مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

مدرسه ها در ایرلند کار های خیریه ای زیادی می کنند. مثلا مدرسه ی صدرا که البته زیر نظر کلیسای All Saint است، امروز صبح یک بازار خیریه ای در محوطه ی جلوی اون کلیسا  راه انداخته بودند. مامان هم یک سینی کلوچه پخت و به مدرسه داد که بچه ها بفروشن. ما هم صبح ساعت 10رفتیم جالب بود. خیلی ها توی فضای آزاد وسیله می فروختن و دو تا چادر هم زده بودند که اونجا اسباب بازی و کتاب و شمع و جا شمعی و کاسه و بشقاب و وسایل آشپزخانه می فروختند. اتفاقا چندتا چیز مثل جاشمعی و یک ساعت رومیزی و یک ماسک چوبی آفریقایی هم ما خریدیم. . فقط بدشانسی خیلی بزرگ این بود که بعد از سه روز هوای تابستانی امروز هوا به شدت بارانی و سرد شد. 

کار جالب دیگه شون این بود که اونجا سرگرمی هایی هم برای بچه ها گذاشته بودن که هم برای خیریه پول جمع می شد و هم خیلی طرفدار داشت. یکجا یک آکواریوم بود که باید توش سکه های 1 سنتی می انداختن اگه می افتاد توی یک لیوان ته آکواریوم یک آب نبات می گرفتی. یکی دیگه این بود که باید اسفنج خیس را به سر دوستت که از توی یک سوراخ روی یک ماکت بیرون بود هدف می گرفتی و خلاصه اگه بهش میخورد برده بودی. یکی دیگه اش این بود که یک پرتقال از توی یک لوله پایین می انداختن و باید زمانی که از لوله بیرون می آمد با یک چکش میزدی روش. اگه بهش می خورد یک جایزه می دادن. صدرا هم از شانس خوبش تونست اونو بزنه! 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:32  توسط بابای امیرپارسا  | 

امسال اولین سیزده بدرمون در ایرلند رو تجربه کردیم که با مذاکرات هسته ای ایران و 5+1 همزمان شده بود و بابا از چند روز قبل که شروع شده بود، لحظه به لحظه جدیدترین اخبار رو دنبال می کرد. این مذاکرات چند بار تمدید شد تا اینکه در روز سیزده بدر قرار شد نتیجه اعلام بشه.

امروز مهمان سفارت ایران بودیم. هوا از صبح بارانی بود و ما هم نگران شدیم که شاید نتونیم بریم بیرون و بازی کنیم اما با چند تا از دوستامون رفتیم به محیط سرسبز و بزرگ سفارت که یک اتاق آلاچیق مانند هم توش داشت. همگی در اونجا نشستیم و ناهار رو هم همونجا خوردیم. باران هم بند آمده بود و اتفاقا هوای خوبی شده بود، فقط چمن خیلی خیس بود ولی به هر حال همگی با هم والیبال بازی کردیم که ما 3-2 بردیم و خیلی خوش گذشت. بعد بازی بزرگتر ها رفتند تو و ما بچه ها با هم فوتبال بازی کردیم. وسط بازی دیدیم که آقایون همه به داخل رفتند. اولش با یک موبایل شبکه تلویزیون را گرفتند و برای که صدایش به گوش همه برسد بلندگوی نمازخانه را هم جلوش گذاشتند! خلاصه بعد از چند دقیقه خوشحال و خندان بیرون اومدند و بابا گفت که مذاکرات به نتیجه رسیده و انشالله همه ی تحریم ها یکجا تا سه ماه دیگه برداشته میشه. ما هم خیلی خوشحال شدیم. شب هم تا آخر وقت پای تلویزیون بودیم. 

بعد از مدت ها دیگه از شر تحریم ها خلاص می شیم و می تونیم با پول هایی که به دستمون می رسه کارهای زیادی بکنیم.  اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حالا که تحریم نباشیم، می تونیم از شر هواپیما های قدیمی و بی کیفیتی که الان داریم خلاص میشیم! یعنی همه اونها را با هواپیماهای مسافربری جدید و مدرن عوضشون کنیم.

بابا میگه امروز، روز تاریخی هست که باید توی ذهنتون ثبت بشه. من هم با ثبت این روز در وبلاگم همیشه 13 بدر 1394 یادم می مونه. 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:20  توسط بابای امیرپارسا  | 

به مناسبت عید نوروز، عصر روز شنبه اول فروردین 1394، از ایرانی های ایرلند دعوت شده بود که  در برنامه ی شاد نوروزی که در هتل تارا برگزار می شد شرکت کنند. مجری های این برنامه عمو مهربان و خاله رویا (که توی شبکه دو برنامه اجرا می کنند) بودند.

آقای جمشیدی از ایرانی های اینجا با ارگشون اومده بودن و تا برنامه شروع بشه آهنگ های ایرانی می زدند. من هم مسئول فیلم برداری از کل مراسم شده بودم و بخاطر همین از اول تا آخرش رو فیلم گرفتم و از بس  پشت دوربین وایسادم حسابی خسته شده بودم. علیرضا دوستم هم مسئول عکس گرفتن از مراسم بود و عکس های زیادی از اول تا آخر مراسم گرفت. حمیدرضا هم مسئول صداگذاری بود. با هر موضوعی که خاله رویا و عمو مهربان می گفتند باید موسیقی اش را از توی کامپیوتر پخش می کرد. 

Irish Music Group

مراسم خوب و خیلی شادی بود و به همه مخصوصاً بچه های کوچیک خیلی خوش گذشت. یک گروه موسیقی ایرلندی هم اومدند که با ساز های قدیمی ایرلندی آهنگ های خیلی شادی زدند و سال نوی ما رو هم تبریک گفتند. بعد از اون عمو مهربان که از اول برنامه نیومده بود تازه اومد روی سن و دیگه از اینجا به بعد شادتر شد.

  

وقتی همه ی بچه ها رفته بودند جلوی سن و از نزدیک نزدیک برنامه رو نگاه می کردند، علیرضا هم بینشون رفت که خیلی جالب، بدون اینکه ناراحت بشه بین بچه ها بازی می کرد. البته وسط برنامه یه اتفاق خیلی جالب هم افتاد که حتما فیلمش رو روی اینجا (نماشا) یا اینجا (آپارات) ببینید. علیرضا یکدفعه رفت وسط سن و  لحظاتی برنامه به تاخیر افتاد.

بچه ها خیلی زود با عمو مهربان دوست شدند و معلوم بود که از برنامشون هم حسابی راضی بودند. آخر برنامه به بچه ها هدیه دادند و با اونها عکس گرفتن. دم رفتن هم شام هم غذای ایرانی یعنی باقالی پلو با گوشت که توی ظرفای یک بار مصرف گذاشته بودن به مهمونا داده شد که خیلی خوشمزه بود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:15  توسط بابای امیرپارسا  | 

 سال نو به همه ی دوستان مبارک! 

امسال اولین تجربه ی عید نوروز در کشور ایرلند برای ما بود که البته به خاطر اختلاف زمانی اینجا ساعت 10:45 جمعه شب سال تحویل شد.

با وجود شیطنت های علیرضا و نداشتن تلویزیون ایران و اعلام لحظه سال تحویل می تونم بگم تا حدودی نتونستیم سال تحویل رو درست بفهمیم! اما به هر حال امیدوارم که امسال از همه مهم تر همه سلامت باشیم و  من هم در درس ها و چیز های دیگه موفق باشم. 

از اونجایی که علیرضا مامان و بابا رو حسابی درگیر کرده کرده بود من تنها کسی بودم که از سفره ی هفت سین امسالمون عکس گرفتم:

 

راستی در آخرین جمعه سال یعنی امروز اینجا کسوف یا خورشیدگرفتگی  اتفاق افتاد که من برای اولین بار توی عمرم اون را دیدم. خیلی جالب بود. زنگ PE ما بود و توی حیاط بودیم سایه ماه کامل روی خورشید افتاد و کسوف شد. 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:0  توسط بابای امیرپارسا  | 

فردا روز ملی ایرلند یا روز سنت پاتریک (St. Patrick's day) همه جا تعطیله و همه ایرلندی ها این روز رو خیلی دوست دارند و جشن می گیرند. اگر تا حالا دقت کرده باشید، اگر توی کارتون یا کتاب های بچه گونه شخصیتی ایرلندی باشه یا داستان توی ایرلند اتفاق بیفته اون شخص یا محل قطعا یک رنگ سبز یا یک شبدر داره. اما این چرا سمبل اصلی ایرلندی ها شده و از کجا اومده؟

جوابش به سنت پاتریک و حدود سال 400 و خورده ای بعد از میلاد برمی گرده. در اون زمان امپراطوری بزرگ و قوی کلتیک (Celtic) که تا 200 سال پیش کل اروپا رو کنترل می کرده با اومدن مسیحیت و رومی ها قدرتش رو از دست میده و تنها محلی که در اونجا حکومت داشتند ایرلند و اسکاتلند بوده. کلتی ها مثل یونانی ها و رومی ها چند خدا داشتند. دین خدا پرست مسیحیت هم هنوز از فلسطین و روم به ایرلند نرسیدیه بوده.

داستان سنت پاتریک: پاتریک اصالتا ولزی بوده. آدم خوبی بوده و در ولز مسیحی میشه و سعی می کنه که به خوبی همه چیز دینش رو یاد بگیره. یک روز سربازان کلتی که به ولز اومده بودن پاتریک رو دستگیر می کنند و بدون اینکه بدونن کیه، مثل یه اسیر معمولی اتفاقی به ایرلند میارن و اونجا به عنوان برده ازش استفاده می کنند. البته بعد از چند سال پاتریک فرار می کنه و به خانه بر می گرده تا اینکه تصمیم میگیره با آشنایی کامل درمورد ایرلند و مردمش کار مهمی کنه و  با سفر به ایرلند، کلتی های ایرلند رو به مسیحیت دعوت کنه.

 دعوت ایرلندی ها به مسیحیت و داستان سنبل ایرلند، شبدر: پس به ایرلند بر می گرده و خیلی با زیرکی برنامه ای برای ملاقات با شاه ها  (در اون زمان و در سیستم حکومت کلتیک هر استان یک شاه و یک نخست وزیر داشته و یک نفر واحد کشور رو کنترل نمی کرده) و جذب آنها به مسیحیت می چینه:

شبدر برای ایرلندی های قدیم یا همون کلتی ها خیلی مهم و مقدس بوده چون شبدر با جرخوندن برگ هایش به سمت آسمان می توانسته طوفان را پیشگویی کنه. (اینجا همیشه باد میاد و طوفان های شدیدی هم داره!) 

سنت پاتریک هم با دونستن مهم و مقدس بودن شبدر برای ایرلندیها وقتی میره پیش شاه استان که به ری (ri) معروف بوده، برای نشان دادن مسیحیت و همون سه تایی معروف پدر/پسر/روح القدس در دین مسیحیت  (trinity) یک برگ شبدر می بره و  مسیحیت رو به سادگی با همون برگ شبدر بهشون نشون میده. این شد که تونست روی شاه ها تأثیر بگذاره  با این حساب زیردستی های شاه هم به اطاعت از شاه و مثال شبدر مسیحی می شوند و کل استان رو مسیحی می کنه. در استان های دیگه هم همین رفتار را انجام می ده و اینطوری همه ایرلند مسیحی می شوند. اینطوری می شه که نقش و جایگاه شبدر خیلی مهم تر میشه تا بعد از هزاران سال هنوز یک برگ شبدر معروف ترین سَمبل ایرلند هست.

در مورد شبدر اینم بگم که از قدیم اعتقاد داشتن اگه یکی شبدری پیدا کنه که چهاربرگی باشه شانس برایش میاره. هر برگ یک معنی میده: ایمان، امید، عشق و چهارمین برگ همون شانسه! 

افسانه ی فراری دادن مار ها: اما یه افسانه ی خیلی معروف هم هست که خیلی از بچه ها سنت پاتریک رو با این افسانه می شناسند. اون ها می گن که پاتریک بالای یک تپه ی بزرگ، چهل روز، روزه میگیره ولی بعضی زوز ها که می خواسته روزش رو باز کنه میدیده که مار ها غذاش رو خوردند پس مجبور میشده تا وقتی یک چیزی برای خوردن پیدا کنه روزش رو ادامه بده. وقتی دیده دیگه نمیشه همه ی مار ها رو از ایرلند فراری میده و اون ها رو مجبور می کنه برن تو آب و به بریتانیا و جاهای دیگه فرار کنند. البته این افسانه از وقتی جالب تر و پر طرفدار تر شد که یک دانشمند انگلیسی کشف کرد که دور و بر سال 400 میلادی توی ایرلند مار بوده و از 500 به بعد هیچ نشانی از مار های ایرلندی نیست! پس همه فکر کردن کار سنت پاتریکه اما توی چند سال اخیر دانشمندان فهمیدن که تا حالا هیچ وقت هیچ نوع ماری در ایرلند زندگی نکرده و کلا این افسانه هست. 

امروز هم که روز قبل سنت پاتریک بود تمام مدرسه های کشور (البته به جز بعضی ها که امروز تعطیل بودن) به بچه ها گفته بودن که سعی کنن سبز بپوشن و مدرسه های ابتدایی هم یک رژه توی خیابون ها داشتند که خیلی جالب هست. من هم امروز نمی دونستم چیکار کنم پس رفتم فروشگاه و یک کلاه خنده دار خریدم و یک عینک سبز. بیشتر برای خنده و شوخی! جالبه که امروز که رفتم مدرسه همه ی بچه ها فقط لباس تیم ملی ایرلند (که همش سبزه) رو پوشیده بودند و من علاوه بر لباس های سبز، کلاه دراز سبز و یک عینک سبزم داشم. الکی الکی جایزه ی بهترین لباس سنت پاتریک کل سال اولی ها رو بردم!!! خود ایرلندی ها هم تعجب کرده بودند که من که اصلا ایرلندی نیستم چرا باید به من این جایزه را بدن. خلاصه امروز خیلی خوش گذشت و روز خیلی خوبی بود. 

فردا هم کارناوال معروف روز سنت پاتریک دوبلین هست که می گن در مسیرهای مرکزی شهر صدها هزار نفر جمع میشن تا رژه ی مردم سبز پوش رو ببینند. ما هم فردا شاید بریم. اما چون خیلی شلوغه شاید به شهر بری (Bray) در نزدیکی دوبلین رفتیم که دردسر و شلوغی دوبلین را نداشته باشه. 


 امروز که روز سنت پاتریک بود ما به بری رفتیم. البته مراسم ساعت 3 شروع میشه پس  فقط در همون جایی که برای پیاده روی چند هفته پیش اومدیم رفتیم. اونجا محل تموم شدن رژه بود. جالبه که در اون محل شهربازی موقتی گذاشته بودند و کلی خانواده اونجا جمع شده بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:8  توسط بابای امیرپارسا  | 

قرار شد هم برای اینکه دیگه یکمی بزرگتر شدم و هم برای اینکه کادو خریدن برام سخت میشه، قرار شد از این به بعد تولد شلوغ و با دعوت کردن دوستان نگیریم و فقط خانوادگی و دور همی باشه. پس امسال اولین تجربه بود. خلاصه من امروز 13 سالگیم رو تموم کردم و وارد 14 سالگی شدم و امیدوارم که سالی که میاد اول از همه سلامتی برای خودم و خانواده داشته باشه و بعد هم موفقیت توی درس هام. 

Amirparsa Nazemi

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:17  توسط بابای امیرپارسا  | 

به پیشنهاد یکی از دوستان، قرار شد امروز صبح خانوادگی یک مسیر یک ساعتی رو راهپیمایی کنیم. البته باید در طول مسیر از یک تپه ی بلند هم رد می شدیم. قرار شد در جایی قرار بگذاریم و بعد با هم به بِرِی هِد (Bray head) در شهر بِرِی، 15 کیلومتری دوبلین و در جنوب این شهر رفتیم.

در مدرسه در درس جغرافیایی روی یک پروژه در مورد سنگ های بری هد کار می کنیم، پس من هم کمی آشنایی داشتم و هم برام جالب بود که اون مناطق رو ببینم. 

کنار ساحل شهر Brayبا ماشین 30 دقیقه طول کشید که به مقصدمون رسیدیم. درست کنار آب ماشین رو در پارکینگ پارک کردیم و حالا باید از کنار اقیانوس یک تپه ی بزرگ رو رد میکردیم و به شهر کوچک گری استونز (Greystones) می رفتیم. از دور که نگاه می کردیم به نظر می رسید راه خیلی زیادی در پیش داریم و بچه ها که با ما اومده بودند زود خسته می شوند. به هر حال راه افتادیم. منظره ی فوق العاده ای بود که بابا از من چند تا عکس هم انداخت که اینجا گذاشتم. هر چی جلوتر می رفتیم ارتفاعمون بیشتر میشد و بعضی جاها هموار و یا سرپایینی میشد.. مسیر در بعضی جاها سنگی، گل و خاکی می شد و یک قسمت راه هم چپ و راست بوته های پرتیغ از تمشک بود. در همه ی مسیر دریای ایرلند که همون اقیانوس اطلس هست سمت چپمون بود.

نمای دریا از بالای صخره ها

مشکل اینجا بود که هوا به خاطر وزش باد خیلی سرد شده بود و من هم با فرض اینکه راه هموار است و می دوم و گرم میشیم، با خودم لباس زیاد نیوردم و وسط راه یکمی سردم شد. در طول راه با هم صحبت می کردیم و خیلی مسافت طولانی راه به چشممون نیومد. شهر گری استونز از بالای صخره ها شبیه یک بندر کوچک بود که از وقتی دیدیمش دیگه همه راه سرازیری شد

خلاصه بعد از 1 ساعت و نیم (7 کیلومتر) پیاده روی به شهر گری استونز رسیدیم. جالب اینه که صدرا و بقیه ی دوستاش تا آخرش رو اومدن و خسته هم نشدند. 

به گری استونز که رسیدیم کمی استراحت کردیم و وقتی دیدیم دوباره نمیشه 1 ساعت برگشت و همه خسته بودیم قرار شد با دارت (سیستم قطار سریع السیر شهری و حومه ایرلند) برگردیم. پس رفتیم به نزدیک ترین 

فسیل های 120 میلیون ساله که در ماداگاسکار پیدا شده اند

ایستگاه دارت و بلیط گرفتیم. متاسفانه 50 دقیقه ی بعد قطار بعدی میرسید و تصمیم گرفتیم در شهر بچرخیم. بقیه رفتند فروشگاه و من و بابا هم رفتیم یک گالری سنگ که صاحبش خودش آریزونا بود! فروشگاهش پر از سنگ ها و فسیل های زیبا بود. من از یکی از فسیل ها که 120 میلیون سال سن داشت خیلی خوشم اومد و اون رو خریدیم. فسیل یک موجودی شبیه حلزون هست که دورش رو خاک گرفته. مطمئنا قدیمی ترین چیزیه که دارم!! بابا هم یک سنگ آگت (agate) به عنوان هدیه برای مامان خرید. 

بعد از گذروندن 50 دقیقه توی فروشگاه ها و دور و ور ایستگاه دارت، بالاخره قطار اومد و سوار دارت شدیم.  دارت درست کنار آب میرفت و فکر می کنم کم تر از 10 متر با صخره خای کنار آب فاصله داشتیم. ایستگاه نزدیک پارکینگ ها رسیدیم. جالبه که مسیر 1 ساعتی رو با 10 دقیقه برگشتیم. 

امروز خیلی خوش گذشت و امیدوارم که دفعات بعدی هم از این جا های باصفا بریم. ورزش خیلی خوبی هم کردیم و کلی کالری سوزاندیم.  البته با تشکر از دوستومون که راه رو بهمون نشون داد راستی این هم نقشه ی مسافتی که رفتیم:

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:27  توسط بابای امیرپارسا  | 

چند روز پیش بابا که اومد خونه گفت که یک کاری برای من داره. یک نامه که من باید جوابش رو می نوشتم. دوست داشتم بدونم چیه. بابا بهم نشون داد، خیلی برام جالب بود. از طرف یه دختر بچه ی 9 ساله ایرلندی به نام سارا بود که برای پروژه ی درس جغرافیش کشور ایران رو انتخاب کرده بود و از ما اطلاعات جغرافیایی در مورد ایران می خواست. عکسی از نامه اش رو هم در پایین ببینید.

من هم دست به کار شدم و هر اطلاعاتی که می تونست کمکش کنه رو نوشتم. از ایران و تیم فوتبالمون هم حسابی تعریف کرده بود! البته از اونجایی که نامه ی اون 8 روز طول کشیده تا به ما برسه امیدوارم به زودی نامه ی من رو هم در یه زمانی که بهش کمکی کنه، به دستش برسه. من کنجکاو شدم که چرا ایران رو انتخاب کرده ولی به هر حال کار خیلی خوبی بود و خوشحالم که جوابش رو هم نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:26  توسط بابای امیرپارسا  | 

 تیم جونیور ما که به فینال رسیده بود در مقابل تیم Castleknock باخت و دوم شدیم. حالا فقط تیم سنیورمون میمونه که مهم ترین تیم مدرسه اس و جمعه ی بعدی در یک یک هشتم باید با یکی از تیم های دوبلین بازی کنند. قرار ه دوباره 600 نفری بریم ورزشگاه و تشویقشون کنیم!!

