هفته گذشته دو سه خانواده با هم دیگه به ارتفاعات دارآباد رفتیم. امیرپارسا هم چون کوله پشتی نداشت کوله پشتی بزرگ عمویش را گرفت و چند تا وسیله خودش از جمله توپ! را در اون گذاشت و راهی شدیم. نزدیکهای غروب بود که به دامنه های آن رسیدیم. از آنجائیکه تعداد زیاد بود باید آهسته تر میرفتیم که امیرپارسا اومد پیش من گفت بابا بهتر نیست ما دو نفر خودمون تندتر بریم گفتم باشه بریم. بعد از مدتی که از اونها کاملاً جدا شدیم گفت ""میدونی کوه رفتن باید تنهایی باشه توی کوه دسته جمعی اصلا خوش نمیگذره . همونطور که عکس گرفتن باید دسته جمعی باشه و عکس تنهایی گرفتن به درد نمیخوره" !! واقعا با این سن کوچکش حرف بزرگان را زد. کوه جای خلوت کردن انسان با خود و خدایش است و او این مطلب را از همان اول فهمیده بود. در راه بازگشت هم به من گفت بابا بیا خاطرات همه این روزها و این جاهایی که میریم را بنویسیم. من هم بهش گفتم بابات از همون اول که به دنیا آمدی فکر این روز بود و وبلاگ را برای همین برات مینویسه گفت " نه باید توی کاغذ باشه وبلاگ و کامپیوتر ممکنه یک روز به هم بخوره همه اش از بین بره اما دفتر را میشه نگه داتشت. " دیدم راست میگه!!. قول دادم در اولین فرصت خاطراتش را پرینت بگیرم و در یک دفتر بیاورم.
با توجه به علاقه امیرپارسا به کوه تصمیم گرفتیم این پنجشنبه به درکه برویم برای این کار باید صبح قبل از طلوع آفتاب راهی میشدیم. برای همین باید زود میخوابیدیم.اما امیرپارسا که یک لحظه از فکر کوه بیرون نمیرفت ساعت ۱ نصفه شب بلند شده بود و ساعت زنگ دار را دستش گرفته بود که ساعت زنگ بزنه تا همگی بلند بشیم و برویم. خلاصه داستانی داشتیم با امیرپارسا. نهایتاً ساعت ۳ بود که خوابید و ساعت ۴ و نیم هم بلندش کردیم که برویم.
ساعت ۵ و نیم بود که به درکه رسیدیم. و بالارفتن شروع شد. صدرا در بغل من و امیرپارسا در کنارم پا به پا می آمد. ساعت ۸ صبح برای صبحانه خوردن در کنار مسیر نهر آب جایی برای نشستن پیدا کردیم. وقتی که عموی امیرپارسا خواست اون را به این طرف نهر بیاورد پای عمو سر خورد و امیرپارسا در آب افتاد. جالب اینکه در این صبح خنک و این آب سرد بجای گریه از خنده داشت روده بر میشد. بعد از صبحانه با همان شلوار و پیرهن خیس به راه ادامه دادیم و تا ساعت ۱۰ صبح بالا رفتیم. اونجا هم فقط بخاطر مامانش که دیگه واقعا خسته شده بود رضایت داد که برگردیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|

با تبلیغ دفترچه های پس انداز بانک رفاه کارگران برای بچه ها امیرپارسا از من قول گرفت یک حساب براش باز کنم تا بتونه در صفحه آخر این دفترچه یک نقاشی بکشه. بهرحال هفته گذشته این کار را کردم و امیرپارسا مدادرنگی هاش را آورد که شروع کنه. من بهش گفتم یک نقاشی بکشه که به بانک رفاه و علامت اون ربط داشته باشه. اول خواستم یک نمونه بکشه اگر خوب شد روی صفحه پیاده اش کنه اما قبول نکرد ولی گفت توضیحش را میدم "یک کشتی که داره مردم را از دریا نجات میده پرچم بانک رفاه را هم داره"برام خیلی جالب بود چی میخواد بکشه: تیوب نجات، آدمهایی که کمک میخواستندو نصف بدنشون بیرون بود، پرچم و بادبان کشتی، همه را خیلی جالب کشیده بود، وقتی میخواست آرم را بکشه گفتم بگذار من برات بکشم. با تعصب خاصی گفت نه خودم بلدم گفتم حداقل یکبار جای دیگه بکش بعد گفت نه! وقتی که آرم را کشید دیدم چقدر در اشتباه بودم. به نظر من در حد خودش این آرم را بسیار عالی کشیده بود.
