريم. حتي پله هاي سكوي منتهي به سرسره ها هم با روشي قديمي و با تكه هاي الوار  ساخته شده است. 

دوم اينكه پاركها واقعا مخصوص بچه هاست. برخلاف پاركهاي تهران و شهرهاي ديگر كه انواع و اقسام وسايل بدنسازي و ورزش بزرگسالان در آن گذاشته شده و تابها در حسرت تنظيم زنجيرها مانده اند و يك در ميان آونگان هستند، توجه ويژه به بازي كودكان است. وسايل بازي و ورزش متنوعي در آنجا تعبيه شده است. تابها همگي به شكلي هستند كه به راحتي قابل استفاده براي خردسالان است.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

         فردا قراره اميرپارسا همراه بقيه همكلاسيهاش ( دو تا كلاس دومي و يك كلاس اولي جمعاً ۴ نفر) سرود ملي جمهوري اسلامي ايران را در برنامه ۲۲ بهمن مدرسه جلوي مقامات سياسي، فرهنگي اجرا كنه. اولش به عنوان تك خوان انتخاب شد و سرود طولاني دادن به او كه آماده بشه اما با توجه به اينكه گروهشون كوچك بود تصميم مدرسه بر اين شد سرود را كار كنن. بلوز قرمز و شلوار "جين" يا همون شلوار "لي" (!) از الزامات پوشش بچه ها براي اجراي اين برنامه بود كه تهيه كرديم.

        اميرپارسا از عدم هماهنگي يكي از اين گروه دائماً گلايه داره و من هم بهش گفتم سعي كن فردا قبلش هماهنگش كني! اگه نشد هم كه نشد طوري نميشه. اين اولين كار جمعي رسمي اميرپارسا محسوب ميشه و بايد حسابي تشويقش كنيم. من هم دوربين عكاسي جديدم را بر ميدارم كه همونجا كارايي اش را امتحان كنم . اين هم عكس سرود

اميرپارسا نفر دوم از سمت راست. جلو

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

ميدان قديمي روبروي رياست جمهوري

   سرماي اينجا اگرچه بين ۰ درجه تا ۱۰- درجه است آگرچه خورشيددر آسمان مي درخشد، اما بقول ساكنين محلي "احساس سرما" هميشه چندين درجه بيشتر است. اين موضوع را ما در بازديد از محله اي قديمي مركز شهر متوجه شديم. در حاليكه فكر ميكرديم سرما قابل تحمل است، بعد از يكربع اميرپارسا تقريباً يخ زده بود و فقط ميخواست سريعاً برگرديم..

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

آغاز حمله زميني به غزه

 ۱۵ دي ۱۳۸۷: شروع حمله زميني به غزه   

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

اين روزها شهر بسيار شلوغ شده است. مردم شهر در تكاپوي خريد شب سال نوي مسيحي هستندو در اكثر فروشگاههاي شهر صف ايجاد شده در پشت صندوق بسيار جلب توجه ميكند. مخصوصاً اينكه كالاهاي خريداري شده ، نه كالاهاي اساسي و يا مصرفي بلكه لباسهاي مارك دار گران قيمت و يا اشياأ و لوازم خانگي لوكس است. بنابراين جداي از شلوغي فروشگاهها، وسايل نقليه عمومي و پياده روها، مشكل كمبود جا براي پارك كردن هم بيش از پيش خود را نشان ميدهد.

صحنه حمل با جرثقيل خودروهايي كه در خيابان و در محل توقف مطلقاً ممنوع پارك كرده اند، براي اميرپارسا بسيار جذاب است به طوريكه هربار كه اين منطره را مي بيند بايد تا پايان آن را تماشا كند. جذابيت اين منظره بخاطر تفاوت اساسي آن با حمل با جرثقيل در ايران است. به اين شكل كه چهار لوله به موازات يكديگر به صورت عرضي جلو و عقب تايرهاي خودروي متخلف گذاشته شده و  بعد،  از چهار طرف زنجيرها به آن متصل شده و بدون هيچ آسيبي به خودرو به روي كفه جرثقيل گذاشته مي شود. موضوع جالب تر، برخورد بين راننده خوردو با راننده جرثقيل بود. به طرف او رفت و دست داد و بعد هم يك كارت از او گرفت، خداحافظي كرد و قدم زنان به سمت مترو رفت.

  

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

راستش كار خاطرات اميرپارسا را به دست خودش سپردم اما اوضاع و احوال به شكلي نيست كه بتواند خودش خاطراتش را بنويسد. ظاهرا بايد همچنان جور اين مرد كوچك رابكشيم تا ببينيم خود كي دوباره دست به قلم ميشود..

اميرپارسا  با تغيير محل زندگي مجبور به كارهايي شده كه شايد هيچگاه فكرش را هم نمي كرديم. او كه فاصله ۲۰۰ متري خانه تا مدرسه را حتما بايد با مادر خودش يا والدين يكي از همكلاسيهايش  طي ميكرد. از امروز توانست فاصله كيلومتري تا مدرسه را با اتوبوس و مترو طي كند و خودش هم با دو خط اتوبوس بازگردد. امروز با خوشحالی زیاد با من تماس گرفت تا اين خبر را بدهد . اين كار باعث تقويت حس اعتماد به نفسش خواهد شد. البته چندشب از اين كه بايد خودش اين مسير را برود كابوس ميديد و خوابش نميبرد. اما فكر كنم از امروز همه چيز تغيير كند.

شكار لحظه ها. اميرپارساي عاشق صدرا

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

روز اول مهر هم فرا رسید از فردا امیرپارسا پا به کلاس دوم می گذارد در حالیکه هنوز چند ماهی مانده تا ۷ سالش کامل شود. تابستان به سرعت برق و باد گذشت و امیرپارسا بغیر از استفاده از کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهره خاص دیگری نبرد.  برنامه ریزیها برای تابستان پسرم تا حد زیادی تحت تأثیر  نوسان برنامه های ما بزرگترها برهم خورده است. بهرحال امیدوارم فردا سال تحصیلی جدید را با انگیزه بیشتر از سال قبل شروع کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

بالاخره شب گذشته باز هم از طریق اینترنت متوجه شدم امروز آزمون کذایی موسسه مطالعه و خلاقیت کودک و نوجوان برگزار میشه. به اتفاق امیرپارسا به محل برگزاری (خیابان پاتریس لومومبا، خیابان کوکب) رفتیم. با دیدن ازدحام مردم و ماشینها و ترافیک شدید در آن کوچه، امیرپارسا گفت بابا بیا برگردیم. اما من کوتاه نیامدم و بعد از پارک ماشین به مدرسه محل برگزاری رفتیم. اما اولین چیزی که جلب نظر میکرد بی برنامگی بود. در آنجا گفتند اینجا ظرفیت تکمیل شده به خود موسسه در انتهای کوچه مراجعه کنید. آنجا بدتر بود. در یک ساختمان دو طبقه میخواستند از نزدیک به هزار نفر آزمون بگیرند! مردم کلافه و عصبانی از اینهمه معطلی و سردرگمی بودند. واقعاً جای تأسف داشت. امیرپارسا هم پس از یکساعت معطلی دیگه بی تاب شده بود. گفت، "بابا اینها که خودشان خلاقیت ندارند،چه جوری میخواهند خلاقیت ما را بسنجند؟ واقعاً درست میگفت. البته بعد از اینهمه زیر آفتاب و در معرض درگیری والدین با برگزارکنندگان فرار داشتن، نباید انتظار یک محک موفق را داشت. بهرحال در ساعت ۱۰ آقای دکتری که میگفتند مسئول موسسه است آمد و مردم منتظر را به یک مدرسه دیگر برد و این آزمون کذایی برگزار شد.... 

اینها نمیدانستند چند نفر ۵۰۰۰ تومان واریز کرده اند؟ چند نفر غرب تهران هستند؟ واقعاً  ما میخواهیم نظم و انضباط و برنامه ریزی را اینچنین در وجود کودکان نهادینه کنیم؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |