من تند تر از قبل تايپ ميكنم. شب اول در هتل وسط شهر نزدیک رود دانوب بود خوابیدیم. نزديك ما يك ساختموني بود كه انگار يكوري شده است.(۱) شب پنجره باز بود و اتاق ما خيلي سرد شده بود و وسايل كاغذي مان باد كرده بود. امروز هنگامی که در ماشین نشسته بودم، بحث سردی اتاق بود. یک دفعه گفتم:راستی بگذارید چیزی بگویم که بخندید. مثل سریال مردهزارچهره : نم کشیده بودیم خودمان جدا، پاسپرت(۲) هایمان جدا.
امّا روز دوّم به ما بعدازصبحانه خیلی خوش گذشت.چون ما چند جا رفتیم همش با ماشین. یکییش جایی بود که تو آن ارتش آلمان به چک<پراگ>حمله شدیدی کردند. مامجسمه بچّه های سوخته دیدیم. همه ناراحت بودند و بعضیشان لباس پاره داشتند(۳). دومین جا یک قلعه قدیمی بود که جلوش دو تا پلیس مثل مجسمه وایستاده بودند (۴). مردم عکس میگرفتند اما اونها تکان نمیخوردند. یک خانم ژاپنی هی ادا میآورد کنارشان و ول نمیکرد. یکدفعه سربازه یک تنه محکم زد به او و دوباره وایستاد. حقش بود. خيلي شلوغ بود. ما توي قلعه نرفتيم اما جلوي ديوار بزرگش عكس گرفتيم(۵).
بعدش رفتیم رستوران ترکی اما پیدا نکردیم رفتیم مک دونالد. بعد رفتیم کلیسای که با اسکلت ساخته بودن ببینیم اما تعطیل بود بعد برگشتیم از يك راه كه مثل جاده رالي بود خيلي قشنگ. آخر شب رسیدیم هایدن.


۱- اين ساختمان كه به ساختمان رقصان معروف است اثر معماري به نام فرانك گري است . پيوند عكس اينجا
۱- پاسپورت يا گذرنامه
۲- "ليديتسه" ا نام دهكده اي است در ۱۷ كيلومتري غرب پراگ. در سال ۱۹۴۲تعدادي از نيروهاي هوابرد چك اعزامي از انگلستان ماموريت يافتند تا فرماندار منصوب هيتلر در پراگ بنام (Heydrich) را كه يك ژنرال پليس بود، بقتل برسانند؛ آنها در اجراي عمليات خود موفق بودند و توانستند هايدريخ را كه به جلاد پراگ مشهور بود، ترور كنند؛ اما ماجرا به اينجا پايان نيافت، زيرا آلمان ها كه در پي يافتن عاملين اين حادثه بودند، دريافتند يكي از اعضاي اصلي گروه عمل كننده از ساكنين دهكده "ليديتسه" بوده است و به همين دليل در واكنش به قتل اين ژنرال، طرح انتقام و اعدام كليه مردان بالاي 15 سال اين دهكده از سوي هيتلر صادر شد. بدنبال دستور هيتلر، در تاريخ ۱۰ژوئن ۱۹۴۲ نازي ها پس از جدا كردن كودكان زير ۱۵سال تعداد ۹تن از آنها را براي تربيت در خانوده هاي آلماني انتخاب و به آلمان اعزام و بقيه را قتل عام كردند؛ دهكده نيز سوزانده و با خاك يكسان شد. در اين ماجرا ۱۹۲مرد، ۸۲كودك و حدود ۱۵۰زن قتل عام شدند و تنها ۱۵۷نفر باقي ماندند كه بجز چند بچه، بقيه زناني بودند كه به مراكز كار اجباري اعزام شدند. سال ها بعد مجسمه سازي بنام خانم Marie Uchytilovaبا الهام از يك عكس بجا مانده از گروهي كودك و نوجوان اين دهكده، بناي يادبودي را ساخت كه در آن تنديس هاي ۸۲كودك و نوجوان به تعداد كودكان و نوجواناني كه در اين حادثه جان خود را از دست دادند، بازسازي شد؛ چشم هاي كودكان به افق نامعلومي خيره مانده است.
۴- ميدان هرادچاني (Heradcany) ، ورودي قلعه پراگ
۵- قلعه پراگ درقرن ۹ ميلادي ساخته شده است. اين قلعه از سال ۱۱۵۸ به عنوان محل استقرار پادشاهان اين كشور مورد استفاده قرار گرفت و امروز به عنوان محل اقامت رئيس حكومت جمهوري چك مورد استفاده قرار مي گيرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
بابام من را تشویق میکنه خاطراتم را بنویسم.من دفتر مشقم را آورده ام و هرچی خاطرات دارم مینویسم در اونجا. بابا قول داد اگه مرتب بنویسم در دفترم در تایپ کمکم کنه.یعنی نوشته های من را تایپ کنه.همین چند خط خیلی طول کشید (۱).
جمعه:قرار شد آخر هفته به مسافرت خارج از اتریش برویم. امروز سر کلاس به بچه ها گفتم می خواهیم به چک برویم اما بچه ها هی میگفتند چک چیه. اول گفتم چک یک کشوره اما وقتی دیدم نمیفهمن گفتم اصلا بابا چک همون چک پوله! اما بعدش خانم توضیح داد این کشور کریستالش معروفه
یک شنبه:صبح زود راه افتادیم.در مسیر اسم جیهلاوا و برنو را دیدم. بابا میگه برنو همون محل ساخت تفنگهای برنوی قدیمی است. ما الان چک هستیم پایتختش پراگه. اینجا من اسکوترم را آوردم ولی اسکوترم بیشتر دست میگرم تا سوار بشم چون پیاده روهای بدی داره همش با تکه سنگ (۲)درست شده . اصلا خسته ام میکنه. دیروزی رفتیم یک برج خیلی قدیمی بود که روش یک ساعت بود. (۳) ساعت عجیب غریب بود. عقربه هاش یکجور دیگه بود. وسط شهر همه مردم وایساده بودن ببینندسر ساعت چطور میشه. سر ساعت یک پنجره باز شد و یک کشیش خودش را نشون داد. بعد یک اسکلت هی زنگوله را کشید بعد تمام شد. من هنوز چیز جالبی در این شهر ندیده ام. دیروز در راه بیشتر از پراگ به من خوش گذشت. دیروز خیلی خسته شدم. دیشب من سه بار از تخت هتل افتادم پایین. امروز قراره بازم بریم بیرون.

