مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

قرار شد روز سه شنبه هفته ی قبل به یکی از شهر های ایرلند به نام کیلن (Callan) که در استان کیلکنی و 150 کیلومتری دوبلین، شهر ادموند رایس (سازنده مدرسه ی ما که در این مطلب توضیحش رو می دهم) برویم. خانه ی او در این شهر قرار دارد. معلم ها می گفتند که قرار است به یک غار یخی خیلی قدیمی هم برویم. از دوبلین تا کیلکنی حدود دو ساعت راه بود. ساعت 9 سوار اتوبوس شدیم. اتوبوسی که اینجا برای سک اردو فرستاده بودند خیلی بهتر و مجهز تر از اتوبوس هایی بود که در ایران فاصله ی طولانی بین شهر های ما رو طی می کرد. برای مواقع اضطراری چهار تا از شیشه های اتوبوس با چکش کوچکی کنار شیشه ها نصب شده قابل شکستن بودند و راحت می شد از اونجا به بیرون رفت. همه می گفتند کیلکنی خیلی سرده و حتی برف میاد. من هم چون هنوز بارهامون نیومده بود لباس گرم با خودم نیاورده بودم.

یک ربع بعد حرکت کردیم. مسیر خیلی زیبا وو سرسبز بود شاخه و برگ های درختان بزرگ کنار جاده، یک سایه بان زیبا درست کرده بود. از اون چیزی که انتظار داشتیم خیلی طولانی تر شد و به جای دو ساعت 3 ساعت در راه بودیم و هنز 40 کیلومتر دیگه تا کیلن باقی مانده بود. در یکی از بزرگ ترین شهر های ایرلند به نام واترفورد ایستادیم. قرار شد خانه ی ادموند رایس و غار رو به دلیل کمبود وقت لغو کنیم و به مدرسه ماونت سیون جایی که ا دموند رایس دفن شده بود و مقبره ای هم براش درست کرده بودند رفتیم.

مدرسه ماونت سیون از بیرون

ادموند رایس: در سال 1762 در کیلن به دنیا آمد. رایس تا 17 سالگی که پدر مادرش رو از دست می ده به واترفورد میره تا پیش عموش که قسمتی از بندر این شهر رو اداره می کرده بسیار پولدار بوده کار کنه. به زودی عموش ادموند رایس رو دستیار خودش می کنه و ادموند رایس یکی از پولدار ترین مردم واترفورد میشه که کل داراییش با پول الان حدود 1 میلیون یورو میشه. رایس به این فکر می کنه که چطور مردم و مخصوصا بچه ها با پول زیادش از فقر نجات بده و اولین مدرسه ی مجهز ایرلند رو به نام ماونت سیون در واترفورد می سازه. ادموند رایس در نقاط مختلف واترفورد، استان وکسفورد و کیلکنی، کل ایرلند و در نهایت نقاط مختلف جهان مدارسش رو گسترش میده و به یکی از معروف ترین خیرین ایرلند مشهور میشه. او با کشتی به مناطق محروم در شمال قاره آمریکا، کشور زامبیا و جزایر کوچک در اقیانوسیه میره  و در اونجا مدارسی رو برای بچه ها می سازه. ادموند رایس بعد از یک عمر کمک و یاری به بچه های فقیر در همه جای دنیا در مدرسه ماونت سیون و در سال 1844 درگذشت.

مدرسه بازسازی شده بود و اول ما رو به سالن اجتماعاتش بردند تا چند دقیقه استراحت کنیم و مسئولین مدرسه هم توضیحی درمورد ادموند رایس و مدرسه بدهند. بعد سه گروه شدیم و هر گروه با یکی از راهنما ها که چندین سال در این مدرسه درس خوانده بوده به دیدن جاهای مختلف مدرسه رفتیم. من با گروه اول به داخل مقبره رفتم. اونجا عکس گرفتن ممنوع بود اما من با روش های عجیب یواشکی چند تا عکس گرفتم که هیچکدوم از بچه ها این عکس ها رو ندارند!

 قبر ادموند رایس عکسی که یواشکی گرفتم

راهنما می گفت که ادموند رایس اول در کیلکنی دفن بوده اما در سال 2008 این مقبره رو در ماونت سیون برای رایس درست کردند و قبرش رو جابجا کردند و به اولین مدرسه ای که ساخته بود (ماونت سیون) اوردند. قسمت بزرگ مدرسه حالت موزه شده بود که اتاق های مختلف با چیز هایی که برای ادموند رایس از کشور های مختلف هدیه فرستاده بودند داشت. جالب ترین آن ها آخرین اتاق بود که ادموند رایس سال آخر زندگیش رو در اونجا زندگی می کرده. اتاق بسیار کوچکی بود و به جز تخت و شومینه و فضای خیلی تنگ بین این دو، هیچ چیز دیگه ای نداشت و راهنما می گفت که در سال های آخر عمرش بسیار فقیر میشه اما مردم و مخصوصا مسئولین مدرسه در اون زمان بسیار ازش پذیرایی می کردند اما رایس ترجیح داده که در این اتاق کوچک زندگی کنه و عبادت کنه.

ساعت 3 حرکت کردیم. قرار بود 4 دوبلین باشیم اما ساعت 6 رسیدیم. این اولین اردوی من در این مدرسه بود. خوش گذشت اما من انتظار داشتم که به کیلن هم می رویم چون شنیده بودم قدیمی ترین شهر ایرلنده و قدمتش به بیشتر از 5000 سال پیش بر می گرده. اما به هر حال با ادموند رایس هم آشنا شدم و برام جالبه که مدرسه ی ما رو او در بیشتر از 200 سال پیش ساخته.


برچسب‌ها: ادموند رایس واترفورد وکسفورد مدرسه ماونت سیون
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 13:32  توسط امیرپارسا | 

پیدا کردن مدرسه درایرلند و آن هم در این فصل خیلی کار سختیه و بخاطر همین از قبل از اومدن به دوبلین و در ایران دنبال مدرسه گشتیم که چند مورد پیدا شد اما به دلایل مختلف موفق به ثبت نام نشدیم. پس مجبور شدیم در یک مدرسه ی خصوصی (غیر انتفاعی) ثبت نام کنیم. یکی از قدیمی ترین مدرسه های ایرلند به نام سی بی سی مونکستاون (C.B.C. Monkstown) که در سال 1959 توسط ادموند رایس (در مطلب بعدی درمورد او توضیح می دهم) ساخته شده. البته الان انقدر خوب بازسازی شده که بیشتر شبیه به دانشگاه های توی فیلم های خارجیه، مخصوصا آزمایشگاهش که همه چیز داره و و خیلی خیلی مجهزه. راستی سی بی سی مخفف سه کلمه ی لاتینه که ترجمه انگلیسی اون میشه Chistian  Brothers  College.

روز اول مدرسه برخورد بچه ها با من خیلی برام جالب بود. تا من رو دیدند خیلی صمیمانه ازم پرسیدن که کجایی هستم و یکی یکی خودشون رو برام معرفی کردند و چون تا حالا هیچ ایرانی ندیده بودند من براشون خیلی جالب بودم مخصوصا اینکه انگلیسی هم بلد بودم و می تونستم باهاشون صحبت کنم. ما هر روز بل از ساعت 9 که کلاس های مختلفمون شروع میشه یک ربع به tutor class میرویم. در اون کلاس مربیمون که از سال اول تا سوم با ماست حاضر و غایب می کنه و اگر کسی مشکلی داشت به  تیوتر یا همون مربی میگه. اسم مربی ما خانم اوکنر هست و وقتی من رفتم سر کلاس برای من کمی درمورد مدرسه و کلاس و بچه ها توضیح داد و بعد برای من یکی از بچه  ها به نام جیمز بریندلی رو راهنما گذاشنت. جیمز شد اولین دوست من در این مدرسه. بعد از کلاس تیوتر انگلیسی داشتیم بعد هم آلمانی که وقتی برای معلم توضیح دادم که اتریش بودم و آلمانی بلدم خیلی براش جالب بود و گفت که این بچه ها همه دارند از ابتدا زبان آلمانی رو یاد می گیرند و سطح  کلاس برای من پایین تره که همین طور هم بود و چیز هایی که بچه ها نمی تونند جواب بدن برای من کلمه های خیلی ساده ایه.

یه خوبی که توی روز اول مدرسه فهمیدم این بود که واقعا هیچ کدوم از معلم ها بداخلاق و حتی سخت گیر نیستند و همشون مهربانند. حتی بچه های کلاس هم خیلی خوبند و راحت و سریع با آدم دوست می شن . مخصوصا جیمز که همه کلاس ها رو به من نشون داد و واقعا خیلی دوست خوبیه.

ما هر روز ساعت 4 تعطیل میشیم که یکم زیاده اما در مدتی که توی مدرسه هستیم خیلی بهمون خوش می گذره و حتی وقتی در یک کلاس کارمون رو انجام می دیم و وقت اضافه داریم، معلم اجازه می ده که مشق هامون رو بنویسیم تا برای خونه کاری نداشته باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 13:15  توسط امیرپارسا | 
ما جمعه ي هفته ي قبل يعني چهارم مهر ماه به كشور ايرلند سفر كرديم. به دليل اينكه از تهران پرواز مستقيم به دوبلين وجود ندارد بايد يكي از راه هاي استانبول و يا دبي را انتخاب مي كرديم، استانبول نزديك تر بود و با وجود عليرضا كه در هواپيما اذيتمون مي كنه انتخاب راه استانبول خيلي بهتر بود اما متاسفانه موفق نشديم بليت رزرو كنيم و مجبور شديم از امارات برويم.

 

صبح جمعه ساعت ٦ به فرودگاه رفتيم تا به پرواز ساعت ١٠ به موقع برسيم، هواپيما هاي بسيار بزرگ امارات، امكانات خيلي خوبي هم داشتند مثلا براي هر مسافر يك تلويزيون وجود داشت كه هر چه مي خواستند مي توانستند در أن ببينند. از تهران تا امارات ١ ساعت و نيم بيشتر طول نكشيد. به فرودگاه بزرگ دبي كه رسيديم هيچ چيز از هواي گرم و أفتابي بيرون حس نمي شد. دو سه ساعت در فرودگاه مانديم تا ساعت ٤ بعد از ظهر به وقت امارات كه پرواز ما به دوبلين بود. فكر مي كردم كه پرواز بسيار خلوتي باشد چون براي چه كاري از دبي به دوبلين بروند، اما دقيقا برعكس بود و پرواز بسيار شلوغي داشتيم، بابا، مامان و صدرا رديف جلويي من نشستند و من مجبور شدم تنهايي پشت ان ها بشينم و ان هم در صندلي وسط، دوست داشتم از پنجره بيرون را ببينم و از يك أقاي نيجريايي كه براي ديدن پسرش به دوبلين مي رفت خواهش كردم كه جاش رو با من عوض كنه و او هم قبول كرد. پرواز بسيار طولاني داشتيم. عليرضا هر وقت بيدار بود داشت مامان و بابا رو اذيت مي كرد. از دبي تا استانبول ٤. ساعت راه بود. بعد از رد كردن تركيه ديگر راه زيادي نداشتيم و ٢ ساعت بعد از روي لندن رد شديم شهر از بالا با چراغ هاي نارنجي رنگ كاملا معلوم بود. نيم ساعت بعدبه ايرلند رسيديم و طولي نكشيد كه خلبان اعلام كرد كمربند ها را ببنديم و اماده فرود مي شويم.

به فرودگاه دوبلين كه رسيديم همكاران پدرم منتظر بودند. ساعت به وقت اينجا ٩ شب بود كه مي شد نصف شب ايران. هوا سرد بود و نسيم ملايمي مي وزيد. خانه موقت ما در محله بلك راك (blackrock) قرار دارد و خانه كوچك و جمع و جوري است. ديروز با هم گشتي به دور محله مان زديم. بسيار زيباست. من ت ا الان حتي يك خانه أپارتماني هم نديدم و همه خانه ها بسيار زيبا هستند و هر كدام حياط كوچكي دارند. اينجا انواع رنگ هاي سبز مثل سبز چمني، پررنگ و فسفري در خيابان ها ديده مي شود. خيابان ها هم بسيار زيبا هستند و معمولا مردم با دوچرخه و يا پياده در حال ورزش هستند. منتظر بار هامون هستيم تا به ما برسند و تا أن وقت سعي مي كنم مثل الان با تبلتمان بنويسم. بالاخره تکلیف مدرسه من هم مشخص شد که در مطلب بعدی حتما در موردش کامل توضیح می دهم.


برچسب‌ها: دوبلین فرودگاه ایرلند
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 8:18  توسط امیرپارسا | 

با توجه به مشکلی که وبلاگ جدید دارد، فعلا مطالبم را از ایرلند، هم در این وبلاگ و هم در وبلاگ جدید می گذارم. هنوز بار ها رو تحویل نگرفتیم و بخاطر همین هم فرصت نمی کنم به وبلاگ سر بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 23:5  توسط امیرپارسا | 

هر سال اول پاییز که میرسه شدت و قدرت گرمای تابستان کم میشه و هوا خنک تر میشه و یادآوری می کنه دوباره به زمستون نزدیک میشیم. هر سال اول پاییز یه ساعت زودتر هوا تاریک میشه که بخاطر عقب کشیدن ساعت ها در اول مهر هست. راستی گفتم اول مهر، هر سال در این روز من هم مثل بقیه ی بچه ها به مدرسه میرم و تعطیلات 3 ماهه تموم میشه باید 9 ماه تلاش کنیم تا بتونیم نتیجه ی خوبی در اول تابستان سال بعد بگیریم و خیالمون راحت باشه. 

اما امسال برای من تفاوت داره. من امسال به مدرسه (تا الان) نمیرم و دلیلش هم اینه که محل بعدی ماموریت ما مشخص شده. انشالله ما تا دو روز دیگه تهران رو به مقصد دوبلین، پایتخت کشور ایرلند ترک خواهیم کرد و مثل ماموریت های قبلی وین و بیشکک انشاالله سه سال در آنجا می مانیم. راستی این آخرین مطلب این وبلاگ بود و از این به بعد خاطراتم رو در وبلاگ جدیدی که باز کردم خواهم نوشت. 

به قول معروف:

به پایان آمد این دفتر               حکایت همچنان باقیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 20:6  توسط امیرپارسا | 

 ما در این ماه اسباب کشی کردیم و هنوز هم خانه ی ثابتی نداریم پس مجبور شدیم خانه مادربزرگم باشیم پس برای اینکه هم حال هوای خودمان عوض بشه و هم چند روزی مادربزرگم اینا راحت تر باشند قرار گذاشتیم با خانواده های سه نفر از همکاران بابا که قبلا در اتریش هم زیاد با آنها سفر می کردیم به شمال برویم و چندروزی آنجا بمانیم.

جمعه صبح راه افتادیم. مقصد ما فرح آباد (خزر آباد) استان مازندران بود. در آنجا ویلا های مخصوص اداره ی بابا قرار داشت. ما از راه فیروزکوه رفتیم و بعد از یکی دو ساعت در یک استراحتگاه بزرگ کنار زدیم و صبحانه خوردیم. راستتش اسم اونجا رو یادم نمیاد اما جای بزرگی بود و آلاچیق های بزرگ و پارکینگ هم داشت. جلوی محل پارکینگ یک برکه مانند وجود داشت که برای من خیلی جالب بود چون گل و گیاه های زیر آب و ماهی های کوچک از زیر آب مشخص بودند. البته اگر از دور می دیدیم چیز خاصی نبود و بیشتر به زباله دانی شبیه بود تا حدی که فقط من و بابا به آن دقت کردیم! 

خلاصه بعد از یک ساعت راه افتادیم. وارد استان مازندران که شدیم، دمای شرجی هوا واقعا غیر قابل تحمل شده بود. بعد از 3 ساعت یه شهر ساری رسیدیم. از ساری تا فرح آباد 30 کیلومتر و حدودا نیم ساعت راه بود. ظهر رسیدیم. قرار شد ناهار رو در رستوران بخوریم و عصر به دریا برویم. ساعت 3 به ساحل رفتیم. دریا موج های بزرگ و پرقدرتی داشت. با صدرا و دوستم مجتبی حسابی گٍل بازی کردیم. خیلی خوش گذشت. علیرضا هم علاقه ی شدیدی به رفتن توی آب داشت و اگر ولش می کردیم تا وسط ها هم می رفت!

فردا صبح بعد از خوردن صبحانه قرار گذاشتیم که به بندر ترکمن برویم. بابا هم قبلا شنیده بود که در بندرترکمن جزیره ی آشوراده وجود دارد، پس پیشنهاد کرد به آنجا برویم. ما هم قبول کردیم و خلاصه راه افتادیم. از فرح آباد تا بندرترکمن 140 کیلومتر راه بود. ما از استان مازندران خارج و به استان گلستان رفتیم. جاده (برخلاف دیگر جاده های خشک و بیابانی ایران) بسیار سرسبز و زیبا بود. بعد از 2 ساعت رسیدیم. مردم بندرترکمن و مخصوصا خانم ها لباس های محلی پوشیده بودند و روسری های خیلی بلندی روی سرشان انداخته بودند. 

به بازار ساحلی بندرترکمن رفتیم. بازار طولانی بود. شاید به جز شیرینی ها و لباس های محلی چیز خاصی نداشت اما مامان یکی از همان روسری ها رو خرید. بعد از 1-2 ساعت بازارگردی قرار شد به جزیره بروبم. البته وقتی از یکی پرسیدیم گفتند به جز رستوران و یک ساحل کوچک خاصی نداره و بیشتر برای قایق سواری به آنجا می روند. 2 تا از خانواده ها با ما نیامدند اما ما تصمیم گرفتیم حالا که تا اینجا آمده ایم به این جزیره هم سری بزنیم.

جزیره آشوراده: این جزیره بزرگ تر بوده است و حتی 1000 نقر هم در آن زندگی می کردند اما مردم آنجا به دلیل سیل به مناطق دیگر مهاجرت کردند و قسمت زیادی از جزیره هم در سال 1372 به زسر آب می رود و الان به جز کارگران سازمان شیلات، کسی در آنجا زندگی نمی کند.

ما به همراه یک خانواده ی دیگر از دوستانمان سوار قایق شدیم که چهار نفر ظرفیت داشت و قیمت یک بار رفت و برگشت با هر قایق هم 30 هزار تومان بود. کمتر از ده دقیقه رسیدیم. همانطور که می گفتند به جز یک رستوران بزرگ و ساحل چیز خاصی نداشت. در رستوران غذاسفارش دادیم که ماهی سفید خوشمزه ای آوردند. یک ماهی بزرگ دو پرسه 50 هزارتومان و یک ماهی بزرگ تر سه پرسه 75 هزار تومان. یک ساعت و نیم در جزیره بودیم و عکسهایی گرفتم که فعلا امکانش نیست بگذارم...  بعد دوباره برگشتیم بندرترکمن و بعد فرح آباد. شب والیبال ایران - لهستان بود و ما آقایون دور هم جمع شدیم و با هم بازی رو تماشا کردیم. جمعیت زیادی به ورزشگاه آمده بود و به همین دلیل ست اول و دوم رو وحشتناک بازی کردیم و باختیم اما در ست سوم و چهارم بردیم اما ست آخر باز هم با بد شانسی 16 - 14 باختیم. 

یکشنبه آخرین روز مسافرت ما بود. صبح به ساحل رفتیم. موج ها خیلی پرقدرت بودند و ما هم خیلی از ساحل جلو رفته بودیم. در آنجا یک آدم ماسه ای هم درست کردم. خیلی خوش گذشت فقط آخر فهمیدیم که موبایلم که سیم کارت بابا توش بود گم شده. پس برگشتم و توی شن و ماسه دنبالش گشتم اما پیداش نکردم نکته جالب این بود که آدم ماسه ای که درست کردم بودم با وجود موج ها هنوز هم خراب نشده بود. بیرون جوجه کباب خوشمزه ای با هم درست کردیم. این مسافرت به ما خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا بخاطر دوستامون که واقعا مسافرت رفتن باهاشون کیف داره. 

دوشنبه 93/6/24 در راه برگشت: ما ساعت 12 و بعد از دیدن بازار ساری به سمت تهران راه افتادیم. برگشتنه از راه هراز رفتیم. جاده بسیار زیبا و کوهستانی بود و به دلیل کامیون ها و دوطرفه بودن جاده کمی بیشتر در راه بودیم و البته در بین راه هم در یک رستوران فست فود زیبا به اسم نارنجستان وسط جنگل ایستادیم و غذا خوردیم. واقعا خوش گذشت. بعد از 5 ساعت رسیدیم تهران و چون ورودی تهران هم خیلی شلوغ بود ساعت 8 به خانه رسیدیم.

از دیدن بندرترکمن و جزیره آشوراده هم خیلی خوشحالم. من این مسافرت رو هیچوقت یادم نمیره. با اینکه موبایلم گم شد خیلی خوش گذشت و همونطور که گفتم، قطعا بخاطر همسفر هامون بود. 

اما یک چیز دیگه که باعث شد قسمتی از این سفر در ذهنمون بیشتر بمونه خبر آتش سوزی بزرگ در جزیره آشوراده درست یک روز پس از برگشتن ما بود. به هم گفتیم خوب شد این جزیره را رفتیم دیدیم. اما واقعا حیف شد که این منظره های قشنگ از بین رفتن. 


برچسب‌ها: جزیره آشوراده
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:0  توسط امیرپارسا | 

هفته قبل آخر هفته ی خیلی شلوغی داشتیم: از سه شنبه تا پنجشنبه درگیر اسباب کشی بودیم. عصر پنجشنبه هم برای  شرکت در جشن عقد دخترخاله ی  پدرم به اصفهان سفر کردیم. وقتی رسیدیم مادربزرگ پدرم که مامان ملک صداشون می کنند هم خانه ی مادربزرگم بودند. جمعه ایشان را به مراسم عقد بردیم. مامان ملک 90 سال دارند  اخیرا برای راه رفتن یکمی به کمک احتیاج دارند و از پله ها نمیتونن بالا برن. به اصرار پدرم بود که همه با هم به جشن رفتیم و خیلی خوش گذشت. عکاس هم از عروس و داماد با مامان ملک عکس گرفت...

