سه ماه پیش زمانی که بابای امیرپارسا هم نبود، یک خانم مدام اشتباهاً به خانه ما زنگ میزد و سراغ "مغازه آقا رضا" را میگرفت که البته امیرپارسا هم جواب میداد اشتباه است. بعد از اون عموش گفت اگه زنگ زد بگو اینجا ۱۱۰ است، من هم که کلافه شده بودم گفتم نه اگه دیگه زنگ زد اصلاً بگو پزشکی قانونی است. اما اون زنگ نزد. تا دیروز که دوباره بعد از این مدت همون شخص تماس گرفت و امیرپارسا هم خیلی جدی و سریع بهش گفت "نخیر، اینجا پزشکی قانونی است" بعد گوشی را گذاشت و کلی خندید بعدهم گفت "میخواستم بهش بگم خانوم کسی را اینجا دارین؟"من واقعاً از این جوابش یکه خوردم مخصوصاً اینکه فکر نمیکردم بعد این مدت یادش مونده باشه و یا بدونه واسه کی این را استفاده کنه . البته بعد از این مکالمه کوتاه، من بیشتر از اون خندیدم.
زمانی که باباش نبود وقتی زنگ تلفن به صدا در می آمد میدوید به سمت تلفن و قبل از اینکه گوشی را برداره میگفت شالله بابا باشه (اصفهانیه به ایکاش میگن شالله!) . الان هم که باباش پیشش است برای جواب دادن به هر تلفنی قبل از برداشتن گوشی همین عبارت را میگه و یک نیم نگاهی هم به باباش میندازه. اوایل، عکس العمل بابای امیرپارسا با خنده و تعجب همراه بود، اما با تکرار آن، و کارهای دیگه پسرمان که حاکی از افزایش وابستگیهای احساسی اون به باباش است، این خنده تبدیل به نگرانی شده. البته من نگران نیستم چون میدونم امیرپارسا احساسات خودش را با روحیه طنزی که داره نشان میدهد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا
|
وقتی بچه ها وارد زندگی بزرگترها میشوند، محدودیتهای زیادی ایجاد میشود و والدین مجبورن قید خیلی از چیزهایی را که مربوط به خودشون است را بزنند. در این میان، مطالعه، بیشتر از همه مظلوم واقع میشه و برای بعضی مثل من، زمانی که امیرپارسابیدار باشه به یک امر غیر ممکن تبدیل شده.
اخیراً هم که هنوز به خانه نرسیده رگبار "چه بازی کنیم" آغاز میشه. سعی کردم از این به بعد بازیهایی که قبلا به اون اشاره کرده بودم را کمتر کنم و به سرگرمیهای اون جهت بدهم. یکی از مواردی را که آزمایش کردم و جواب گرفتم، هفته نامه "دوست خردسالان" است. این نشریه که روزهای سه شنبه چاپ میشه با طرح روی جلد خاص خودش و مطالب داخل آن (بالاخص قصه های تصویری و اشعار مصطفی رحماندوست در صفحه آخر) به اصطلاح رگ خواب بچه ها را پیدا کرده و میتواند ساعتی امیرپارسا را سرگرم کند. روزهای دوشنبه هم سفارش خرید آن یادش نمیره و من سه شنبه ها عصر میتونم خاطرم جمع باشه که کمتر گرفتار چه کنم چه کنم ایشون بشم. البته سالهای پیش قیمتش ۲۵۰ تومان بود اما چند ماهی است که ۳۰۰ تومان شده ولی به نظر من ۱۰۰۰ تومان هم باشد می ارزد.
در مورد خواندن صفحه شعرهای مصطفی رحماندوست هم یک خاطره بگم، شعرهای اون که در دوست خردسالان چاپ میشه با عبارت خدایا! تمام میشه. این نکته را امیرپارسا زمانی که شعر بعدیش را در نشریه شماره بعد براش خوندم به من گفت "چه جالب شعر قبلیش هم با خدایا تموم کرد". من هم اسم شاعر این شعرها را بهش گفتم. تا اینکه چند روز پیش این شاعر در یکی از برنامه های تلویزیون شرکت کرده بود. تا مجری گفت آقای رحماندوست، امیرپارسا سیگنالهاش فعال شد گفت به به شاعر دوست خردسالان همون که آخر شعراش با خدایا! تمام میشه...
