غروب کوهستان
ديروز كه ۲ سال و سه ماهگی اميرپارسا كامل شد، عليرغم تصورمان روز بارانی و سردی بود كه برنامه رفتن به ارتفاعات و رودخانه آلارچا را برهم زد. كلافه تر از همه اميرپارسا بود كه تمام هفته در انتظار رفتن به آنجا و سنگ اندازی در رودخانه بسر میبرد. نهايتأ تسليم وی شديم و نزديكهای غروب به آنجا (با نام سيل) رفتيم. خوشبختانه آنجا برخلاف تصورمان باران قطع شده بود . پس با هيزم خشكی كه با خود آوردهبوديم آتشی مهيا كرده و جوجهكبابی راهانداختيم و اميرپارسا نيز به ادای فريضه سنگاندازی پرداخت تا حدی که دستهايش از شدت سرما بیحس شد و به آتش پناه آورد. جای همگی خالي.
غروب كوهستان بسيار جلوه خاصی داشت. تا بحال نزديك غروب و بدون خانوادههای ديگر به آنجا نرفته بوديم، ابرها كه ارتفاع كمی از زمين داشتند به همراه صدای خروشان رودخانه گل آلود آلارچا، و شعله های بلند آتشی كه ما به پا كرده بوديم، فضاي خاص و بهيادماندنی ايجاد كرده بود و اين خاطره مديون پافشاری های امير پارسا است.