تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

کلاس زبان آلمانی و ...

با تمام شدن تابستان و شروع مدارس، بعید بدونم امیرپارسا بتونه خاطراتش را اینجا مرتب بنویسه. چون نوشتن خاطرات روی کاغذش هم بسیار دیر به دیر شده. البته حق داره بنده خدا.

راستش من خیلی کنجکاو بودم که ببینم بچه ها که زبان خارجی بلدنیستند چطوری پیشرفت میکنند. بنابراین از دو هفته پیش،  امیرپارسا را گذاشتیم کلاس زبان آلمانی. بعد از شرکت در اولین جلسه، با علاقه از اتفاقات اونجا و بچه هایی که توی اون کلاس بودن صحبت میکرد. گفت همه آلمانی صحبت میکردن و معلم هم همینطور اما من هیچی نمیفهمیدم! تا جایی که به آلمانی یک سوال از من کرد و من بهش گفتم Please speak English  معلم هم همون سوال را به انگلیسی کرد که بازهم نفهمیدم!

 بعد از جلسه بعد تعریف کرد: معلم داشت صدای حرف O که دو تا نقطه روش است را یاد میداد یکدفعه زدم زیر خنده و تا چند دقیقه فقط میخندیدم. معلم بنده خدا هم فقط هاج و واج به خوش خندگی اون نگاه میکرده.

بعد از جلسه سوم گفت که یکی از بچه های پشت سری بلند میشه میگه Ich bin Bube و امیرپارسا هم که در عوالم زبان فارسی یکدفعه با  کلمه bube که در فرهنگ لغات خانواده ما بجای کلمه زشت و خنده داری داره روبرو میشه دوباره میزنه زیر خنده و اینبار خنده اش خیلی بیشتر طول میکشه. همه بچه ها و معلم با تعجب نگاهش میکنن. بالاخره میتونه خنده اش را تمام کنه و کلاس ساکت میشه. یکدفعه اینبار کلاس با هم به خنده می افته و دوباره امیرپارسا باهاشون میخنده..

خلاصه هفته اول با آب و تاب و خنده خاطرات کلاس زبان آلمانی را تعریف کرد و خوشبختانه متوجه شدم علاقه زیادی به یادگرفتن زبان داره و در این کلاس کم هم نمیاره و به هرشکلی که شده خودش را از تک و تا نمی اندازه. 

هفته دوم هم متوجه شدم به راحتی جملات ساده ای را میگه و تعدادی فعل را هم یاد گرفته. مهمتر از همه دست خطش است که هفته اول که واقعا بدخط و عجیب غریب نوشته بود و حالا در هفته سوم میتونه سرهم بنویسه. جالب اینه که مجبوره با خودنویس بنویسه و مداد و مدادپاک کن توی نوشتن را کنار گذاشته است.

دستخط امیرپارسا با مداد هفته اول کلاس زبان

دستخط امیرپارسا با خودنویس هفته سوم کلاس زبان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  | 

ناصرالدین شاه

من امروز تنهایی با اسکوترم به پارک بزرگی که نزدیک خانه ما بود رفتم. اونجا کلی بازی کردم. سرپایینی های زیادی داشت و با اسکوتر خیلی خوب میشد از اونجا ها رفت. سرسره و تاب بازی هم کردم.

عصر یک کتاب بابا آورده بود که در آن خاطرات  ناصردین شاه از اتریش هم بود. اینکه یک پروانه گرفته بود و نوشته بود که این پروانه را یادگاری میذارم توی پاکت و حالا عکس همون خط و پروانه توی کتاب بود  خیلی جالب بود. مال صد سال پیش بود. اگه الان ناصردین شاه بود حداقل ۱۸۰ سال داشت اما به عمر حضرت نوح نمیرسه. بابا میگه خاطرات ما هم یک روزی همینجوری میشه و من میخوام بازم بنویسم.

میخوام اون قسمتهایی که ناصردین شاه  اینجا بوده را بابا برام شبا بخونه . جاهایی که اون زمان رفته و هنوز هم هست مثل کاخ شومبورون و سالزبورگ و جاهای دیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  |