البته یادمون باشه کتاب و کتابخوانی برای کودک جایگاه ویژه خودش را داره اما نشریات کودکان به لحاظ تنوع و کوتاه بودن مطالب آن هم سهم مهمی در ایجاد انگیزش و تشویق کودکان به مطالعه و کتابخوانی دارد.
یکی از دوستان ، این نشریه را تهیه و برای فرزند همکارش در یکی از دورترین نقاط دنیا که زبان فارسی و فارسی زبان حکم کیمیا دارد ارسال میکنه. فقط برای اینکه فرزندان ایران زمین، با زبان زیبای فارسی غریبه نشوند و سرگرمی مناسبی داشته باشند..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|
واقعا بچه ها بعضی وقتها اونقدر حرفهای قشنگی میزنن که ما بزرگترها رو به فکر وا میدارن و تازه میتونیم درسهای قشگی هم ازشون یاد بگیریم.شاید ما هم وقتی کوچیک بودیم مشابه این حرفها رو زدیم و پدر و مادرهای ما هم کلی ذوق کردن.به هر حال یه هفته پیش یه مسئله ای پیش اومد که فقط حرفهای امیرپارسا باعث شد که ما به خودمون بیاییم و ببینیم که چقدر اشتباه صحبت کردیم.
چند ماهی هست که حال و هوای خونه ما اینجوریه که منتظر اومدن یه نی نی کوچولو هستیم.من و بابای امیرپارسا خیلی دوست داشتیم که این بچه کوچولو یه دختر باشه و کلی براش برنامه ریزی کرده بودیم.ولی وقتی برای سونو گرافی سه بعدی رفتیم متوجه شدیم که خدا یه پسر دیگه میخواد بهمون بده خوب عکس العمل اولیه ما این بود که خیلی جا خوردیم ، ناراحت شدیم و تا برسیم خونه اصلا صحبت نکردیم اما امیرپارسا اول سعی کرد که با صحبتهای پراکنده از این ور و اون ور حواس ما رو پرت کنه . وقتی رسیدیم خونه امیرپارسا یه نگاهی به ما کرد و اولش گفت بابا به منم بگین چی شده که شما ناراحتین باباش گفت نی نی ما پسره امیرپارسا گفت خوب باشه این خواست خدا بوده اولش ما خیلی تعجب کردیم که این جمله کوتاه را مثل آدم بزرگا چقدر مناسب و بجا استفاده کرد، بعد باباش ادامه داد: "آخه ما دختر میخواستیم" اینبار امیرپارسا با اون ژستهای خاص و مکثهای چند ثانیه ای بین جملاتش که بیشتر به خطابه وعاظ میخوره یه چیزی گفت که ما هر دوتامون تحت تأثیر حرفش قرار گرفتیم: اون یه نگاهی به ما کرد و گفت بابا شما چرا ناراحتین این بچه رو خدا داده براش کلی زحمت کشیده اونو درستش کرده داده به مامان، نمیشه که به خدا بگیم ما اینو نمیخواهیم ببر عوضش کن خدا ناراحت میشه... مگه میوه است که مثلا مامان بره میوه بخره بعد تو بگی که این میوه را نمیخواستم. بعد مامان ببره به آقاهه پس بده و راحت بشه عوضش کرد؟ آخه نمیشه که. وقتی امیرپارسا این حرفا رو زد تازه فهمیدیم که داشتیم وارد راه ناشکری میشدیم. باید خدا رو شکر کنیم و فقط از خدا بخواهیم این بچه هم مثل امیرپارسای باهوش و قشنگ ما باشه.امیدوارم خدا به همه کسانی که بچه ای توی راه دارن یه بچه سالم و صالح بده.
یکی از دوستای راه دور ما اخیرا در این مورد گفت "چون محیط تربیتی و بابای امیرپارسا هم برای این منظور وقت زیادی میگذاره، خدا هم تصمیم گرفته با دادن یک پسر دیگه از طریق شما یک مرد خوب دیگه تحویل جامعه بده".البته آوردن ااین نقل قول جالب را به حساب تعریف از خود یا باباش نگذارید.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط مامان امیرپارسا
|