۱- ازاین به بعد برای اینکه آمار تایپ امیرپارسا مشخص بشه تایپ او را پررنگ درج میشه. این خاطراتش را هم چون یکبار نوشته بود من با حفظ امانت براش تایپ میکنم نکته یا توضیحات هم به صورت پانوشت اضافه میکنم.
۲- منظور سنگفرش خیابان ها و پیاده روهاست.
۳- این ساعت نجومی در ۱۴۱۰ ساخته شده است و راس هر ساعت دو پنجره بالای ساعت باز شده و ۱۲ کشیش از جلوی پنجره عبور میکنند. تمامی نمادهای روی این ساعت از جمله اسکلت و ویلن زن و سایر مجسمه ها نیز به حرکت در می آیند.اين ساعت نجومي نمايشگر سالها، ماه ها، روزها، ساعت ها، طلوع و غروب خورشيد، شرق و غرب، ماه و صور فلكي مي باشد. ويژگي غريب اين ساعت نجومي در اين نكته نهفته است كه زمين در مركز آن ترسيم شده و خورشيد بدور آن مي چرخد و برپايه تصاوير ترسيمي اين ساعت، پراگ مركز جغرافيايي جهان بحساب آمده است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
در خبر ها آمده بود كه خودروي گلف در نمايشگاه خودرو در نيويورك به عنوان خوردوي سال دنيا شناخته شده است. . اينجا البته به نظر من وقوع بحران مالي جهاني در اول شدن اين خودرو بي تأثير نبوده است. هم شيك و داراي ضريب امنيتي (تعداد هفت كيسه هوا در آن نصب است) بالا و هم كم مصرف و كم خرج . اما براي كساني كه عادت به خودروي صندوق دار دارن مثل خانواده ما، كنار آمدن با وضعيت صندوقش يك كم سخت است. خودروي علي ژيپانگو هم مقام سوم را كسب كرده است!

به اصرار اميرپارسا انشالله در تعطيلات دو سه روزه پيش رو يك سفر تا شمال ميريم و نگارش خاطرات آن هم با اميرپارسا. البته اگر همت داشت !
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا
امروز سیزده بدر بود و ما بعداز ظهر به جای خیلی قشنگی رفتیم. آنجا در تپه های سبز و پر از چمن فقط ما ها بودیم و بابا مامان میگفتند اونجا خیلی شبیه نزدیک بیشکک میمونه.
همش یاد شلوغی پارکهای تهران در این روز و و جا نبودن در سیزده به در می افتادم. من با بچه ها فوتبال بازی کردم. من فوتبال را دوست دارم ولی بابا که یک نوبت داور ما بود و فوتبال من را میدید گفت چرا توی پای طرف نمیرم؟ چرا فرار میکنم؟ چرا به طرف مقابل پاس میدی؟ به بابا میگم آخه من نمیدونم کی به کیه و بابا دوباره به من توضیح میده اما من بازم وقتی وارد بازی میشم همون کارا که بابام میگه نکن را میکنم.

