تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

نیش زنبور

ما دیروز به شومبورون رفتیم. اونجا کاخ و باغ بزرگی بود. در بالای تپه که کل شهر معلوم بود رفتم از نوشمک توی کالسکه صدرا یکمی بخورم وقتی اولین قلپ را داشتم میخوردم یکدفعه فهمیدم یک چیز تلخی توی دهنم است. سریع آب نوشمک را بیرون دادم اما یک زنبور زرد زبونم را نیش زد. خیلی گریه کردم اما هیچ کاری نمیشد کرد. بابا میگفت خدا خیلی رحم کرده که زنبور درست نتونسته نیشم بزنه یا اینکه شانس آوردم ته زبونم را نیش نزده بوده . حالا هرچی مگس و پشه و زنبور از پهلوم رد میشه میترسم. هروقت هم میخوام چیزی بخورم توش را اول نگاه میکنم دوباره زنبوری چیزی نباشه. چون دیدن اونجا نصفه کاره مونده بود امروز رفتیم یکم دیگه از گل و درختای باغ کنار کاخ را دیدیم . من این ها را خودم تایپ کردم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

دیروز وقتی از لوبیلیانا برمیگشتیم رفتیم به جایی که یک دریاچه ای به اسم بلد داشت که یک قلعه ای هم بالای کوهش بود. توی این قلعه چیزایی که در آنجا پیدا کرده بودن را گذاشته بودن. توی فیلم اونجا اصل قلعه بود. توی فیلم میگفت این چیزایی که یدا کردن مال انسانهای اولیه بوده. من وقتی از آنجا بیرون آمدم به بابا گفتم تکنولوژی چیزبدی است چون چیزهای قدیمی را خراب میکند!

پای دریاچه قوهای زیادی بودند ما هم به آنها کیکهایی که همراهمون بود را دادیم. همه قوها به پایشان حلقه وصل شده بود. به بابا گفتم چیه؟ بابا گفت اینها شناسنامه اوناست. ابرها اونجا روی آب اومده بودن. ابر و آب باهم بودن.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

موزه BMV

صبح روز شنبه ۱۷/۵/۱۳۸۸ به سمت مونیخ در استان "بایرن" راه افتادیم. در مسیر ما شهر "سالزبورگ" بود. در پارک توی شهر همراه خونواده یکی از دوستان بابا غذا خوردیم. بعد از آن به "میرابل گارتن" رفتیم در آنجا گل ها و مجسمه های قشنگی بود و بعد دو تا خانه موتسارت را هم دیدیم. بعد از آن به سمت دریاچه موندسی حرکت کردیم . غروب به سمت مونیخ حرکت کردیم. شب حدود ساعت ۲۳:۰۰ به هتل اتاپ رسیدیم. کسی اونجا نبود رفتن توی اونجا و باز کردن درها همه بدون آدم بود. فردای آن روز به "ماریان پلاتز" رفتیم. در این میدان کلیسایی بود که سر ساعت دوازده عروسکها آهنگ میزدند و میرفصیدند. همه آدما نیگاه میکردن و فیلم و عکس میگرفتند. عصر به موزه ‌BMV رفتیم. در آنجا ماشینهای قشنگی بود. یکی اش که قدیمی بود درش از جلو باز میشد. بابا برای من یک ماشین کوچک و برای صدرا یک خط کش از توی موزه خرید. من از چند تا ماشین موزه  و خودم در دفتر خاطراتم نقاشی کردم. این عکس ماشین مال 73 سال پیش را خیل دوست دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

اسکلتها

ما برای دومین بار به پراگ سفر کردیم. در راه، شهری است به نام کوتنا هورا . یک کلیسایی اونجا هست که دفعه پیش دیر رسیدیم و بسته شده بود. این کلیسا پر از استخوانها و جمجمه های آدم است. من به بابا گفتم اگر اینجا یک سگ بود، همه این استخوانها را به هم میریخت و بر میداشت. یک چیز دیگه هم که جالب بود این بود که آدمهای اون زمان شکل هم بودن چون همه جمجمه ها شبیه هم بودن. جالب بود که نخهایی بسته بودند و در آنجا جمجمه و استخوانها را مثل تسبیح به اون طرف سقف وصل کرده بودند و توی این مدت زیاد نه افتاده بودند و نه تکون خورده بودن. توی جایی که کله ها را روی هم چیده بودند، پر از تارعنکبوت بود و یک بویی می داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

bone Church

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا 

مجارستان و قهرمانان رالی

 امروز با خونواده یکی از دوستان بابا به مجارستان سفر کردیم . فاصله وین تا بوداپست حدود ۲۵۰ کیلومتر است . آنجا به در خانه ی دوست دیگر بابا رفتیم. دخترشون به ما سلام کرد و زود با من و صدرا دوست شد. همراه آنها که دیدنیهای شهر را بلد بودند به تپه های بوداپست رفتیم. در آنجا دانوب، پارلمان قرمز رنگ و کل شهر را دیدیم.

در یکی از تپه های بوداپست، سه وسیله جنگی مثل توپ جنگی، ضد هوایی و خمپاره را دیدیم. ما پشت ضدهوایی نشستیم. خیلی جالب بود. بابا میگه اینا را از جنگ جهانی دوم نگر داشتند. بعد رفتیم زیر سایه کنار یک مجسمه مردی که منتظر بود غذا خوردیم.

بعد از ظهر هم رفتیم میدان قهرمانان. بابا گفت مجسمه بالای ستون درازه وسط میدان،مجسمه قهرمان رالی مجارستانه که قدیما برنده شده بوده.  اونجا چند تا هلیکوپتر هی پرواز میکردند. ما غروب برگشتیم. شب که رسیدیم خونه تلویزیون سی ان ان میگفت یک قهرمان رالی مجارستانی با ماشینش رفته توی دیوار. پس اون روز مسابقه رالی بوده . اون هلیکوپترها هم برای همین اومده بودند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  |