برای دومین بار به ایتالیا و ونیز رفتیم. در قایق اتوبوسی به یشنهاد من در عقب قایق جایی که پرچم ایتالیا بود نشستیم ...امروز بعد از صبحانه به سمت پیزا حرکت کردیم. هوا خنک و خوب بود. در راه، ماشینهای پلاک ایتالیایی خیلی بد رانندگی میکردند و از راهنما برای خط عوض کردن توی اتوبان خبری نبود... بابا میگه خیلی ایتالیایی ها مثل خودمون میمونن و خونگرم هستن اما من میگویم رانندگی شان هم مثل ایرانی هاست. ..
در مسیر گلهای آفتابگردان زیادی دیدیم که به خواتر اتوبان نتوانستیم بایستیم و عکس بگیریم. ما در فلورانس جا گرفته بودیم ولی اول به پیزا که دورتر بود رفتیم تا راه برگشتنمون کمتر بشه.
... اولین بار برج کج پیزا را از دور دیدم . خیلی جالب بود . انگار داشت می افتاد. بعد که رسیدم پاش انگار واقعاً داشت می افتاد. مردم همه آنجا ادای گرفتن برج با دستشان را در آورده بودند. مردم توی هوا دستشان را مثل پانتومیم گرفته بودند . من هم همین کار را کردم اما دستام زود خسته ميشد . از آنجا یک بشقاب دکوری یادگاری گرفتیم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا
|
این قسمتهایی از خاطرات یکی دوماه امیرپارسا است که تقریبا به نوشتن عادت کرده است. چیزی که برای من جالب است، نوع نگارش برخی از جملاتش است که آدم باورش نمیشه پسر کوچولویی مثل امیرپارسا نوشته باشه. همینطور اینکه خیلی از جاها را خطاب به من نوشته است..خلاصه ای از نوشته های دفتر خاطرات امیرپارسا که زیاد خصوصی نیست و میشه در اینجا نوشت:
۱۶/۳/۱۳۸۸ . امروز ما الان روی ابرها هستیم . ما الان در هواپیمای IRAN AIR هستیم.
۱/۴/۱۳۸۸. سلام تازه در فصل تازه. اول فصل گرما، آخر فصل زیبایی و خنکی. بیچاره جوانها!! الکی الکی کم میشوند و می میرند. بابا اصلاً بحث سیاسی را ول کن....
۱۴تیر تا ۲۲ تیر. من یک هفته پیش با عمو فرخ به اصفهان رفتم. تهران پر گرد و خاک بود. اصفهان هم اومدم همینطور. بیشتر توی خونه بودم. مثل همیشه رفتیم کنار زاینده رود اما اون هم خشک شده بود و بی آب! تا وقتی توی زاینده رود آب نباشه اسمش باید بشه کویر لوت. برام اونجا مامان زری فوتبال دستی هم خرید و من با عموهام فوتبال دستی بازی کردم. من با عمو شب را در کنار باغچه خوابیدم. صبح گرما زده شدم و حال بدی داشتم چون آفتاب داغ روم افتاده بود...

۲۳/۴/۱۳۸۸. سلام بابا. صدرا خیلی قلدر شده . خاله ریحانه بهش میگه رضاخان قلدر. هر شب از ساعت ۱۰ شب تا ۱ نسوه شب یا گریه میکن یا همینجوری به هرچیزی میخنده، چه خنده ای یعنی صداش همش رو سر ما راه میره..خلاصه خیلی اذیت میکنه . بابا صدرا با سرزد تو چشم مانی. حالا مانی رفته دکتر گفته اشک مصنوعی بریزه تا خوب بشه.
۲۴/۴/۱۳۸۸. سلام بابا. شما چطورید؟ دارم سریال رستگاران را میبینم. یک چیزی مثل بی گناهان میمونه یه چیزی مسخره تر از مسخره. این خیلی کش دار تر از اون سریال بیگناهانه. تا شروع میشه عوض اینکه بره سر موضوع جدید، سه ساعت قسمتهای قبلی رو نشان میده...
۲۷/۴/۱۳۸۸. ما الان در هواپیمای IRAN AIR هستیم. ما روی ابرها هستیم.ما داریم میاییم پیش شما.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا
|
تابستان امسال برای امیرپارسا، زمانی است برای تجربه کردن بسیاری از چیزهایی که می تواند نقش مثبتی در شکل گیری شخصیت او داشته باشد.
امیرپارسا برای اولین بار بدون پدر و مادرش البته به همراه عموش امروز از تهران به اصفهان و منزل مادربزرگش رفت. سفر و تجربه محیطهای مختلف و سازگاری با شرایط جدید در مجموع برای این پسر بسیار عاطفی ما میتواند مثبت باشد.
به محض برگشت آنها، آزمونی دیگر برایش در راه است و آن هم دست و پنجه نرم کردن با زبان خارجی است. باید دید چگونه با آن برخورد خواهدکرد.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|