من از صحبت با افرادی به سن ایشون خیلی خوشم میاد چون فکر می کنم نیاز به کسی دارند که باهاشون صحبت کنه و از تنهایی درشون بیاره. راستی مامان ملک مسن ترین فامیل ما هستند و امیدوارم خدا بهشون سلامتی و عمر با عزت بده. پوست دست هاشون خیل چروکیده است و وقتی نگاه می کنید انگار که فقط پوست و استخوان هست. اما با این حال همه ی ما رو می شناسند و ذهنشون هم خیلی خوب کار می کنه، البته بعضی وقت ها از ما می پرسند که مثلا فلانی کیه اما به نظر من در کل اگر کسی باشه که دائم باهاشون صحبت کنه این مشکلشون هم حل میشه.

تا الان من در وبلاگم خاطرات زیادی نوشته بودم اما تاحالا در مورد مامان ملک مطلبی نگذاشته بودم. فقط یک عکس کم دارد که به زودی می گذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 14:39  توسط امیرپارسا | 

 امسال باید از مدرسه ی ابتدایی جدا بشم و به مدرسه ی راهنمایی برم اما تا الان بخاطر اینکه تکلیف خونمون مشخص نیست موفق نشده ام در مدرسه ای ثبت نام کنم. متاسفانه ثبت نام در در مدارس دولتی که حق ماست بخاطر اینکه تعداد بسیار زیاد دانش آموزان و کیفیت نداشتن تدریس معلم ها طرفدار نداره. به همین دلیل هست که اکثرا از  مدارس راهنمایی دولتی راضی نیستند. خودم هم اصلا از این مدرسه ها تعریفی نشنیدم مخصوصا از نظر رفتار و اخلاق بچه ها. حتی چند بار دیده ام که بعضی دانش آموزان بیرون از مدرسه سیگار می کشند و ...

پس چاره ای نیست جز اینکه مدرسه های غیر انتفایی رو برای ثبت نام انتخاب کرد. اما هیچ مدرسه ی خوبی نیست که هزینه های بسیار زیادی نخواد و اگر کسی دوست داشته باشه که در یک مدرسه ی خلوت و آرام درس بخونه موفق نمیشه می دونم که پدر و مادر های خودمون هم در همین مدرسه های دولتی و حتی با جمعیت بیشتری درس خواندند و مشکلی هم براشون پیش نیومده اما الان خیلی فرق می کنه و امیدوارم که سریع تر یه فکری به حال مدرسه های دولتی یا حداقل معقول کردن شهریه های مدرسه های غیر انتفایی بشه. البته شاید اتفاقی بیفته که من امسال اصلا نیازی به ثبت نام در مدرسه نداشته باشم و یه مدت غصه ی این مشکلات رو نخورم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 22:7  توسط امیرپارسا | 

انا لله و انا الیه راجعون

دیشب سر شام برای بابا از موبایل آقای باریکانی (مدیر (مرحوم) مدرسمون) یک پیامک اومد که نوشته بود درگذشت فرامرز باریکانی را به همه ی عزیزیزان تسلیت می گوییم. بابا اول به موبایلش نگاه می کرد و تعجب کرده بود. بعد از من پرسید اسم کوچیک مدیرتون چیه من هم گفتم فرامرز، مگه چی شده؟ بعد بابا برامون متن پیامک رو خواند. اول باورمون نشد ولی بعد از نماینده ی کلاس صدرا پرسیدیم و گفتند که به دلیل برق گرفتگی از دنیا رفتند. خیلی ناراحت شدیم،‌ یک پسر هم سن من هم داشتند و فکر می کنم کنار آمدن با این اتفاق برای او خیلی سخت باشه. خیلی فرد محترمی بودند و وقتی سال پیش تقریبا همه ی مدارس پر شده بود آقای باریکانی به ما گفت که ثبت ناممون می کنند. آقای باریکانی با همه ی ما دوست بودند و اصلا عصبانی نمی شدند.

خیلی عجیبه که آدم از یک ثانیه بعدش خبر نداره و نمی دونه که چه اتفاقی قراره بیفته. ایشون واقعا سنی هم نداشتند و تازه بازنشسته شده بودند. حیف، چیکار میشه کرد فقط میشه گفت که خدا رحمتشون کنه و روحشون شاد باشه. آقای باریکانی همین خرداد در جشن الفبای صدرا با بچه ها صحبت کردند که این عکس مال همون فیلمه.

لینک مطلب وبلاگ مدرسه شهدای والفجر

سه شنبه 14 مرداد. امروز مراسم ختم آقای باریکانی در میدان کاج بود. ما هم به اونجا رفتیم. آقا بابایی ناظم مدرسه دوست صمیمی مدیر مدرسه  هم جلوی مسجد رسول وایساده بود. بنده خدا از همه ناراحت تر بود. خیلی خیلی شلوغ بود و آدمهای زیادی اومده بودن. بعد از اینکه مراسم تموم شد اومدیم بیرون مسجد.  آقا بابایی هنوز خیلی ناراحت بود. بابام یک DVD از فیلمهای کلاس اول را به او داد و گفت در اون آقای باریکانی هم هست. آقا بابایی خیلی خوشحال شد و گفت حتما شب اون رو می بینه. فکر میکردم دوستام را اونجا ببینم اما هیچ کدومشون نیامده بودن. فقط خانم مهربان خانم کلاس اول و خانم میرزایی معلم کلاسمون را اونجا دیدم که اونها هم خیلی ناراحت بودن....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 13:53  توسط امیرپارسا | 

عید فطر رو به همه ی دوستان و آشنایان تبریک میگم

امروز عید فطر بود و ماه رمضان تمام شد و واقعا باید به کسانی که در این گرمای شدیدهر روزش رو روزه گرفتند آفرین گفت چون میشه گفت هر روز مخصوصا این چند روز آخر ماه دمای هوا بالای 40 درجه بود. من هم  سعی کردم در این روز ها روزه بگیرم اما چون گرما خیلی زیاد بود و شاید چون هنوز به من واجب نیود و به سن تکلیف نرسیده بودم بابا و مامان می گفتند روزه نگیرم، ولی به هر حال دو روز (که یکیش در شب های قدر بود) اجازه دادند و من روزه گرفتم. جالب این بود که صدرا هم در همان روز روزه ی کامل گرفت (البته ساعت 2 بعد از ظهر بیدار شد) در ماه رمضان امسال یک بار مجبور شدیم به اصفهان سفر کنیم چون عمه خانم (عمه ی پدرم) فوت کردند و برای شرکت در مراسم ختم به اصفهان رفتیم. ما خیلی دوستشون داشتیم و از خونه ی بزرگ و پر از دار و درخت  عمه خانم (اسمشون خانم آغا بوده که بهشون می گفتند خانم) خاطرات بسیار زیادی داشتیم حیف که اینطوری شد.

خلاصه ماه رمضان امسال هم تمام شد. امیدوارم که ازش استفاده کرده باشیم. خیلی زود گذشت و متاسفانه تابستان هم داره به همین سرعت تمام میشه و دوباره مدارس باز میشه امیدوارم بتوانم تا اونوقت از تابستان استفاده کنم تا بعد افسوسش رو  نخورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 9:50  توسط امیرپارسا | 

یک عکس از من در تظاهرات ضد اسرائیل در وین اتریش 5 سال پیش. یادم می یاد اولین کلمه های آلمانی را در اونجا یاد گرفتم : اسرائیل بچه کشٰ  Kindermorgen Israil

Kindermorgen Israil 2009 Vienna

* دوشنبه 30 تیر:  اسرائیل هر روز با حمله ی شدید به فلسطین مردم بی گناه رو می کشه. دیروز اسرائیل با حمله هایی شدید منطقه ی شجاعیه رو بمباران کردند. تا حدی که اخبار نشان می داد جنازه ها روی زمین افتاده بود و کسی نمی تونست حداقل جنازه ها رو از روی زمین برداره. امروز هم اسرائیل با بمب های ساچمه ای مردم بی گناه رو می کشت و شمار کشته ها تا الان 517 نفر شده. امیدوارم هرر چه سریع تر اسرائیل به خودش بیاد دست از سر این مردم بی گناه برداره.


چند سال پیش که ما در اتریش بودیم اسرائیل به غزه حمله کرد و کلی آدم بی گناه رو کشت. حالا امسال هم با شروع ماه رمضان اسرائیلی ها به فلسطین حمله کردند که تا حالا بیشتر از 300 نفر رو شهید کردن که خیلی هاشون بچه بود. معمولا توی جنگ ها اسلحه سازی یا پادگان های یک کشور رو با هواپیما بمباران می کنند اما اسرائیل مردم بی گناه رو بمباران می کنه که نمی دونم واقعا دلیلش چیه. فلسطینی های غزه هم چند تا موشک به اسرائیل می زنند که فکر می کنم همش می خوره توی بیابان و دشت و خلاصه جایی که هیچی نیست. اگه هم بخوره اصلا خیلی کم خراب می کنه.  کاش حداقل به توپخونه ی درست حسابی داشتند و پادگان هاشون رو می زدند. امروز صبح هم تلویزیون نشون میداد که تانک های اسرائیل با کلی سرباز به سمت غزه حرکت می کنه. برام سواله که فلسطینی ها چطور یک آرپیجی هم ندارند که تانک هاشون رو بزنند. کاش یکدفعه خدا یه کاری می کرد همه ی تانک هاشون خراب بشه یا هواپیما هاشون یکی بعد از دیگری به دلیل مشکل فنی سقوط کنند یا ...

راستی امروز رو شهادت امام علی هم بود و این روز رو تسلیت می گم و امیدوارم خدا فلسطینیا را کمکشون کنه تا آخرش بتونن اسرائیل رو شکست بدن و ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 14:2  توسط امیرپارسا | 

شاید دقت کرده باشید که نسبت به سال های قبل هوای ایران بی سابقه گرم شده و از اول تابستان تا حالا هر روز دمای هوا بالای 30 درجه یا حتی 35 درجه بوده است. در شبکه ها هم زیرنویس می کنند به دلیل گرمای شدید در مصرف آب و برق صرفه جویی کنید.

ما هم در این بین یک سفر دو سه روزه به اصفهان و اراک کردیم که دلیل اصلیش عیادت از عمه خانم بود.  همونطور که تلویزیون هشدار می داد هوا خیلی گرم شده بود. عموم می گفت که گفتند تا چند روز هوا در اراک بالای 40 درجه میشه. در اصفهان هم انقدر هوا گرم بود که وقتی آب روی زمین میریختیم سریع صدای جلیز و ولیز میومد و بخار میشد.  انگار قرار هم نیست بارانی بیاد و تا آخر تابستان همین وضعیته. من که فکر می کنم اگر همینطوری پیش بره یک روز همه ی منابع آبمون تمام میشه و یک خشکسالی و بی آبی وحشتناکی ایجاد میشه. البته همین الانشم خیلی از روستا ها یا حتی شهرستان های  سمت یزد و کرمان یا جنوب دارند گرمای بسیار زیاد و 50 درجه ای و کم آبی رو تحمل می کنند. 

کاش میشد یک روز از بالا تا پایین ایران 24 ساعته در هر شهر نوبتی باران درست و حسابی می بارید و روز های دیگر سال هم هوا ابری یا حداقل انقدر آفتابی و گرم نبود. البته کاش ما ها هم تا وقتی باعث جیره بندی شدن آب نشدیم صرفه جویی کنیم وگرنه بعدا خودمون پشیمون میشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 16:8  توسط امیرپارسا | 

من تا قبل امسال دو جام جهانی رو بودم که اولیش 2002 ژاپن و کره جنوبی بود که من اون زمان 6 – 7 ماه بیشتر نداشتم و تقریبا اندازه ی الان علیرضا (برادر کوچکم) بودم. جام جهانی 2006 آلمان رو هم اصلا ندیدم و 5-6 سالم بود و 2010 آفریقای جنوبی 8-9 سالم بود و صدرا تقریبا اندازه ی الان علیرضا بود. الان هم که جام جهانی 2014 هست و علیرضا 8 – 9 ماهشه  اما یک نکته ی دیگه هم داره که در جام های جهانی که من بودم ایران حضور نداشته اما ایندفعه ایران هم هست.

دیشب مهم ترین بازی ما در کل تاریخ حضور در جام جهانی بود، بازی ایران و آرژانتین. قبلش همه فکر می کردن ما می بازیم و حتی خود من فکر می کردم نتیجه 4-0 به نفع آرژانتین میشه اما ما خودمون رو دسته کم گرفته بودیم و اینجوری نشد هیچ، می تونستیم حتی ببریم. نیجریه که 0-0 مساوی کردیم رو هم بزرگ کرده بودیم اما نیجریه اصلا خوب نبود.

ساعت هشت و نیم شب وقتی بازی شروع شد پرنده توی خیابان های تهران پر نمی زد. همه توی خونه هاشون بودند و بازی ها رو نگاه می کردند. نیمه ی اول ما کاملا دفاعی بازی کردیم و هیچ موقعیتی برای حتی نزدیک شدن به محوطه ی جریمه ی آرژانتین پیدا نمی کردیم. آرژانتین هم اون آرژانتین همیشگی نبود و نتونست از دفاع ما رد بشه و ما نیمه ی اول گل نخوردیم و نتیجه 0-0 شد. در نیمه ی دوم ما بالاخره حمله کردیم و داور یک پنالتی رو برامون نگرفت. قوچان نژاد هم دو بار موقعیت داشت اما توپ هاش گل نمی شد. ما داشتیم از آرژانتین مساوی می گرفتیم تا اینکه در دقیقه ی 91 مسی یک شوت محکم و زیبا زد و گل شد و ما در لحظه ی آخر 1-0 باختیم. اگر داور بی طرف بود یا آرژانتین مسی رو نداشت احتمال داشت بازی رو ببریم یا حداقل امتیاز بگیریم. با اینکه باختیم، خیلی خوب و با برنامه بازی کردیم. به موقع دفاع کردیم به موقع دزاگه و قوچان نژاد در ضدحمله ها موقعیت ساختند و ... حالا فقط باید به فکر بازی آخرمون با بوسنی باشیم و اون ها رو ببریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 15:51  توسط امیرپارسا | 
چند وقت پیش قرار بود با خانواده ی یکی از همکاران بابا که اصالتا مال طالقان و روستای سوهان هستن به اونجا و باغشون بریم. اما هر دفعه یک کاری پیش می آمد و نمی شد. پس چهارشنبه آماده شدیم و همه با یک ماشین راه افتادیم. از تهران تا تا روستای سوهان نزدیک به سه ساعت است و نیمه ی دوم راه کوهستانی و پیچ در پیچ می شود. در این راه از کنار سد طالقان عبور کردیم که سطح آب آن به خاطر خشکسالی پایین تر 
 
آمده. ما نزدیک ساعت 4 عصر رسیدیم. هوا چند درجه خنک تر از تهران و البته بسیار تمیز بود. خانه ویلایی روی تپه و نزدیک ایستگاه صدا و سیما بود. بالکن خانه خیلی چشم انداز قشنگی داشت و تمامی دشت و باغ و خانه ها و سد کاملا معلوم بود. در بالکن باد خنکی می وزید آنجا نشستیم و چایی خوردیم.
بعد  از آن رفتیم و در روستا گشتیم. کوچه های خاکی و تنگ و درختان 100 سال به بالا بسیار قشنگ بود. حدودا 1 ساعت در روستا بودیم و بعد از اینکه سر مزار همکار بابا رفتیم، شب دوباره برگشتیم. با اینکه روستا بود امکانات خوبی داشت. آنجا شبکه 3 رو می گرفت و من و سروش بازی هلند – استرالیا و اسپانیا – شیلی رو دیدیم. شب هم هوا خیلی خنک شد و مجبور شدیم از پتو استفاده کنیم.
پنجشنبه صبح زود رفتیم و پایین ساختمان بوته های توت فرنگی بود که شروع به چیدن کردیم. توت فرنگی ها بسیار خوش  رنگ و خوش مزه و خوش بو بودند و هیچ ماده شیمیایی هم به آن اضافه نشده بود. می گفتند 10 – 15 سال پیش کاشته شدند و هر سال توت فرنگی های خوبی می دهد.بقیه ی میوه ها هنوز نرسیده بود چون در کوهستان معمولا میوه ها دیرتر از جاهای دیگه می رسه. گیاه سماق و گل گاو زبان رو هم آنجا بود که از آن عکس گرفتم. من تا حالا نمی دانستم گیاه سماق چه شکلی است و برایم خیلی جالب بود. گل گاو زبان هم برایم جالب بود چون هر روز یک عالمه گل می داد که باید چیده می شد. ما هم کمی چیدیم و الان گذاشتیم تا خشک بشه. بعد از آن با هیزمهای آنجا جوجه کباب خوبی درست کردیم و بعدش با چوب درخت مو (انگور) که خیلی خوب می سوزه بلال درست کردیم و خیلی خوشمزه شد. مامان هم از آنجا برگ مو  چید. خلاصه  به همه ی ما خیلی خوش گذشت. ما دوست داشتیم یک روز دیگه هم بمونیم اما من جمعه امتحان نمونه دولتی داشتم و باید تا جمعه تهران می رسیدیم وگرنه بیشتر هم می موندیم چون خوبه آدم از هوای آلوده ی تهران و شهر های بزرگ به یه همچین جاهایی بیاد. کاش ما هم یک باغ داشتیم تا چند وقت یک بار سری بزنیم و هوایی تازه کنیم.
 
منظره سوهان و  سد طالقان از بالکن
 
 
 توت فرنگی های خوش رنگ 
 


گل گاوزبان

 گل گاوزبان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 15:30  توسط امیرپارسا | 
با تمام شدن تابستان و شروع مدارس، بعید بدونم امیرپارسا بتونه خاطراتش را اینجا مرتب بنویسه. چون نوشتن خاطرات روی کاغذش هم بسیار دیر به دیر شده. البته حق داره بنده خدا.

راستش من خیلی کنجکاو بودم که ببینم بچه ها که زبان خارجی بلدنیستند چطوری پیشرفت میکنند. بنابراین از دو هفته پیش،  امیرپارسا را گذاشتیم کلاس زبان آلمانی. بعد از شرکت در اولین جلسه، با علاقه از اتفاقات اونجا و بچه هایی که توی اون کلاس بودن صحبت میکرد. گفت همه آلمانی صحبت میکردن و معلم هم همینطور اما من هیچی نمیفهمیدم! تا جایی که به آلمانی یک سوال از من کرد و من بهش گفتم Please speak English  معلم هم همون سوال را به انگلیسی کرد که بازهم نفهمیدم!

 بعد از جلسه بعد تعریف کرد: معلم داشت صدای حرف O که دو تا نقطه روش است را یاد میداد یکدفعه زدم زیر خنده و تا چند دقیقه فقط میخندیدم. معلم بنده خدا هم فقط هاج و واج به خوش خندگی اون نگاه میکرده.

بعد از جلسه سوم گفت که یکی از بچه های پشت سری بلند میشه میگه Ich bin Bube و امیرپارسا هم که در عوالم زبان فارسی یکدفعه با  کلمه bube که در فرهنگ لغات خانواده ما بجای کلمه زشت و خنده داری داره روبرو میشه دوباره میزنه زیر خنده و اینبار خنده اش خیلی بیشتر طول میکشه. همه بچه ها و معلم با تعجب نگاهش میکنن. بالاخره میتونه خنده اش را تمام کنه و کلاس ساکت میشه. یکدفعه اینبار کلاس با هم به خنده می افته و دوباره امیرپارسا باهاشون میخنده..

خلاصه هفته اول با آب و تاب و خنده خاطرات کلاس زبان آلمانی را تعریف کرد و خوشبختانه متوجه شدم علاقه زیادی به یادگرفتن زبان داره و در این کلاس کم هم نمیاره و به هرشکلی که شده خودش را از تک و تا نمی اندازه. 

هفته دوم هم متوجه شدم به راحتی جملات ساده ای را میگه و تعدادی فعل را هم یاد گرفته. مهمتر از همه دست خطش است که هفته اول که واقعا بدخط و عجیب غریب نوشته بود و حالا در هفته سوم میتونه سرهم بنویسه. جالب اینه که مجبوره با خودنویس بنویسه و مداد و مدادپاک کن توی نوشتن را کنار گذاشته است.

دستخط امیرپارسا با مداد هفته اول کلاس زبان

دستخط امیرپارسا با خودنویس هفته سوم کلاس زبان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:55  توسط امیرپارسا | 

تابستان امسال برای امیرپارسا، زمانی است برای تجربه کردن بسیاری از چیزهایی که می تواند نقش مثبتی در شکل گیری شخصیت او داشته باشد.

امیرپارسا برای اولین بار بدون پدر و مادرش البته به همراه عموش امروز از تهران به اصفهان و منزل مادربزرگش رفت. سفر و تجربه محیطهای مختلف و سازگاری با شرایط جدید در مجموع برای این پسر بسیار عاطفی ما میتواند مثبت باشد.

به محض برگشت آنها، آزمونی دیگر برایش در راه است و آن هم دست و پنجه نرم کردن با زبان خارجی است. باید دید چگونه با آن برخورد خواهدکرد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:45  توسط امیرپارسا | 

در خبر ها آمده بود كه خودروي گلف در نمايشگاه خودرو در نيويورك به عنوان خوردوي سال دنيا شناخته شده است. .  اينجا البته به نظر من وقوع بحران مالي جهاني در اول شدن اين خودرو بي تأثير نبوده است. هم شيك و داراي ضريب امنيتي (تعداد هفت كيسه هوا در آن نصب است) بالا و هم كم مصرف و كم خرج . اما براي كساني كه عادت به خودروي صندوق دار دارن مثل خانواده ما،‌ كنار آمدن با وضعيت صندوقش يك كم سخت است.  خودروي علي ژيپانگو هم مقام سوم را كسب كرده است!‌

به اصرار اميرپارسا انشالله در تعطيلات دو سه روزه پيش رو يك سفر تا شمال ميريم و نگارش خاطرات آن هم با اميرپارسا. البته اگر همت داشت !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:8  توسط امیرپارسا | 

سیزده بدر و توپ و سبزه و ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:51  توسط امیرپارسا | 

به مناسبت عید نوروز گروههای مختلفی از هنرمندان کشور راهی خارج از کشور می شوند تا یاد ایران و ایرانی را در دلها زنده کنند، غم غربت را از دلهای ایرانی ها بزدایند و خوب در سایه این برنامه ها این امکان فراهم می آید تا  ایرانیها از طیفهای مختلف به این بهانه دور هم جمع شوند... به نظر من مهمترین و موثرترین کاری که رایزنیهای فرهنگی ایران در خارج از کشور می کنند تدارک چنین برنامه هایی به همراه برگزاری هفته فرهنگی و هفته فیلم در خارج از کشور است. بگذریم

شب گذشته برنامه گروه عمو پورنگ و همچنین گروه مختاباد در شهر تاریخی وین تدارک دیده شده بود. خوب، امیرپارسا بسیار مشتاق بود که در این برنامه شرکت کند و من هم ترتیب کارها را به شکلی دادم که بتوانم آنها را به این مراسم ببرم. آنقدر شلوغ شد که من و امیرپارسا تصمیم گرفتیم جای خودمان را به کسانی که ایستادن برایشان مشکل بود بدهیم و ته سالن بایستیم. برنامه عمو پورنگ و امیرمحمد شروع شد. هنوز دقایقی از برنامه نگذشته بود که خنده های شدید امیرپارسا توجهم را جلب کرد.خنده های از ته دل امیرپارسا واقعا مرا خوشحال کرد. این خنده و شادی به امیرپارسا و کودکان ختم نمیشد. عمو پورنگ با نبوغ  و خلاقیتی که در اجرا داشت، مرا که اصولاٌ در ارزیابی اجرای مجریان و هنرمندان تلویزیونی بسیار سختگیر هستم را بیش از انتظار راضی کرد. عمو پورنگ بچه ها واقعاٌ میتواند کودک و بزرگ را از ته دل بخنداند. 

در هتلی که نزدیک به ۵ ماه هست به حالت موقت ساکن هستیم گروههای هنرمندان ایرانی نیز اقامت داشتند. در شب آخر به اتاق داريوش فرضيايي يا همان عمو پورنگ محبوب بچه ها زنگ زدم و گفتم ما هم یکی از ساکنان هتل هستیم و بچه ها قصد دارند به دیدن شما بیایند.  او علیرغم خستگی زیاد، به گرمی استقبال کرد و بچه ها را به دیدنش بردم. خوب راستش اعتراف میکنم هیچوقت فکر نمیکردم او در خارج از قالب هنری خودش هم  اینقدر مرد با محبت، خونگرم، متواضع و بی آلایشی باشد. به نظر من مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت عمو پورنگ و محبوبیت وی بخاطر همین نوع رفتار و شیوه اخلاقی پسندیده اش است. بهرحال امیر محمد عزیز هم که بخاطر تراکم برنامه ها  خستگی از ظاهرش هویدا بود با ادب و متانت همراه عمو پورنگ در کنارمان بود و محبت خاصی به صدرا کوچولوی ما داشت. بعد از صحبت کوتاهی در خصوص خودمان و وین و برنامه بعدی اش در پراگ، امیرپارسا و صدرا در همان محل لابی کوچک هتل با آنها چند عکس یادگاری گرفتند که با آن برگ دیگری از خاطرات امیرپارسا در این بهار طبیعت به شیرینی ورق بخورد و ماندگار گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:26  توسط امیرپارسا | 

سال نو مبارک!

 امیرپارسا به وبلاگ نوشتن علاقمند شده است. سوژه های زیادی هم برای آن پیدا میکند. یکی از آنها این عکس است که از میان عکسها انتخاب کرده و از من خواست به وبلاگش بفرستم تا خودش برایش مطلب بنویسد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 14:58  توسط امیرپارسا | 

 امروز هشتم مارس امیرپارسا هفت سالش تمام شد. البته در تقویم شمسی هفدهم اسفند به دنیا آمد اما بخاطر اینکه ماه فوریه ۲۸ روز بود، امسال تاریخ تولد میلادی یک روز عقب تر بود. بهرحال بگذریم. جدای از جشن تولد کوچکی که با امکانات اندک در هتل پانسیون برای امیرپارسا گرفتیم  و هدیه هایی که تدارک دیده بودیم، فکر کنم تحویل ماشینی که سه ماه پیش سفارش داده بودیم در شب تولدش ، بیش از هر چیز دیگری برای امیرپارسای عاشق ماشین خاطره شده باشه. رانندگی در وین کاملاً با رانندگی در تهران تفاوت میکند. همچنین برای ما که در این مدت همیشه با اوبان یا مترو در شهر ترذذ میکردیم، به هیچ وجه تصور درستی از مسیرها نداریم. بنابراین با کمک Navigation تا مقصد رسیدیم اما همچنان تشخیص خط ویژه تراموا از خط مخصوص سواری برایم مشکل است... 

   

در نزدیکی وین و در مسیر تولن، چشمه ای است که می گویند برنادت یک قرن و نیم پیش  حضرت مریم را دیده است و هم اکنون در آنجا زیارتگاهی بر پا است (البته من فکر میکنم اصل اين محل در فرانسه است و اينجا به خاطر شباهت ظاهري دخمه و محل به همين نام معروف شده است). در روز تولد امیرپارسا با ماشین جدید به این مکان آمدیم و عکسهایی به یادگار از بچه ها گرفتیم. برنادت برای نسل ما که تلویزیون به بهانه هر مناسبت مسیحی فیلم آهنگ برنادت راپخش میکرد خیلی خاطره انگیز است. بنابراین فکر کنم ما بیشتر از امیرپارسا و صدرا از دیدن این مکان و چشمه آب سرد و گوارای آن ( که البته لوله کشی شده بود) لذت بردیم.   

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) از اين تاريخ به بعد نويسنده تمامي يادداشتها خود اميرپارسا خواهدبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:48  توسط امیرپارسا | 

پارك و وسايل بازي در آن، تأثير زيادي در روحيه كودكان دارد. در اينجا پاركها چند ويژگي خاص دارند. يكي اينكه كف محل بازي ، به جاي شن و سنگ كه ممكن است خطراتي براي بچه ها داشته باشد، يا بجاي كفپوشهاي  پرهزينه كه بعد ازمدتي پيچ و مهره هاي آن از زمين باز شده و همان باعث زمين خوردن بچه ها ميشود، از خرده هاي چوب درختان و پوسته هاي درخت كه نرم و تقريباً سياه شده است استفاده كرده اند. خيلي برايم عجيب بود. از دور مانند لجنزار مي ماند ولي  از نزديك به راز طبيعت دوستي پاركها و نرمي آن پي ميبريم. حتي پله هاي سكوي منتهي به سرسره ها هم با روشي قديمي و با تكه هاي الوار  ساخته شده است. 

دوم اينكه پاركها واقعا مخصوص بچه هاست. برخلاف پاركهاي تهران و شهرهاي ديگر كه انواع و اقسام وسايل بدنسازي و ورزش بزرگسالان در آن گذاشته شده و تابها در حسرت تنظيم زنجيرها مانده اند و يك در ميان آونگان هستند، توجه ويژه به بازي كودكان است. وسايل بازي و ورزش متنوعي در آنجا تعبيه شده است. تابها همگي به شكلي هستند كه به راحتي قابل استفاده براي خردسالان است.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:39  توسط امیرپارسا | 

         فردا قراره اميرپارسا همراه بقيه همكلاسيهاش ( دو تا كلاس دومي و يك كلاس اولي جمعاً ۴ نفر) سرود ملي جمهوري اسلامي ايران را در برنامه ۲۲ بهمن مدرسه جلوي مقامات سياسي، فرهنگي اجرا كنه. اولش به عنوان تك خوان انتخاب شد و سرود طولاني دادن به او كه آماده بشه اما با توجه به اينكه گروهشون كوچك بود تصميم مدرسه بر اين شد سرود را كار كنن. بلوز قرمز و شلوار "جين" يا همون شلوار "لي" (!) از الزامات پوشش بچه ها براي اجراي اين برنامه بود كه تهيه كرديم.

        اميرپارسا از عدم هماهنگي يكي از اين گروه دائماً گلايه داره و من هم بهش گفتم سعي كن فردا قبلش هماهنگش كني! اگه نشد هم كه نشد طوري نميشه. اين اولين كار جمعي رسمي اميرپارسا محسوب ميشه و بايد حسابي تشويقش كنيم. من هم دوربين عكاسي جديدم را بر ميدارم كه همونجا كارايي اش را امتحان كنم . اين هم عكس سرود

اميرپارسا نفر دوم از سمت راست. جلو

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:19  توسط امیرپارسا | 

ميدان قديمي روبروي رياست جمهوري

   سرماي اينجا اگرچه بين ۰ درجه تا ۱۰- درجه است آگرچه خورشيددر آسمان مي درخشد، اما بقول ساكنين محلي "احساس سرما" هميشه چندين درجه بيشتر است. اين موضوع را ما در بازديد از محله اي قديمي مركز شهر متوجه شديم. در حاليكه فكر ميكرديم سرما قابل تحمل است، بعد از يكربع اميرپارسا تقريباً يخ زده بود و فقط ميخواست سريعاً برگرديم..

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 6:52  توسط امیرپارسا | 

آغاز حمله زميني به غزه

 ۱۵ دي ۱۳۸۷: شروع حمله زميني به غزه   

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:38  توسط امیرپارسا | 

اين روزها شهر بسيار شلوغ شده است. مردم شهر در تكاپوي خريد شب سال نوي مسيحي هستندو در اكثر فروشگاههاي شهر صف ايجاد شده در پشت صندوق بسيار جلب توجه ميكند. مخصوصاً اينكه كالاهاي خريداري شده ، نه كالاهاي اساسي و يا مصرفي بلكه لباسهاي مارك دار گران قيمت و يا اشيا و لوازم خانگي لوكس است. بنابراين جداي از شلوغي فروشگاهها، وسايل نقليه عمومي و پياده روها، مشكل كمبود جا براي پارك كردن هم بيش از پيش خود را نشان ميدهد.

صحنه حمل با جرثقيل خودروهايي كه در خيابان و در محل توقف مطلقاً ممنوع پارك كرده اند، براي اميرپارسا بسيار جذاب است به طوريكه هربار كه اين منطره را مي بيند بايد تا پايان آن را تماشا كند. جذابيت اين منظره بخاطر تفاوت اساسي آن با حمل با جرثقيل در ايران است. به اين شكل كه چهار لوله به موازات يكديگر به صورت عرضي جلو و عقب تايرهاي خودروي متخلف گذاشته شده و  بعد،  از چهار طرف زنجيرها به آن متصل شده و بدون هيچ آسيبي به خودرو به روي كفه جرثقيل گذاشته مي شود. موضوع جالب تر، برخورد بين راننده خوردو با راننده جرثقيل بود. به طرف او رفت و دست داد و بعد هم يك كارت از او گرفت، خداحافظي كرد و قدم زنان به سمت مترو رفت.

  

  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:50  توسط امیرپارسا | 

راستش كار خاطرات اميرپارسا را به دست خودش سپردم اما اوضاع و احوال به شكلي نيست كه بتواند خودش خاطراتش را بنويسد. ظاهرا بايد همچنان جور اين مرد كوچك رابكشيم تا ببينيم خود كي دوباره دست به قلم ميشود..

اميرپارسا  با تغيير محل زندگي مجبور به كارهايي شده كه شايد هيچگاه فكرش را هم نمي كرديم. او كه فاصله ۲۰۰ متري خانه تا مدرسه را حتما بايد با مادر خودش يا والدين يكي از همكلاسيهايش  طي ميكرد. از امروز توانست فاصله كيلومتري تا مدرسه را با اتوبوس و مترو طي كند و خودش هم با دو خط اتوبوس بازگردد. امروز با خوشحالی زیاد با من تماس گرفت تا اين خبر را بدهد . اين كار باعث تقويت حس اعتماد به نفسش خواهد شد. البته چندشب از اين كه بايد خودش اين مسير را برود كابوس ميديد و خوابش نميبرد. اما فكر كنم از امروز همه چيز تغيير كند.

شكار لحظه ها. اميرپارساي عاشق صدرا

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 19:8  توسط امیرپارسا | 

روز اول مهر هم فرا رسید از فردا امیرپارسا پا به کلاس دوم می گذارد در حالیکه هنوز چند ماهی مانده تا ۷ سالش کامل شود. تابستان به سرعت برق و باد گذشت و امیرپارسا بغیر از استفاده از کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهره خاص دیگری نبرد.  برنامه ریزیها برای تابستان پسرم تا حد زیادی تحت تأثیر  نوسان برنامه های ما بزرگترها برهم خورده است. بهرحال امیدوارم فردا سال تحصیلی جدید را با انگیزه بیشتر از سال قبل شروع کند.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:13  توسط امیرپارسا | 

بالاخره شب گذشته باز هم از طریق اینترنت متوجه شدم امروز آزمون کذایی موسسه مطالعه و خلاقیت کودک و نوجوان برگزار میشه. به اتفاق امیرپارسا به محل برگزاری (خیابان پاتریس لومومبا، خیابان کوکب) رفتیم. با دیدن ازدحام مردم و ماشینها و ترافیک شدید در آن کوچه، امیرپارسا گفت بابا بیا برگردیم. اما من کوتاه نیامدم و بعد از پارک ماشین به مدرسه محل برگزاری رفتیم. اما اولین چیزی که جلب نظر میکرد بی برنامگی بود. در آنجا گفتند اینجا ظرفیت تکمیل شده به خود موسسه در انتهای کوچه مراجعه کنید. آنجا بدتر بود. در یک ساختمان دو طبقه میخواستند از نزدیک به هزار نفر آزمون بگیرند! مردم کلافه و عصبانی از اینهمه معطلی و سردرگمی بودند. واقعاً جای تأسف داشت. امیرپارسا هم پس از یکساعت معطلی دیگه بی تاب شده بود. گفت، "بابا اینها که خودشان خلاقیت ندارند،چه جوری میخواهند خلاقیت ما را بسنجند؟" واقعاً درست میگفت. البته بعد از اینهمه زیر آفتاب و در معرض درگیری والدین با برگزارکنندگان فرار داشتن، نباید انتظار یک محک موفق را داشت. بهرحال در ساعت ۱۰ آقای دکتری که میگفتند مسئول موسسه است آمد و مردم منتظر را به یک مدرسه دیگر برد و این آزمون کذایی برگزار شد.... 

اینها نمیدانستند چند نفر ۵۰۰۰ تومان واریز کرده اند؟ چند نفر غرب تهران هستند؟ واقعاً  ما میخواهیم نظم و انضباط و برنامه ریزی را اینچنین در وجود کودکان نهادینه کنیم؟

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 19:24  توسط امیرپارسا | 

ماه گذشته تبلیغات وسیعی در خصوص برگزاری آزمون سراسری کشف استعدادهای کودکان توسط  موسسه مطالعه و خلاقیت کودکان و نوجوانان در رسانه ها شده بود و ما هم مانند ده ها هزار نفر دیگر، با واریز مبلغ ناقابل ۵۰۰۰ تومان به حساب بانک خصوصی پاسارگاد و پست مدارک منتظر اطلاع رسانی زمان و مکان برگزاری آزمون بودیم.  قرار بود در ۸ شهریور این امتحان برگزار گردد. اما تا امشب بر خلاف آن همه تبلیغات اولیه هیچ نام و نشان و توضیحی در مورد آزمون فردا ندیدیم که ندیدیم. به شکرانه اتصال به اینترنت و سایت این موسسه، متوجه شدیم که به هفته بعد موکول شده است یعنی ابتدای ماه رمضان. امیدواریم که بهرحال این کار انجام گیرد و اعتماد مردم به تبلیغات علمی آموزشی از این دست، بیش از این کم نگردد. گرچه آن چه که از ظاهر امر پیداست این کار با هدفی انتفاعی صورت میگیرد.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:3  توسط امیرپارسا | 

مثلها و حکایات قدیمی برای امیرپارسا جذابیت زیادی دارد. هر شب یکی از این حکایات را از کتاب "قصه ما مثل شد" برای او میخوانیم و این کار همانند مسواک زدن برای او عادت شده است. آخر هر حکایت هم از ما میخواهد یک مثال در مورد مصداق آن مثل بزنیم و بعدش خودش یکمثال  میزند.

جالب اینکه امیرپارسا در برخوردهای روزانه اش اگر با مسائلی برخورد کند که جای بکار بردن آنها باشد درنگ نمیکند. مثلاً چند هفته پیش که مدیر ساختمان، امیرپارسا و دوستش که مشغول پرکردن آب قمقمه دوچرخه شان بودند را دعوا کرد که چرا آب را باز کرده اید.. تا اینکه چند روز پیش همین آقای مدیر ساختمان در بعدازظهر داغ علاوه بر تراس منزل، مشغول شستن ماشین و وسایل داخل آن بود که امیرپارسا به ایشان میگوید "رطب خورده منع رطب کی کند"!

چند نمونه از مثلهای دیگری که امیرپارسا ریشه و همچنین کاربرد آن را بلد شده : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ، در شهری که موش آهن میخورد، باز هم کودک میبرد، فالوده اگر نگهدار بود خودش را نگه میداشت، در دروازه را میشود بست اما در دهان مردم را نه، تا مرا دم تو را پسر یاد است دوستی ما برباد است، پنبه را از داخل گوشَت در بیاور، این طور نیز نخواهد ماند، فردا صدایش در می آید، بکوب بکوب همان است که دیده ای، کلاهت پس معرکه است، این نیز بگذرد، ...

امیرپارسا علاوه بر این، علاقه زیادی به داستانهای کهن که به صورت پویا نمایی یا عروسکی تهیه شده  دارد، برعکس هیچوقت پای کارتونهای تخیلی امروزین نمینشیند. امروز داستان عروسکی ضحاک را از تلویزیون پخش میکرد. گفت بابا ما که شاهنامه داریم بیا هر شب قصه های شاهنامه را هم برایم بخوان. البته پیشنهاد بسیار خوبی کرد که در نظرم هم بود اما نه از الان.  راستش فکر نمیکردم از الان خودش اینقدر راغب باشه. ضمن اینکه شاهنامه ای که ما داریم بیشتر به درد موزه میخورد تا هر شب باز کردن و خواندن آن. بنابراین بایستی یک مجموعه ای از بهترین نثر برگردان شاهنامه که مناسب سن کودکان باشد را تهیه کنم.  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:3  توسط امیرپارسا | 
با فرا رسيدن تعطيلات،‌ حوصله بچه ها بيشتر از هر زماني كمتر ميشود و به دنبال راهي براي پركردن اوقات فراغت هستند. اميرپارسا زودتر از چيزي كه فكر ميكرديم به اين مرحله رسيد و در جواب چه كنم چه كنم او پيشنهاد دادم شروع كند به خاطره نويسي كه البته از اين ايده استقبال كرد. هر شب هم يكي از حكايات قديمي ايراني را قبل از خواب برايش ميخوانم تا كم كم آماده شنيدن داستانهاي جدي تر شود.

نمونه هايي از ميان نوشته هاي خود  اميرپارسا . اگرچه ممكن است از لحاظ نگارشي مشكل داشته باشد ولي بخاطر اينكه خودش نوشته  به نظر من خيلي ارزش دارد.  ضمن اينكه اين آقا پسر نه در گفتار بلكه در نوشتار هم اهل طنز است!

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:50  توسط امیرپارسا | 

امیرپارسا شنبه با دادن امتحان ریاضی کلاس اول را پشت سر گذاشت. البته شوق و ذوف زیادی که برای تمام شدن امتحاناتش و شروع تعطیلی داشت بیشتر به خاطر وعده ای بود که برای  ثبت نامش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان محل داده بودیم. در همان روز اول که  کارت عضویتش صادر شد یک کتاب داستان -شعر و یک  کتاب  "چراهای شگفت انگیز ارتباطات" از گروه سنی ج به امانت گرفت و بعد با آب و تاب از فضای آنجا، کتابها و همچنین برنامه های دیگری که قرار است داشته باشند (عروسک گردانی) تعریف کرد.

 به یاد دوران خودمون و کانون پرورش در پارک نزدیک پل فلزی اصفهان افتادم. چه ذوقی داشتیم برای خوندن کتابها...  واقعاً یکی از بهترین شیوه پر کردن اوقات فراغت بچه ها در تابستان استفاده از کانون است. 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 6:14  توسط امیرپارسا | 

امروز جشن پایان الفبای مدرسه امیرپارسا را زودتر از آخرین امتحاناتشون گرفتن. صحنه های جالبی را در فیلمی که برای تکثیر آورده بودند دیدم:  قرار بوده یکی فیلم بگیرد و آن را تکثیر کند اما هرکسی دستش یک دوربین بود، قرار بود به بچه ها هدایا و لوح مخصوصشان را در محل نمازخانه بدهند که بعد از مدت کمی نفس کشیدن طاقت فرسا میشود و همه مجبور میشوند محل مراسم را ترک کنند و هدایا و ناهار ویژه این روز را در کلاسهایشان دریافت کنند، حضور بعضی مادرها بسیار پررنگ تر از بچه های معصوم بود، و ....

نکته های در این جشن  نشون میده واقعاً نظم ایرانی را چگونه نسل به نسل منتقل میکنیم. لوح این بچه ها بسیار پاک است و میتوان همه چیز را از نو نوشت. خلاصه پدر مادرها مقصرین اصلی هستند که کودکان خود را که والدین فردا هستند را اینچنین تمرین بی نظمی میدهند.

مترو سوار شدن ، مراسم اختتامیه لیگ برتر در ورزشگاه آزادی و ... مثالهایی است که همه و همه میتواند از همین مقطع بازسازی شود ...

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:21  توسط امیرپارسا | 

بعد از شش ماه از فوت عمو يحيي  شب گذشته خبر فوت عزيزي ديگر ، عمومحمدجواد را به ما دادند. واقعا نميشد باور کرد. يادگاري ديگر كه بوي پدر را ميداد از بين ما رفت.. بسيار متاثر شديم.  اميرپارسا درگير امتحانات ترم دوم يا نهايي سال اول دبستان است و ما براي رفتن به اصفهان به مشكل برخورده ايم. اميرپارسا اصرار دارد كه اين موضوع مهمتر از امتحاناتش است و بايد همراه من به اصفهان بيايد.

ياد ايام عيد امسال افتادم كه چگونه عموي من، با يك بازي ساده و برهم زدن خاص دستهايش، صدرا را به خنده هاي طولاني واداشته بود...  

انا لله و انا الیه راجعون 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:49  توسط امیرپارسا | 

اميرپارسا در رياضي با علامت مساوي كمي مشكل داشت فكر ميكرد كه اين بايد مثل جمع و تفريق اعداد را تغييري بدهد. مشكل اصلي اش در صفحه اي بود كه سكه هاي ۱ ريالي و ۲ ريالي و ۵ ريالي را باهم جمع  و يا از هم تفريق ميكردند و بعد با مساوي آن را نشان ميدادند. براي اينكه اين مطلب را ياد بگيره سراغ سكه ها رفتم اما يادم افتاد كمترين سكه ما ۵۰ ريالي و ۱۰۰ ريالي است كه آن هم به ندرت پيدا ميشه. پس از كلكسيون سكه،‌  ۵ ريالي و ۱ ريالي و ۲ ريالي هايي كه روزگاري چقدر با ارزش بودند را بيرون آوردم و با آنها شبيه سازي كردم كه البته خيلي هم موثر بود. احساس خوبي نيست كه ببيني پول مملكتت اينقدر بي ارزش شده در حاليكه در كتابهاي درسي همچنان از اون سكه هايي كه ديگر نه وجود خارجي دارند و نه صد برابر آن هم ارزشي دارد استفاده ميكنند. تدريس غير واقعي تر از اين ميشود؟

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:20  توسط امیرپارسا | 

دو عکس ماندگار و تاریخی از حدود ۵سال پیش و همینطور بیش از سه دهه قبل

 در یادداشت تیر ۱۳۸۳ همین وبلاگ...

اینجا

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)  

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط امیرپارسا | 

امیرپارسای ما که در آستانه نوروز ۱۳۸۷ تولد خود را جشن گرفت، سخت در تدارک وسایل سفره هفت سین است. سبزه را که خود سبز کرد، تخم مرغها را خودش رنگ کرد که البته نسبت به سال گذشته سلیقه بیشتری به خرج داده بود (حاصل کار  امیرپارسا را اینجا ببینید!)، خرید شمع و ماهی و خلاصه تمامی ملزومات سفره هفت سین را هم خودش مدیریت کرد. تا الان هم که بیداره و نگرانه که صبح خواب نماند. البته در کنار این شادی و هیجان رسیدن سال نو، نگرانی و دغدغه بزرگ دیگری هم دارد، اینکه نکند ماهی قرمزش پس از بازگشت از سفر به اصفهان بمیرد و سر این مساله چه اشکی که نریخته است. نهایتا قرار شد ماهی اش را هم با خود همراه ببرد .... دنیای بچه ها دنیای بسیار شیرینی است، غصه های آنها هم برای خودشان بزرگترین غم دنیا است.

سال نو را به تمامی خانواده های ایرانی بالاخص دوستان این وبلاگ

در سراسر دنیا صمیمانه تبریک میگویم .

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:15  توسط امیرپارسا | 

تولد!!!بخاطر مقارن شدن ۱۷ اسفند با ۲۸ صفر،تولد اميرپارسا همراه با تولد صدرا و پسرعمويش كه همزمان با صدرا به دنيا آمده بود در ۱۹ اسفند جشن گرفته شد. اميرپارسا وارد اولين روز هفت سالگي خود شد و با چند حرف الفباي ديگر كه در كلاس اول يادگيرد ،‌ميتواند كاملاً‌بخواند و بنويسد

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:7  توسط امیرپارسا | 

به دلیل گرفتاریهای کاری و غیر کاری من و صدالبته حضور پررنگ صدرا که دیگه از نوزادی درآمده و شیطنت هاش آغاز شده، نسبت به ماههای قبل وقت کمتری را به امیرپارسا اختصاص میدهیم. خوشبختانه مدرسه رفتن و درگیر تکالیف شدن، تا حد زیادی از تقاضاهای ایشون برای سرگرمی و تفریح و بازی های قبلی با ما کم کرده،  البته درک خودش از شرایط جدید در این رابطه خیلی موثر بوده است. اما تنها روزی را که نمیتونه در مقابلش مقاومت کنه روزهای جمعه است: امیرپارسا  از همون پنجشنبه در مورد برنامه فردا میپرسه و نگرانه که یکوقت برنامه ای برای بیرون نداشته باشیم. جمعه که میرسه با نگرانی دنبال اینه که اعلام بشه "بزنیم بیرون" البته قبلا از فرصت تعطیلات برای رفتن به اصفهان و مسافرتهای بیرون شهر ما را بسیج میکرد. بعد که برنامه مسافرت قطع شد از اهرم استخر (بخاطر اجبار پزشکی من به راه رفتن در آب) استفاده میکرد، بعد که گازهای استخرها به خاطر برف و سرمای شدید و افت فشار گاز قطع شد و تداوم این برنامه به هم ریخت، به رفتن خانه پدربزرگ رضایت داد و اگر این هم امکان نداشته باشه، بردن ماشین به کارواش یا حتی یک دور کوتاه در شهر او را از این حالت استیصال روز جمعه در می آورد. این روحیه که مقارن با روز  عزیز شده را نباید با خودخواهی های خود تبدیل به کسل بار ترین روز برای بچه ها کنیم.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:56  توسط امیرپارسا | 

امیرپارسا کم کم داره باسواد میشه! در شب یلدا کلمه انار را بر روی یک کاغذ نوشت و بر روی کاسه انار چسباند. حالا هم که در هنگامی که در خیابانها هستیم سعی میکنه که کلمات را بخواند: از جنت آباد، آبادش را و سمت راست تابلوی از سمت راست حرکت کنید را میخواند کلمات دیگر را هم سعی میکند با اینکه بلد نیست بخواند. در خانه هم که بعضی وقتها که به قول خودش حال و هوای کتاب خواندن به سرش میزنه میره یک کتاب میاره تابخواند.

اولین بار که این کار را میخواست بکنه رفت و کتاب استراتژی در جهان معاصر را آورد و از صفحه پیشگفتار شروع کرد به فهم کلمات و خواندن آن! البته راهنمایی کردم تا  از این به بعد کتاب مناسب خواندن را بردارد.

امیرپارسا گرایش غریبی به قصه های کهن و ریشه های ضرب المثلها دارد برای همین از میان اینهمه کتاب، سری کتابهای "قصه ما مثل شد" را برای این کار انتخاب کرده و البته هر شب  یکی از داستانهایی را که امیرپارسا میتونه اسمش را از فهرستش بخونه را به من میده تا آن را بخونم. 

با توجه به اتأثیر شگرف خواندن قصه های ادبیات کهن خودمان که اثرش را در نوع حرف زدن و تعداد کلماتی که امیرپارسا الان در گفتارش به کار میگیرد، تصمیم گرفتم دوباره روند قصه خوانی را همیشه و هر شب  از پی گیرم. اینبار در کنار امیرپارسا، کوچولوی دیگری است که آماده است گوش و ذهنش با واژه های زیبای زبان فارسی آشنا شود.

عاملی، قصه گوی دوست داشتنی دوران کودکی و نوجوانی ما با آن لحن جاودانه اش به دیار باقی شتافت. مطمئنا سهم او در گرایش نسلهای ایرانی به فرهنگ و ادبیات غنی فارسی بسیار زیاد است. امیدوارم از نسل جوان ایرانی، کسانی باشند که بتوانند ادامه دهنده راهش باشند.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:3  توسط امیرپارسا | 

نقاشی: موضوع جنگ ایران و عراق

به مناسبت هفته بسیج، در مدارس مسابقه ای به نام طوبی برگزار میشود. موضوع نقاشی جنگ و دفاع مقدس بود. امیرپارسا هم که در نقاشی صحنه های جنگ سابقه ای زیاد دارد این نقاشی را کشید. بسیجی آرپی جی زن ، تیربارچی و یا کامیون "ریو" که از جلو آن را کشیده به شکلی است که خود من هم باورم نمیشه یک بچه شش ساله نقاش آن باشد چه برسد به دیگران. امیدوارم امیرپارسا استعداد خوب نقاشی خود را به صحنه های جنگ و یا تصادف ماشین محدود نکند. 

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:1  توسط امیرپارسا | 

عمو یحیی و امیرپارسا در روز چهارم فروردین نوروز 1386 

آخرین عکس امیرپارسا با عموی بابا در نوروز ۸۶

خبر بسیار کوتاه و مصیبت بار بود. "عمو فوت کرد" نمیشد باور کرد. پس از یکدوره بستری در ICU هفته گذشته مرخص شدند و به منزل بازگشتند. آماده میشدیم در اولین فرصت به عیادتشان برویم که ناگهان همین امشب  این خبر را شنیدیم. امیرپارسا علاقه وافری به عمو یحیی داشت و هر بار که به اصفهان میرفتیم یکی از جاهایی بود که با علاقه می آمد و همیشه در بغلش جای میگرفت و از شوخیهای او از ته دل میخندید. حالا عموی بزرگوار ما هم از میان ما پر کشید و بار غم از دست دادن بزرگان فامیل بیش از پیش بر دوشمان سنگینی میکند.  

      انا لله و انا الیه راجعون    

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:4  توسط امیرپارسا | 

عادل و اميرپارسا. عكس: هملت هفته گذشته به ديدن يك دوست كه خداوند به تازگي به آنها فرزندي عطا كرده است، رفتيم. از غرب تاشرق تهران را سير كرديم تا به آدرسي كه گفته بودند رسيديم. زنگ پلاك ۲۸ را زديم و در باز شد. وارد حياط كه شديم كسي نيامد. اميرپارسا قصد بالارفتن از پله ها را داشت كه احساس كردم اشتباه آمده ايم پس سريع سرم را زير انداختم و همچنانكه با موبايل ور ميرفتم دستور برگشت دادم ادر اين زمان تازه صاحبخانه هم كه شايد نميدانست چه بگويد به حرف آمد و از همان پشت پنجره گفت اشتباه آمده ايد. بله پلاك ۲۸ بود اما كوچه قرينه آن!!

بهرحال پس از يافتن دوستان جديد، ساعاتي خوش و خاطره انگيزي رقم خورد در اين ميان اميرپارسا هم عادل كوچولو را از نزديك ديد و بغل كرد و عكسي به يادگار گرفت. با توجه به علاقه اميرپارسا، باباي عادل به كوچولوي ما چند سي دي از ماجراهاي تن تن به زبان انگليسي داد كه خيلي ذوق كرد و تا حالا چند بار نشسته و آنها را تماشا كرده است.


از ۱۳آبان اميرپارسا اولين حرف الفبا را ياد خواهد گرفت. اميدوارم كه تا آن زمان كاملاً بهبود يابد: پس از شروع سرماخوردگي در خانه ما ۱۰ روز پيش،‌  يكي يكي به آن دچارشديم. از سه روز پيش اميرپارسا مبتلا شده و از ديروز هم صدرا، كه رفتن به دكتر و  گرفتن دارو و قرص و شربت از تبعات آن است.  

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:52  توسط امیرپارسا | 

عید فطر برای اولین بار متوجه شدیم فرزند مدرسه ای داشتن یعنی چه . قبلاً هر زمان که اراده میکردیم راهی اصفهان میشدیم اما از این پس این آزادی عمل از ما سلب شد.  

ظاهراً امیرپارسا بخاطر دو هفته تعطیلی مدرسه اش که ناشی از بازسازی بود خیلی از همکلاسی های خودش عقب تر است. پرنیان کوچولوی قشنگ ما هم که در اصفهان کلاس اول است حالا به لوحه س و و رسیده اند اما امیرپارسا مشغول لوح ا ا ا ا ا  است!!!

البته عكس اين يادداشت بنا به مشكلاتي كه تايني پيكچر داره مدتی حذف شده  بود که با انتخاب آدرس جدید امیدوارم این موضوع حل بشه

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:15  توسط امیرپارسا | 

   بالاخره انتظار اميرپارسا به سر آمد و براي اولين بار وارد مدرسه شد تا جشن شكوفه ها و كلاس اوليها را شاهد باشد. اين ورود با ورود بسياري از كلاس اوليها به مدرسه فرقهاي اساسي داشت از جمله اينكه:

   - روز جشن شكوفه هاي دبستان دولتی شهيد سيد كاظم موسوي بر خلاف مدارس ديگر كه در روز ۳۱شهريور بود، در هواي كاملاً پائيزي و خنك روز شنبه ۷/۷/۱۳۸۶ و در ميان صداي دستگاه سنگ بري كارگراني كه مشغول سنگ كاري پله هاي دبستان بودند  برگزار شد كه البته بعد از كلاس بندي اوليه، پس از دو ساعت همگي بچه ها از اول تا پنجم ابتدايي به مدت يكهفته ديگر تعطيل شدند. قرار شد جشن شكوفه هاي اصلي هفته ديگر(۱۴/۷/۸۶) و با پايان گرفتن كار بازسازي كامل مدرسه انجام شود.

   - اميرپارسا بدون طي كردن پيش دبستاني وارد مدرسه ميشد بنابراين ذهنيت او از دبستان و مدرسه و معلم با بقيه كه يكسال تحصيلي را به عنوان پيش دبستاني در مدرسه گذرانده و با محيط آشنا شده بودند كاملاً تفاوت داشت و همين موضوع هيجان و شادي او را براي تجربه اين روز بيشتر كرده بود. (داستان امتناع قاطع  ايشون از رفتن به پيش دبستاني در سال گذشته هم حكايت جالبي دارد).

 

    بهرحال بعد از كلاس بندي، و استقبال والدين از بچه ها، از اميرپارسا پرسيدم راستي اسم خانوم معلمت چيه و اون هم كه اسم يادش رفته بود گفت صبر كن برم خانوم را پيدا بكنم و دويد سمت چند خانم معلم كه داشتند با چندتا از مادرا صحبت ميكردن. خانم معلمش را شناخت و رفت پيشش و با همون لحن كودكانه جالبش كه ش را يكمي شبيه س ميگه گفت "خانوم من اسم سما را فراموس كردم ميسه اسمتون را به من بگين؟" معلمش هم كه از اين برخورد و نوع صحبت خنده اش گرفته بود گفت من مهدوي هستم. من هم اسم شما را فراموش كردم ميشه به من بگي؟ كه اميرپارسا هم خودش را معرفي كرد. از اينكه معلم خوبي دارد خيلي خوشحالم. راستش بخاطر اينكه از نظر سني از همه همكلاسيهاش كوچكتره و داراي روحيه بسيار لطيفي است ، بسيار كنجكاو و البته نگران از نوع  ارتباط برقرار كردنش بودم.خوشبختانه در همان صف كلاس كه ايستاده بود صحبت رسا و مهربانانه اش با ديگران را چه در جواب دادن چه به قول معروف در سر صحبت باز كردن را ديدم و خيالم راحت شد.

   در اين دو ساعت اميرپارسا به سرعت دوستاني پيدا كرد، يكي از اونها به نام شايان كه در كلاس با او دوست شد و ديگري به نام سروش كه پس از كلاس بندي به يكباره او و مادرش را در ميان جمعيت شناختيم. سروش عزيز كسي نيست جز فرزند مرحوم مازيار منصوري كه پس از آمدن آنهابه تهران در سال 1384، قرار بود بواسطه اينكه در محل ما سكونت مي يابند، هردو با همديگر به مهد كودك بروند و همبازيهاي خوبي براي يكديگر باشند، اما دريغ كه اجل مهلت نداد و و او هرگز نتوانست در منزلي كه مهيا كرده بود مستقر شود. حالا بعد از دو سال، ديدن دوباره يادگار او هم باعث خوشحالي ما شد و هم دلهايمان را مالامال از اندوه جاي خالي او كرد. دومین سالگرد درگذشتش یعنی ۱۲ مهر نزدیک است. روحش شاد.

    خوب براي اينكه فضا عوض شه بگم كه:  بعد از برگشت به منزل گفت همون دوستش كه اسمش شايان است چند بار سعي كرده بهش بگه بابا اسم من شايانه نه سايان. اميرپارسا هم فوري متوجه ايراد كار ميشه و براي اينكه طرف فكر نكنه اسمش را به مسخرگي ادا ميكنه با زوري كه ميزنه و فشاري كه به يك گوشه دهنش وارد ميكنه اسم شايان را درست تلفظ ميكنه.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 6:33  توسط امیرپارسا | 
نقاشی هنوز اصلی ترین سرگرمی امیرپارسا است. سوژه اکثر نقاشی های او را ماشین، شیطان، جنگ و دریا تشکیل میدهد.  

جهنم و شیاطین

 

 اتوبوس مدرسه  حاده از روبرو 

ناخدا و ملوانان کشتی و دریا دیده بان روی همان کشتی

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:14  توسط امیرپارسا | 

هفته گذشته دو سه خانواده با هم دیگه به ارتفاعات دارآباد رفتیم. امیرپارسا هم چون کوله پشتی نداشت کوله پشتی بزرگ عمویش را گرفت و چند تا وسیله خودش از جمله توپ! را در اون گذاشت و راهی شدیم. نزدیکهای غروب بود که به دامنه های آن رسیدیم. از آنجائیکه تعداد زیاد بود باید آهسته تر میرفتیم که امیرپارسا اومد پیش من گفت بابا بهتر نیست ما دو نفر خودمون تندتر بریم گفتم باشه بریم. بعد از مدتی که از اونها کاملاً جدا شدیم گفت ""میدونی کوه رفتن باید تنهایی باشه توی کوه دسته جمعی اصلا خوش نمیگذره .  همونطور که عکس گرفتن باید دسته جمعی باشه و عکس تنهایی گرفتن به درد نمیخوره" !! واقعا با این سن کوچکش حرف بزرگان را زد. کوه جای خلوت کردن انسان با خود و خدایش است و او این مطلب را از همان اول فهمیده بود.  در راه بازگشت هم به من گفت بابا بیا خاطرات همه این روزها و این جاهایی که میریم را بنویسیم. من هم بهش گفتم بابات از همون اول که به دنیا آمدی فکر این روز بود و وبلاگ را برای همین برات مینویسه گفت " نه باید توی کاغذ باشه وبلاگ و کامپیوتر ممکنه یک روز به هم بخوره همه اش از بین بره اما دفتر را میشه نگه داتشت. " دیدم راست میگه!!. قول دادم در اولین فرصت خاطراتش را پرینت بگیرم و در یک دفتر بیاورم.

با توجه به علاقه امیرپارسا به کوه تصمیم گرفتیم این پنجشنبه به درکه برویم برای این کار باید صبح قبل از طلوع آفتاب راهی میشدیم. برای همین باید زود میخوابیدیم.اما  امیرپارسا که یک لحظه از فکر کوه بیرون نمیرفت ساعت ۱ نصفه شب بلند شده بود و ساعت زنگ دار را دستش گرفته بود که ساعت زنگ بزنه تا همگی بلند بشیم و برویم. خلاصه داستانی داشتیم با امیرپارسا. نهایتاً ساعت ۳ بود که خوابید و ساعت ۴ و نیم هم بلندش کردیم که برویم.

ساعت ۵ و نیم بود که به درکه رسیدیم. و بالارفتن شروع شد. صدرا در بغل من و امیرپارسا در کنارم پا به پا می آمد. ساعت ۸ صبح برای صبحانه خوردن در کنار مسیر نهر آب جایی برای نشستن پیدا کردیم. وقتی که عموی امیرپارسا خواست اون را به این طرف نهر بیاورد پای عمو سر خورد و امیرپارسا در آب افتاد. جالب اینکه در این صبح خنک و این آب سرد بجای گریه از خنده داشت روده بر میشد. بعد از صبحانه با همان شلوار و پیرهن خیس به راه ادامه دادیم و تا ساعت ۱۰ صبح بالا رفتیم. اونجا هم فقط بخاطر مامانش که دیگه واقعا خسته شده بود رضایت داد که برگردیم.

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:23  توسط امیرپارسا | 

  با تبلیغ دفترچه های پس انداز بانک رفاه کارگران برای بچه ها امیرپارسا از من قول گرفت یک حساب براش باز کنم تا بتونه در صفحه آخر این دفترچه یک نقاشی بکشه. بهرحال هفته گذشته این کار را کردم و امیرپارسا مدادرنگی هاش را آورد که شروع کنه. من بهش گفتم یک نقاشی بکشه که به بانک رفاه و علامت اون ربط داشته باشه. اول خواستم یک نمونه بکشه اگر خوب شد روی  صفحه پیاده اش کنه اما قبول نکرد ولی گفت توضیحش را میدم "یک کشتی که داره مردم را از دریا نجات میده پرچم بانک رفاه را هم داره"برام خیلی جالب بود چی میخواد بکشه: تیوب نجات، آدمهایی که کمک میخواستندو نصف بدنشون بیرون بود، پرچم و بادبان کشتی، همه را خیلی جالب کشیده بود، وقتی میخواست آرم را بکشه گفتم بگذار من برات بکشم. با تعصب خاصی گفت نه خودم بلدم گفتم حداقل یکبار جای دیگه بکش بعد گفت نه! وقتی که آرم را کشید دیدم چقدر در اشتباه بودم. به نظر من در حد خودش این آرم را بسیار عالی کشیده بود.

راستی امروز دقیقاً امیرپارسا ۵ سال و نیمش شد. (۱۷ اسفند ۸۰ تا ۱۷ مرداد ۸۶)

پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!‌) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 6:5  توسط امیرپارسا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. من علاقه دارم در اینجا درمورد خاطرات خودم از خانواده و دوستان، سفر، فرهنگ مردم، یادگیری زبان و اتفاقاتی که در شهر و مدرسه می افتد بنویسم.

نوشته های پیشین
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
ایرلند
اتریش
ایران
آلمان
اسلواک
سوییس
ایتالیا
اسلوونی
لیختن اشتاین
چک
مجارستان
کرواسی
فرانسه
بلژیک
هلند
خانوادگی
آموزشی
مدرسه اتریشی
مدرسه انگلیسی
مدرسه حصارکی
ورزشی
سفرنامه ی اروپا
سفرنامه ی ایران
برچسب‌ها
جزیره آشوراده (1)
دوبلین فرودگاه ایرلند (1)
ادموند رایس واترفورد وکسفورد مدرسه ماونت سیون (1)
نویسندگان
امیرپارسا
امیرپارسا.
مامان امیرپارسا.
پیوندها
وبلاگ جدید من
وبلاگ آلمانی من
وبلاگ صدرا (برادرم)
وبلاگ علیرضا (برادر کوچولوم)
وبلاگ بابا
وبلاگ حسام (پزشکی)
وبلاگ مدرسه
جدول رده بندی فوتبال FIFA
وبلاگ ارشیا (ورزشی)
وبلاگ حسین (نجوم)
وبلاگ خانم دکتر
خاطرات امیرحسین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

http://www.theme-designer.com/template40.htm