ما قرار گذاشتیم بریم اراک و از اونجا بریم به سمت استان کوهستانی چهارمحال بختیاری و جاهای قشنگش رو ببینیم و از هوای خوب و تمیزش لذت ببریم. سفر ما اینطوری شروع شد:
ما سه شنبه عصر به سمت اراک خونه ی عموم حرکت کردیم و ساعت 9 شب رسیدیم اونجا. شام ماکارونی خوردیم و بعدش برنامه ریزی کردیم که فردا کجا بریم. وقتی عمو و بابا باهم صحبت می کردند من رفتم خوابیدم.
کویر میقان - استان مرکزی
ما بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم تا به کویر میقان یک جایی نزدیک شهر اراک بریم. اما باتری ماشین عموم خراب بود و یک ربع ماشین رو هل دادیم تا بالاخره راه افتاد. این جا که ما رفتیم کویر نبود یک حالت دریاچه بود که وسطش یک جاده فقط بود اینجا مرغ دریایی وجود نداشت و فقط پرندگان مهاجر و یه چیزایی مثل لک لک بود. توی این دریاچه ماهی نبود اما یه موجودات ریزی به نام آرتمیا وجود داشت که غذای پرندگان اونجا بود. ما پوست آرتمیاهای مرده را دیدیم. آب دریاچه شور بود. یک شرکت هم بود که از همونجا سولفات سودیوم میگرفت. جای خیلی عجیبی بود! بعد از اینجا به سمت شهرکرد و بارده حرکت کردیم. توی راه از گلپایگان رد شدیم. اونجا رفتیم کبابش معروف بود که همونجا گوشت را جلوی ما چرخ می کرد و کباب خوشمزه ای خوردیم. بعدش از خانسار که خیلی سبز و قشنگ بود رد شدیم

پل اورگان – کهکلویه و بویراحمد توی راه بارده یک پل قدیمی توی روستای اورگان دیدیم . یک چیز خیلی جالب این بود که توی این استان و اوایل استان اصفهان آخر نام شهر ها یک گان داشت. این پل حتما بیشتر از 200 سال عمر داره. وسطای پل یک سوراخ بزرگ بود که که پله می خورد به داخل یک اتاقک کوچک که جلوش آب با شدت می رفت. عموم ماها را اونجا هم برد.
روستای بارده - بارده خونه ی بابابزرگ و مامان بزرگ سروش پسرعموم بود. اون ها اونجا دو تا گاو و 17 تا مرغ و یک خروس داشتند. من و صدرا برای اولین بار خروس را از نزدیک دیدیم و تونستیم به مرغ و خروسها دست بزنیم. یکی از مرغ ها هم توی انبار نشسته بود که وقتی رفتیم اونجا جلوی ما ها یک تخم گذاشت. برای که تخم کنه خیلی زور زد. تازه اونجا هم گاو و شیردوشیدن هم دیدیم. خیلی جالب بود. وقتی هم که می خواستیم برگردیم تهران به ما یک عالمه تخم مرغ و ماست و کره و دوغ دادن.

چادگان – دهکده تفریحی قرار بود وقتی ما به سمت بارده می ریم اون یکی عموم با مادربزرگم از شاهین شهر به چادگان بیان و در اونجا یک ویلا بگیرند. پس وقتی ما بارده بودیم، اون ها اونجا را آماده کردند تا بریم توش. خلاصه اون عموم که باهامون تا بارده اومده بود همون جا موند و ما رفتیم توی اون ویلا تا بخوابیم. اون شب با عموم بازی رﺋال مادرید و بایرن مونیخ رو دیدم.
دشت لاله های واژگون – چهار محال بختیاری ما تو راه هم دیگه رو گم کردیم و من هم توی ماشین عموم بودم. ما هم اشتباهی از یک را طولانی پر پیچ و خم رفتیم. تا رسیدیم کنار یک دشت پر از گل لاله های واژگون. خلاصه اینجا جای خیلی خوبی برای عکس گرفتن بود. جای کسایی که رفتن گلهای هلند را دیدن خیلی خالی . ما بعد از اینجا به سمت کوهرنگ رفتیم.

تونل کوهرنگ . ما رفتیم تا به سر یک تونل رسیدیم که آب از توی یک سوراخ بزرگ وسط کوه با فشار پایین از روی یه سرسره پایین می آد که آدم وقتی از دور می بینه فکر می کنه برف نشسته. بعدش رفتیم پایین همونجا و زیر اون زیر آلاچیق هایی درست کرده بودند نشستیم و خواستیم جوجه کباب درست کنیم. تا اینکه بابابزرگ و مامان بزرگ سروش گفتند بیاین بریم یک جای دیگر هم بهتون نشون بدیم. راستی یک چیز دیگه. خیلی ها فکر میکنن این عکس مال آب سد کوهرنگه اما سد کوهرنگ پایین تره و با این آب و آبهای چشمه های دیگه پر میشه.

سرچشمه ی تونل کوهرنگ پس از روستای کوهرنگ رفتیم بالاتر و از پشت اون کوه چندین کیلومتر از یک جاده ی خاکی رفتیم و دور زدیم و پیچ خوردیم تا رسیدیم جایی که زیر پامون همون ورودی آب تونل و روبروش زردکوه پر از برف بود.

بابا بزرگ سروش می گفت: زمان شاه عباس می خواستند این تونل رو بکنند اما چون وسیله نداشتند فقط تونستند چند متر بکنند تا این که 75 سال پیش دوباره این کار رو می کنند و بعد 10 سال از این طرف کوه به آن طرف کوه می رسن.

گله گوسفندها. اونجا که بودیم یکدفه دیدیم صدای گله گوسفند میاد. بعد دویدیم رفتیم پهلوی گله . وقتی گوسفندا رفتن یکدفه دیدیم صدای یک بع بعی میاد که تنها بود. بابا رفت و بغلش کرد و ما تونستیم به بره هم دست بزنیم . خیلی ناز بود. چوپونه که اومد فهمیدیم اونا بره های کوچک را سوار الاغ می کنن و اون از روی الاغه افتاده بود پایین. بقیه بره ها یکروزه بودن و خیلی کوچولو.

بعد از یک عالمه بازی و آتش درست کردن، با چوبهای اونجا آتش درست کردیم و جوجه کباب خوشمزه ای خوردیم . عصرش هم یک آش محلی درست کردن که خوردیم و به سمت دهکده تفریحی چادگان راه افتادیم.
روز جمعه هم بعد از اینکه رفتیم توی دهکده چرخ زدیم و عکس گرفتیم به سمت تهران راه افتادیم. این سفر خیلی خوبی بود.
من عکس نتونستم بگذارم. اما بابام جایی رفته که اینترنت پرسرعت داره. اگه وقت کرد قول داده عکسایی که انتخاب کردم را هفته دیگه برایم توی اینجا بگذاره