این موضوع بهونه ای شد تا در مورد ورزش پراهمیت، اصلی و مورد علاقه ایرلندی ها یعنی راگبی که  خیلی ها در موردش اطلاع چندانی ندارن توضیح بدهم و شما را خیلی ساده با قوانینش آشنا کنم. 

همونطور که قبلا هم گفته بودم ایرلندی ها مثل ما که خیلی به فوتبال اهمیت می دهیم به ورزش راگبی یونیون اهمیت زیادی می دهند و خیلی روش کار می کنند. البته توش خیلی هم موفق و معروف هستند. 

در مورد بازی:

زمین بازی: زمین راگبی که به (Pitch) معروفه با اندازه زمین فوتبال فرق می کنه و 100 متر طول داره و 69 متر هم عرضشه. مثل زمین فوتبال طول و عرضش با رنگ سفید مشخص شده.

شکل توب: اولین تفاوت، توپ راگبی هست. توپ راگبی بیضی شکل و سنگینه البته با این توپ قرمز های فوتبال آمریکایی خیلی فرق داره. اونها با یک نوار از کنار دوخته شده اند اما این یک توپ عادیه مثل توپ فوتبال فقط بیضی شکل و سنگین. همین خصوصیت، گرفتن توپ رو وقتی به زمین می خوره غیر ممکن می کنه. یعنی اگر من این توپ رو به سمت شما شوت کنم و قبل از اینکه بهتون برسه به زمین بخوره به دلیل بیضی بودنش مثل گلوله به سمت آدم میاد.

دروازه :  اما فرق اصلی و بزرگش دروازشه. دروازه راگبی تور نداره و دو تا تیردروازه بلند است که در وسط با یک خط عرضی شکل یک H شده. برخلاف فوتبال توپ نباید از زیر تیرک افقی دروازه رد بشه، بلکه اگر به هر شکل از بالا و از لای دو تا تیر رد بشه 3 امتیاز داره. اما شوت زدن به توپ راگبی هم اصلا کار ساده ای نیست. 

بازی: در این ورزش شما باید از دستتون استفاده کنید. امتیاز گرفتن به جز شوت کردن توپ به سمت دروازه از این راه هست که باید توپ رو بگیرید دستتون و باهاش به سمت خط عرضی فرار کنید. بهش اصطلاحا (Try score) می گویند. البته بازیکنان حریف هم می توانند از هر کاری برای متوقف کردن شما استفاده کنند که اصطلاحا تکل راگبی (Rugby tackle) نام داره و تا وقتی که تکل کردن شما به شکلی باشه که به گردن و سر فشاری نیاد هیچ خطایی هم از این راه گرفته نمی شه. اگر موفق شدید، باید توپ رو بعد از رسیدن به خط سریع به زمین بزنید و پنج امتیاز می گیرید و تازه بعدش هم چیزی مثل پنالتی هدیه می گیرید. یعنی از فاصله ی نزدیک باید توپ رو به سمت دروازه شوت کنید و اگر از لای تیر ها رد شد همونطور که گفتم سه امتیاز می گیرید. پس از یک حرکت میشه 8 امتیاز گرفت. البته مصدومیت های شدیدی هم داره مثلا توی یکی از بازی ها که رفته بودیم ببینیم یکی از بازیکن ها با توپ حرکت می کرد که حریف از پشت هلش داد و یک متر با صورتش روی زمین کشیده شد. وقتی بلند شد از خون قرمز قرمز بود سریع با برانکا بردنش بیرون!!! 

البته در این ورزش همونطور که در بالا گفتم تکل کردن قوانینی هم داره یعنی باید هر تکل زیر گردن انجام بشه و فقط هم میشه روی بازیکنی که توپ رو توی دستش داره تکل کرد.

در مدرسه ی ما هم تمرینات راگبی حتی بعد از مدرسه داریم البته در دو رده ی سنی یعنی جونیور که (میشه سال سومی ها) و سنیور (که توش بچه های سال پنجم و ششم هستند). این دو تیم در تورنمنت های ایالتی لینستر جونیور کاپ (Leinster Junior Cup) یا لینستر سنیور کاپ (Leinster senior cup) بازی می کنند. لینستر اسم ایالتی است که دوبلین در آن قرار دارد. تیم های شرکت کننده هم از مدارس هستند و در ماه اخیر هم بازی هاشون شروع شد و کار جالبی که انجام می دهند اینه که روز بازی نصف روز رو تعطیل می کنند و کل مدرسه که حدود 600 نفر میشه رو با 6-5 تا اتوبوس به ورزشگاه می برند!! 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:30  توسط بابای امیرپارسا  | 

امروز صبح زود ساعت 6:30 دقیقه صبح به وقت ایرلند بازی ایران - عراق بود. بعد از بازی هم باید می رفتم مدرسه البته اگر در زمان عادی تموم می شد. من ساعت گذاشته بودم که بلند بشم ولی نیمه ی  اول رو خواب موندم!!! خلاصه بعد ننیمه بلند شدم.  با دو اومدم لپتاپ رو روشن کردم. هنوز نیمه ی دوم شروع نشده بود و ما  1-0 از اونا جلو بودیم.  توی اون فرصت گلمون رو هم دیدم. خیلی خوشحال شدم. البته این رو هم فهمیدم که داور الکی و بیخودی کارت قرمز بهمون داده بوده.  

نیمه ی دوم شروع شد. وقتی دقیقه ی 56 گل خوردیم خیلی ناراحت شدم ولی باز هم امیدوار بودم که می بریم. نیمه ی دوم هم تموم شد. ساعت از 8 گذشته بود و  باید می رفتم مدرسه توی ماشین هم ما بازی را از بلوتوث ماشین گوشیمی کردیم چون مامان موبایل را گذاشته بود پای پخش بازی از اینترنت. تا اینکه با همون 1-1 وقت عادی تموم شد و ما هم به مدرسه رسیده بودیم و از ماشین پیاده شدم. ولی سر کلاس هم دل تو دلم نبود و موبایلم رو گذاشته بودم روی ویبره و دستم گرفته بودم تا مامان یا بابا بهم نتیجه رو اس ام اس کنند. یکدفعه دیدم بابا نتیجه بازی توی وقت اضافه را زده 2-1 به نفع عراق، بعد 2-2 مساوی بعد 3-2 به نفع عراقبعد 3-3 مساوی!! خیلی تعجب کردم!! خیلی خوشحال شده بودم. حالا به پنالتی کشیده شده بود و من هم خبر نداشتم. ظاهرا بابا هم از ماشین پیاده شده بود. ولی متاسفانه دیدم 10 دقیقه بعد تو پنالتی ها باختیم. خیلی حیف شد. برگشتم خونه هم خلاصه ی بازی رو نگاه کردم. خیلی خوب بازی کردیم فقط کاش داور اشتباه نمی کرد...

اما ایندفعه درسته که باختیم و زود حذف شدیم اما واقعا بد بازی نکردیم و برای اولین بار از جمله ای که همیشه ازش بدم میاد استفاده میکنم: "این باخت هیچی از ارزش های تیم ملی کم نکرد"!!! چون 10 نفره توی یه کشور خارجی اون هم با ناداوری نتیجه رو 3-3 کردن خیلی سخته مخصوصا در 120 دقیقه. امیدوارم دفعه ی بعدی بتونیم هم عراق رو ببریم و هم قهرمان آسیا بشیم!!


 شنبه 4 بهمن: امروز صبح گفتن که بازیکن عراق دوپینگ کرده بوده و همینطور که آقا صادق هم گفتند اگر ثابت بشه نتیجه ی بازی 3-0 به نفع ایران میشه و ما به دور بد صعود می کنیم!! البته هنوز دقیقا مشخص نشده و تا فردا معلوم میشه. من که دل تو دلم نیست و فقط امیدوارم زودتر اعلام کنند و ما به نیمه نهایی برسیم توی وایبر موج طنز و جوک و در مورد داور و بازی میاد اما اینکه اومده بودن لینک الکی نتیجه مثبت دوپینگ را گذاشته بودن خیلی بد و بیمزه بود.


یکشنبه 5 بهمن: این اعتراض رد شد و ما دیگه کاملاً ناامید شدیم..  

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:57  توسط بابای امیرپارسا  | 

با تمام شدن تابستان و شروع مدارس، بعید بدونم امیرپارسا بتونه خاطراتش را اینجا مرتب بنویسه. چون نوشتن خاطرات روی کاغذش هم بسیار دیر به دیر شده. البته حق داره بنده خدا.

راستش من خیلی کنجکاو بودم که ببینم بچه ها که زبان خارجی بلدنیستند چطوری پیشرفت میکنند. بنابراین از دو هفته پیش،  امیرپارسا را گذاشتیم کلاس زبان آلمانی. بعد از شرکت در اولین جلسه، با علاقه از اتفاقات اونجا و بچه هایی که توی اون کلاس بودن صحبت میکرد. گفت همه آلمانی صحبت میکردن و معلم هم همینطور اما من هیچی نمیفهمیدم! تا جایی که به آلمانی یک سوال از من کرد و من بهش گفتم Please speak English  معلم هم همون سوال را به انگلیسی کرد که بازهم نفهمیدم!

 بعد از جلسه بعد تعریف کرد: معلم داشت صدای حرف O که دو تا نقطه روش است را یاد میداد یکدفعه زدم زیر خنده و تا چند دقیقه فقط میخندیدم. معلم بنده خدا هم فقط هاج و واج به خوش خندگی اون نگاه میکرده.

بعد از جلسه سوم گفت که یکی از بچه های پشت سری بلند میشه میگه Ich bin Bube و امیرپارسا هم که در عوالم زبان فارسی یکدفعه با  کلمه bube که در فرهنگ لغات خانواده ما بجای کلمه زشت و خنده داری داره روبرو میشه دوباره میزنه زیر خنده و اینبار خنده اش خیلی بیشتر طول میکشه. همه بچه ها و معلم با تعجب نگاهش میکنن. بالاخره میتونه خنده اش را تمام کنه و کلاس ساکت میشه. یکدفعه اینبار کلاس با هم به خنده می افته و دوباره امیرپارسا باهاشون میخنده..

خلاصه هفته اول با آب و تاب و خنده خاطرات کلاس زبان آلمانی را تعریف کرد و خوشبختانه متوجه شدم علاقه زیادی به یادگرفتن زبان داره و در این کلاس کم هم نمیاره و به هرشکلی که شده خودش را از تک و تا نمی اندازه. 

هفته دوم هم متوجه شدم به راحتی جملات ساده ای را میگه و تعدادی فعل را هم یاد گرفته. مهمتر از همه دست خطش است که هفته اول که واقعا بدخط و عجیب غریب نوشته بود و حالا در هفته سوم میتونه سرهم بنویسه. جالب اینه که مجبوره با خودنویس بنویسه و مداد و مدادپاک کن توی نوشتن را کنار گذاشته است.

دستخط امیرپارسا با مداد هفته اول کلاس زبان

دستخط امیرپارسا با خودنویس هفته سوم کلاس زبان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:55  توسط بابای امیرپارسا  | 

تابستان امسال برای امیرپارسا، زمانی است برای تجربه کردن بسیاری از چیزهایی که می تواند نقش مثبتی در شکل گیری شخصیت او داشته باشد.

امیرپارسا برای اولین بار بدون پدر و مادرش البته به همراه عموش امروز از تهران به اصفهان و منزل مادربزرگش رفت. سفر و تجربه محیطهای مختلف و سازگاری با شرایط جدید در مجموع برای این پسر بسیار عاطفی ما میتواند مثبت باشد.

به محض برگشت آنها، آزمونی دیگر برایش در راه است و آن هم دست و پنجه نرم کردن با زبان خارجی است. باید دید چگونه با آن برخورد خواهدکرد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 22:45  توسط بابای امیرپارسا  | 

در خبر ها آمده بود كه خودروي گلف در نمايشگاه خودرو در نيويورك به عنوان خوردوي سال دنيا شناخته شده است. .  اينجا البته به نظر من وقوع بحران مالي جهاني در اول شدن اين خودرو بي تأثير نبوده است. هم شيك و داراي ضريب امنيتي (تعداد هفت كيسه هوا در آن نصب است) بالا و هم كم مصرف و كم خرج . اما براي كساني كه عادت به خودروي صندوق دار دارن مثل خانواده ما،‌ كنار آمدن با وضعيت صندوقش يك كم سخت است.  خودروي علي ژيپانگو هم مقام سوم را كسب كرده است!‌

به اصرار اميرپارسا انشالله در تعطيلات دو سه روزه پيش رو يك سفر تا شمال ميريم و نگارش خاطرات آن هم با اميرپارسا. البته اگر همت داشت !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۸ساعت 19:8  توسط بابای امیرپارسا  | 

سیزده بدر و توپ و سبزه و ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:51  توسط بابای امیرپارسا 

به مناسبت عید نوروز گروههای مختلفی از هنرمندان کشور راهی خارج از کشور می شوند تا یاد ایران و ایرانی را در دلها زنده کنند، غم غربت را از دلهای ایرانی ها بزدایند و خوب در سایه این برنامه ها این امکان فراهم می آید تا  ایرانیها از طیفهای مختلف به این بهانه دور هم جمع شوند... به نظر من مهمترین و موثرترین کاری که رایزنیهای فرهنگی ایران در خارج از کشور می کنند تدارک چنین برنامه هایی به همراه برگزاری هفته فرهنگی و هفته فیلم در خارج از کشور است. بگذریم

شب گذشته برنامه گروه عمو پورنگ و همچنین گروه مختاباد در شهر تاریخی وین تدارک دیده شده بود. خوب، امیرپارسا بسیار مشتاق بود که در این برنامه شرکت کند و من هم ترتیب کارها را به شکلی دادم که بتوانم آنها را به این مراسم ببرم. آنقدر شلوغ شد که من و امیرپارسا تصمیم گرفتیم جای خودمان را به کسانی که ایستادن برایشان مشکل بود بدهیم و ته سالن بایستیم. برنامه عمو پورنگ و امیرمحمد شروع شد. هنوز دقایقی از برنامه نگذشته بود که خنده های شدید امیرپارسا توجهم را جلب کرد.خنده های از ته دل امیرپارسا واقعا مرا خوشحال کرد. این خنده و شادی به امیرپارسا و کودکان ختم نمیشد. عمو پورنگ با نبوغ  و خلاقیتی که در اجرا داشت، مرا که اصولاٌ در ارزیابی اجرای مجریان و هنرمندان تلویزیونی بسیار سختگیر هستم را بیش از انتظار راضی کرد. عمو پورنگ بچه ها واقعاٌ میتواند کودک و بزرگ را از ته دل بخنداند. 

در هتلی که نزدیک به ۵ ماه هست به حالت موقت ساکن هستیم گروههای هنرمندان ایرانی نیز اقامت داشتند. در شب آخر به اتاق داريوش فرضيايي يا همان عمو پورنگ محبوب بچه ها زنگ زدم و گفتم ما هم یکی از ساکنان هتل هستیم و بچه ها قصد دارند به دیدن شما بیایند.  او علیرغم خستگی زیاد، به گرمی استقبال کرد و بچه ها را به دیدنش بردم. خوب راستش اعتراف میکنم هیچوقت فکر نمیکردم او در خارج از قالب هنری خودش هم  اینقدر مرد با محبت، خونگرم، متواضع و بی آلایشی باشد. به نظر من مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت عمو پورنگ و محبوبیت وی بخاطر همین نوع رفتار و شیوه اخلاقی پسندیده اش است. بهرحال امیر محمد عزیز هم که بخاطر تراکم برنامه ها  خستگی از ظاهرش هویدا بود با ادب و متانت همراه عمو پورنگ در کنارمان بود و محبت خاصی به صدرا کوچولوی ما داشت. بعد از صحبت کوتاهی در خصوص خودمان و وین و برنامه بعدی اش در پراگ، امیرپارسا و صدرا در همان محل لابی کوچک هتل با آنها چند عکس یادگاری گرفتند که با آن برگ دیگری از خاطرات امیرپارسا در این بهار طبیعت به شیرینی ورق بخورد و ماندگار گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۸۸ساعت 2:26  توسط بابای امیرپارسا  | 

سال نو مبارک!

 امیرپارسا به وبلاگ نوشتن علاقمند شده است. سوژه های زیادی هم برای آن پیدا میکند. یکی از آنها این عکس است که از میان عکسها انتخاب کرده و از من خواست به وبلاگش بفرستم تا خودش برایش مطلب بنویسد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۸۸ساعت 14:58  توسط بابای امیرپارسا 

 امروز هشتم مارس امیرپارسا هفت سالش تمام شد. البته در تقویم شمسی هفدهم اسفند به دنیا آمد اما بخاطر اینکه ماه فوریه ۲۸ روز بود، امسال تاریخ تولد میلادی یک روز عقب تر بود. بهرحال بگذریم. جدای از جشن تولد کوچکی که با امکانات اندک در هتل پانسیون برای امیرپارسا گرفتیم  و هدیه هایی که تدارک دیده بودیم، فکر کنم تحویل ماشینی که سه ماه پیش سفارش داده بودیم در شب تولدش ، بیش از هر چیز دیگری برای امیرپارسای عاشق ماشین خاطره شده باشه. رانندگی در وین کاملاً با رانندگی در تهران تفاوت میکند. همچنین برای ما که در این مدت همیشه با اوبان یا مترو در شهر ترذذ میکردیم، به هیچ وجه تصور درستی از مسیرها نداریم. بنابراین با کمک Navigation تا مقصد رسیدیم اما همچنان تشخیص خط ویژه تراموا از خط مخصوص سواری برایم مشکل است... 

   

در نزدیکی وین و در مسیر تولن، چشمه ای است که می گویند برنادت یک قرن و نیم پیش  حضرت مریم را دیده است و هم اکنون در آنجا زیارتگاهی بر پا است (البته من فکر میکنم اصل اين محل در فرانسه است و اينجا به خاطر شباهت ظاهري دخمه و محل به همين نام معروف شده است). در روز تولد امیرپارسا با ماشین جدید به این مکان آمدیم و عکسهایی به یادگار از بچه ها گرفتیم. برنادت برای نسل ما که تلویزیون به بهانه هر مناسبت مسیحی فیلم آهنگ برنادت راپخش میکرد خیلی خاطره انگیز است. بنابراین فکر کنم ما بیشتر از امیرپارسا و صدرا از دیدن این مکان و چشمه آب سرد و گوارای آن ( که البته لوله کشی شده بود) لذت بردیم.   

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) از اين تاريخ به بعد نويسنده تمامي يادداشتها خود اميرپارسا خواهدبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 22:48  توسط بابای امیرپارسا  | 

پارك و وسايل بازي در آن، تأثير زيادي در روحيه كودكان دارد. در اينجا پاركها چند ويژگي خاص دارند. يكي اينكه كف محل بازي ، به جاي شن و سنگ كه ممكن است خطراتي براي بچه ها داشته باشد، يا بجاي كفپوشهاي  پرهزينه كه بعد ازمدتي پيچ و مهره هاي آن از زمين باز شده و همان باعث زمين خوردن بچه ها ميشود، از خرده هاي چوب درختان و پوسته هاي درخت كه نرم و تقريباً سياه شده است استفاده كرده اند. خيلي برايم عجيب بود. از دور مانند لجنزار مي ماند ولي  از نزديك به راز طبيعت دوستي پاركها و نرمي آن پي ميبريم. حتي پله هاي سكوي منتهي به سرسره ها هم با روشي قديمي و با تكه هاي الوار  ساخته شده است. 

دوم اينكه پاركها واقعا مخصوص بچه هاست. برخلاف پاركهاي تهران و شهرهاي ديگر كه انواع و اقسام وسايل بدنسازي و ورزش بزرگسالان در آن گذاشته شده و تابها در حسرت تنظيم زنجيرها مانده اند و يك در ميان آونگان هستند، توجه ويژه به بازي كودكان است. وسايل بازي و ورزش متنوعي در آنجا تعبيه شده است. تابها همگي به شكلي هستند كه به راحتي قابل استفاده براي خردسالان است.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 13:39  توسط بابای امیرپارسا  | 

         فردا قراره اميرپارسا همراه بقيه همكلاسيهاش ( دو تا كلاس دومي و يك كلاس اولي جمعاً ۴ نفر) سرود ملي جمهوري اسلامي ايران را در برنامه ۲۲ بهمن مدرسه جلوي مقامات سياسي، فرهنگي اجرا كنه. اولش به عنوان تك خوان انتخاب شد و سرود طولاني دادن به او كه آماده بشه اما با توجه به اينكه گروهشون كوچك بود تصميم مدرسه بر اين شد سرود را كار كنن. بلوز قرمز و شلوار "جين" يا همون شلوار "لي" (!) از الزامات پوشش بچه ها براي اجراي اين برنامه بود كه تهيه كرديم.

        اميرپارسا از عدم هماهنگي يكي از اين گروه دائماً گلايه داره و من هم بهش گفتم سعي كن فردا قبلش هماهنگش كني! اگه نشد هم كه نشد طوري نميشه. اين اولين كار جمعي رسمي اميرپارسا محسوب ميشه و بايد حسابي تشويقش كنيم. من هم دوربين عكاسي جديدم را بر ميدارم كه همونجا كارايي اش را امتحان كنم . اين هم عكس سرود

اميرپارسا نفر دوم از سمت راست. جلو

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 18:19  توسط بابای امیرپارسا  | 

ميدان قديمي روبروي رياست جمهوري

   سرماي اينجا اگرچه بين ۰ درجه تا ۱۰- درجه است آگرچه خورشيددر آسمان مي درخشد، اما بقول ساكنين محلي "احساس سرما" هميشه چندين درجه بيشتر است. اين موضوع را ما در بازديد از محله اي قديمي مركز شهر متوجه شديم. در حاليكه فكر ميكرديم سرما قابل تحمل است، بعد از يكربع اميرپارسا تقريباً يخ زده بود و فقط ميخواست سريعاً برگرديم..

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۸۷ساعت 6:52  توسط بابای امیرپارسا  | 

آغاز حمله زميني به غزه

 ۱۵ دي ۱۳۸۷: شروع حمله زميني به غزه   

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۷ساعت 12:38  توسط بابای امیرپارسا  | 

اين روزها شهر بسيار شلوغ شده است. مردم شهر در تكاپوي خريد شب سال نوي مسيحي هستندو در اكثر فروشگاههاي شهر صف ايجاد شده در پشت صندوق بسيار جلب توجه ميكند. مخصوصاً اينكه كالاهاي خريداري شده ، نه كالاهاي اساسي و يا مصرفي بلكه لباسهاي مارك دار گران قيمت و يا اشيا و لوازم خانگي لوكس است. بنابراين جداي از شلوغي فروشگاهها، وسايل نقليه عمومي و پياده روها، مشكل كمبود جا براي پارك كردن هم بيش از پيش خود را نشان ميدهد.

صحنه حمل با جرثقيل خودروهايي كه در خيابان و در محل توقف مطلقاً ممنوع پارك كرده اند، براي اميرپارسا بسيار جذاب است به طوريكه هربار كه اين منطره را مي بيند بايد تا پايان آن را تماشا كند. جذابيت اين منظره بخاطر تفاوت اساسي آن با حمل با جرثقيل در ايران است. به اين شكل كه چهار لوله به موازات يكديگر به صورت عرضي جلو و عقب تايرهاي خودروي متخلف گذاشته شده و  بعد،  از چهار طرف زنجيرها به آن متصل شده و بدون هيچ آسيبي به خودرو به روي كفه جرثقيل گذاشته مي شود. موضوع جالب تر، برخورد بين راننده خوردو با راننده جرثقيل بود. به طرف او رفت و دست داد و بعد هم يك كارت از او گرفت، خداحافظي كرد و قدم زنان به سمت مترو رفت.

  

  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۸۷ساعت 15:50  توسط بابای امیرپارسا  | 

راستش كار خاطرات اميرپارسا را به دست خودش سپردم اما اوضاع و احوال به شكلي نيست كه بتواند خودش خاطراتش را بنويسد. ظاهرا بايد همچنان جور اين مرد كوچك رابكشيم تا ببينيم خود كي دوباره دست به قلم ميشود..

اميرپارسا  با تغيير محل زندگي مجبور به كارهايي شده كه شايد هيچگاه فكرش را هم نمي كرديم. او كه فاصله ۲۰۰ متري خانه تا مدرسه را حتما بايد با مادر خودش يا والدين يكي از همكلاسيهايش  طي ميكرد. از امروز توانست فاصله كيلومتري تا مدرسه را با اتوبوس و مترو طي كند و خودش هم با دو خط اتوبوس بازگردد. امروز با خوشحالی زیاد با من تماس گرفت تا اين خبر را بدهد . اين كار باعث تقويت حس اعتماد به نفسش خواهد شد. البته چندشب از اين كه بايد خودش اين مسير را برود كابوس ميديد و خوابش نميبرد. اما فكر كنم از امروز همه چيز تغيير كند.

شكار لحظه ها. اميرپارساي عاشق صدرا

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۸۷ساعت 19:8  توسط بابای امیرپارسا  | 

روز اول مهر هم فرا رسید از فردا امیرپارسا پا به کلاس دوم می گذارد در حالیکه هنوز چند ماهی مانده تا ۷ سالش کامل شود. تابستان به سرعت برق و باد گذشت و امیرپارسا بغیر از استفاده از کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهره خاص دیگری نبرد.  برنامه ریزیها برای تابستان پسرم تا حد زیادی تحت تأثیر  نوسان برنامه های ما بزرگترها برهم خورده است. بهرحال امیدوارم فردا سال تحصیلی جدید را با انگیزه بیشتر از سال قبل شروع کند.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۸۷ساعت 11:13  توسط بابای امیرپارسا  | 

بالاخره شب گذشته باز هم از طریق اینترنت متوجه شدم امروز آزمون کذایی موسسه مطالعه و خلاقیت کودک و نوجوان برگزار میشه. به اتفاق امیرپارسا به محل برگزاری (خیابان پاتریس لومومبا، خیابان کوکب) رفتیم. با دیدن ازدحام مردم و ماشینها و ترافیک شدید در آن کوچه، امیرپارسا گفت بابا بیا برگردیم. اما من کوتاه نیامدم و بعد از پارک ماشین به مدرسه محل برگزاری رفتیم. اما اولین چیزی که جلب نظر میکرد بی برنامگی بود. در آنجا گفتند اینجا ظرفیت تکمیل شده به خود موسسه در انتهای کوچه مراجعه کنید. آنجا بدتر بود. در یک ساختمان دو طبقه میخواستند از نزدیک به هزار نفر آزمون بگیرند! مردم کلافه و عصبانی از اینهمه معطلی و سردرگمی بودند. واقعاً جای تأسف داشت. امیرپارسا هم پس از یکساعت معطلی دیگه بی تاب شده بود. گفت، "بابا اینها که خودشان خلاقیت ندارند،چه جوری میخواهند خلاقیت ما را بسنجند؟" واقعاً درست میگفت. البته بعد از اینهمه زیر آفتاب و در معرض درگیری والدین با برگزارکنندگان فرار داشتن، نباید انتظار یک محک موفق را داشت. بهرحال در ساعت ۱۰ آقای دکتری که میگفتند مسئول موسسه است آمد و مردم منتظر را به یک مدرسه دیگر برد و این آزمون کذایی برگزار شد.... 

اینها نمیدانستند چند نفر ۵۰۰۰ تومان واریز کرده اند؟ چند نفر غرب تهران هستند؟ واقعاً  ما میخواهیم نظم و انضباط و برنامه ریزی را اینچنین در وجود کودکان نهادینه کنیم؟

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 19:24  توسط بابای امیرپارسا  | 

ماه گذشته تبلیغات وسیعی در خصوص برگزاری آزمون سراسری کشف استعدادهای کودکان توسط  موسسه مطالعه و خلاقیت کودکان و نوجوانان در رسانه ها شده بود و ما هم مانند ده ها هزار نفر دیگر، با واریز مبلغ ناقابل ۵۰۰۰ تومان به حساب بانک خصوصی پاسارگاد و پست مدارک منتظر اطلاع رسانی زمان و مکان برگزاری آزمون بودیم.  قرار بود در ۸ شهریور این امتحان برگزار گردد. اما تا امشب بر خلاف آن همه تبلیغات اولیه هیچ نام و نشان و توضیحی در مورد آزمون فردا ندیدیم که ندیدیم. به شکرانه اتصال به اینترنت و سایت این موسسه، متوجه شدیم که به هفته بعد موکول شده است یعنی ابتدای ماه رمضان. امیدواریم که بهرحال این کار انجام گیرد و اعتماد مردم به تبلیغات علمی آموزشی از این دست، بیش از این کم نگردد. گرچه آن چه که از ظاهر امر پیداست این کار با هدفی انتفاعی صورت میگیرد.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۷ساعت 23:3  توسط بابای امیرپارسا  | 

مثلها و حکایات قدیمی برای امیرپارسا جذابیت زیادی دارد. هر شب یکی از این حکایات را از کتاب "قصه ما مثل شد" برای او میخوانیم و این کار همانند مسواک زدن برای او عادت شده است. آخر هر حکایت هم از ما میخواهد یک مثال در مورد مصداق آن مثل بزنیم و بعدش خودش یکمثال  میزند.

جالب اینکه امیرپارسا در برخوردهای روزانه اش اگر با مسائلی برخورد کند که جای بکار بردن آنها باشد درنگ نمیکند. مثلاً چند هفته پیش که مدیر ساختمان، امیرپارسا و دوستش که مشغول پرکردن آب قمقمه دوچرخه شان بودند را دعوا کرد که چرا آب را باز کرده اید.. تا اینکه چند روز پیش همین آقای مدیر ساختمان در بعدازظهر داغ علاوه بر تراس منزل، مشغول شستن ماشین و وسایل داخل آن بود که امیرپارسا به ایشان میگوید "رطب خورده منع رطب کی کند"!

چند نمونه از مثلهای دیگری که امیرپارسا ریشه و همچنین کاربرد آن را بلد شده : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ، در شهری که موش آهن میخورد، باز هم کودک میبرد، فالوده اگر نگهدار بود خودش را نگه میداشت، در دروازه را میشود بست اما در دهان مردم را نه، تا مرا دم تو را پسر یاد است دوستی ما برباد است، پنبه را از داخل گوشَت در بیاور، این طور نیز نخواهد ماند، فردا صدایش در می آید، بکوب بکوب همان است که دیده ای، کلاهت پس معرکه است، این نیز بگذرد، ...

امیرپارسا علاوه بر این، علاقه زیادی به داستانهای کهن که به صورت پویا نمایی یا عروسکی تهیه شده  دارد، برعکس هیچوقت پای کارتونهای تخیلی امروزین نمینشیند. امروز داستان عروسکی ضحاک را از تلویزیون پخش میکرد. گفت بابا ما که شاهنامه داریم بیا هر شب قصه های شاهنامه را هم برایم بخوان. البته پیشنهاد بسیار خوبی کرد که در نظرم هم بود اما نه از الان.  راستش فکر نمیکردم از الان خودش اینقدر راغب باشه. ضمن اینکه شاهنامه ای که ما داریم بیشتر به درد موزه میخورد تا هر شب باز کردن و خواندن آن. بنابراین بایستی یک مجموعه ای از بهترین نثر برگردان شاهنامه که مناسب سن کودکان باشد را تهیه کنم.  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ساعت 13:3  توسط بابای امیرپارسا  | 

با فرا رسيدن تعطيلات،‌ حوصله بچه ها بيشتر از هر زماني كمتر ميشود و به دنبال راهي براي پركردن اوقات فراغت هستند. اميرپارسا زودتر از چيزي كه فكر ميكرديم به اين مرحله رسيد و در جواب چه كنم چه كنم او پيشنهاد دادم شروع كند به خاطره نويسي كه البته از اين ايده استقبال كرد. هر شب هم يكي از حكايات قديمي ايراني را قبل از خواب برايش ميخوانم تا كم كم آماده شنيدن داستانهاي جدي تر شود.

نمونه هايي از ميان نوشته هاي خود  اميرپارسا . اگرچه ممكن است از لحاظ نگارشي مشكل داشته باشد ولي بخاطر اينكه خودش نوشته  به نظر من خيلي ارزش دارد.  ضمن اينكه اين آقا پسر نه در گفتار بلكه در نوشتار هم اهل طنز است!

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 5:50  توسط بابای امیرپارسا  | 

امیرپارسا شنبه با دادن امتحان ریاضی کلاس اول را پشت سر گذاشت. البته شوق و ذوف زیادی که برای تمام شدن امتحاناتش و شروع تعطیلی داشت بیشتر به خاطر وعده ای بود که برای  ثبت نامش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان محل داده بودیم. در همان روز اول که  کارت عضویتش صادر شد یک کتاب داستان -شعر و یک  کتاب  "چراهای شگفت انگیز ارتباطات" از گروه سنی ج به امانت گرفت و بعد با آب و تاب از فضای آنجا، کتابها و همچنین برنامه های دیگری که قرار است داشته باشند (عروسک گردانی) تعریف کرد.

 به یاد دوران خودمون و کانون پرورش در پارک نزدیک پل فلزی اصفهان افتادم. چه ذوقی داشتیم برای خوندن کتابها...  واقعاً یکی از بهترین شیوه پر کردن اوقات فراغت بچه ها در تابستان استفاده از کانون است. 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 6:14  توسط بابای امیرپارسا  | 

امروز جشن پایان الفبای مدرسه امیرپارسا را زودتر از آخرین امتحاناتشون گرفتن. صحنه های جالبی را در فیلمی که برای تکثیر آورده بودند دیدم:  قرار بوده یکی فیلم بگیرد و آن را تکثیر کند اما هرکسی دستش یک دوربین بود، قرار بود به بچه ها هدایا و لوح مخصوصشان را در محل نمازخانه بدهند که بعد از مدت کمی نفس کشیدن طاقت فرسا میشود و همه مجبور میشوند محل مراسم را ترک کنند و هدایا و ناهار ویژه این روز را در کلاسهایشان دریافت کنند، حضور بعضی مادرها بسیار پررنگ تر از بچه های معصوم بود، و ....

نکته های در این جشن  نشون میده واقعاً نظم ایرانی را چگونه نسل به نسل منتقل میکنیم. لوح این بچه ها بسیار پاک است و میتوان همه چیز را از نو نوشت. خلاصه پدر مادرها مقصرین اصلی هستند که کودکان خود را که والدین فردا هستند را اینچنین تمرین بی نظمی میدهند.

مترو سوار شدن ، مراسم اختتامیه لیگ برتر در ورزشگاه آزادی و ... مثالهایی است که همه و همه میتواند از همین مقطع بازسازی شود ...

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:21  توسط بابای امیرپارسا  | 

بعد از شش ماه از فوت عمو يحيي  شب گذشته خبر فوت عزيزي ديگر ، عمومحمدجواد را به ما دادند. واقعا نميشد باور کرد. يادگاري ديگر كه بوي پدر را ميداد از بين ما رفت.. بسيار متاثر شديم.  اميرپارسا درگير امتحانات ترم دوم يا نهايي سال اول دبستان است و ما براي رفتن به اصفهان به مشكل برخورده ايم. اميرپارسا اصرار دارد كه اين موضوع مهمتر از امتحاناتش است و بايد همراه من به اصفهان بيايد.

ياد ايام عيد امسال افتادم كه چگونه عموي من، با يك بازي ساده و برهم زدن خاص دستهايش، صدرا را به خنده هاي طولاني واداشته بود...  

انا لله و انا الیه راجعون 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 7:49  توسط بابای امیرپارسا 

اميرپارسا در رياضي با علامت مساوي كمي مشكل داشت فكر ميكرد كه اين بايد مثل جمع و تفريق اعداد را تغييري بدهد. مشكل اصلي اش در صفحه اي بود كه سكه هاي ۱ ريالي و ۲ ريالي و ۵ ريالي را باهم جمع  و يا از هم تفريق ميكردند و بعد با مساوي آن را نشان ميدادند. براي اينكه اين مطلب را ياد بگيره سراغ سكه ها رفتم اما يادم افتاد كمترين سكه ما ۵۰ ريالي و ۱۰۰ ريالي است كه آن هم به ندرت پيدا ميشه. پس از كلكسيون سكه،‌  ۵ ريالي و ۱ ريالي و ۲ ريالي هايي كه روزگاري چقدر با ارزش بودند را بيرون آوردم و با آنها شبيه سازي كردم كه البته خيلي هم موثر بود. احساس خوبي نيست كه ببيني پول مملكتت اينقدر بي ارزش شده در حاليكه در كتابهاي درسي همچنان از اون سكه هايي كه ديگر نه وجود خارجي دارند و نه صد برابر آن هم ارزشي دارد استفاده ميكنند. تدريس غير واقعي تر از اين ميشود؟

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 20:20  توسط بابای امیرپارسا  | 

دو عکس ماندگار و تاریخی از حدود ۵سال پیش و همینطور بیش از سه دهه قبل

 در یادداشت تیر ۱۳۸۳ همین وبلاگ...

اینجا

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)  

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 15:24  توسط بابای امیرپارسا  | 

امیرپارسای ما که در آستانه نوروز ۱۳۸۷ تولد خود را جشن گرفت، سخت در تدارک وسایل سفره هفت سین است. سبزه را که خود سبز کرد، تخم مرغها را خودش رنگ کرد که البته نسبت به سال گذشته سلیقه بیشتری به خرج داده بود (حاصل کار  امیرپارسا را اینجا ببینید!)، خرید شمع و ماهی و خلاصه تمامی ملزومات سفره هفت سین را هم خودش مدیریت کرد. تا الان هم که بیداره و نگرانه که صبح خواب نماند. البته در کنار این شادی و هیجان رسیدن سال نو، نگرانی و دغدغه بزرگ دیگری هم دارد، اینکه نکند ماهی قرمزش پس از بازگشت از سفر به اصفهان بمیرد و سر این مساله چه اشکی که نریخته است. نهایتا قرار شد ماهی اش را هم با خود همراه ببرد .... دنیای بچه ها دنیای بسیار شیرینی است، غصه های آنها هم برای خودشان بزرگترین غم دنیا است.

سال نو را به تمامی خانواده های ایرانی بالاخص دوستان این وبلاگ

در سراسر دنیا صمیمانه تبریک میگویم .

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۸۷ساعت 0:15  توسط بابای امیرپارسا  | 

تولد!!!بخاطر مقارن شدن ۱۷ اسفند با ۲۸ صفر،تولد اميرپارسا همراه با تولد صدرا و پسرعمويش كه همزمان با صدرا به دنيا آمده بود در ۱۹ اسفند جشن گرفته شد. اميرپارسا وارد اولين روز هفت سالگي خود شد و با چند حرف الفباي ديگر كه در كلاس اول يادگيرد ،‌ميتواند كاملاً‌بخواند و بنويسد

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 23:7  توسط بابای امیرپارسا  | 

به دلیل گرفتاریهای کاری و غیر کاری من و صدالبته حضور پررنگ صدرا که دیگه از نوزادی درآمده و شیطنت هاش آغاز شده، نسبت به ماههای قبل وقت کمتری را به امیرپارسا اختصاص میدهیم. خوشبختانه مدرسه رفتن و درگیر تکالیف شدن، تا حد زیادی از تقاضاهای ایشون برای سرگرمی و تفریح و بازی های قبلی با ما کم کرده،  البته درک خودش از شرایط جدید در این رابطه خیلی موثر بوده است. اما تنها روزی را که نمیتونه در مقابلش مقاومت کنه روزهای جمعه است: امیرپارسا  از همون پنجشنبه در مورد برنامه فردا میپرسه و نگرانه که یکوقت برنامه ای برای بیرون نداشته باشیم. جمعه که میرسه با نگرانی دنبال اینه که اعلام بشه "بزنیم بیرون" البته قبلا از فرصت تعطیلات برای رفتن به اصفهان و مسافرتهای بیرون شهر ما را بسیج میکرد. بعد که برنامه مسافرت قطع شد از اهرم استخر (بخاطر اجبار پزشکی من به راه رفتن در آب) استفاده میکرد، بعد که گازهای استخرها به خاطر برف و سرمای شدید و افت فشار گاز قطع شد و تداوم این برنامه به هم ریخت، به رفتن خانه پدربزرگ رضایت داد و اگر این هم امکان نداشته باشه، بردن ماشین به کارواش یا حتی یک دور کوتاه در شهر او را از این حالت استیصال روز جمعه در می آورد. این روحیه که مقارن با روز  عزیز شده را نباید با خودخواهی های خود تبدیل به کسل بار ترین روز برای بچه ها کنیم.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۶ساعت 17:56  توسط بابای امیرپارسا  | 

امیرپارسا کم کم داره باسواد میشه! در شب یلدا کلمه انار را بر روی یک کاغذ نوشت و بر روی کاسه انار چسباند. حالا هم که در هنگامی که در خیابانها هستیم سعی میکنه که کلمات را بخواند: از جنت آباد، آبادش را و سمت راست تابلوی از سمت راست حرکت کنید را میخواند کلمات دیگر را هم سعی میکند با اینکه بلد نیست بخواند. در خانه هم که بعضی وقتها که به قول خودش حال و هوای کتاب خواندن به سرش میزنه میره یک کتاب میاره تابخواند.

اولین بار که این کار را میخواست بکنه رفت و کتاب استراتژی در جهان معاصر را آورد و از صفحه پیشگفتار شروع کرد به فهم کلمات و خواندن آن! البته راهنمایی کردم تا  از این به بعد کتاب مناسب خواندن را بردارد.

امیرپارسا گرایش غریبی به قصه های کهن و ریشه های ضرب المثلها دارد برای همین از میان اینهمه کتاب، سری کتابهای "قصه ما مثل شد" را برای این کار انتخاب کرده و البته هر شب  یکی از داستانهایی را که امیرپارسا میتونه اسمش را از فهرستش بخونه را به من میده تا آن را بخونم. 

با توجه به اتأثیر شگرف خواندن قصه های ادبیات کهن خودمان که اثرش را در نوع حرف زدن و تعداد کلماتی که امیرپارسا الان در گفتارش به کار میگیرد، تصمیم گرفتم دوباره روند قصه خوانی را همیشه و هر شب  از پی گیرم. اینبار در کنار امیرپارسا، کوچولوی دیگری است که آماده است گوش و ذهنش با واژه های زیبای زبان فارسی آشنا شود.

عاملی، قصه گوی دوست داشتنی دوران کودکی و نوجوانی ما با آن لحن جاودانه اش به دیار باقی شتافت. مطمئنا سهم او در گرایش نسلهای ایرانی به فرهنگ و ادبیات غنی فارسی بسیار زیاد است. امیدوارم از نسل جوان ایرانی، کسانی باشند که بتوانند ادامه دهنده راهش باشند.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی ۱۳۸۶ساعت 18:3  توسط بابای امیرپارسا  | 

نقاشی: موضوع جنگ ایران و عراق

به مناسبت هفته بسیج، در مدارس مسابقه ای به نام طوبی برگزار میشود. موضوع نقاشی جنگ و دفاع مقدس بود. امیرپارسا هم که در نقاشی صحنه های جنگ سابقه ای زیاد دارد این نقاشی را کشید. بسیجی آرپی جی زن ، تیربارچی و یا کامیون "ریو" که از جلو آن را کشیده به شکلی است که خود من هم باورم نمیشه یک بچه شش ساله نقاش آن باشد چه برسد به دیگران. امیدوارم امیرپارسا استعداد خوب نقاشی خود را به صحنه های جنگ و یا تصادف ماشین محدود نکند. 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر ۱۳۸۶ساعت 23:1  توسط بابای امیرپارسا  | 

عمو یحیی و امیرپارسا در روز چهارم فروردین نوروز 1386 

آخرین عکس امیرپارسا با عموی بابا در نوروز ۸۶

خبر بسیار کوتاه و مصیبت بار بود. "عمو فوت کرد" نمیشد باور کرد. پس از یکدوره بستری در ICU هفته گذشته مرخص شدند و به منزل بازگشتند. آماده میشدیم در اولین فرصت به عیادتشان برویم که ناگهان همین امشب  این خبر را شنیدیم. امیرپارسا علاقه وافری به عمو یحیی داشت و هر بار که به اصفهان میرفتیم یکی از جاهایی بود که با علاقه می آمد و همیشه در بغلش جای میگرفت و از شوخیهای او از ته دل میخندید. حالا عموی بزرگوار ما هم از میان ما پر کشید و بار غم از دست دادن بزرگان فامیل بیش از پیش بر دوشمان سنگینی میکند.  

      انا لله و انا الیه راجعون    

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۶ساعت 21:4  توسط بابای امیرپارسا  | 

عادل و اميرپارسا. عكس: هملت هفته گذشته به ديدن يك دوست كه خداوند به تازگي به آنها فرزندي عطا كرده است، رفتيم. از غرب تاشرق تهران را سير كرديم تا به آدرسي كه گفته بودند رسيديم. زنگ پلاك ۲۸ را زديم و در باز شد. وارد حياط كه شديم كسي نيامد. اميرپارسا قصد بالارفتن از پله ها را داشت كه احساس كردم اشتباه آمده ايم پس سريع سرم را زير انداختم و همچنانكه با موبايل ور ميرفتم دستور برگشت دادم ادر اين زمان تازه صاحبخانه هم كه شايد نميدانست چه بگويد به حرف آمد و از همان پشت پنجره گفت اشتباه آمده ايد. بله پلاك ۲۸ بود اما كوچه قرينه آن!!

بهرحال پس از يافتن دوستان جديد، ساعاتي خوش و خاطره انگيزي رقم خورد در اين ميان اميرپارسا هم عادل كوچولو را از نزديك ديد و بغل كرد و عكسي به يادگار گرفت. با توجه به علاقه اميرپارسا، باباي عادل به كوچولوي ما چند سي دي از ماجراهاي تن تن به زبان انگليسي داد كه خيلي ذوق كرد و تا حالا چند بار نشسته و آنها را تماشا كرده است.


از ۱۳آبان اميرپارسا اولين حرف الفبا را ياد خواهد گرفت. اميدوارم كه تا آن زمان كاملاً بهبود يابد: پس از شروع سرماخوردگي در خانه ما ۱۰ روز پيش،‌  يكي يكي به آن دچارشديم. از سه روز پيش اميرپارسا مبتلا شده و از ديروز هم صدرا، كه رفتن به دكتر و  گرفتن دارو و قرص و شربت از تبعات آن است.  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان ۱۳۸۶ساعت 22:52  توسط بابای امیرپارسا  | 

عید فطر برای اولین بار متوجه شدیم فرزند مدرسه ای داشتن یعنی چه . قبلاً هر زمان که اراده میکردیم راهی اصفهان میشدیم اما از این پس این آزادی عمل از ما سلب شد.  

ظاهراً امیرپارسا بخاطر دو هفته تعطیلی مدرسه اش که ناشی از بازسازی بود خیلی از همکلاسی های خودش عقب تر است. پرنیان کوچولوی قشنگ ما هم که در اصفهان کلاس اول است حالا به لوحه س و و رسیده اند اما امیرپارسا مشغول لوح ا ا ا ا ا  است!!!

البته عكس اين يادداشت بنا به مشكلاتي كه تايني پيكچر داره مدتی حذف شده  بود که با انتخاب آدرس جدید امیدوارم این موضوع حل بشه

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۶ساعت 16:15  توسط بابای امیرپارسا  | 

   بالاخره انتظار اميرپارسا به سر آمد و براي اولين بار وارد مدرسه شد تا جشن شكوفه ها و كلاس اوليها را شاهد باشد. اين ورود با ورود بسياري از كلاس اوليها به مدرسه فرقهاي اساسي داشت از جمله اينكه:

   - روز جشن شكوفه هاي دبستان دولتی شهيد سيد كاظم موسوي بر خلاف مدارس ديگر كه در روز ۳۱شهريور بود، در هواي كاملاً پائيزي و خنك روز شنبه ۷/۷/۱۳۸۶ و در ميان صداي دستگاه سنگ بري كارگراني كه مشغول سنگ كاري پله هاي دبستان بودند  برگزار شد كه البته بعد از كلاس بندي اوليه، پس از دو ساعت همگي بچه ها از اول تا پنجم ابتدايي به مدت يكهفته ديگر تعطيل شدند. قرار شد جشن شكوفه هاي اصلي هفته ديگر(۱۴/۷/۸۶) و با پايان گرفتن كار بازسازي كامل مدرسه انجام شود.

   - اميرپارسا بدون طي كردن پيش دبستاني وارد مدرسه ميشد بنابراين ذهنيت او از دبستان و مدرسه و معلم با بقيه كه يكسال تحصيلي را به عنوان پيش دبستاني در مدرسه گذرانده و با محيط آشنا شده بودند كاملاً تفاوت داشت و همين موضوع هيجان و شادي او را براي تجربه اين روز بيشتر كرده بود. (داستان امتناع قاطع  ايشون از رفتن به پيش دبستاني در سال گذشته هم حكايت جالبي دارد).

 

    بهرحال بعد از كلاس بندي، و استقبال والدين از بچه ها، از اميرپارسا پرسيدم راستي اسم خانوم معلمت چيه و اون هم كه اسم يادش رفته بود گفت صبر كن برم خانوم را پيدا بكنم و دويد سمت چند خانم معلم كه داشتند با چندتا از مادرا صحبت ميكردن. خانم معلمش را شناخت و رفت پيشش و با همون لحن كودكانه جالبش كه ش را يكمي شبيه س ميگه گفت "خانوم من اسم سما را فراموس كردم ميسه اسمتون را به من بگين؟" معلمش هم كه از اين برخورد و نوع صحبت خنده اش گرفته بود گفت من مهدوي هستم. من هم اسم شما را فراموش كردم ميشه به من بگي؟ كه اميرپارسا هم خودش را معرفي كرد. از اينكه معلم خوبي دارد خيلي خوشحالم. راستش بخاطر اينكه از نظر سني از همه همكلاسيهاش كوچكتره و داراي روحيه بسيار لطيفي است ، بسيار كنجكاو و البته نگران از نوع  ارتباط برقرار كردنش بودم.خوشبختانه در همان صف كلاس كه ايستاده بود صحبت رسا و مهربانانه اش با ديگران را چه در جواب دادن چه به قول معروف در سر صحبت باز كردن را ديدم و خيالم راحت شد.

   در اين دو ساعت اميرپارسا به سرعت دوستاني پيدا كرد، يكي از اونها به نام شايان كه در كلاس با او دوست شد و ديگري به نام سروش كه پس از كلاس بندي به يكباره او و مادرش را در ميان جمعيت شناختيم. سروش عزيز كسي نيست جز فرزند مرحوم مازيار منصوري كه پس از آمدن آنهابه تهران در سال 1384، قرار بود بواسطه اينكه در محل ما سكونت مي يابند، هردو با همديگر به مهد كودك بروند و همبازيهاي خوبي براي يكديگر باشند، اما دريغ كه اجل مهلت نداد و و او هرگز نتوانست در منزلي كه مهيا كرده بود مستقر شود. حالا بعد از دو سال، ديدن دوباره يادگار او هم باعث خوشحالي ما شد و هم دلهايمان را مالامال از اندوه جاي خالي او كرد. دومین سالگرد درگذشتش یعنی ۱۲ مهر نزدیک است. روحش شاد.

    خوب براي اينكه فضا عوض شه بگم كه:  بعد از برگشت به منزل گفت همون دوستش كه اسمش شايان است چند بار سعي كرده بهش بگه بابا اسم من شايانه نه سايان. اميرپارسا هم فوري متوجه ايراد كار ميشه و براي اينكه طرف فكر نكنه اسمش را به مسخرگي ادا ميكنه با زوري كه ميزنه و فشاري كه به يك گوشه دهنش وارد ميكنه اسم شايان را درست تلفظ ميكنه.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶ساعت 6:33  توسط بابای امیرپارسا  | 

نقاشی هنوز اصلی ترین سرگرمی امیرپارسا است. سوژه اکثر نقاشی های او را ماشین، شیطان، جنگ و دریا تشکیل میدهد.  

جهنم و شیاطین

 

 اتوبوس مدرسه  حاده از روبرو 

ناخدا و ملوانان کشتی و دریا دیده بان روی همان کشتی

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۶ساعت 17:14  توسط بابای امیرپارسا  | 

هفته گذشته دو سه خانواده با هم دیگه به ارتفاعات دارآباد رفتیم. امیرپارسا هم چون کوله پشتی نداشت کوله پشتی بزرگ عمویش را گرفت و چند تا وسیله خودش از جمله توپ! را در اون گذاشت و راهی شدیم. نزدیکهای غروب بود که به دامنه های آن رسیدیم. از آنجائیکه تعداد زیاد بود باید آهسته تر میرفتیم که امیرپارسا اومد پیش من گفت بابا بهتر نیست ما دو نفر خودمون تندتر بریم گفتم باشه بریم. بعد از مدتی که از اونها کاملاً جدا شدیم گفت ""میدونی کوه رفتن باید تنهایی باشه توی کوه دسته جمعی اصلا خوش نمیگذره .  همونطور که عکس گرفتن باید دسته جمعی باشه و عکس تنهایی گرفتن به درد نمیخوره" !! واقعا با این سن کوچکش حرف بزرگان را زد. کوه جای خلوت کردن انسان با خود و خدایش است و او این مطلب را از همان اول فهمیده بود.  در راه بازگشت هم به من گفت بابا بیا خاطرات همه این روزها و این جاهایی که میریم را بنویسیم. من هم بهش گفتم بابات از همون اول که به دنیا آمدی فکر این روز بود و وبلاگ را برای همین برات مینویسه گفت " نه باید توی کاغذ باشه وبلاگ و کامپیوتر ممکنه یک روز به هم بخوره همه اش از بین بره اما دفتر را میشه نگه داتشت. " دیدم راست میگه!!. قول دادم در اولین فرصت خاطراتش را پرینت بگیرم و در یک دفتر بیاورم.

با توجه به علاقه امیرپارسا به کوه تصمیم گرفتیم این پنجشنبه به درکه برویم برای این کار باید صبح قبل از طلوع آفتاب راهی میشدیم. برای همین باید زود میخوابیدیم.اما  امیرپارسا که یک لحظه از فکر کوه بیرون نمیرفت ساعت ۱ نصفه شب بلند شده بود و ساعت زنگ دار را دستش گرفته بود که ساعت زنگ بزنه تا همگی بلند بشیم و برویم. خلاصه داستانی داشتیم با امیرپارسا. نهایتاً ساعت ۳ بود که خوابید و ساعت ۴ و نیم هم بلندش کردیم که برویم.

ساعت ۵ و نیم بود که به درکه رسیدیم. و بالارفتن شروع شد. صدرا در بغل من و امیرپارسا در کنارم پا به پا می آمد. ساعت ۸ صبح برای صبحانه خوردن در کنار مسیر نهر آب جایی برای نشستن پیدا کردیم. وقتی که عموی امیرپارسا خواست اون را به این طرف نهر بیاورد پای عمو سر خورد و امیرپارسا در آب افتاد. جالب اینکه در این صبح خنک و این آب سرد بجای گریه از خنده داشت روده بر میشد. بعد از صبحانه با همان شلوار و پیرهن خیس به راه ادامه دادیم و تا ساعت ۱۰ صبح بالا رفتیم. اونجا هم فقط بخاطر مامانش که دیگه واقعا خسته شده بود رضایت داد که برگردیم.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 13:23  توسط بابای امیرپارسا  | 

  با تبلیغ دفترچه های پس انداز بانک رفاه کارگران برای بچه ها امیرپارسا از من قول گرفت یک حساب براش باز کنم تا بتونه در صفحه آخر این دفترچه یک نقاشی بکشه. بهرحال هفته گذشته این کار را کردم و امیرپارسا مدادرنگی هاش را آورد که شروع کنه. من بهش گفتم یک نقاشی بکشه که به بانک رفاه و علامت اون ربط داشته باشه. اول خواستم یک نمونه بکشه اگر خوب شد روی  صفحه پیاده اش کنه اما قبول نکرد ولی گفت توضیحش را میدم "یک کشتی که داره مردم را از دریا نجات میده پرچم بانک رفاه را هم داره"برام خیلی جالب بود چی میخواد بکشه: تیوب نجات، آدمهایی که کمک میخواستندو نصف بدنشون بیرون بود، پرچم و بادبان کشتی، همه را خیلی جالب کشیده بود، وقتی میخواست آرم را بکشه گفتم بگذار من برات بکشم. با تعصب خاصی گفت نه خودم بلدم گفتم حداقل یکبار جای دیگه بکش بعد گفت نه! وقتی که آرم را کشید دیدم چقدر در اشتباه بودم. به نظر من در حد خودش این آرم را بسیار عالی کشیده بود.

راستی امروز دقیقاً امیرپارسا ۵ سال و نیمش شد. (۱۷ اسفند ۸۰ تا ۱۷ مرداد ۸۶)

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 6:5  توسط بابای امیرپارسا  | 

نمای پل فردوسی

امیرپارسا روزهای هفته را به خوبی میداند و روزشماری او برای پنجشنبه ها  از دوشنبه آغاز میشود. بهترین روز برای او چهارشنبه هاست که فردای آن تعطیل هستیم. خصوصیت دیگری هم که دارد اینست که کافیست قول کاری را به او در روز یا زمان مشخصی بدهیم امکان ندارد که فراموش کند. این خصیصه از ۲ سالگی با او همراه بود ..  به امیرپارسا قول رفتن به اصفهان در روز چهارشنبه گذشته  را داده بودیم اما با توجه به گرفتاریهای دیگری که داشتیم میخواستیم آن را به هفته دیگر موکول کنیم اما امیرپارسا با روزشماری خود و در نهایت با اصراری که بر انجام قولی که داده بودیم داشت  ما را راهی سفر کرد.

البته خوشبختانه هوای این زمان مرداد ماه به نحو بی سابقه ای خنک شده بود و توانستیم از طبیعت این شهر زیبا هم بهره ببریم. در یک بعدازظهر به کنار زاینده رود رفته و به اصطلاح بساط "پیک نیک" را نزدیک پل فردوسی پهن کردیم. همینطور که امیرپارسا مشغول خوردن هندوانه "شتری" بود  به پل خواجو که چراغهای آن انعکاس زیبایی در آب رود ایجاد کرده بود خیره شده بود. بعد از من پرسید: بابا این پل چیه ؟ گفتم: خواجو گفت دوست دارم اون را از نزدیک ببینم. من را اونجا ببر.  من هم که یک نگاهی به مسافت و نگاهی به شلوغی مسیر کنار رودخانه کرده بودم سعی کردم منصرفش کنم. اما زیر بار نرفت هرچه گفتم خسته میشی گفت نه ! بهرحال بعد از نیم ساعت انکار از من اصرار از او باهم راه افتادیم . بعد از یکربع به پل خواجو رسیدیم.

   امیرپارسا از رسیدن به چیزی که از دوردست آن را دیده بود بسیار خوشحال بود. بعد هم با علاقه خاصی از جزئیات این پل و اینکه چه سالی ساخته شده و آیا در آن زمان ماشین بوده میپرسید. بعد از اینکه روی پله های هم سطح آب خواجو هم رفت از آن پایین نگاهی به نمای پل انداخت و گفت بابا این پل یک جورایی مثل قلعه نیست؟ من هم گفتم البته میشه اون را بخشی از عمارت شاهی هم در نظر گرفت چون جایی برای نشستن شاه و خانواده او در میان پل طبقه دوم وجود دارد. با این توضیح بود که مجبور شدم او را به روی پل برده و با گرفتن او روی هوا بتواند درون این "هشتی" را که البته درش قفل بود ببیند. روی پل در حال قدم زدن به من گفت ایکاش خانه ما در اصفهان بود. در شیراز هم زمانی که آثار باستانی آنجا را دید چنین جمله ای گفت... در راه بازگشت از پل خواجو به محل استقرارمان به این موضوع فکر میکردم که بچه ای ۵/۵ ساله با چه علاقه ای در مورد تاریخ و بناهای قدیمی کنجکاوی میکند و اگر این اصرار او نبود من این فاصله دور نزدیک را طی نمیکردم تا دوباره این پل زیبا را ببینیم.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 9:45  توسط بابای امیرپارسا  | 

مسائل مربوط به سهمیه بندی بنزین روی ذهن بچه ها هم تأثیرگذاشته است: چیدن ماشینها در صف و پشت سرهم و قرار دادن ماشین پلیس در کنار آنها از جمله صحنه های تکراری در بازیهای روزهای اخیر امیرپارسا است.

سهمیه بندی بنزین موضوع روز

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 8:32  توسط بابای امیرپارسا  | 

در اخبار خواندم که نمایشگاه ماشینهای تیونینگ در مجموعه ورزشی انقلاب از ۱۷ تا ۲۴ خرداد برگزار میشه. با توجه به علاقه امیرپارسا به خودرو و مدلهای مختلف آن ، فکر کردم که رفتن به اونجا براش جالب باشه. این شد که خانواده را راه انداختم و ظهر دیروز (جمعه) که هوا هم به شدت گرم بود راهی نمایشگاه شدیم. بعد از اینکه هزار تومن برای پارکینگ دادیم، جلوی گیشه بلیط فروشی رفتم تا ۴ تا بلیط بگیرم. از خانم پشت گیشه پرسیدم چقدر میشه گفت ۳هزار تومان، پیش خودم گفتم چطوری بدون اینکه بپرسه چند نفریم تعدادمون را فهمیده؟ بنابراین دوباره پرسیدم ببخشید چقدر؟ و ایشون پاسخ دادند نفری ۳ هزار تومن !!! یعنی من برای ورود به نمایشگاه باید ۱۲هزار تومن میدادم. همونجا سریعا عقبگرد کردم و فقط در این فکر بودم که چگونه امیرپارسا را منصرف کنم. به او توضیح دادم که بلیط ۳ هزار تومانی برای نمایشگاه خیلی گرونه و البته برای امیرپارسا خیلی سخت بود تا چشمه بردن و تشنه برگرداندن ...

اون روز وقتی از پشت میله ها دیدم که چه کسانی در اونجا هستند و چند ماشین قدیمی را هم دیدم که با وسائل عجیب غریب در پارکینگ پارک کرده بودند فهمیدم برداشت من از این نمایشگاه اشتباه بوده و اینجا جز پاتوقی برای بچه های مرفه بی درد جای دیگری نیست .. به این موضوع هم فکر میکردم که واقعا در همین مملکت ما که خیلیها نیازمند ۲ میلیون پول هستند تا بتوانند یک پراید را به صورت شرایطی خریداری کنند تا بتونن باهاش کار کنن،  یک سری هم وجود دارند که چند برابر این پول را فقط برای تزئین خودرو و یا گذاشتن چیزهای عجیب و  غریب روی اون هزینه کنن. پس مسلم است که بلیط ۳ هزارتومنی وبرای اونها هیچی نیست . ۱۹/۳/۸۶

 شب گذشته اخبار 20:30 هم گزارش خبری از نمایشگاه مذکور پخش کرد. البته نکته ها را گفت ولی اشاره نکرد برپایی این نمایشگاه خودش تبلیغی است برای تشویق جوانها به کارهایی که اصولا خلاف قانون راهنمایی و رانندگی و ایجاد کننده آلودگی صوتی و هزار مشکل دیگر است. ۲۱/۳/۸۶

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 6:41  توسط بابای امیرپارسا  | 

نمایی از شکوه تخت جمشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 23:39  توسط بابای امیرپارسا  |