دوشنبه ۷ دي ۱۳۸۳ : از زمانی که بازگشتيم گردونه نگارش حکايتهای اميرپارسا متوقف شد. دليل اصلی آن پاک شدن فونتهای نگارش فارسی در رايانه شخصی بود. حالا که بعد از دو ماه اين مشکل حل شده میبينم که اميرپارسا از نظر جسمی و عقلی رشد زيادی کرده است و به عبارت ديگه داره سری تو سرا در مياره.
االبته اين آقا پسر از دست اين آلودگی هوای تهران و بوق زدنهای ماشينها شکايت زيادی داره و مدام ياد بيشکک ـ شهر آرام و کوچکی که در آن به دنيا آمد ـ میکنه و بعضی وقتها هم میگه بابا بلند شو با هوايما برگرديم اونجا.. ولی کم کم داره به همه چيز عادت میکنه يعنی بايد عادت کنه.
چهارشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۳: امير پارسا در خانه نقلی حوصله اش بسيار سر ميره. با مردم هم که ارتباط کمی داره. تصميم گرفتيم بگذاريمش مهد کودک. اما از اين ۱۵ روز شايد ۴ روزش را رفته . ميگه اونجا چيزی ياد نميدن. خانم معلما بعضی بچه ها را ميزنن ! چيزی به ما نميدن بخوريم. خلاصه راست يا دروغ اين بچه ۲ سال و ۱۱ ماهه اين چيزا را میگه و ما را به شک میاندازه. شايد ديگه از اسفند مهد نبريمش
سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳: ۸ مارس يا ۱۷ اسفند روز تولد اميرپارسا بود. از امروز او وارد چهارمين سال زندگی خود ميشه. بغير از فاميلهای نزديک بعضی دوستان هم بودند که اين روز را به ياد داشتند از راههای دور از طريق مسنجر پيام دادند.
خوب اين عمر است که بسرعت میگذرد و به ياد داشتن سررسيد روزهای تولد میتواند نهيبی به انسان باشد که به خود بيايد و توشه ای بردارد.