راستی امروز دقیقاً امیرپارسا ۵ سال و نیمش شد. (۱۷ اسفند ۸۰ تا ۱۷ مرداد ۸۶)
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|

امیرپارسا روزهای هفته را به خوبی میداند و روزشماری او برای پنجشنبه ها از دوشنبه آغاز میشود. بهترین روز برای او چهارشنبه هاست که فردای آن تعطیل هستیم. خصوصیت دیگری هم که دارد اینست که کافیست قول کاری را به او در روز یا زمان مشخصی بدهیم امکان ندارد که فراموش کند. این خصیصه از ۲ سالگی با او همراه بود .. به امیرپارسا قول رفتن به اصفهان در روز چهارشنبه گذشته را داده بودیم اما با توجه به گرفتاریهای دیگری که داشتیم میخواستیم آن را به هفته دیگر موکول کنیم اما امیرپارسا با روزشماری خود و در نهایت با اصراری که بر انجام قولی که داده بودیم داشت ما را راهی سفر کرد.
البته خوشبختانه هوای این زمان مرداد ماه به نحو بی سابقه ای خنک شده بود و توانستیم از طبیعت این شهر زیبا هم بهره ببریم. در یک بعدازظهر به کنار زاینده رود رفته و به اصطلاح بساط "پیک نیک" را نزدیک پل فردوسی پهن کردیم. همینطور که امیرپارسا مشغول خوردن هندوانه "شتری" بود به پل خواجو که چراغهای آن انعکاس زیبایی در آب رود ایجاد کرده بود خیره شده بود. بعد از من پرسید: بابا این پل چیه ؟ گفتم: خواجو گفت دوست دارم اون را از نزدیک ببینم. من را اونجا ببر. من هم که یک نگاهی به مسافت و نگاهی به شلوغی مسیر کنار رودخانه کرده بودم سعی کردم منصرفش کنم. اما زیر بار نرفت هرچه گفتم خسته میشی گفت نه ! بهرحال بعد از نیم ساعت انکار از من اصرار از او باهم راه افتادیم . بعد از یکربع به پل خواجو رسیدیم.
امیرپارسا از رسیدن به چیزی که از دوردست آن را دیده بود بسیار خوشحال بود. بعد هم با علاقه خاصی از جزئیات این پل و اینکه چه سالی ساخته شده و آیا در آن زمان ماشین بوده میپرسید. بعد از اینکه روی پله های هم سطح آب خواجو هم رفت از آن پایین نگاهی به نمای پل انداخت و گفت بابا این پل یک جورایی مثل قلعه نیست؟ من هم گفتم البته میشه اون را بخشی از عمارت شاهی هم در نظر گرفت چون جایی برای نشستن شاه و خانواده او در میان پل طبقه دوم وجود دارد. با این توضیح بود که مجبور شدم او را به روی پل برده و با گرفتن او روی هوا بتواند درون این "هشتی" را که البته درش قفل بود ببیند. روی پل در حال قدم زدن به من گفت ایکاش خانه ما در اصفهان بود. در شیراز هم زمانی که آثار باستانی آنجا را دید چنین جمله ای گفت... در راه بازگشت از پل خواجو به محل استقرارمان به این موضوع فکر میکردم که بچه ای ۵/۵ ساله با چه علاقه ای در مورد تاریخ و بناهای قدیمی کنجکاوی میکند و اگر این اصرار او نبود من این فاصله دور نزدیک را طی نمیکردم تا دوباره این پل زیبا را ببینیم.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|