این اولین چیزی است که در اینجا مینویسم. من هشت ساله شده ام. اینجا خاطرات و عکسای قشنگی از کوچکی من تا حالا است. من در اینجا خودم میخواهم پهلوی خاطرات بابام خاطرات خودم را بنویسم.اینجا من میخواهم همکار بابا باشم. من تایپ را به قول بابا انگشت انگشت میزنم. بابا میگه فعلا بگذار من برات تایپ کنم تا تایپ را یاد بگیرم. اما این اولین نوشته را خودم نوشتم و تایپ کردم.
من امروز توانستم هر چهارفصل را در یک روز ببینم. اول در صبح که پرندگان آواز میخواندند.بعد هوا کمی بادی شد مانند بهار. بعد هوا آفتابی و گرم شد. بعد باران تندی آمدوهوا مثل پاییز شد. بعد هوا خیلی سرد شده بود و تگرگ می آمد و مثل زمستان بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|

امروز هشتم مارس امیرپارسا هفت سالش تمام شد. البته در تقویم شمسی هفدهم اسفند به دنیا آمد اما بخاطر اینکه ماه فوریه ۲۸ روز بود، امسال تاریخ تولد میلادی یک روز عقب تر بود. بهرحال بگذریم. جدای از جشن تولد کوچکی که با امکانات اندک در هتل پانسیون برای امیرپارسا گرفتیم و هدیه هایی که تدارک دیده بودیم، فکر کنم تحویل ماشینی که سه ماه پیش سفارش داده بودیم در شب تولدش ، بیش از هر چیز دیگری برای امیرپارسای عاشق ماشین خاطره شده باشه. رانندگی در وین کاملاً با رانندگی در تهران تفاوت میکند. همچنین برای ما که در این مدت همیشه با اوبان یا مترو در شهر ترذذ میکردیم، به هیچ وجه تصور درستی از مسیرها نداریم. بنابراین با کمک Navigation تا مقصد رسیدیم اما همچنان تشخیص خط ویژه تراموا از خط مخصوص سواری برایم مشکل است...

در نزدیکی وین و در مسیر تولن، چشمه ای است که می گویند برنادت یک قرن و نیم پیش حضرت مریم را دیده است و هم اکنون در آنجا زیارتگاهی بر پا است (البته من فکر میکردم اینجا در فرانسه است). در روز تولد امیرپارسا با ماشین جدید به این مکان آمدیم و عکسهایی به یادگار از بچه ها گرفتیم. برنادت برای نسل ما که تلویزیون به بهانه هر مناسبت مسیحی فیلم آهنگ برنادت راپخش میکرد خیلی خاطره انگیز است. بنابراین فکر کنم ما بیشتر از امیرپارسا و صدرا از دیدن این مکان و چشمه آب سرد و گوارای آن ( که البته لوله کشی شده بود) لذت بردیم.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|