اینجا قراره بابا یک عکس از سیزده بدر بگذاره. من یک عکس از فوتبال را انتخاب کردم اما بابا یک عکس از پریدن من در هوا میخواست بگذارد!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
به مناسبت عید نوروز گروههای مختلفی از هنرمندان کشور راهی خارج از کشور می شوند تا یاد ایران و ایرانی را در دلها زنده کنند، غم غربت را از دلهای ایرانی ها بزدایند و خوب در سایه این برنامه ها این امکان فراهم می آید تا ایرانیها از طیفهای مختلف به این بهانه دور هم جمع شوند... به نظر من مهمترین و موثرترین کاری که رایزنیهای فرهنگی ایران در خارج از کشور می کنند تدارک چنین برنامه هایی به همراه برگزاری هفته فرهنگی و هفته فیلم در خارج از کشور است. بگذریم
شب گذشته برنامه گروه عمو پورنگ و همچنین گروه مختاباد در شهر تاریخی وین تدارک دیده شده بود. خوب، امیرپارسا بسیار مشتاق بود که در این برنامه شرکت کند و من هم ترتیب کارها را به شکلی دادم که بتوانم آنها را به این مراسم ببرم. آنقدر شلوغ شد که من و امیرپارسا تصمیم گرفتیم جای خودمان را به کسانی که ایستادن برایشان مشکل بود بدهیم و ته سالن بایستیم. برنامه عمو پورنگ و امیرمحمد شروع شد. هنوز دقایقی از برنامه نگذشته بود که خنده های شدید امیرپارسا توجهم را جلب کرد.خنده های از ته دل امیرپارسا واقعا مرا خوشحال کرد. این خنده و شادی به امیرپارسا و کودکان ختم نمیشد. عمو پورنگ با نبوغ و خلاقیتی که در اجرا داشت، مرا که اصولاٌ در ارزیابی اجرای مجریان و هنرمندان تلویزیونی بسیار سختگیر هستم را بیش از انتظار راضی کرد. عمو پورنگ بچه ها واقعاٌ میتواند کودک و بزرگ را از ته دل بخنداند.

در هتلی که نزدیک به ۵ ماه هست به حالت موقت ساکن هستیم گروههای هنرمندان ایرانی نیز اقامت داشتند. در شب آخر به اتاق داريوش فرضيايي يا همان عمو پورنگ محبوب بچه ها زنگ زدم و گفتم ما هم یکی از ساکنان هتل هستیم و بچه ها قصد دارند به دیدن شما بیایند. او علیرغم خستگی زیاد، به گرمی استقبال کرد و بچه ها را به دیدنش بردم. خوب راستش اعتراف میکنم هیچوقت فکر نمیکردم او در خارج از قالب هنری خودش هم اینقدر مرد با محبت، خونگرم، متواضع و بی آلایشی باشد. به نظر من مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت عمو پورنگ و محبوبیت وی بخاطر همین نوع رفتار و شیوه اخلاقی پسندیده اش است. بهرحال امیر محمد عزیز هم که بخاطر تراکم برنامه ها خستگی از ظاهرش هویدا بود با ادب و متانت همراه عمو پورنگ در کنارمان بود و محبت خاصی به صدرا کوچولوی ما داشت. بعد از صحبت کوتاهی در خصوص خودمان و وین و برنامه بعدی اش در پراگ، امیرپارسا و صدرا در همان محل لابی کوچک هتل با آنها چند عکس یادگاری گرفتند که با آن برگ دیگری از خاطرات امیرپارسا در این بهار طبیعت به شیرینی ورق بخورد و ماندگار گردد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|
امسال ما به جای اینکه زمان تحویل سال کنار سفره هفت سین باشیم به مرکز اسلامی رفتیم و سبزی پلو ماهی خوشمزه خوردیم و بعد برگشتیم و عکس گرفتیم.
از وقتی صدرا (صدی جون) ۲سالش شده بسیار قلدرشده است . میتوانید ازعکس من ببینید.در عکس صدرای قلدر جلوی سفره هفت سین را گرفته و من، مظلوم ازدست آقا یادا خان آن پشت نشسته ام. صدرا به خودش میگه آقا یاداخان .
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|

سال نو مبارک!
امیرپارسا به وبلاگ نوشتن علاقمند شده است. سوژه های زیادی هم برای آن پیدا میکند. یکی از آنها این عکس است که از میان عکسها انتخاب کرده و از من خواست به وبلاگش بفرستم تا خودش برایش مطلب بنویسد.
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا