مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

خارجی ها در سراسر دنیا در زمان کریسمس کار های مختلفی مثل خریدن درخت کریسمس، خرید وسایل دکوری کریسمس، شکلات و ... انجام می دهند. البته اکثر این کارها شبیه هم است و توی بعضی کشورها با فرهنگ خودشون یک چیزایی را هم اضافه کردند.  مثلا می دانید درخت کریسمس برای چی هست و اصلا این رسم از کجا آمده؟ در اصل گذاشتن درخت کریسمس به خاطر این بوده که در زمستان سبزی و سلامتی را حفظ کنند و رسم بردن درختانِ همیشه سبز یا کاج به خانه ها از آلمان شروع و بعد به بقیه اروپا و جهان رفت ... وسایلی هم که بهش وصل می کنند هم برای تزیینش هست تا وقتی بابانوئل میاد از درخت کریسمسی که زیباتره بیشتر خوشش بیاد هدیه های بیشتری زیرش بذاره.

در ایرلند هم  مثل کشورهای دیگه این رسم و رسوم وجود داره البته نزدیک به کریسمس که می شه کار های عجیب و بامزه ای هم می کنن.

هر چه به کریسمس نزدیک تر می شویم، وقتی به خیابان های دوبلین نگاه می کنیم تعداد ماشین هایی که شاخ های گوزن را به کنار سقفشون وصل کرده اند  بیشتر می شه!! پایین هم عکس یکیشون رو می بینید. مسیحی ها اعتقاد دارند بابانوئل در شب کریسمس با چند تا گوزن از قطب شمال به بالای خونه های مردم میاد و کادو های مختلفی به خانه ها می بره. مردم هم این شاخ ها رو به ماشینشون وصل می کنند تا مثلا شبیه گوزن ها بابانوئل بشه! تازه بعضی ماشین ها رو دیدم که یک دماغ دایره ای قرمز بزرگ هم جلوی ماشین وصل کردند!! واقعا من که از این کار های ایرلندی ها سر در نمی آرم!!! 

 در این روز ها که داریم به کریسمس هم نزدیک بشیم ایرلندی ها هم هر خیابان و یا محل خرید و خلاصه هر جا رو که بشه چراغانی می کنند. نمونه اش توی عکس زیر می بینید:

با همه ی کار هایی که خارجی برای کریسمس و سال نو می کنند، با این که به بچه ها هم بیشتر خوش می گذره اما باز هم هیچی نوروز ما که شروعش با اومدن بهار و قصل زنده شدن طبیعت هست نمیشه... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 19:16  توسط امیرپارسا | 

 در نوشته ی " تفاوت های مدرسه ایرلند با ایران" از طرف یکی از خوانندگان وبلاگ نظراتی اومد که اولش تعجب کردم   من اون رو  جواب دادم ولی این جواب ها و نظرات ادامه داشتتصمیم گرفتم این بحث را به نظرسنجی بگذارم. تا ببینم که چقدر با نظر من و چقدر با نظر اون خواننده که اسمشون آقا بهنام هست موافقن 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 12:37  توسط امیرپارسا | 

در ایرلند برخلاف اتریش که سعی می کردند از بچه ها خیلی امتحان نگیرند تا فکرشون مشغول نباشه و بتونند کمی خوش بگذرونند، تقریبا هر هفته امتحان می گیرند که البته خیلی هاش بیشتر تمرینی هست ولی کمی توی کارنامه ها هم تاثیر داره. حتی مدارس ابتدایی هم در جمعه ها (روز آخر هفته) از تمام درس هایی که در طول هفته خوانده اند امتحان می گیرند. (مثلا صدرا هر جمعه امتحان داره). 

اما در طول سال مثل ایران که دو امتحان و دو کارنامه ی خیلی مهم در طول سال وجود داره (امتحانات ترم و امتحانات خرداد) در اینجا هم دو امتحان اصلی (Christmas Exams) و (Summer exams) وجود داره که جالبه بدونید امتحان کریسمس مهم تره! این امتحانات از جمعه هفته ی دیگه شروع میشه که مخصوصا برای من سخت تره چون خیلی چیز ها رو از دو ماه اولی که به مدرسه نرسیدم از دست دادم. تازه با شکل امتحانات و جواب دادنشون هم اصلا آشنایی زیادی ندارم. برای هر امتحان 2 ساعت وقت داریم که باید به سوال هایی جواب بدیم که هر کدام بیشتر از 5 خط هست. اولین امتحان جمعه ی بعدی شروع میشه که از دو درس بسیار سخت تاریخ و جغرافیا امتحان داریم. من از هر دوشون خوشم میاد ولی مشکل اینجاست که تاریخ و جغرافیای ایرلند رو می خوانیم و من اطلاعات زیادی ندارم و چیز هایی که خیلی از بچه ها در مدارس ابتدایی یاد گرفتند رو نمی دونم. امیدوارم بتونم توی این امتحانات موفق بشم و یه نمره ی خوب بگیرم.

درسته که سخته و خیلی باید براشون درس بخونم اما از یه طرف به قضیه نگاه کنیم، بعد از آخرین امتحان که پنجشنبه ی دو هفته ی دیگه ست، 15 روز پشت سر هم تعطیلات کریسمس هست و بعد هم یک هفته ی دیگه بخاطر ژانویه و سال نو تعطیلیم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 18:25  توسط امیرپارسا | 

این موضوعیه که چند بار قبلا هم دربارش مطلب نوشتم و فکر کنم دیگه همه بدونن که مدارس ایران اصلا قابل مقایسه باخارج نیستند. اما الان می خوام مطلبی درباره ی تفاوت های مدارس راهنمایی خارج و ایران بنویسم. البته در اتریش به مدرسه ی ابتدایی رفتم و تفاوت های واضحی که بین کادر و بچه های مدرسه و کلا محیط اونجا با ایران هست رو گفتم. اما الان این اولین تجربه ی مدرسه راهنمایی هست که دارم توی دوبلین تجربش میکنم. در این مطلب به چند مورد از چیز هایی که ما در ایران هم می تونیم داشته باشیم اما بهش توجه نمی کنیم و به چیزای گرانقیمت تر که واجب هم نیستند روی می آریم. 

1) تفاوت خیلی مهم اینه که  ما در ایران میلیونی هزینه می کنیم تا مدارسمون رو هوشمند کنیم، اما اینجا که اوج تکنولوژیه -شاید باورتون نشه- هیچ مدرسه ای یه همچین سیستمی نداره! حالا اگر به مدرسه ی من که یک مدرسه ی خوب هست بیاید، تخته وایتبورد داریم و هیچ کس هم یه همچین انتظاری نداره که تخته هوشمند بذارند. اما همه ی کلاس ها دستگاه اورهد (دستگاه هایی که نور رو روی صفحه پخش می کنه  و توی فیلم های قدیمی توی سینما ها استفاده می شده) داره. یه چیزای جالب دیگه هم هست. دستگاه اوپَک که خیلی جالب کار می کنه و من قبلا توی ایران ندیده بودم. مثل چراغ مطالعه که به جای لامپ توش دوربین داره و مثلا توی کلاس هنر معلم اون رو روشن می کنه و کاغذش رو می ذاره زیرش و طراحی می کنه. ما هم از طریق اورهد اون رو روی تخته می بینیم. یه چیزایی هم مثل ماژیک که معلم روی تخته میزنه و وقتی که یه برنامه ی خاص که اون هم مال کلاس هنر هست روی کامپیوتر بازه، به جای موث کامپیوتر کار میکنه. (اگه کسی اسم این دستگاه رو می دونه لطفا بگه تا اضافه کنم. ممنون)

2) یه چیز مهم دیگه هم اینه که مدارس همه سایت های عالی ای دارند. برای مثال سایت مدرسه ی من (این هم تیزر مدرسه که (متاسفانه در ایران فیلتره ولی با فیلترشکن میشه دید!) در یوتیوب) رو نگاه کنید و پایین صفحه برین، جایی رو می بینید که نوشته "VS ware". این سامانه برای حاضر غایب کردن بچه هاس که هر معلم صفحه خودش رو داره وقتی حاضر غایب هر معلم در اول کلاس انجام میشه، مستقیما به کامپیوتر مدیر میره و در اونجا لیست همه ی بچه ها و روز هایی که غیبت کردن هست. 

3) نکته ای که از همه چیز دیگه مهم تره اینه که در ایران یک وزیر آموزش و پرورش میاد میگه مدارس ابتدایی 6 سال بشه یکی دیگه میاد میگه 5 سال بشه، بعد یه نفر دیگه میگه پنجشنبه تعطیل نباشه از این به بعد، دوباره می بینن چه اشتباهی کردند و میان میگن حالا فعلا اجراش نمی کنیم!!!! اما اینجا از 30 سال پیش همین قوانین بوده. در ایران تا طرح آزمایشمون به نتیجه که نرسه هیچ باعث دردسر نشه، اجرا نمیشه. اما در خارج بعد از کلی تحقیق یک طرح رو مطرح می کنند. تازه اگر هم دیدن کوچکترین اشتباهی توش باشه، معلم ها حق دارند اعتراض کنند و باید به اعتراضشون رسیدگی بشه.

برای مثال: اگر به مطلبی بروید که مدارس اینجا و امتحان های مهمشون رو توضیح دادم، درباره ی "junior certificate exam" هم گفتم. حالا می خواهند این امتحان رو به جای اینکه ناظر ها (کسانی که مسئول نظارت بر امتحان دادن و جمع کردن و ... امتحانات هستند که دانش آموزان رو نمی شناسند) کاملا نظارت کنند 40% امتحان رو معلمین تصحیح و مدیریت کنند. حالا معلم ها میگن  امکان اینکه معلم ارفاق کنه یا به هر شکل حق کسی خورده بشه وجود داره. به همین دلیل هم دیروز همه ی معلم های راهنمایی اعتصاب کردند و ما هم نرفتیم مدرسه. دارند سعی می کنند که مشکلاتش رو برطرف کنند و اگر نشه، این طرح اجرا نمی شه.

4) همونطور که قبلا هم گفتم در اروپا بچه ها رو به کار کردن و مخصوصا فروختن و به قول معروف "کاسبی" تشویق می کنند. بچه های سال سوم کلاس Business یا تجارت ما جمعه ی هفته ی پیش در Lunch time یا زنگ نهار که 50 دقیقه هست در کلاسشون چیز های مختلف خریدند یا درست کردند و بعد با قیمت های مختلف به فروش گذاشتند. مثلا بیسکوییت ها رو 1 یورو می فروختند و بقیه هم چیز های دیگه ای رو از ebay خریدند و یا خودشون درست کردن رو بعد از گذاشتن قیمت می فروختند. البته قیمت ها رو با مشاورت معلم انتخاب می کنند. این کار، بچه ها رو تشویق می کنه که چطور کاسبی کنند و با چیز هایی مثل نفع یا ضرر کردن آشنا می کنه. اما در ایران کردن یه همچین کاری "زشته"! 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

5) حالا که این همه از تفاوت ها یا بهتره بگم حسن های مدارس خارجی گفتم، شاید انصاف نباشه از یکی از خوبی های ایران هم بگم. زنگ ورزش ما در ایران همون PE اینجا هست ولی ما از دقیقه به دقیقه اش استفاده می کردیم و اگر کسی می گفت که به هر دلیلی زنگ ورزش حتی فقط 10 دقیقه کمتر بشه ما همه به هر کی که می شد اعتراض می کردیم. (البته آخرش با عصبانیت مدیر  کلا ورزش تعطیل می شد بعضی وقت ها) ولی در اینجا این ها اول با هم در رختکن کلی درمورد همه چیز صحبت می کنند و بعد حدود 10 دقیقه نرمش و حرکات کششی انجام می دیم و بعد تازه تیم ها رو انتخاب می کنند و بالاخره 40 دقیقه بازی می کنیم. البته بچه ها در روزی که تمرینات یا بازی راگبی دارند، درست مثل ایران هستند اما علاقه ی زیادی به فوتبال و ورزش های دیگه ندارند پس خیلی هم براشون فرقی نداره که زمان بگذره.

اما به صورت خلاصه نتایجی که از این چند تا تفاوت ابتدایی می شه بگیریم اینه که:

انصافا اولین سالی که پایه ششم شروع شد، حق خیلی ها بخاطر اینکه هیچکس و حتی هیچ معلمی تجربه ی ششم رو نداشت ضربه خوردند، اما کسی چیزی گفت؟ کسی اعتراض کرد؟ البته به هم دیگه که می رسیدیم در این مورد حرف می زدیم اما کسی نبود که بره مستقیما به وزارت آموزش و پرورش، یا جای دیگه ای که مسئولیت این طرح و اجرا کردنش رو داره چیزی بگه. مشکل ما همیشه همین بوده.

یا مثلا اگر هزینه  ای که صرف هوشمند کردن مدارس می کنیم، برای جاهای دیگه استفاده کنیم واقعا  خیلی نتیجه ی بهتری داره. شما بچه های مدرسه ی من رو با بچه های مدارس هوشمند ایران مقایسه کنید خودتون اوتش رو احساس می کنید. من مخالف هوشمندکردن مدرسه ها نیستم. می خوام بگم که اول باید مشکلات مهم رو با این پول زیاد حل کنیم. و بعد به فکر این باشیم که در کاس هامون، معلم با دستش به جای گچ رو تخته بتونه بنویسه. بطلبی که درباره یه کلاس های مختلف و موضوعاتشون نوشتم برید و ببینید که ما با چندین میلیون نمی تونیم یه همچین تغییراتی رو صورت بدیم؟ خیلی دوست دارم بدونم که اون روز میرسه که وقتی به یک ایرانی بگیم من در خارج مدرسه رفتم ذوق مرگ نشه و نگه که "خوش به حالت عجب شانسی داری." در عوض بگه "خب حالا فرق خاصی نمی کنه که. ما هم درست همون چیزا رو داریم."


 - اگر می خواهید مطالب قبلی من درباره ی مدرسه ی اتریشی رو بخوانید، روی اینجا کلیک کنید. لینک چند مطلب دیگه رو هم پایین گذاشتم.

*  لینک مطلب فرهنگ بچه های مدرسه (ایران)   * لینک مطلب "یک مشکل دیگه اما با راه حل"(ایران)

24 آذر: نمی دونستم که این مطلب باعث نظرهایی میشه که خودش یک یادداشت جدید بشه! لینک سوال و جواب ها هم اینجاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 15:53  توسط امیرپارسا | 

1) همونطور که می دونیم پلاستیک و مخصوصا کیسه های پلاستیکی محیط زیست رو حسابی آلوده میکنه. اگر شما در ایران به یک میدان میوه میوه تره بار بروید و چندتا سبزی و میوه بگیرین با چند تا کیسه پلاستیک که تو هرکدومشون یکی از این میوه ها هست برمی گردید. فروشگاه هایپراستار هم که نزدیک ما بود یک عالمه کیسه پلاستیک می گذاشت دم صندوق و هرکی که از اونجا خرید می کنه با یک عالمه کیسه هایپراستار برمیگرده. حالا این کیسه ها چی میشه؟ بعضی هاش رو توش زباله میریزن و بقیه اش هم میره توی خود زباله. خیلی کم هم هستند که کیسه ها را توی بازیافت می ریزن... اما این نکته ایه که هم توی اتریش و هم اینجا ما می بینیم خیلی فرق می کنه: 

فروشگاه های زنجیره ای اینجا که مثل هایپر هستند قبل از صندوق کیسه ها از جنس کاغذ یا پلاستیک را گذاشتند دونه ای 30 تا 40 سنت  یعنی حداقل 1500 تومان می فروشند. این کار را کردند تا مردم تشویق بشن کمتر کیسه مصرف کنن. تازه هرکدوم از فروشگاه ها هم کیسه های پارچه ای  می فروشن که یکبار مصرف نیست تا مردم بتوننن از اون برای حریداشون استفاده کنن. پس هروقت کسی میره فروشگاه با خودش کیسه هاش را هم می بره و اجناسی که می خرند را توی اون می ریزن. 

توی هایپراستار هم می خوان یعنی این کار را بکنن اما نکنن بهتره! بابام یکی از این کیسه های پارچه ای هایپر را خرید. سِریِ بعد که می خواستیم بریم توی فروشگاه، مامور حراست گفت این چیه دستت؟! بابا گفت کیسه خرید هایپراستار و بعد حراست گفت باید ببری اونجا مهر بشه بعدش وایسادیم تا یک مهر و تاریخ رویش زدن که یعنی قبلا خریدیم! بابا هم دیگه اون را نبرد.. اینجا کیسه ها چه مال خودشون چه مال فروشگاه های دیگه را با خودمون میاریم داخل بعدش هم خرید که کردیم به جای کیسه جدید خریدامون را توی اون می ریزیم. 

reusable کیسه های پارچه ای

توی همین هایپراستار که 50 تا صندوق داره که از 9 صبح تا 12شب کار می کنن. اگه فرض کنیم که نصف اینا کار کنن و هر کدوم توی یک روز 300 تا مشتری را رد کنن و هر مشتری 2 تا کیسه ببره  (که حتی من دیدم بعضی ها 10 تا هم با خودشون کیسه می برند) میشه روزی 8.000 کیسه!! این تازه فقط یک فروشگاهه و میدون میوه تره بار و خیلی جاهای دیگه هم هست... حالا شاید این رو باور نکنید اما اگر فقط همین هایپر استار رو حساب کنیم و این 8.000 کیسه رو در 365 روز (منهای چند روز تعطیلی) کنیم، حدود 3.000.000 کیسه رو مردم به خونه می برند!!!! حالا خدا می دونه این همه کیسه پلاستیکی کجا میره... اگه این کیسه ها 10 گرم هم وزن داشته باشن می شه سالی 30 تن!!  خودمم باورم نمی شه! 30 تن پلاستیک که دور ریخته بشه؟ اگه اینجوری واقعا اینجوری باشه که فکر نمی کنم تا ده سال دیگه جایی وجود داشته باشه که با پلاستیک آلوده نشده باشه! ولی متاسفانه این اتفاقیه که داره توی ایران میفته

2) تفاوت دیگه توی استفاده از چرخ های خرید است. اینجا چرخ فروشگاه ها با 1 یورو یا 2 یورو از قفلش باز میشه. بعدش که خرید می کنیم و توی پارکینگ می ریم برای برداشتن پولمون چرخ  را توی صف چرخ ها می بریم و به آخری وصل می کنیم پولمون آزاد میشه. توی پارکینگ و جلوی فروشگاه ها هم همه چرخ ها مرتب سر جاشون هست اما در پارکینگ هایپر استار بیشتر چرخ ها رو کنار ماشینا می گذارند. هم بیرون اومدن از جای پارک سخت میشه و  هم یک عالمه کارگر باید بیاد تا این ها رو از جا های مختلف پارکینگ جمع کنه.

چرخ های فروشگاه ها که با زنجیر به هم وصل شده اند

3) یه تفاوت خیلی مهم دیگه ای که در هر کشور اروپایی میشه دید محل جعبه ی مخصوص دورریختن باتری های استفاده شده و خراب هست که در گوشه ای از فروشگاه های اروپا گذاشتند و همه مردم هم ازش استفاده می کنند. باتری های استفاده شده که خراب یا "سولفاته" میشه برای خاک و آب خطربسیار زیادی داره و محیط زیست رو نابود می کنه. مردم در خارج این رو می دونند و یک همچین فکری می کنند که اگر به عکس پایین  که امروز گرفتم دقت کنید می بینید که هیچ کار سختی نیست و یک جعبه ی ساده مقوایی رو برای این کار گذاشتند. وقتی ایران بودیم و وقتی خطرات باتری رو فهمیدم برام همیشه سوال بود که باتری های سولفاته و خراب که توی سطل آشغال ریخته می شه، آخر به کجا میره؟ متاسفانه جواب اینه که میره توی خاک و باعث سرطان و هزار جور ضرر دیگه میشه که شاید من ندونم. البته نمی خوام بگم که ما نمی دونستیم باتری چقدر خطرناکه چون کسایی مطمئناً هستند که تمام جزئیات علمی و دقیق سولفاته شدن باتری رو می دونند اما چه فایده که کاری نمی کنند. توی ایران البته بعضی بازار میوه و تره بار ها که یک کیوسک مانند مال بازیافت شهرداری کنارشون بود یه طرحی راه انداخته بودند که با هر 10 باتری که تحویل بدهیم، یه باتری قلمی نو به ما هدیه می دهند. این خیلی خوبه ولی یک اینکه همه ی بازار میوه ها این رو اجراء نمی کنند و دو اینکه خیلی اطلاع رسانی نمیشه تا مردم هم یاد بگیرند و این کار رو انجام بدهند و سه اینکه فقط مخصوص باتری قلمیه و باتری های خطرناک تر مثل باطری موبایل را تحویل نمی گیرن! 

 

4) لادن خانم یک فرق دیگه که یادم رفت را توی یکی از نظرات نوشته: "یک فرق دیگر هم این است که در اروپا با ارائه ی فاکتور و به شرط استفاده نشدن جنس ، تا یک ماه مشتری حق تعویض و یا حتی پس دادن جنس را دارد ولی متاسفانه در کشورمان به این راحتی و بی دردسری نیست. قبول داری"؟

این کاملاً درسته. تازه در این مورد یک فرقش با هایپر استار اینه که اونجا باید بریم قسمت مشتریان اما توی فروشگاه های زنجیره ای اینجا می بری با خودت پیش همون صندوقدار. البته دلیل اصلی این همه بی دردسر بودنش اینه که به مشتری اعتماد دارن و فرضشون اینه که دروغ نیست. اما در ایران برعکسه. 

5) (فرق دیگه ای میدونید بگین اینجا اضافه کنم)  
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------اما دلیل این که با اینکه همه ی این ها رو می دونیم ولی کاری نمی کنیم چیه؟ فکر می کنم متاسفانه همون جواب غلط "من کاری نمی تونم بکنم " یا "مگه فقط من اینا را میریزم دور" یا " بیکاری ها!" باشه. واقعا گذاشتن یه جعبه ساده توی همه ی مغازه ها و فروشگاه ها و تبلیغ و گفتن خطرات باتری در تلویزیون کار سختیه؟!

ولی دلیل مصرف شدن بیش از حد پلاستیک در ایران شاید یکییش این باشه که پلاستیک از نفت درست میشه و ایران نفت زیادی داره اما ایرلند و اتریش یا کشور ها اروپایی نفت ندارند. یکی دیگه اش اینه که اونا خطر بازیافت نکردن پلاستیک برای محیط زیست را خوب می دونند و اون یکیش اینه که مردم خودشون می دونن که زیاد مصرف کردن پلاستیک خوب نیست ولی وقتی می بینند که توی فروشگاه ها  فروشنده توجهی به این مساله نداره و کیسه ی پارچه ای رو می گیره تا مهر بخوره مردم هم اصلا جدی نمی گیرند و حوصله دردسر هم ندارند. شاید دلیل های دیگه هم داشته باشه که به فکر من نمی رسه..

خلاصه این چند تا تفاوت مهم فروشگاه های زنجیره ای پرمشتری اینجا با فروشگاه های زنجیره ای ایران بود. امیدوارم این ایده ها یک روز در ایران هم اجرا و عملی بشه. 


برچسب‌ها: تفاوت های فروشگاه های زنجیره ای ایران با اروپا
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 18:0  توسط امیرپارسا | 

 دیروز بازار خیریه بین المللی دوبلین در وسط شهر توی یک ساختمانی که بهش RDS می گفتن بود. مامان با بقیه خانم ها صبح رفتند و من و صدرا و علیرضا و بابا با دوستمون و بچه هایش هم ظهر رفتیم. ما 5 سال پیش هم تجربه ی این بازار خیریه رو داشتیم که کشور های مختلف با آوردن و فروختن خوراکی ها و صنایع دستی هایشان هم تبلیغ کشورشان را می کنند و هم پول به دست آمده از چیز هایی که فروختند را برای خیریه می فرستند. 

بازار خیریه دوبلین خیلی خیلی از مال وین کوچک تر بود. کشور های بیشتری در بازار خیریه وین بودند. دلیل اصلیش هم اینه که سازمان ملل در وین بود و مثلا در اینجا شاید بشه گفت یک سوم کشور های آفریقایی و آمریکایی از جمله کانادا حضور نداشتند. غذا های هند و پاکستان در وین خیلی تند بود و بابا هم به شدت  علاقه به غذاهای تند داره اما اینجا خیلی تند نبودن ولی سمبوسه و غذای مالزی رو که رشته و میگو توش داشت پسندید.

 غذا های غرفه ی ما عدسی و جوجه کباب  و شله زرد بودند. جالب ترین نکته ی امسال این بود که مامان دار قالی اش را با  تابلوی فرش (گلدون) که خودش بافته بود را به بازارچه برد (عکس سمت راست).دار قالی را هم غرفه گذاشته بودن و مامان که از صبح رفته بود برای کمک، همونجا یکمی بافت تا ببینن چقدر  بافنن. فرش های ایرانی چقدر سخته  و وقت می خواد. دیدن دار قالی در حال بافتن برای خارجی ها خیلی جالب بود و دائم عکس می انداختند. ما که ندیدیم چون ما ساعت 1 بعدازظهر اومدیم و مامان داشت فقط چیز می فروخت. در نهایت 1000 یورو پول بدست آوردیم که همش رو قراره به خیریه بفرستیم. 

قبل از اینکه بیایم داخل، جلوی در اسب های Ponny را اورده بودند که ما سوارشون شدیم اما دیگه وقت ندارم بنویسم فردا خیلی درس دارم! 

 این هم لینک وبلاگ دوبلین که عکس های بیشتری توی اونجاست. 

این هم  لینک مطلبم در مورد خیریه UN در وین سال 1389 یعنی 5 سال پیش!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 22:52  توسط امیرپارسا | 

در چند مطلب قبل یکی از دوستان نظر گذاشته بود که درباره مدرسه و کتاب ها و کارهایی که می کنیم توضیح بدم. خلاصه اش توی یک جمله (که تفاوتش با ایران هم هست) اینه که : هر مدرسه لیست کتاب های خودش را معرفی می کنه، کتاب ها برای یک دوره سه ساله است و نه یک ساله و کتاب ها خیلی گران است. 

1- چیزی که شاید برای ما عجیب باشه اینه که هر مدرسه لیست کتاب های خودش رو معرفی می کنه. مثلا فکر کنید کتاب های درسی توسط چند انتشاراتی و با شکل های مختلف چاپ میشه . یک مدرسه فهرست کتاب ها را از میان آنها انتخاب می کنه و به دانش آموز می دهد. بنابراین تقریبا میشه گفت هیچ مدرسه ای همه س کتابهاش با هم مشابه نیست. 

2- کتاب ها در اینجا برای یک دوره ی سه ساله خریداری می شه. یک توضیحی بدهم:  بعد از دوره 6 ساله ابتدایی یا primery school ، مدرسه راهنمایی یا secondary school شروع میشه که 6 سال (دو تا سه سال) است. مثلا من سال اولی (first year) هستم که معادل کلاس هفتم ما می شه. بعد از هر 3 پایه/سال که می گذرانیم، باید یک امتحان مهم را داد که در اون پروژه های زیادی رو ارائه می دهیم. نام امتحان سال سوم (junior certificate) هست و امتحان بعد از سال ششم که مثل کنکور می مونه رو (leaving certificate) می گن. مثلا مثلا کتاب جغرافیا یا تاریخم رو سه سال استفاده می کنم. البته من به این مسئله خیلی اعتراض دارم چون برخلاف اتریش که در مدرسه ها معمولا یک کاری می کردند که کیف هایی که به خونه می بریم سنگین نشه اینجا اگر یک تکلیف جغرافیا داشته باشم باید کتاب سنگینی رو به خونه ببرم که انگار سه تا کتاب بزرگ را دارم حمل می کنم.

3- کتاب ها گران است. مثلا فهرست کتاب هایی که من کرفتم نزدیک به 400 یورو می شد. یعنی یک میلیون و ششصد هزار تومان ! البته اگه فکر کنیم برای سه سال است منطقی تر می شه. 

کتاب ها: 

کتاب های من با چیزی که توی ایران داریم کاملا متفاوت و حتی به درد بخور تر هست. موضوعاتشون جوری طراحی شده که بچه ها در اون موضوعات فعال بشن و کمتر حفظ کنن. مثلا در جغرافیا اصل نقشه خوانی و نقشه نگاری و موقعیت یابی را کاملا یاد می گیریم که بابا میگه در سربازی تازه به این شکل این چیز ها رو توضیح می دن. جغرافیای ما یک سری حفظی داره که فکر نکنم آخرش به دردمون بخوره. 

اول از همه باید بگم مثل ایران کلاس هامون ثابت نیست و با هر موضوع درسی باید به یک کلاس که برای اون موضوع مناسبه بریم. در این مورد قبلاً توضیح دادم. 

در مدرسه ی ما چند کلاس وجود داره که به کلاس های (option) معروفند که در آنها چیزهای  کاملا به درد بخور را یاد می دن. دلیل اسمش هم اینه که هر ماه یکی از اون ها رو به طور ازمایشی می گذرونیم و در آخر دو تا از اونها رو که بیشتر علاقه داشتیم را انتخاب می کنیم. کلاس های آپشن این ها هستند: موسیقی ، هنر (اصول طراحی، مجسمه سازی و ...) و Technical Graphics را که دونم به فارسیش چی میشه!، کلاس تجارت (Business)، زبان لاتین (Latin) و حرفه و فن (Home economics)  است که این آخری خیلی عجیبه چون غذا درست کردن و خیاطی و کلا کار هایی که خانم ها دوست دارن رو هم در اون یاد میدن!. قسمت خیلی عجیبش هم اینجاست که معلمش یک آقای 60 ساله است!!!!  . من تا الان در کلاس های لاتین، هنر و موسیقی شرکت کردم که مطمئنم یکی از انتخابای من هنر است. 

البته در همون دوره های آزمایشی باید در کلاس های  زبان المانی و  فرانسوی  شرکت کنیم و بعدش یکیشون را انتخاب کنیم که برخلاف کلاس های آپشن انتخاب یکی از اون ها اجباریه. البته برای من که آلمانی رو در حد خوبی بلد هستم استثنائاً بدون گذروندن  فرانسوی  یکراس به کلاس آلمانی رفتم. (راستی در مورد دانش آموزان خارجی در کلاسمون هم همینجا بگم که برخلاف اتریش که دانش آموزان خارجی از اسلواک و ترکیه و ... بودن اینجا فقط یک اسپانیایی به اسم Pello هست.) 

حالا با این همه کلاس های به درد بخور می تونید تصور کنید که ما توی مدارس ایران چه قدر کتاب هامون خشک و خالی  و پر حفظی و مساله و ... است  بدون اینکه توجه زیادی روی به درد بخور بودن اونا برای آدم و برای  زندگیمون بشه سال هامون رو تمام می کنیم و با افتخار می گیم که مثلا ریاضی و جغرافیا رو 20 شدم بدون اینکه اصلا چیزی داشته باشه که بعد به دردمون بخوره. (تازه من دارم خودم رو می گم چون وقتی بزرگتر ها خاطراتشون رو از مدرسشون در سال 1360 تعریف می کنند و اون رو با مدرسه های حالا مقایسه می کنند، آدم فکر می کنه این بهترین مدرسه ی دنیاست و مدرسه راهنمایی اون ها بیشتر شبیه سربازی بوده! البته خاطرات قشنگی هم دارند.)

من می دونم کاری که اینجا در مدرسه هاشون اجرا میشه رو اصلا نمیشه در ایران کرد چون جمعیت بچه های ایران به نسبت مدرسه ها خیلی بیشتر از اینجا و  خود مدرسه ها و فضای اون هم خیلی کوچکتره (فقط زمین راگبی مدرسه مون، شاید با کل مدرسه والفجر که سال ششم رو در ایران اونجا گذروندم برابر باشه.)  به هر حال خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که این فرصت رو پیدا کردنم که در این مدرسه با این همه درس های جذاب و به درد بخور درس بخونم و دوست دارم روزی بشه که همکلاسی های من در ایران هم بتونن بهترین امکانات را داشته باشند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 21:22  توسط امیرپارسا | 

قرار شد در روز یکشنبه یک راهپیمایی از کلیسای christ church در مرکز شهر دوبلین تا میدان اوکانل نزدیک رود لیفی (Liffey River) که چیزی حدود نیم ساعت می شد برگذار بشه. ما هم فکر کردیم که اگر شرکت کنیم، هم ثواب راهپیمایی برای امام حسین در کشور خارجی رو می بریم و هم می تونیم برای اولین بار با مرکز شهر و ساختمان ها  و خلاصه شهر آشنا بشیم. شانس ما هوا آفتابی بود. 

ساعت یک و نیم حرکت کردیم تا 2 بعد از ظهر که راهپیمایی شروع می شد به موقع برسیم. رود بزرگ از کنار خیابان دیده میشد. من فکر می کنم رود دانوب در اتریش پهن تر و خیلی پرآب تر و زیباتر بود اما لیفی پل های زیادی روش داره گه زیباترش می کنه.

جلوتر که رفتیم پرچم های سیاه و قرمز و سبز یا پلاک کارد های دست مردم بود که در مورد امام حسین توضیح می دادند معلوم شد. نیرو های پلیس هم پیاده و با موتور سیکلت کنار جمعیت حرکت می کردند. از همه جالب تر و البته فکر کنم مهمتر عکس العمل مردم بود. من نگران بودم که یک وقت فکر نکنند که ما با اون پرچم های سیاه بزرگ داعشی هستیم و به تروریست ها و اینجور چیزا ربطی داریم . نمی دونم چرا توی این وضعیت حتما باید این قدر پرچم سیاه با خودشون می آوردن؟ مگه پرچم سبز امام حسین بد بود؟ ! البته دست چند نفر پلاکارد های بزرگ No to ISIS رو دیدم که نشون می داد ما مخالف داعش هستیم. یکی از مسئولان حسینیه که پاکستانی بود هم در بلندگو به انگلیسی درباره امام حسین و دلیل این راهپیمایی توضیح می داد و چند نفر هم بروشور هایی که روش نوشته بود Whoishussein.org را به مردمی که با تعجب به ما نگاه می کردند، می دادند تا با امام حسین و کربلا  آشنا بشن.

من و صدرا هم با بقیه آقایان که بیشتر عراقی یا پاکستانی بودند حرکت می کردیم و بابا بعضی وقت ها جلوتر می رفت تا از ما عکس بگیره. مامان هم پشت سر خانم ها حرکت می کرد. بعد از نیم ساعت و پس از گذشتن از جلوی ساختمان پارلمان ایرلند به میدان اوکانل و روبروش اداره پست دوبلین که ساختمان خیلی قشنگی داره رسیدیم و بعد از چند دقیقه هم همگی جمع شدند.

بعدش آقای بهمنی یکی از دانشجویان ایرانی شروع به نوحه خونی به انگلیسی کرد. راستی از روز اول که به مرکز اسلامی رفتیم با دیدن ایشون همه ما گفتیم اِ  اقای میاندره!  (یکی از دوست های قدیمی همکار بابا) قیافه و نوحه خونی و ... عین آقای میاندره است. به حدی که صدرا شب اولی که ایشون را دید اومد پیش من و بابا گفت بابا آقای میاندره ی  upgrade شده اینجا اومده!  برای ما این شباهت ها خیلی جالبه و یکجورایی خوشحالیم! توی این چند عکس که خودم انداختم آقای میاندره کاملا مشخصه.  لینک نوحه خونی آیشون در روز تظاهرات را هم که از سایت زندگی  در ایرلند برداشتم  اینجامی گذارم    

             

چند دقیقه بعد هنوز با بلندگوهای دستی برای مردم صحبت می کردند که ما جدا شدیم و با ماشین به خانه برگشتیم. هر چند بیشتر از یک ساعت طول نکشید اما برپاکردن همین مراسم هم توی ایرلند خیلی کار بزرگیه و حتما ثواب زیادی هم داره. برای مردم هم خیلی عجیب بود و امیدوارم با خواندن اون بروشور ها با امام حسین و دین ما  آشنا بشن و بدونن که  اسلام ما با این چیزی که از اسلام نشون می دن چقدر فرق داره. در کل عالی بود و از این که تونستم بعد از یک ماه مرکز شهر رو هم ببینم خیلی خوشحالم. 

پارلمان ایرلند.  یاد پارلمان اتریش به خیر   ساختمان قدیمی پست روبروی میدان اوکانل


برچسب‌ها: راهپیمایی محرم در دوبلین
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 21:53  توسط امیرپارسا | 

ماه محرم بر همه ی هموطنان و دوستان عزیز تسلیت باد

برای ما این اولین ماه محرمی است که در دوبلین هستیم. قبلا 3 بار در وین ماه محرم رو در مرکز اسلامی بزرگ وین تجربه کرده بودیم اما در دوبلین تنها مرکز اسلامی شیعه ها یک حسینیه به نام حسینیه اهل بیت (ahlulbayt Islamic Centre) در محله داندروم است که عرب های عراقی مدیریتش می کنند و بخاطر همین در این ایام برخلاف وین که همه چیز به زبان فارسی بود، اینجا عربی یا انگلیسی هست و فرصت خیلی کمی رو برای ایرانی ها می ذارن که البته اگر در شلوغ ترین حالت 200 نفر در حسینیه باشند، کمتر از 30 تاشون ایرانین و کاریش هم نمیشه کرد. ایرانی ها در دوبلین کم هستند. در این چند روزی که از شروع ماه محرم می گذره و ما هم به حسینیه میریم،

مرکز اسلامی اتریش دو برابر حسینیه دوبلین بود که البته دلیلش هم دوبرابر بودن ایرانیی های اونجا بود. شاید نشه مرکز اسلامی دوبلین رو با وین مقایسه کرد اما اینجا هم بد نیست و حداقل برای ما که اینترنت و حتی شبکه های جام جم ایران رو هم نداریم خوبه. 

جالب ترین چیز برای من پروفسور کریس هیور انگلیسی (Chris Hewer) هست که با اینکه مسیحی است اما برامون در مورد اسلام صحبت می کنه. من واقعا ازش خیلی خوشم میاد مخصوصا اینکه نحوه صحبت کردنش بسیار قشنگ، قابل فهم و آروم هست. یک کتاب هم به نام (Understanding Islam) یا فهمیدن اسلام نوشته که خیلی راحت و ساده اسلام را اومده برای خارجی ها توضیح داده (البته فکر می کردم که ایشون مسلمان است اما تازه فهمیدم که ایشون مسیحی هستند! ). 

در ادامه کمی درمورد برنامه های حسینیه توضیح می دم.

در ایام محرم که حدودا از 4-5 روز پیش شروع شد و مردم در ایران معمولا به مسجد و حسینیه ها می روند، حسینیه اهل بیت دوبلین هم برنامه های خاصی رو برای شب های دهه ی محرم برای مسلمان های گذاشته. همونطور که در مطلب قبلی هم اشاره کوچکی کرده بودم از ایران یک روحانی به نام حاج آقا کریمی برای ایرلند اومدن که نماز جماعت رو با ایشون می خوانیم. البته چون نماز ساعت 7 هست و برنامه اصلی از 8 شروع می شه صف نماز 10 نفر بیشتر نیست چون هنوز  کسی از عرب ها نمی آیند بعدش همه ی ایرانی ها با حاج آقای کریمی به کتابخانه می رویم و ایشون 1 ساعت برامون به فارسی صحبت می کنن که تقریبا میشه گفت درس احکام است. البته خیلی فرصت کمیه و بقیش رو باید به سالن اصلی بریم و به صحبت های پروفسور هیور، (که البته فقط سه شب بود) یک روحانی از لندن به نام سیدرضوی، حاج آقاکریمی و یک روحانی از عربستان گوش کنیم . با اینکه عربی بلد نیستم تا حالا هم توی ایران کار نکردم و اصلا علاقه هم ندارم اما حرفای روحانی عربی را هم می فهمم. بعد هم حاج آقای ما به انگلیسی صحبت می کنه و اون رو هم کاملا می فهمم. ایشون قبلا چند سال به آفریقای جنوبی و کنیا هم رفتند و بخاطر همین زبان انگلیسی رو به طور کامل بلدن و می تونن صحبت کنن.

در آخرش هم که حدودای ده شب میشه سینه زنی و نوحه خوانی شروع می شه که یه فرصت چند دقیقه ای هم به یکی از دانشجو های ایرانی به نام آقای بهمنی می دهند و برامون به فارسی نوحه می خونه. البته به جز ما ها، کسی نمی فهمه و بخاطر همین هم زیاد بهش فرصت نمی دهند اما ایشون هم زرنگه و با خودش نوحه های انگلیسی هم میاره! از روز اول این آقا خیلی برایمون جالب بود و ما را یاد یکی از دوستامون می اندازه که در قسمت بعد توضیحش را می دهم 


سه شنبه 13 آبان: یادم رفت بگم که حاج آقا کریمی برای ما بچه ها هم یک برنامه توی خونه خودشون گذاشتند که البته فقط دوبار رفتیم اما همونشم خیلی خوب بود. تازه یکبار هم با بچه ها فوتبال بازی کرده بودن  که خیلی خیلی جالب بود. بعدازظهر امروز هم برای آخرین بار به خانه حاج آقا رفتیم و من هم سوالی را که همیشه توی ذهنم  هست و با اومدن به خارج بیشتر بهش فکر می کنم را از ایشون پرسیدم ...  آخرش هم این عکس یادگاری را انداختیم. 

 


برچسب‌ها: حسینیه اهل بیت دوبلین, محرم, حاج آقا کریمی
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 17:9  توسط امیرپارسا | 

شاید با شنیدن کلمه هالووین  (Halloween) اولین چیزی که به ذهنمون می رسه لباس های ترسناک مردم یا کدو های به شکل روح هست اما می دونستید که این رسم از کجا و برای چی درست شده؟ (من درمورد هالووین تحقیق کردم و این اطلاعات هم از تحقیق های من از سایت ها و حتی برنامه رادیوی امروز  هست)

هالووین بعد از تولد حضرت مسیح (ع) قدیمی ترین عید مسیحی هاست که 2000 سال قدمت داره! در بیشتر کشور های جهان روز 31 اکتبر یا شب اول ماه نوامبر، هالووین  برگزار میشه که ما در ایران این رسم رو نداریم. کلمه ی هالوین به معنای یادآوری یا گرامی داشت روح ها یعنی مرده ها است  که در دو هزار سال پیش به اسم Hallow Evening یا بعد از ظهر ارواح معروف بوده که به مرور زمان Halloweven و در نهایت Halloween میشه. جالبه بدونیم که ریشه ی این رسم هم از ایرلند و ایرلند شمالیه و کمی هم  قسمت هایی از اسکاتلند و شمال فرانسه  جایی که کلت ها (Celts) اولین کسانی که به ایرلند آمدند بیشتر زندگی می کردند و هالووین هم از بعضی اعتقادات اون ها درست شده. در اون زمان و تا سال 1900 مراسم هالووین اصلا به شکل الان برگزار نمی شده اما بعضی چیزای امروزی مثل کدو های تزئین شده وجود داشته و حتی ایرلندی ها از یک هفته قبل از هالووین مجسمه های ترسناک درست می کردند و هر کس که در روز هالووین مجسمه ترسناک تری داشت برنده  می شد و شاید هم جایزه ای می گرفت یا از جمله کار های بسیار جالب اونا در ساعت 12 شب در روز هالووین این بوده که کدو ها رو با وسیله ای شکل منجنیق به بالا پرت می کردند و وقتی اولین کدو دوباره به زمین برگشت و پاره شد یعنی هالووین تمام شده و مرده ها از ما راضی هستند!! اما جالبه بدونید که بعد از تمام شدن جنگ جهانی دوم آمریکایی ها هالووین رو به شکلی که الان هست و در آمریکا اجرا می شده وارد اروپا کردند و دیگه اون رسم های قبلی ایرلندی ها در همه جای اروپا عوض شد و حتی الان توی خود ایرلند هم کسی اون کار های قبلی رو انجام نمی ده. یکی از معروف ترین کار های بیشتر بچه ها در هالووین (Trick or treating) یا قاشق زنی خودمون هست که بچه ها با لباس های ترسناک در خانه مردم می روند و با ترساندن آن ها شکلات یا آبنبات می گیرند. این رسم هم از آمریکا آمده و اصلا این کار در ریشه هالووین نبوده.

من هم امیدوارم تونسته باشم درمورد این رسم عجیب غریب توضیح بدم. چون خودم تا همین چند ماه پیش برام خیلی سوال بود که اصلا چرا یه همچین کار هایی می کنند اما حالا فهمیدم قضیش چیه.

 امشب من و صدرا با محمدرضا، ستایش، محمدحسین و امیرمهدی با ماسک هایی که به صورت زده بودیم و کاسه به دست به در خانه همسایه هان رفتیم و شکلات های زیادی توی ظرف هامون ریختن به حدی که دیگه جا نداشت! خیلی جالب بود در یکی از خانه ها پیرمرد و پیرزن مسنی بودن که با دیدن ما آهسته آهسته رفنن و شکلات و فندق آوردن و توی ظرفا ریختن. امروز صیح گروه دیشبی را جمع کردم و با ماسک ها عکس گرفتیم. این هم لینک فیلمش !  

از راست به چپ صدرا، محمدحسین، امیرمهدی، من ، محمدرضا و ستایش

راستی ایام محرم هم شروع شده که در مطلب بعدی حتما درمورد مرکز اسلامی دوبلین و کار های مردم می نویسم. یک حاج آقای خیلی خوب و مهربان هم به نام حاج آقا کریمی از ایران اومدن که حتی امروز صبح با صدرا و چند تا دیگه از دوستامون رفتینم خونشون با همه مون در مورد نماز صحبت کردند.  ازمون درمورد هالووین  هم پرسیدن و گفتن که یک وقت اگر کسی اومد چقدر باید شکلات بدن و حتی یک بسته شکلات هم خریده بودن.

 


برچسب‌ها: هالووین چیست
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 17:0  توسط امیرپارسا | 

اول از همه به تمام دوست های خوب همکلاسی ام  از همینجا سلام می کنم. بعد دو سه هفته درس و امتحان حالا فرصت کردم بیام با خیال راحت مطلبم را بنویسم: 

در مدارس ایرلند از 27 تا 31 اکتبربه مدت یک هفته مدرسه تعطیل میشه تا هم فرصت داشته باشیم کمی استراحت کنیم و هم اینکه برای هالووین که 31 اکتبر هست آماده بشیم. به این تعطیلات هم mid-term break یا تعطیلات میان ترم میگن . ما دیروز ماشین هم خریدیم ولی فکر نمی کنم توی این یک هفته که فرصت خوبی پیدا کنیم تا به جایی بریم چون رانندگی کردن در خیابان های اینجا به دلیل اینکه فرمان ماشین ها سمت راسته واقعا سخت تره و تا وقتی بهش عادت کنیم شاید یکمی طول بکشه.

 در مدرسه هم تا الان دیگه فکر می کنم جا افتادم و حتی چند تا دوست هم پیدا کردم و بیشتر با اونها هستم.  البته معلم ها از همون اول می گن توچقدر زود جاافتادی! شاید به خاطر زبان انگلیسیه که میدونستم و در ایران هم برای یادگیریشش تلاش زیادی کردم و شاید هم به خاطر اینه که سال دوم دبستان به مدرسه اتریشی می رفتم.

از معلم ها و کلاس های مختلف هم خیلی راضیم و در کل تا اینجا مشکلی نداشتم.  فقط اگه دوچرخه ی نویی که از ایران آوردم همون روز دوم توی راه مدرسه کل محور رکابش نمی افتاد خیلی خوب می شد! نامرد منو مجبور کرد تا یه هفته دوچرخه ی دوستم رو قرض بگیرم

همه ی معلم ها هم خیلی مهربان و خوش اخلاق هستند حتی اون هایی که سنشون خیلی زیاده. معلم ها خیلی با علاقه با بچه ها کار می کنند و خلاصه خیلی محیط خوب و سالمیه.

به مناسبت هالوین در کلاس موسیقی برای این روز یک کلیپ با بچه های پایه های بالاتر درست کردیم که روی یوتیوب هم گذاشته شده و اگر اینجا کلیک کنید می تونید ببینیدش. بچه های سال ششم (سوم دبیرستان) آهنگش رو به زبان محلی ایرلندی خواندند. ثانیه 37 هم یه صحنه خیلی کوچیک از من هست که من  با یک ماسک  مومیایی به صورتم از توی یک جعبه چوبی در میام بیرون !!! 

امیدوارم بتونم از این یک هفته تعطیلی استفاده ی لازم رو بکنم و بتونم خودم رو به بچه های کلاس نزدیک تر کنم. بعد از این یک هفته هم باید برای امتحان های کریسمس آماده بشیم که سخت ترین امتحان ها در طول سال هست. مطلب بعدی ام را در مورد بچه های کلاسمون می نویسم. 


برچسب‌ها: تعطیلات هالوین در دوبلین
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:35  توسط امیرپارسا | 

قرار شد روز سه شنبه هفته ی قبل به یکی از شهر های ایرلند به نام کیلن (Callan) که در استان کیلکنی و 150 کیلومتری دوبلین، شهر ادموند رایس (سازنده مدرسه ی ما که در این مطلب توضیحش رو می دهم) برویم. خانه ی او در این شهر قرار دارد. معلم ها می گفتند که قرار است به یک غار یخی خیلی قدیمی هم برویم. از دوبلین تا کیلکنی حدود دو ساعت راه بود. ساعت 9 سوار اتوبوس شدیم. اتوبوسی که اینجا برای سک اردو فرستاده بودند خیلی بهتر و مجهز تر از اتوبوس هایی بود که در ایران فاصله ی طولانی بین شهر های ما رو طی می کرد. برای مواقع اضطراری چهار تا از شیشه های اتوبوس با چکش کوچکی کنار شیشه ها نصب شده قابل شکستن بودند و راحت می شد از اونجا به بیرون رفت. همه می گفتند کیلکنی خیلی سرده و حتی برف میاد. من هم چون هنوز بارهامون نیومده بود لباس گرم با خودم نیاورده بودم.

یک ربع بعد حرکت کردیم. مسیر خیلی زیبا وو سرسبز بود شاخه و برگ های درختان بزرگ کنار جاده، یک سایه بان زیبا درست کرده بود. از اون چیزی که انتظار داشتیم خیلی طولانی تر شد و به جای دو ساعت 3 ساعت در راه بودیم و هنز 40 کیلومتر دیگه تا کیلن باقی مانده بود. در یکی از بزرگ ترین شهر های ایرلند به نام واترفورد ایستادیم. قرار شد خانه ی ادموند رایس و غار رو به دلیل کمبود وقت لغو کنیم و به مدرسه ماونت سیون جایی که ا دموند رایس دفن شده بود و مقبره ای هم براش درست کرده بودند رفتیم.

مدرسه ماونت سیون از بیرون

ادموند رایس: در سال 1762 در کیلن به دنیا آمد. رایس تا 17 سالگی که پدر مادرش رو از دست می ده به واترفورد میره تا پیش عموش که قسمتی از بندر این شهر رو اداره می کرده بسیار پولدار بوده کار کنه. به زودی عموش ادموند رایس رو دستیار خودش می کنه و ادموند رایس یکی از پولدار ترین مردم واترفورد میشه که کل داراییش با پول الان حدود 1 میلیون یورو میشه. رایس به این فکر می کنه که چطور مردم و مخصوصا بچه ها با پول زیادش از فقر نجات بده و اولین مدرسه ی مجهز ایرلند رو به نام ماونت سیون در واترفورد می سازه. ادموند رایس در نقاط مختلف واترفورد، استان وکسفورد و کیلکنی، کل ایرلند و در نهایت نقاط مختلف جهان مدارسش رو گسترش میده و به یکی از معروف ترین خیرین ایرلند مشهور میشه. او با کشتی به مناطق محروم در شمال قاره آمریکا، کشور زامبیا و جزایر کوچک در اقیانوسیه میره  و در اونجا مدارسی رو برای بچه ها می سازه. ادموند رایس بعد از یک عمر کمک و یاری به بچه های فقیر در همه جای دنیا در مدرسه ماونت سیون و در سال 1844 درگذشت.

مدرسه بازسازی شده بود و اول ما رو به سالن اجتماعاتش بردند تا چند دقیقه استراحت کنیم و مسئولین مدرسه هم توضیحی درمورد ادموند رایس و مدرسه بدهند. بعد سه گروه شدیم و هر گروه با یکی از راهنما ها که چندین سال در این مدرسه درس خوانده بوده به دیدن جاهای مختلف مدرسه رفتیم. من با گروه اول به داخل مقبره رفتم. اونجا عکس گرفتن ممنوع بود اما من با روش های عجیب یواشکی چند تا عکس گرفتم که هیچکدوم از بچه ها این عکس ها رو ندارند!

 قبر ادموند رایس عکسی که یواشکی گرفتم

راهنما می گفت که ادموند رایس اول در کیلکنی دفن بوده اما در سال 2008 این مقبره رو در ماونت سیون برای رایس درست کردند و قبرش رو جابجا کردند و به اولین مدرسه ای که ساخته بود (ماونت سیون) اوردند. قسمت بزرگ مدرسه حالت موزه شده بود که اتاق های مختلف با چیز هایی که برای ادموند رایس از کشور های مختلف هدیه فرستاده بودند داشت. جالب ترین آن ها آخرین اتاق بود که ادموند رایس سال آخر زندگیش رو در اونجا زندگی می کرده. اتاق بسیار کوچکی بود و به جز تخت و شومینه و فضای خیلی تنگ بین این دو، هیچ چیز دیگه ای نداشت و راهنما می گفت که در سال های آخر عمرش بسیار فقیر میشه اما مردم و مخصوصا مسئولین مدرسه در اون زمان بسیار ازش پذیرایی می کردند اما رایس ترجیح داده که در این اتاق کوچک زندگی کنه و عبادت کنه.

ساعت 3 حرکت کردیم. قرار بود 4 دوبلین باشیم اما ساعت 6 رسیدیم. این اولین اردوی من در این مدرسه بود. خوش گذشت اما من انتظار داشتم که به کیلن هم می رویم چون شنیده بودم قدیمی ترین شهر ایرلنده و قدمتش به بیشتر از 5000 سال پیش بر می گرده. اما به هر حال با ادموند رایس هم آشنا شدم و برام جالبه که مدرسه ی ما رو او در بیشتر از 200 سال پیش ساخته.


برچسب‌ها: ادموند رایس واترفورد وکسفورد مدرسه ماونت سیون
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 13:32  توسط امیرپارسا | 

پیدا کردن مدرسه درایرلند و آن هم در این فصل خیلی کار سختیه و بخاطر همین از قبل از اومدن به دوبلین و در ایران دنبال مدرسه گشتیم که چند مورد پیدا شد اما به دلایل مختلف موفق به ثبت نام نشدیم. پس مجبور شدیم در یک مدرسه ی خصوصی (غیر انتفاعی) ثبت نام کنیم. یکی از قدیمی ترین مدرسه های ایرلند به نام سی بی سی مونکستاون (C.B.C. Monkstown) که در سال 1959 توسط ادموند رایس (در مطلب بعدی درمورد او توضیح می دهم) ساخته شده. البته الان انقدر خوب بازسازی شده که بیشتر شبیه به دانشگاه های توی فیلم های خارجیه، مخصوصا آزمایشگاهش که همه چیز داره و و خیلی خیلی مجهزه. راستی سی بی سی مخفف سه کلمه ی لاتینه که ترجمه انگلیسی اون میشه Chistian  Brothers  College.

روز اول مدرسه برخورد بچه ها با من خیلی برام جالب بود. تا من رو دیدند خیلی صمیمانه ازم پرسیدن که کجایی هستم و یکی یکی خودشون رو برام معرفی کردند و چون تا حالا هیچ ایرانی ندیده بودند من براشون خیلی جالب بودم مخصوصا اینکه انگلیسی هم بلد بودم و می تونستم باهاشون صحبت کنم. ما هر روز بل از ساعت 9 که کلاس های مختلفمون شروع میشه یک ربع به tutor class میرویم. در اون کلاس مربیمون که از سال اول تا سوم با ماست حاضر و غایب می کنه و اگر کسی مشکلی داشت به  تیوتر یا همون مربی میگه. اسم مربی ما خانم اوکنر هست و وقتی من رفتم سر کلاس برای من کمی درمورد مدرسه و کلاس و بچه ها توضیح داد و بعد برای من یکی از بچه  ها به نام جیمز بریندلی رو راهنما گذاشنت. جیمز شد اولین دوست من در این مدرسه. بعد از کلاس تیوتر انگلیسی داشتیم بعد هم آلمانی که وقتی برای معلم توضیح دادم که اتریش بودم و آلمانی بلدم خیلی براش جالب بود و گفت که این بچه ها همه دارند از ابتدا زبان آلمانی رو یاد می گیرند و سطح  کلاس برای من پایین تره که همین طور هم بود و چیز هایی که بچه ها نمی تونند جواب بدن برای من کلمه های خیلی ساده ایه.

یه خوبی که توی روز اول مدرسه فهمیدم این بود که واقعا هیچ کدوم از معلم ها بداخلاق و حتی سخت گیر نیستند و همشون مهربانند. حتی بچه های کلاس هم خیلی خوبند و راحت و سریع با آدم دوست می شن . مخصوصا جیمز که همه کلاس ها رو به من نشون داد و واقعا خیلی دوست خوبیه.

ما هر روز ساعت 4 تعطیل میشیم که یکم زیاده اما در مدتی که توی مدرسه هستیم خیلی بهمون خوش می گذره و حتی وقتی در یک کلاس کارمون رو انجام می دیم و وقت اضافه داریم، معلم اجازه می ده که مشق هامون رو بنویسیم تا برای خونه کاری نداشته باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 13:15  توسط امیرپارسا | 
ما جمعه ي هفته ي قبل يعني چهارم مهر ماه به كشور ايرلند سفر كرديم. به دليل اينكه از تهران پرواز مستقيم به دوبلين وجود ندارد بايد يكي از راه هاي استانبول و يا دبي را انتخاب مي كرديم، استانبول نزديك تر بود و با وجود عليرضا كه در هواپيما اذيتمون مي كنه انتخاب راه استانبول خيلي بهتر بود اما متاسفانه موفق نشديم بليت رزرو كنيم و مجبور شديم از امارات برويم.

 

صبح جمعه ساعت ٦ به فرودگاه رفتيم تا به پرواز ساعت ١٠ به موقع برسيم، هواپيما هاي بسيار بزرگ امارات، امكانات خيلي خوبي هم داشتند مثلا براي هر مسافر يك تلويزيون وجود داشت كه هر چه مي خواستند مي توانستند در أن ببينند. از تهران تا امارات ١ ساعت و نيم بيشتر طول نكشيد. به فرودگاه بزرگ دبي كه رسيديم هيچ چيز از هواي گرم و أفتابي بيرون حس نمي شد. دو سه ساعت در فرودگاه مانديم تا ساعت ٤ بعد از ظهر به وقت امارات كه پرواز ما به دوبلين بود. فكر مي كردم كه پرواز بسيار خلوتي باشد چون براي چه كاري از دبي به دوبلين بروند، اما دقيقا برعكس بود و پرواز بسيار شلوغي داشتيم، بابا، مامان و صدرا رديف جلويي من نشستند و من مجبور شدم تنهايي پشت ان ها بشينم و ان هم در صندلي وسط، دوست داشتم از پنجره بيرون را ببينم و از يك أقاي نيجريايي كه براي ديدن پسرش به دوبلين مي رفت خواهش كردم كه جاش رو با من عوض كنه و او هم قبول كرد. پرواز بسيار طولاني داشتيم. عليرضا هر وقت بيدار بود داشت مامان و بابا رو اذيت مي كرد. از دبي تا استانبول ٤. ساعت راه بود. بعد از رد كردن تركيه ديگر راه زيادي نداشتيم و ٢ ساعت بعد از روي لندن رد شديم شهر از بالا با چراغ هاي نارنجي رنگ كاملا معلوم بود. نيم ساعت بعدبه ايرلند رسيديم و طولي نكشيد كه خلبان اعلام كرد كمربند ها را ببنديم و اماده فرود مي شويم.

به فرودگاه دوبلين كه رسيديم همكاران پدرم منتظر بودند. ساعت به وقت اينجا ٩ شب بود كه مي شد نصف شب ايران. هوا سرد بود و نسيم ملايمي مي وزيد. خانه موقت ما در محله بلك راك (blackrock) قرار دارد و خانه كوچك و جمع و جوري است. ديروز با هم گشتي به دور محله مان زديم. بسيار زيباست. من ت ا الان حتي يك خانه أپارتماني هم نديدم و همه خانه ها بسيار زيبا هستند و هر كدام حياط كوچكي دارند. اينجا انواع رنگ هاي سبز مثل سبز چمني، پررنگ و فسفري در خيابان ها ديده مي شود. خيابان ها هم بسيار زيبا هستند و معمولا مردم با دوچرخه و يا پياده در حال ورزش هستند. منتظر بار هامون هستيم تا به ما برسند و تا أن وقت سعي مي كنم مثل الان با تبلتمان بنويسم. بالاخره تکلیف مدرسه من هم مشخص شد که در مطلب بعدی حتما در موردش کامل توضیح می دهم.


برچسب‌ها: دوبلین فرودگاه ایرلند
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 8:18  توسط امیرپارسا | 

با توجه به مشکلی که وبلاگ جدید دارد، فعلا مطالبم را از ایرلند، هم در این وبلاگ و هم در وبلاگ جدید می گذارم. هنوز بار ها رو تحویل نگرفتیم و بخاطر همین هم فرصت نمی کنم به وبلاگ سر بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 23:5  توسط امیرپارسا | 

هر سال اول پاییز که میرسه شدت و قدرت گرمای تابستان کم میشه و هوا خنک تر میشه و یادآوری می کنه دوباره به زمستون نزدیک میشیم. هر سال اول پاییز یه ساعت زودتر هوا تاریک میشه که بخاطر عقب کشیدن ساعت ها در اول مهر هست. راستی گفتم اول مهر، هر سال در این روز من هم مثل بقیه ی بچه ها به مدرسه میرم و تعطیلات 3 ماهه تموم میشه باید 9 ماه تلاش کنیم تا بتونیم نتیجه ی خوبی در اول تابستان سال بعد بگیریم و خیالمون راحت باشه. 

اما امسال برای من تفاوت داره. من امسال به مدرسه (تا الان) نمیرم و دلیلش هم اینه که محل بعدی ماموریت ما مشخص شده. انشالله ما تا دو روز دیگه تهران رو به مقصد دوبلین، پایتخت کشور ایرلند ترک خواهیم کرد و مثل ماموریت های قبلی وین و بیشکک انشاالله سه سال در آنجا می مانیم. راستی این آخرین مطلب این وبلاگ بود و از این به بعد خاطراتم رو در وبلاگ جدیدی که باز کردم خواهم نوشت. 

به قول معروف:

به پایان آمد این دفتر               حکایت همچنان باقیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 20:6  توسط امیرپارسا | 

 ما در این ماه اسباب کشی کردیم و هنوز هم خانه ی ثابتی نداریم پس مجبور شدیم خانه مادربزرگم باشیم پس برای اینکه هم حال هوای خودمان عوض بشه و هم چند روزی مادربزرگم اینا راحت تر باشند قرار گذاشتیم با خانواده های سه نفر از همکاران بابا که قبلا در اتریش هم زیاد با آنها سفر می کردیم به شمال برویم و چندروزی آنجا بمانیم.

جمعه صبح راه افتادیم. مقصد ما فرح آباد (خزر آباد) استان مازندران بود. در آنجا ویلا های مخصوص اداره ی بابا قرار داشت. ما از راه فیروزکوه رفتیم و بعد از یکی دو ساعت در یک استراحتگاه بزرگ کنار زدیم و صبحانه خوردیم. راستتش اسم اونجا رو یادم نمیاد اما جای بزرگی بود و آلاچیق های بزرگ و پارکینگ هم داشت. جلوی محل پارکینگ یک برکه مانند وجود داشت که برای من خیلی جالب بود چون گل و گیاه های زیر آب و ماهی های کوچک از زیر آب مشخص بودند. البته اگر از دور می دیدیم چیز خاصی نبود و بیشتر به زباله دانی شبیه بود تا حدی که فقط من و بابا به آن دقت کردیم! 

خلاصه بعد از یک ساعت راه افتادیم. وارد استان مازندران که شدیم، دمای شرجی هوا واقعا غیر قابل تحمل شده بود. بعد از 3 ساعت یه شهر ساری رسیدیم. از ساری تا فرح آباد 30 کیلومتر و حدودا نیم ساعت راه بود. ظهر رسیدیم. قرار شد ناهار رو در رستوران بخوریم و عصر به دریا برویم. ساعت 3 به ساحل رفتیم. دریا موج های بزرگ و پرقدرتی داشت. با صدرا و دوستم مجتبی حسابی گٍل بازی کردیم. خیلی خوش گذشت. علیرضا هم علاقه ی شدیدی به رفتن توی آب داشت و اگر ولش می کردیم تا وسط ها هم می رفت!

فردا صبح بعد از خوردن صبحانه قرار گذاشتیم که به بندر ترکمن برویم. بابا هم قبلا شنیده بود که در بندرترکمن جزیره ی آشوراده وجود دارد، پس پیشنهاد کرد به آنجا برویم. ما هم قبول کردیم و خلاصه راه افتادیم. از فرح آباد تا بندرترکمن 140 کیلومتر راه بود. ما از استان مازندران خارج و به استان گلستان رفتیم. جاده (برخلاف دیگر جاده های خشک و بیابانی ایران) بسیار سرسبز و زیبا بود. بعد از 2 ساعت رسیدیم. مردم بندرترکمن و مخصوصا خانم ها لباس های محلی پوشیده بودند و روسری های خیلی بلندی روی سرشان انداخته بودند. 

به بازار ساحلی بندرترکمن رفتیم. بازار طولانی بود. شاید به جز شیرینی ها و لباس های محلی چیز خاصی نداشت اما مامان یکی از همان روسری ها رو خرید. بعد از 1-2 ساعت بازارگردی قرار شد به جزیره بروبم. البته وقتی از یکی پرسیدیم گفتند به جز رستوران و یک ساحل کوچک خاصی نداره و بیشتر برای قایق سواری به آنجا می روند. 2 تا از خانواده ها با ما نیامدند اما ما تصمیم گرفتیم حالا که تا اینجا آمده ایم به این جزیره هم سری بزنیم.

جزیره آشوراده: این جزیره بزرگ تر بوده است و حتی 1000 نقر هم در آن زندگی می کردند اما مردم آنجا به دلیل سیل به مناطق دیگر مهاجرت کردند و قسمت زیادی از جزیره هم در سال 1372 به زسر آب می رود و الان به جز کارگران سازمان شیلات، کسی در آنجا زندگی نمی کند.

ما به همراه یک خانواده ی دیگر از دوستانمان سوار قایق شدیم که چهار نفر ظرفیت داشت و قیمت یک بار رفت و برگشت با هر قایق هم 30 هزار تومان بود. کمتر از ده دقیقه رسیدیم. همانطور که می گفتند به جز یک رستوران بزرگ و ساحل چیز خاصی نداشت. در رستوران غذاسفارش دادیم که ماهی سفید خوشمزه ای آوردند. یک ماهی بزرگ دو پرسه 50 هزارتومان و یک ماهی بزرگ تر سه پرسه 75 هزار تومان. یک ساعت و نیم در جزیره بودیم و عکسهایی گرفتم که فعلا امکانش نیست بگذارم...  بعد دوباره برگشتیم بندرترکمن و بعد فرح آباد. شب والیبال ایران - لهستان بود و ما آقایون دور هم جمع شدیم و با هم بازی رو تماشا کردیم. جمعیت زیادی به ورزشگاه آمده بود و به همین دلیل ست اول و دوم رو وحشتناک بازی کردیم و باختیم اما در ست سوم و چهارم بردیم اما ست آخر باز هم با بد شانسی 16 - 14 باختیم. 

یکشنبه آخرین روز مسافرت ما بود. صبح به ساحل رفتیم. موج ها خیلی پرقدرت بودند و ما هم خیلی از ساحل جلو رفته بودیم. در آنجا یک آدم ماسه ای هم درست کردم. خیلی خوش گذشت فقط آخر فهمیدیم که موبایلم که سیم کارت بابا توش بود گم شده. پس برگشتم و توی شن و ماسه دنبالش گشتم اما پیداش نکردم نکته جالب این بود که آدم ماسه ای که درست کردم بودم با وجود موج ها هنوز هم خراب نشده بود. بیرون جوجه کباب خوشمزه ای با هم درست کردیم. این مسافرت به ما خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا بخاطر دوستامون که واقعا مسافرت رفتن باهاشون کیف داره. 

دوشنبه 93/6/24 در راه برگشت: ما ساعت 12 و بعد از دیدن بازار ساری به سمت تهران راه افتادیم. برگشتنه از راه هراز رفتیم. جاده بسیار زیبا و کوهستانی بود و به دلیل کامیون ها و دوطرفه بودن جاده کمی بیشتر در راه بودیم و البته در بین راه هم در یک رستوران فست فود زیبا به اسم نارنجستان وسط جنگل ایستادیم و غذا خوردیم. واقعا خوش گذشت. بعد از 5 ساعت رسیدیم تهران و چون ورودی تهران هم خیلی شلوغ بود ساعت 8 به خانه رسیدیم.

از دیدن بندرترکمن و جزیره آشوراده هم خیلی خوشحالم. من این مسافرت رو هیچوقت یادم نمیره. با اینکه موبایلم گم شد خیلی خوش گذشت و همونطور که گفتم، قطعا بخاطر همسفر هامون بود. 

اما یک چیز دیگه که باعث شد قسمتی از این سفر در ذهنمون بیشتر بمونه خبر آتش سوزی بزرگ در جزیره آشوراده درست یک روز پس از برگشتن ما بود. به هم گفتیم خوب شد این جزیره را رفتیم دیدیم. اما واقعا حیف شد که این منظره های قشنگ از بین رفتن. 


برچسب‌ها: جزیره آشوراده
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:0  توسط امیرپارسا | 

هفته قبل آخر هفته ی خیلی شلوغی داشتیم: از سه شنبه تا پنجشنبه درگیر اسباب کشی بودیم. عصر پنجشنبه هم برای  شرکت در جشن عقد دخترخاله ی  پدرم به اصفهان سفر کردیم. وقتی رسیدیم مادربزرگ پدرم که مامان ملک صداشون می کنند هم خانه ی مادربزرگم بودند. جمعه ایشان را به مراسم عقد بردیم. مامان ملک 90 سال دارند  اخیرا برای راه رفتن یکمی به کمک احتیاج دارند و از پله ها نمیتونن بالا برن. به اصرار پدرم بود که همه با هم به جشن رفتیم و خیلی خوش گذشت. عکاس هم از عروس و داماد با مامان ملک عکس گرفت...

من از صحبت با افرادی به سن ایشون خیلی خوشم میاد چون فکر می کنم نیاز به کسی دارند که باهاشون صحبت کنه و از تنهایی درشون بیاره. راستی مامان ملک مسن ترین فامیل ما هستند و امیدوارم خدا بهشون سلامتی و عمر با عزت بده. پوست دست هاشون خیل چروکیده است و وقتی نگاه می کنید انگار که فقط پوست و استخوان هست. اما با این حال همه ی ما رو می شناسند و ذهنشون هم خیلی خوب کار می کنه، البته بعضی وقت ها از ما می پرسند که مثلا فلانی کیه اما به نظر من در کل اگر کسی باشه که دائم باهاشون صحبت کنه این مشکلشون هم حل میشه.

تا الان من در وبلاگم خاطرات زیادی نوشته بودم اما تاحالا در مورد مامان ملک مطلبی نگذاشته بودم. فقط یک عکس کم دارد که به زودی می گذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 14:39  توسط امیرپارسا | 

 امسال باید از مدرسه ی ابتدایی جدا بشم و به مدرسه ی راهنمایی برم اما تا الان بخاطر اینکه تکلیف خونمون مشخص نیست موفق نشده ام در مدرسه ای ثبت نام کنم. متاسفانه ثبت نام در در مدارس دولتی که حق ماست بخاطر اینکه تعداد بسیار زیاد دانش آموزان و کیفیت نداشتن تدریس معلم ها طرفدار نداره. به همین دلیل هست که اکثرا از  مدارس راهنمایی دولتی راضی نیستند. خودم هم اصلا از این مدرسه ها تعریفی نشنیدم مخصوصا از نظر رفتار و اخلاق بچه ها. حتی چند بار دیده ام که بعضی دانش آموزان بیرون از مدرسه سیگار می کشند و ...

پس چاره ای نیست جز اینکه مدرسه های غیر انتفایی رو برای ثبت نام انتخاب کرد. اما هیچ مدرسه ی خوبی نیست که هزینه های بسیار زیادی نخواد و اگر کسی دوست داشته باشه که در یک مدرسه ی خلوت و آرام درس بخونه موفق نمیشه می دونم که پدر و مادر های خودمون هم در همین مدرسه های دولتی و حتی با جمعیت بیشتری درس خواندند و مشکلی هم براشون پیش نیومده اما الان خیلی فرق می کنه و امیدوارم که سریع تر یه فکری به حال مدرسه های دولتی یا حداقل معقول کردن شهریه های مدرسه های غیر انتفایی بشه. البته شاید اتفاقی بیفته که من امسال اصلا نیازی به ثبت نام در مدرسه نداشته باشم و یه مدت غصه ی این مشکلات رو نخورم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 22:7  توسط امیرپارسا | 

انا لله و انا الیه راجعون

دیشب سر شام برای بابا از موبایل آقای باریکانی (مدیر (مرحوم) مدرسمون) یک پیامک اومد که نوشته بود درگذشت فرامرز باریکانی را به همه ی عزیزیزان تسلیت می گوییم. بابا اول به موبایلش نگاه می کرد و تعجب کرده بود. بعد از من پرسید اسم کوچیک مدیرتون چیه من هم گفتم فرامرز، مگه چی شده؟ بعد بابا برامون متن پیامک رو خواند. اول باورمون نشد ولی بعد از نماینده ی کلاس صدرا پرسیدیم و گفتند که به دلیل برق گرفتگی از دنیا رفتند. خیلی ناراحت شدیم،‌ یک پسر هم سن من هم داشتند و فکر می کنم کنار آمدن با این اتفاق برای او خیلی سخت باشه. خیلی فرد محترمی بودند و وقتی سال پیش تقریبا همه ی مدارس پر شده بود آقای باریکانی به ما گفت که ثبت ناممون می کنند. آقای باریکانی با همه ی ما دوست بودند و اصلا عصبانی نمی شدند.

خیلی عجیبه که آدم از یک ثانیه بعدش خبر نداره و نمی دونه که چه اتفاقی قراره بیفته. ایشون واقعا سنی هم نداشتند و تازه بازنشسته شده بودند. حیف، چیکار میشه کرد فقط میشه گفت که خدا رحمتشون کنه و روحشون شاد باشه. آقای باریکانی همین خرداد در جشن الفبای صدرا با بچه ها صحبت کردند که این عکس مال همون فیلمه.

لینک مطلب وبلاگ مدرسه شهدای والفجر

سه شنبه 14 مرداد. امروز مراسم ختم آقای باریکانی در میدان کاج بود. ما هم به اونجا رفتیم. آقا بابایی ناظم مدرسه دوست صمیمی مدیر مدرسه  هم جلوی مسجد رسول وایساده بود. بنده خدا از همه ناراحت تر بود. خیلی خیلی شلوغ بود و آدمهای زیادی اومده بودن. بعد از اینکه مراسم تموم شد اومدیم بیرون مسجد.  آقا بابایی هنوز خیلی ناراحت بود. بابام یک DVD از فیلمهای کلاس اول را به او داد و گفت در اون آقای باریکانی هم هست. آقا بابایی خیلی خوشحال شد و گفت حتما شب اون رو می بینه. فکر میکردم دوستام را اونجا ببینم اما هیچ کدومشون نیامده بودن. فقط خانم مهربان خانم کلاس اول و خانم میرزایی معلم کلاسمون را اونجا دیدم که اونها هم خیلی ناراحت بودن....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 13:53  توسط امیرپارسا | 

عید فطر رو به همه ی دوستان و آشنایان تبریک میگم

امروز عید فطر بود و ماه رمضان تمام شد و واقعا باید به کسانی که در این گرمای شدیدهر روزش رو روزه گرفتند آفرین گفت چون میشه گفت هر روز مخصوصا این چند روز آخر ماه دمای هوا بالای 40 درجه بود. من هم  سعی کردم در این روز ها روزه بگیرم اما چون گرما خیلی زیاد بود و شاید چون هنوز به من واجب نیود و به سن تکلیف نرسیده بودم بابا و مامان می گفتند روزه نگیرم، ولی به هر حال دو روز (که یکیش در شب های قدر بود) اجازه دادند و من روزه گرفتم. جالب این بود که صدرا هم در همان روز روزه ی کامل گرفت (البته ساعت 2 بعد از ظهر بیدار شد) در ماه رمضان امسال یک بار مجبور شدیم به اصفهان سفر کنیم چون عمه خانم (عمه ی پدرم) فوت کردند و برای شرکت در مراسم ختم به اصفهان رفتیم. ما خیلی دوستشون داشتیم و از خونه ی بزرگ و پر از دار و درخت  عمه خانم (اسمشون خانم آغا بوده که بهشون می گفتند خانم) خاطرات بسیار زیادی داشتیم حیف که اینطوری شد.

خلاصه ماه رمضان امسال هم تمام شد. امیدوارم که ازش استفاده کرده باشیم. خیلی زود گذشت و متاسفانه تابستان هم داره به همین سرعت تمام میشه و دوباره مدارس باز میشه امیدوارم بتوانم تا اونوقت از تابستان استفاده کنم تا بعد افسوسش رو  نخورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 9:50  توسط امیرپارسا | 

یک عکس از من در تظاهرات ضد اسرائیل در وین اتریش 5 سال پیش. یادم می یاد اولین کلمه های آلمانی را در اونجا یاد گرفتم : اسرائیل بچه کشٰ  Kindermorgen Israil

Kindermorgen Israil 2009 Vienna

* دوشنبه 30 تیر:  اسرائیل هر روز با حمله ی شدید به فلسطین مردم بی گناه رو می کشه. دیروز اسرائیل با حمله هایی شدید منطقه ی شجاعیه رو بمباران کردند. تا حدی که اخبار نشان می داد جنازه ها روی زمین افتاده بود و کسی نمی تونست حداقل جنازه ها رو از روی زمین برداره. امروز هم اسرائیل با بمب های ساچمه ای مردم بی گناه رو می کشت و شمار کشته ها تا الان 517 نفر شده. امیدوارم هرر چه سریع تر اسرائیل به خودش بیاد دست از سر این مردم بی گناه برداره.


چند سال پیش که ما در اتریش بودیم اسرائیل به غزه حمله کرد و کلی آدم بی گناه رو کشت. حالا امسال هم با شروع ماه رمضان اسرائیلی ها به فلسطین حمله کردند که تا حالا بیشتر از 300 نفر رو شهید کردن که خیلی هاشون بچه بود. معمولا توی جنگ ها اسلحه سازی یا پادگان های یک کشور رو با هواپیما بمباران می کنند اما اسرائیل مردم بی گناه رو بمباران می کنه که نمی دونم واقعا دلیلش چیه. فلسطینی های غزه هم چند تا موشک به اسرائیل می زنند که فکر می کنم همش می خوره توی بیابان و دشت و خلاصه جایی که هیچی نیست. اگه هم بخوره اصلا خیلی کم خراب می کنه.  کاش حداقل به توپخونه ی درست حسابی داشتند و پادگان هاشون رو می زدند. امروز صبح هم تلویزیون نشون میداد که تانک های اسرائیل با کلی سرباز به سمت غزه حرکت می کنه. برام سواله که فلسطینی ها چطور یک آرپیجی هم ندارند که تانک هاشون رو بزنند. کاش یکدفعه خدا یه کاری می کرد همه ی تانک هاشون خراب بشه یا هواپیما هاشون یکی بعد از دیگری به دلیل مشکل فنی سقوط کنند یا ...

راستی امروز رو شهادت امام علی هم بود و این روز رو تسلیت می گم و امیدوارم خدا فلسطینیا را کمکشون کنه تا آخرش بتونن اسرائیل رو شکست بدن و ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 14:2  توسط امیرپارسا | 

شاید دقت کرده باشید که نسبت به سال های قبل هوای ایران بی سابقه گرم شده و از اول تابستان تا حالا هر روز دمای هوا بالای 30 درجه یا حتی 35 درجه بوده است. در شبکه ها هم زیرنویس می کنند به دلیل گرمای شدید در مصرف آب و برق صرفه جویی کنید.

ما هم در این بین یک سفر دو سه روزه به اصفهان و اراک کردیم که دلیل اصلیش عیادت از عمه خانم بود.  همونطور که تلویزیون هشدار می داد هوا خیلی گرم شده بود. عموم می گفت که گفتند تا چند روز هوا در اراک بالای 40 درجه میشه. در اصفهان هم انقدر هوا گرم بود که وقتی آب روی زمین میریختیم سریع صدای جلیز و ولیز میومد و بخار میشد.  انگار قرار هم نیست بارانی بیاد و تا آخر تابستان همین وضعیته. من که فکر می کنم اگر همینطوری پیش بره یک روز همه ی منابع آبمون تمام میشه و یک خشکسالی و بی آبی وحشتناکی ایجاد میشه. البته همین الانشم خیلی از روستا ها یا حتی شهرستان های  سمت یزد و کرمان یا جنوب دارند گرمای بسیار زیاد و 50 درجه ای و کم آبی رو تحمل می کنند. 

کاش میشد یک روز از بالا تا پایین ایران 24 ساعته در هر شهر نوبتی باران درست و حسابی می بارید و روز های دیگر سال هم هوا ابری یا حداقل انقدر آفتابی و گرم نبود. البته کاش ما ها هم تا وقتی باعث جیره بندی شدن آب نشدیم صرفه جویی کنیم وگرنه بعدا خودمون پشیمون میشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 16:8  توسط امیرپارسا | 

من تا قبل امسال دو جام جهانی رو بودم که اولیش 2002 ژاپن و کره جنوبی بود که من اون زمان 6 – 7 ماه بیشتر نداشتم و تقریبا اندازه ی الان علیرضا (برادر کوچکم) بودم. جام جهانی 2006 آلمان رو هم اصلا ندیدم و 5-6 سالم بود و 2010 آفریقای جنوبی 8-9 سالم بود و صدرا تقریبا اندازه ی الان علیرضا بود. الان هم که جام جهانی 2014 هست و علیرضا 8 – 9 ماهشه  اما یک نکته ی دیگه هم داره که در جام های جهانی که من بودم ایران حضور نداشته اما ایندفعه ایران هم هست.

دیشب مهم ترین بازی ما در کل تاریخ حضور در جام جهانی بود، بازی ایران و آرژانتین. قبلش همه فکر می کردن ما می بازیم و حتی خود من فکر می کردم نتیجه 4-0 به نفع آرژانتین میشه اما ما خودمون رو دسته کم گرفته بودیم و اینجوری نشد هیچ، می تونستیم حتی ببریم. نیجریه که 0-0 مساوی کردیم رو هم بزرگ کرده بودیم اما نیجریه اصلا خوب نبود.

ساعت هشت و نیم شب وقتی بازی شروع شد پرنده توی خیابان های تهران پر نمی زد. همه توی خونه هاشون بودند و بازی ها رو نگاه می کردند. نیمه ی اول ما کاملا دفاعی بازی کردیم و هیچ موقعیتی برای حتی نزدیک شدن به محوطه ی جریمه ی آرژانتین پیدا نمی کردیم. آرژانتین هم اون آرژانتین همیشگی نبود و نتونست از دفاع ما رد بشه و ما نیمه ی اول گل نخوردیم و نتیجه 0-0 شد. در نیمه ی دوم ما بالاخره حمله کردیم و داور یک پنالتی رو برامون نگرفت. قوچان نژاد هم دو بار موقعیت داشت اما توپ هاش گل نمی شد. ما داشتیم از آرژانتین مساوی می گرفتیم تا اینکه در دقیقه ی 91 مسی یک شوت محکم و زیبا زد و گل شد و ما در لحظه ی آخر 1-0 باختیم. اگر داور بی طرف بود یا آرژانتین مسی رو نداشت احتمال داشت بازی رو ببریم یا حداقل امتیاز بگیریم. با اینکه باختیم، خیلی خوب و با برنامه بازی کردیم. به موقع دفاع کردیم به موقع دزاگه و قوچان نژاد در ضدحمله ها موقعیت ساختند و ... حالا فقط باید به فکر بازی آخرمون با بوسنی باشیم و اون ها رو ببریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 15:51  توسط امیرپارسا | 
چند وقت پیش قرار بود با خانواده ی یکی از همکاران بابا که اصالتا مال طالقان و روستای سوهان هستن به اونجا و باغشون بریم. اما هر دفعه یک کاری پیش می آمد و نمی شد. پس چهارشنبه آماده شدیم و همه با یک ماشین راه افتادیم. از تهران تا تا روستای سوهان نزدیک به سه ساعت است و نیمه ی دوم راه کوهستانی و پیچ در پیچ می شود. در این راه از کنار سد طالقان عبور کردیم که سطح آب آن به خاطر خشکسالی پایین تر 
 
آمده. ما نزدیک ساعت 4 عصر رسیدیم. هوا چند درجه خنک تر از تهران و البته بسیار تمیز بود. خانه ویلایی روی تپه و نزدیک ایستگاه صدا و سیما بود. بالکن خانه خیلی چشم انداز قشنگی داشت و تمامی دشت و باغ و خانه ها و سد کاملا معلوم بود. در بالکن باد خنکی می وزید آنجا نشستیم و چایی خوردیم.
بعد  از آن رفتیم و در روستا گشتیم. کوچه های خاکی و تنگ و درختان 100 سال به بالا بسیار قشنگ بود. حدودا 1 ساعت در روستا بودیم و بعد از اینکه سر مزار همکار بابا رفتیم، شب دوباره برگشتیم. با اینکه روستا بود امکانات خوبی داشت. آنجا شبکه 3 رو می گرفت و من و سروش بازی هلند – استرالیا و اسپانیا – شیلی رو دیدیم. شب هم هوا خیلی خنک شد و مجبور شدیم از پتو استفاده کنیم.
پنجشنبه صبح زود رفتیم و پایین ساختمان بوته های توت فرنگی بود که شروع به چیدن کردیم. توت فرنگی ها بسیار خوش  رنگ و خوش مزه و خوش بو بودند و هیچ ماده شیمیایی هم به آن اضافه نشده بود. می گفتند 10 – 15 سال پیش کاشته شدند و هر سال توت فرنگی های خوبی می دهد.بقیه ی میوه ها هنوز نرسیده بود چون در کوهستان معمولا میوه ها دیرتر از جاهای دیگه می رسه. گیاه سماق و گل گاو زبان رو هم آنجا بود که از آن عکس گرفتم. من تا حالا نمی دانستم گیاه سماق چه شکلی است و برایم خیلی جالب بود. گل گاو زبان هم برایم جالب بود چون هر روز یک عالمه گل می داد که باید چیده می شد. ما هم کمی چیدیم و الان گذاشتیم تا خشک بشه. بعد از آن با هیزمهای آنجا جوجه کباب خوبی درست کردیم و بعدش با چوب درخت مو (انگور) که خیلی خوب می سوزه بلال درست کردیم و خیلی خوشمزه شد. مامان هم از آنجا برگ مو  چید. خلاصه  به همه ی ما خیلی خوش گذشت. ما دوست داشتیم یک روز دیگه هم بمونیم اما من جمعه امتحان نمونه دولتی داشتم و باید تا جمعه تهران می رسیدیم وگرنه بیشتر هم می موندیم چون خوبه آدم از هوای آلوده ی تهران و شهر های بزرگ به یه همچین جاهایی بیاد. کاش ما هم یک باغ داشتیم تا چند وقت یک بار سری بزنیم و هوایی تازه کنیم.
 
منظره سوهان و  سد طالقان از بالکن
 
 
 توت فرنگی های خوش رنگ 
 


گل گاوزبان

 گل گاوزبان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 15:30  توسط امیرپارسا | 

بچه ها در اتریش زمان کریسمس خیلی خوشحالند و کار های زیادی می کنند. در مدرسه ها هم برنامه های زیادی برای بچه ها گذاشتند. مهم ترین و جالب ترینش هم نمایشی هست که هر کلاس در آخرین روز قبل از تعطیلات کریسمس جلوی پدر و مادر ها انجام می ده. من هم توش هستم.نمایش امسال ما بیشتر از اینکه یه تئاتر باشه و کسی توش بازی کنه، یه آهنگه که ما هممون می خونیم و یکی از بچه ها گوزن بابانوئل میشه. آهنگه هم در مورد گوزن بابانوئل هست. اتریشی ها می گن که در شب کریسمس بابانوئل با چند تا گوزد میاد و برای بچه ها هدیه می ذاره زیر درخت کریسمسشون و وقتی بیدار شدند کلی ذوق می کنند. 

این عکس پایین از آخرین تمرین هامون برای نمایشمون هست که من رو وسط کنار "تولگا" "لیم" "اشتفان" و هلگا معلممون می بینید. اگه از پنجره بیرون رو نگاه کنید می بینید که چه برف سنگین و بی سابقه ای اومده. در تراس کلاسمون هم با هم یه آدم برفی خیلی خیلی بزرگ ساختیم که متاسفانه چیزی همراهمون نبود تا عکس بندازی. جالبه بدونید فرداش هم همش آب شد!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 9:44  توسط امیرپارسا | 
با تمام شدن تابستان و شروع مدارس، بعید بدونم امیرپارسا بتونه خاطراتش را اینجا مرتب بنویسه. چون نوشتن خاطرات روی کاغذش هم بسیار دیر به دیر شده. البته حق داره بنده خدا.

راستش من خیلی کنجکاو بودم که ببینم بچه ها که زبان خارجی بلدنیستند چطوری پیشرفت میکنند. بنابراین از دو هفته پیش،  امیرپارسا را گذاشتیم مدرسه ی "flottowgasse" که فقط یه کوچه پایین تر از خانه ما بود. بعد از حضور در اولین روز مدرسه، با علاقه از اتفاقات اونجا و بچه هایی که توی کلاسش بودن صحبت میکرد. گفت همه آلمانی صحبت میکردن و معلمشون خانم Helga Eberl هم همینطور اما من هیچی نمیفهمیدم! تا جایی که به آلمانی یک سوال از من کرد و من بهش گفتم Please speak English  معلم هم همون سوال را به انگلیسی کرد که بازهم نفهمیدم!

 بعد از اینکه به دنبالش رفتم و از مدرسه برگشت. بهش گفتم که تعریف کن روز اول چطور بود. امیرپارسا با شوق و ذوق زیادی تعریف کرد:((معلممون اسمش هلگا هست. خیلی مهربونه. امروز داشت صدای حرف O که دو تا نقطه عجیب غریب روش داشت رو توضیح می داد. صداش یه حالتی مثل ایووووو بود!! یکدفعه زدم زیر خنده و تا چند دقیقه فقط میخندیدم. معلم بنده خدا هم فقط هاج و واج به خوش خندگی من نگاه میکرد.))

بعد از جلسه سوم گفت که یکی از بچه های پشت سری بلند میشه میگه Ich bin Bub و امیرپارسا هم که در عوالم زبان فارسی یکدفعه با  کلمه bub که در فرهنگ لغات خانواده ما بجای کلمه زشت و خنده داری داره روبرو میشه دوباره میزنه زیر خنده و اینبار خنده اش خیلی بیشتر طول میکشه. همه بچه ها و معلم با تعجب نگاهش میکنن. بالاخره میتونه خنده اش را تمام کنه و کلاس ساکت میشه. یکدفعه اینبار کلاس با هم به خنده می افته و دوباره امیرپارسا باهاشون میخنده.

خلاصه هفته اول با آب و تاب و خنده خاطرات مدرسه ی جدیدش را تعریف کرد و خوشبختانه متوجه شدم علاقه زیادی به یادگرفتن زبان داره و در این کلاس کم هم نمیاره و به هرشکلی که شده خودش را از تک و تا نمی اندازه. 

هفته دوم هم متوجه شدم به راحتی جملات ساده ای را میگه و تعدادی فعل را هم یاد گرفته. مهمتر از همه دست خطش است که هفته اول که واقعا بدخط و عجیب غریب نوشته بود و حالا در هفته سوم میتونه سرهم بنویسه. جالب اینه که مجبوره با خودنویس بنویسه و مداد و مدادپاک کن توی نوشتن را کنار گذاشته است.

دستخط امیرپارسا با مداد هفته اول کلاس زبان

دستخط امیرپارسا با خودنویس هفته سوم کلاس زبان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:55  توسط امیرپارسا | 

تابستان امسال برای امیرپارسا، زمانی است برای تجربه کردن بسیاری از چیزهایی که می تواند نقش مثبتی در شکل گیری شخصیت او داشته باشد.

امیرپارسا برای اولین بار بدون پدر و مادرش البته به همراه عموش امروز از تهران به اصفهان و منزل مادربزرگش رفت. سفر و تجربه محیطهای مختلف و سازگاری با شرایط جدید در مجموع برای این پسر بسیار عاطفی ما میتواند مثبت باشد.

به محض برگشت آنها، آزمونی دیگر برایش در راه است و آن هم دست و پنجه نرم کردن با زبان خارجی است. باید دید چگونه با آن برخورد خواهدکرد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:45  توسط امیرپارسا | 

در خبر ها آمده بود كه خودروي گلف در نمايشگاه خودرو در نيويورك به عنوان خوردوي سال دنيا شناخته شده است. .  اينجا البته به نظر من وقوع بحران مالي جهاني در اول شدن اين خودرو بي تأثير نبوده است. هم شيك و داراي ضريب امنيتي (تعداد هفت كيسه هوا در آن نصب است) بالا و هم كم مصرف و كم خرج . اما براي كساني كه عادت به خودروي صندوق دار دارن مثل خانواده ما،‌ كنار آمدن با وضعيت صندوقش يك كم سخت است.  خودروي علي ژيپانگو هم مقام سوم را كسب كرده است!‌

به اصرار اميرپارسا انشالله در تعطيلات دو سه روزه پيش رو يك سفر تا شمال ميريم و نگارش خاطرات آن هم با اميرپارسا. البته اگر همت داشت !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:8  توسط امیرپارسا | 

سیزده بدر و توپ و سبزه و ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:51  توسط امیرپارسا | 

به مناسبت عید نوروز گروههای مختلفی از هنرمندان کشور راهی خارج از کشور می شوند تا یاد ایران و ایرانی را در دلها زنده کنند، غم غربت را از دلهای ایرانی ها بزدایند و خوب در سایه این برنامه ها این امکان فراهم می آید تا  ایرانیها از طیفهای مختلف به این بهانه دور هم جمع شوند... به نظر من مهمترین و موثرترین کاری که رایزنیهای فرهنگی ایران در خارج از کشور می کنند تدارک چنین برنامه هایی به همراه برگزاری هفته فرهنگی و هفته فیلم در خارج از کشور است. بگذریم

شب گذشته برنامه گروه عمو پورنگ و همچنین گروه مختاباد در شهر تاریخی وین تدارک دیده شده بود. خوب، امیرپارسا بسیار مشتاق بود که در این برنامه شرکت کند و من هم ترتیب کارها را به شکلی دادم که بتوانم آنها را به این مراسم ببرم. آنقدر شلوغ شد که من و امیرپارسا تصمیم گرفتیم جای خودمان را به کسانی که ایستادن برایشان مشکل بود بدهیم و ته سالن بایستیم. برنامه عمو پورنگ و امیرمحمد شروع شد. هنوز دقایقی از برنامه نگذشته بود که خنده های شدید امیرپارسا توجهم را جلب کرد.خنده های از ته دل امیرپارسا واقعا مرا خوشحال کرد. این خنده و شادی به امیرپارسا و کودکان ختم نمیشد. عمو پورنگ با نبوغ  و خلاقیتی که در اجرا داشت، مرا که اصولاٌ در ارزیابی اجرای مجریان و هنرمندان تلویزیونی بسیار سختگیر هستم را بیش از انتظار راضی کرد. عمو پورنگ بچه ها واقعاٌ میتواند کودک و بزرگ را از ته دل بخنداند. 

در هتلی که نزدیک به ۵ ماه هست به حالت موقت ساکن هستیم گروههای هنرمندان ایرانی نیز اقامت داشتند. در شب آخر به اتاق داريوش فرضيايي يا همان عمو پورنگ محبوب بچه ها زنگ زدم و گفتم ما هم یکی از ساکنان هتل هستیم و بچه ها قصد دارند به دیدن شما بیایند.  او علیرغم خستگی زیاد، به گرمی استقبال کرد و بچه ها را به دیدنش بردم. خوب راستش اعتراف میکنم هیچوقت فکر نمیکردم او در خارج از قالب هنری خودش هم  اینقدر مرد با محبت، خونگرم، متواضع و بی آلایشی باشد. به نظر من مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت عمو پورنگ و محبوبیت وی بخاطر همین نوع رفتار و شیوه اخلاقی پسندیده اش است. بهرحال امیر محمد عزیز هم که بخاطر تراکم برنامه ها  خستگی از ظاهرش هویدا بود با ادب و متانت همراه عمو پورنگ در کنارمان بود و محبت خاصی به صدرا کوچولوی ما داشت. بعد از صحبت کوتاهی در خصوص خودمان و وین و برنامه بعدی اش در پراگ، امیرپارسا و صدرا در همان محل لابی کوچک هتل با آنها چند عکس یادگاری گرفتند که با آن برگ دیگری از خاطرات امیرپارسا در این بهار طبیعت به شیرینی ورق بخورد و ماندگار گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:26  توسط امیرپارسا | 

سال نو مبارک!

 امیرپارسا به وبلاگ نوشتن علاقمند شده است. سوژه های زیادی هم برای آن پیدا میکند. یکی از آنها این عکس است که از میان عکسها انتخاب کرده و از من خواست به وبلاگش بفرستم تا خودش برایش مطلب بنویسد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 14:58  توسط امیرپارسا | 

 امروز هشتم مارس امیرپارسا هفت سالش تمام شد. البته در تقویم شمسی هفدهم اسفند به دنیا آمد اما بخاطر اینکه ماه فوریه ۲۸ روز بود، امسال تاریخ تولد میلادی یک روز عقب تر بود. بهرحال بگذریم. جدای از جشن تولد کوچکی که با امکانات اندک در هتل پانسیون برای امیرپارسا گرفتیم  و هدیه هایی که تدارک دیده بودیم، فکر کنم تحویل ماشینی که سه ماه پیش سفارش داده بودیم در شب تولدش ، بیش از هر چیز دیگری برای امیرپارسای عاشق ماشین خاطره شده باشه. رانندگی در وین کاملاً با رانندگی در تهران تفاوت میکند. همچنین برای ما که در این مدت همیشه با اوبان یا مترو در شهر ترذذ میکردیم، به هیچ وجه تصور درستی از مسیرها نداریم. بنابراین با کمک Navigation تا مقصد رسیدیم اما همچنان تشخیص خط ویژه تراموا از خط مخصوص سواری برایم مشکل است... 

   

در نزدیکی وین و در مسیر تولن، چشمه ای است که می گویند برنادت یک قرن و نیم پیش  حضرت مریم را دیده است و هم اکنون در آنجا زیارتگاهی بر پا است (البته من فکر میکنم اصل اين محل در فرانسه است و اينجا به خاطر شباهت ظاهري دخمه و محل به همين نام معروف شده است). در روز تولد امیرپارسا با ماشین جدید به این مکان آمدیم و عکسهایی به یادگار از بچه ها گرفتیم. برنادت برای نسل ما که تلویزیون به بهانه هر مناسبت مسیحی فیلم آهنگ برنادت راپخش میکرد خیلی خاطره انگیز است. بنابراین فکر کنم ما بیشتر از امیرپارسا و صدرا از دیدن این مکان و چشمه آب سرد و گوارای آن ( که البته لوله کشی شده بود) لذت بردیم.   

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) از اين تاريخ به بعد نويسنده تمامي يادداشتها خود اميرپارسا خواهدبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:48  توسط امیرپارسا | 

پارك و وسايل بازي در آن، تأثير زيادي در روحيه كودكان دارد. در اينجا پاركها چند ويژگي خاص دارند. يكي اينكه كف محل بازي ، به جاي شن و سنگ كه ممكن است خطراتي براي بچه ها داشته باشد، يا بجاي كفپوشهاي  پرهزينه كه بعد ازمدتي پيچ و مهره هاي آن از زمين باز شده و همان باعث زمين خوردن بچه ها ميشود، از خرده هاي چوب درختان و پوسته هاي درخت كه نرم و تقريباً سياه شده است استفاده كرده اند. خيلي برايم عجيب بود. از دور مانند لجنزار مي ماند ولي  از نزديك به راز طبيعت دوستي پاركها و نرمي آن پي ميبريم. حتي پله هاي سكوي منتهي به سرسره ها هم با روشي قديمي و با تكه هاي الوار  ساخته شده است. 

دوم اينكه پاركها واقعا مخصوص بچه هاست. برخلاف پاركهاي تهران و شهرهاي ديگر كه انواع و اقسام وسايل بدنسازي و ورزش بزرگسالان در آن گذاشته شده و تابها در حسرت تنظيم زنجيرها مانده اند و يك در ميان آونگان هستند، توجه ويژه به بازي كودكان است. وسايل بازي و ورزش متنوعي در آنجا تعبيه شده است. تابها همگي به شكلي هستند كه به راحتي قابل استفاده براي خردسالان است.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:39  توسط امیرپارسا | 

         فردا قراره اميرپارسا همراه بقيه همكلاسيهاش ( دو تا كلاس دومي و يك كلاس اولي جمعاً ۴ نفر) سرود ملي جمهوري اسلامي ايران را در برنامه ۲۲ بهمن مدرسه جلوي مقامات سياسي، فرهنگي اجرا كنه. اولش به عنوان تك خوان انتخاب شد و سرود طولاني دادن به او كه آماده بشه اما با توجه به اينكه گروهشون كوچك بود تصميم مدرسه بر اين شد سرود را كار كنن. بلوز قرمز و شلوار "جين" يا همون شلوار "لي" (!) از الزامات پوشش بچه ها براي اجراي اين برنامه بود كه تهيه كرديم.

        اميرپارسا از عدم هماهنگي يكي از اين گروه دائماً گلايه داره و من هم بهش گفتم سعي كن فردا قبلش هماهنگش كني! اگه نشد هم كه نشد طوري نميشه. اين اولين كار جمعي رسمي اميرپارسا محسوب ميشه و بايد حسابي تشويقش كنيم. من هم دوربين عكاسي جديدم را بر ميدارم كه همونجا كارايي اش را امتحان كنم . اين هم عكس سرود

اميرپارسا نفر دوم از سمت راست. جلو

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:19  توسط امیرپارسا | 

ميدان قديمي روبروي رياست جمهوري

   سرماي اينجا اگرچه بين ۰ درجه تا ۱۰- درجه است آگرچه خورشيددر آسمان مي درخشد، اما بقول ساكنين محلي "احساس سرما" هميشه چندين درجه بيشتر است. اين موضوع را ما در بازديد از محله اي قديمي مركز شهر متوجه شديم. در حاليكه فكر ميكرديم سرما قابل تحمل است، بعد از يكربع اميرپارسا تقريباً يخ زده بود و فقط ميخواست سريعاً برگرديم..

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 6:52  توسط امیرپارسا | 

آغاز حمله زميني به غزه

 ۱۵ دي ۱۳۸۷: شروع حمله زميني به غزه   

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:38  توسط امیرپارسا | 

اين روزها شهر بسيار شلوغ شده است. مردم شهر در تكاپوي خريد شب سال نوي مسيحي هستندو در اكثر فروشگاههاي شهر صف ايجاد شده در پشت صندوق بسيار جلب توجه ميكند. مخصوصاً اينكه كالاهاي خريداري شده ، نه كالاهاي اساسي و يا مصرفي بلكه لباسهاي مارك دار گران قيمت و يا اشيا و لوازم خانگي لوكس است. بنابراين جداي از شلوغي فروشگاهها، وسايل نقليه عمومي و پياده روها، مشكل كمبود جا براي پارك كردن هم بيش از پيش خود را نشان ميدهد.

صحنه حمل با جرثقيل خودروهايي كه در خيابان و در محل توقف مطلقاً ممنوع پارك كرده اند، براي اميرپارسا بسيار جذاب است به طوريكه هربار كه اين منطره را مي بيند بايد تا پايان آن را تماشا كند. جذابيت اين منظره بخاطر تفاوت اساسي آن با حمل با جرثقيل در ايران است. به اين شكل كه چهار لوله به موازات يكديگر به صورت عرضي جلو و عقب تايرهاي خودروي متخلف گذاشته شده و  بعد،  از چهار طرف زنجيرها به آن متصل شده و بدون هيچ آسيبي به خودرو به روي كفه جرثقيل گذاشته مي شود. موضوع جالب تر، برخورد بين راننده خوردو با راننده جرثقيل بود. به طرف او رفت و دست داد و بعد هم يك كارت از او گرفت، خداحافظي كرد و قدم زنان به سمت مترو رفت.

  

  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:50  توسط امیرپارسا | 

راستش كار خاطرات اميرپارسا را به دست خودش سپردم اما اوضاع و احوال به شكلي نيست كه بتواند خودش خاطراتش را بنويسد. ظاهرا بايد همچنان جور اين مرد كوچك رابكشيم تا ببينيم خود كي دوباره دست به قلم ميشود..

اميرپارسا  با تغيير محل زندگي مجبور به كارهايي شده كه شايد هيچگاه فكرش را هم نمي كرديم. او كه فاصله ۲۰۰ متري خانه تا مدرسه را حتما بايد با مادر خودش يا والدين يكي از همكلاسيهايش  طي ميكرد. از امروز توانست فاصله كيلومتري تا مدرسه را با اتوبوس و مترو طي كند و خودش هم با دو خط اتوبوس بازگردد. امروز با خوشحالی زیاد با من تماس گرفت تا اين خبر را بدهد . اين كار باعث تقويت حس اعتماد به نفسش خواهد شد. البته چندشب از اين كه بايد خودش اين مسير را برود كابوس ميديد و خوابش نميبرد. اما فكر كنم از امروز همه چيز تغيير كند.

شكار لحظه ها. اميرپارساي عاشق صدرا

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 19:8  توسط امیرپارسا | 

روز اول مهر هم فرا رسید از فردا امیرپارسا پا به کلاس دوم می گذارد در حالیکه هنوز چند ماهی مانده تا ۷ سالش کامل شود. تابستان به سرعت برق و باد گذشت و امیرپارسا بغیر از استفاده از کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهره خاص دیگری نبرد.  برنامه ریزیها برای تابستان پسرم تا حد زیادی تحت تأثیر  نوسان برنامه های ما بزرگترها برهم خورده است. بهرحال امیدوارم فردا سال تحصیلی جدید را با انگیزه بیشتر از سال قبل شروع کند.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:13  توسط امیرپارسا | 

بالاخره شب گذشته باز هم از طریق اینترنت متوجه شدم امروز آزمون کذایی موسسه مطالعه و خلاقیت کودک و نوجوان برگزار میشه. به اتفاق امیرپارسا به محل برگزاری (خیابان پاتریس لومومبا، خیابان کوکب) رفتیم. با دیدن ازدحام مردم و ماشینها و ترافیک شدید در آن کوچه، امیرپارسا گفت بابا بیا برگردیم. اما من کوتاه نیامدم و بعد از پارک ماشین به مدرسه محل برگزاری رفتیم. اما اولین چیزی که جلب نظر میکرد بی برنامگی بود. در آنجا گفتند اینجا ظرفیت تکمیل شده به خود موسسه در انتهای کوچه مراجعه کنید. آنجا بدتر بود. در یک ساختمان دو طبقه میخواستند از نزدیک به هزار نفر آزمون بگیرند! مردم کلافه و عصبانی از اینهمه معطلی و سردرگمی بودند. واقعاً جای تأسف داشت. امیرپارسا هم پس از یکساعت معطلی دیگه بی تاب شده بود. گفت، "بابا اینها که خودشان خلاقیت ندارند،چه جوری میخواهند خلاقیت ما را بسنجند؟" واقعاً درست میگفت. البته بعد از اینهمه زیر آفتاب و در معرض درگیری والدین با برگزارکنندگان فرار داشتن، نباید انتظار یک محک موفق را داشت. بهرحال در ساعت ۱۰ آقای دکتری که میگفتند مسئول موسسه است آمد و مردم منتظر را به یک مدرسه دیگر برد و این آزمون کذایی برگزار شد.... 

اینها نمیدانستند چند نفر ۵۰۰۰ تومان واریز کرده اند؟ چند نفر غرب تهران هستند؟ واقعاً  ما میخواهیم نظم و انضباط و برنامه ریزی را اینچنین در وجود کودکان نهادینه کنیم؟

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 19:24  توسط امیرپارسا | 

ماه گذشته تبلیغات وسیعی در خصوص برگزاری آزمون سراسری کشف استعدادهای کودکان توسط  موسسه مطالعه و خلاقیت کودکان و نوجوانان در رسانه ها شده بود و ما هم مانند ده ها هزار نفر دیگر، با واریز مبلغ ناقابل ۵۰۰۰ تومان به حساب بانک خصوصی پاسارگاد و پست مدارک منتظر اطلاع رسانی زمان و مکان برگزاری آزمون بودیم.  قرار بود در ۸ شهریور این امتحان برگزار گردد. اما تا امشب بر خلاف آن همه تبلیغات اولیه هیچ نام و نشان و توضیحی در مورد آزمون فردا ندیدیم که ندیدیم. به شکرانه اتصال به اینترنت و سایت این موسسه، متوجه شدیم که به هفته بعد موکول شده است یعنی ابتدای ماه رمضان. امیدواریم که بهرحال این کار انجام گیرد و اعتماد مردم به تبلیغات علمی آموزشی از این دست، بیش از این کم نگردد. گرچه آن چه که از ظاهر امر پیداست این کار با هدفی انتفاعی صورت میگیرد.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:3  توسط امیرپارسا | 

مثلها و حکایات قدیمی برای امیرپارسا جذابیت زیادی دارد. هر شب یکی از این حکایات را از کتاب "قصه ما مثل شد" برای او میخوانیم و این کار همانند مسواک زدن برای او عادت شده است. آخر هر حکایت هم از ما میخواهد یک مثال در مورد مصداق آن مثل بزنیم و بعدش خودش یکمثال  میزند.

جالب اینکه امیرپارسا در برخوردهای روزانه اش اگر با مسائلی برخورد کند که جای بکار بردن آنها باشد درنگ نمیکند. مثلاً چند هفته پیش که مدیر ساختمان، امیرپارسا و دوستش که مشغول پرکردن آب قمقمه دوچرخه شان بودند را دعوا کرد که چرا آب را باز کرده اید.. تا اینکه چند روز پیش همین آقای مدیر ساختمان در بعدازظهر داغ علاوه بر تراس منزل، مشغول شستن ماشین و وسایل داخل آن بود که امیرپارسا به ایشان میگوید "رطب خورده منع رطب کی کند"!

چند نمونه از مثلهای دیگری که امیرپارسا ریشه و همچنین کاربرد آن را بلد شده : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ، در شهری که موش آهن میخورد، باز هم کودک میبرد، فالوده اگر نگهدار بود خودش را نگه میداشت، در دروازه را میشود بست اما در دهان مردم را نه، تا مرا دم تو را پسر یاد است دوستی ما برباد است، پنبه را از داخل گوشَت در بیاور، این طور نیز نخواهد ماند، فردا صدایش در می آید، بکوب بکوب همان است که دیده ای، کلاهت پس معرکه است، این نیز بگذرد، ...

امیرپارسا علاوه بر این، علاقه زیادی به داستانهای کهن که به صورت پویا نمایی یا عروسکی تهیه شده  دارد، برعکس هیچوقت پای کارتونهای تخیلی امروزین نمینشیند. امروز داستان عروسکی ضحاک را از تلویزیون پخش میکرد. گفت بابا ما که شاهنامه داریم بیا هر شب قصه های شاهنامه را هم برایم بخوان. البته پیشنهاد بسیار خوبی کرد که در نظرم هم بود اما نه از الان.  راستش فکر نمیکردم از الان خودش اینقدر راغب باشه. ضمن اینکه شاهنامه ای که ما داریم بیشتر به درد موزه میخورد تا هر شب باز کردن و خواندن آن. بنابراین بایستی یک مجموعه ای از بهترین نثر برگردان شاهنامه که مناسب سن کودکان باشد را تهیه کنم.  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:3  توسط امیرپارسا | 
با فرا رسيدن تعطيلات،‌ حوصله بچه ها بيشتر از هر زماني كمتر ميشود و به دنبال راهي براي پركردن اوقات فراغت هستند. اميرپارسا زودتر از چيزي كه فكر ميكرديم به اين مرحله رسيد و در جواب چه كنم چه كنم او پيشنهاد دادم شروع كند به خاطره نويسي كه البته از اين ايده استقبال كرد. هر شب هم يكي از حكايات قديمي ايراني را قبل از خواب برايش ميخوانم تا كم كم آماده شنيدن داستانهاي جدي تر شود.

نمونه هايي از ميان نوشته هاي خود  اميرپارسا . اگرچه ممكن است از لحاظ نگارشي مشكل داشته باشد ولي بخاطر اينكه خودش نوشته  به نظر من خيلي ارزش دارد.  ضمن اينكه اين آقا پسر نه در گفتار بلكه در نوشتار هم اهل طنز است!

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:50  توسط امیرپارسا | 

امیرپارسا شنبه با دادن امتحان ریاضی کلاس اول را پشت سر گذاشت. البته شوق و ذوف زیادی که برای تمام شدن امتحاناتش و شروع تعطیلی داشت بیشتر به خاطر وعده ای بود که برای  ثبت نامش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان محل داده بودیم. در همان روز اول که  کارت عضویتش صادر شد یک کتاب داستان -شعر و یک  کتاب  "چراهای شگفت انگیز ارتباطات" از گروه سنی ج به امانت گرفت و بعد با آب و تاب از فضای آنجا، کتابها و همچنین برنامه های دیگری که قرار است داشته باشند (عروسک گردانی) تعریف کرد.

 به یاد دوران خودمون و کانون پرورش در پارک نزدیک پل فلزی اصفهان افتادم. چه ذوقی داشتیم برای خوندن کتابها...  واقعاً یکی از بهترین شیوه پر کردن اوقات فراغت بچه ها در تابستان استفاده از کانون است. 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 6:14  توسط امیرپارسا | 

امروز جشن پایان الفبای مدرسه امیرپارسا را زودتر از آخرین امتحاناتشون گرفتن. صحنه های جالبی را در فیلمی که برای تکثیر آورده بودند دیدم:  قرار بوده یکی فیلم بگیرد و آن را تکثیر کند اما هرکسی دستش یک دوربین بود، قرار بود به بچه ها هدایا و لوح مخصوصشان را در محل نمازخانه بدهند که بعد از مدت کمی نفس کشیدن طاقت فرسا میشود و همه مجبور میشوند محل مراسم را ترک کنند و هدایا و ناهار ویژه این روز را در کلاسهایشان دریافت کنند، حضور بعضی مادرها بسیار پررنگ تر از بچه های معصوم بود، و ....

نکته های در این جشن  نشون میده واقعاً نظم ایرانی را چگونه نسل به نسل منتقل میکنیم. لوح این بچه ها بسیار پاک است و میتوان همه چیز را از نو نوشت. خلاصه پدر مادرها مقصرین اصلی هستند که کودکان خود را که والدین فردا هستند را اینچنین تمرین بی نظمی میدهند.

مترو سوار شدن ، مراسم اختتامیه لیگ برتر در ورزشگاه آزادی و ... مثالهایی است که همه و همه میتواند از همین مقطع بازسازی شود ...

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:21  توسط امیرپارسا | 

بعد از شش ماه از فوت عمو يحيي  شب گذشته خبر فوت عزيزي ديگر ، عمومحمدجواد را به ما دادند. واقعا نميشد باور کرد. يادگاري ديگر كه بوي پدر را ميداد از بين ما رفت.. بسيار متاثر شديم.  اميرپارسا درگير امتحانات ترم دوم يا نهايي سال اول دبستان است و ما براي رفتن به اصفهان به مشكل برخورده ايم. اميرپارسا اصرار دارد كه اين موضوع مهمتر از امتحاناتش است و بايد همراه من به اصفهان بيايد.

ياد ايام عيد امسال افتادم كه چگونه عموي من، با يك بازي ساده و برهم زدن خاص دستهايش، صدرا را به خنده هاي طولاني واداشته بود...  

انا لله و انا الیه راجعون 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:49  توسط امیرپارسا | 

اميرپارسا در رياضي با علامت مساوي كمي مشكل داشت فكر ميكرد كه اين بايد مثل جمع و تفريق اعداد را تغييري بدهد. مشكل اصلي اش در صفحه اي بود كه سكه هاي ۱ ريالي و ۲ ريالي و ۵ ريالي را باهم جمع  و يا از هم تفريق ميكردند و بعد با مساوي آن را نشان ميدادند. براي اينكه اين مطلب را ياد بگيره سراغ سكه ها رفتم اما يادم افتاد كمترين سكه ما ۵۰ ريالي و ۱۰۰ ريالي است كه آن هم به ندرت پيدا ميشه. پس از كلكسيون سكه،‌  ۵ ريالي و ۱ ريالي و ۲ ريالي هايي كه روزگاري چقدر با ارزش بودند را بيرون آوردم و با آنها شبيه سازي كردم كه البته خيلي هم موثر بود. احساس خوبي نيست كه ببيني پول مملكتت اينقدر بي ارزش شده در حاليكه در كتابهاي درسي همچنان از اون سكه هايي كه ديگر نه وجود خارجي دارند و نه صد برابر آن هم ارزشي دارد استفاده ميكنند. تدريس غير واقعي تر از اين ميشود؟

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:20  توسط امیرپارسا | 

دو عکس ماندگار و تاریخی از حدود ۵سال پیش و همینطور بیش از سه دهه قبل

 در یادداشت تیر ۱۳۸۳ همین وبلاگ...

اینجا

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)  

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط امیرپارسا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم و در دوبلین، ایرلند زندگی می کنم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. تا الان به کشور های خارجی زیادی سفر کرده و خاطرات و اطلاعاتی درباره مکان های دیدنی آن ها را در اینجا نوشتم. همینطور علاقه دارم درباره تفاوت های بعضی کشور های خارجی با ایران، مدارس و فرهنگ مردم و موضوعات دیگر در این وبلاگ بنویسم.

نوشته های پیشین
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
ایرلند
اتریش
ایران
آلمان
اسلواک
سوییس
ایتالیا
اسلوونی
لیختن اشتاین
چک
مجارستان
کرواسی
فرانسه
بلژیک
هلند
خانوادگی
آموزشی
مدرسه اتریشی
مدرسه ایرلندی
مدرسه حصارکی
مدرسه ایرانیِ وین
ورزشی
سفرنامه ی اروپا
سفرنامه ی ایران
برچسب‌ها
محرم (1)
جزیره آشوراده (1)
هالووین چیست (1)
حاج آقا کریمی (1)
دوبلین فرودگاه ایرلند (1)
ادموند رایس واترفورد وکسفورد مدرسه ماونت سیون (1)
تعطیلات هالوین در دوبلین (1)
حسینیه اهل بیت دوبلین (1)
راهپیمایی محرم در دوبلین (1)
تفاوت های فروشگاه های زنجیره ای ایران با اروپا (1)
نویسندگان
امیرپارسا
امیرپارسا.
مامان امیرپارسا.
پیوندها
وبلاگ انگلیسی من
وبلاگ آلمانی من
وبلاگ صدرا (برادرم)
وبلاگ علیرضا (برادر کوچولوم)
وبلاگ بابا
وبلاگ حسام (پزشکی)
وبلاگ مدرسه
جدول رده بندی فوتبال FIFA
وبلاگ ارشیا (ورزشی)
وبلاگ حسین (نجوم)
وبلاگ خانم دکتر
خاطرات امیرحسین
زندگی در ایرلند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM