تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

نظر من درباره کودکی و بزرگی

من خیلی راحت، سخت ترین چیزا که فعلا زبان آلمانیه را دارم یاد میگیرم. جدول ضرب را هم که تا چند روز پیش اصلا بلد نبودم بلد شدم و تقسیم هم یاد گرفتم. من میگم:

وقتی که آدم بچه است انگار که یک بارانی پوشیده باشه زیر فشار آب صد تا شلنگ باشه که داشته باشه روی اون آب بریزه. این بارانی وقتی به تنمون است که بچه هستیم. وقتی بزرگ میشیم انگار بدون اون بارونی زیر همون آبها و شلنگها هستیم.

از این دو تا نتیجه اخلاقی میشه گرفت: ۱-  آدم همیشه زیر فشار است ۲-فقط یک موقع این فشار خیلی کم احساس میشه و یک موقع زیاد احساس میشه. پس ما میتونیم در بچگی راحت چیز یاد بگیریم بدون اینکه سختی همون کارا در بزرگی بکشیم.

یک چیز دیگه هم بگم؟ آدم وفتی بچه است مثل اینه که توی یک اتوبان خلوته که راحت سوار ماشین میشه و سریع میتونه رانندگی کنه و بره. وقتی بزرگ میشه انگار که توی همان اتوبان رانندگی میکنه اما اتوبان پر ترافیک و پر از چراغه و نمیتونه راحت و بی دردسر رانندگی کنه .

پس هرچی الان فشار بهمون بیاد هیچ طوری نیست چون بارونی تنمون هست پس باید با این بارونی کودکی راحت بریم زیر سختی یادگرفتن !  

اتوبان هم که خلوته باید تند بریم جلو !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

پاییز زمستان

از پنجشنبه تب کردم و جمعه مدرسه نرفتم. سه روز تب داشتم . همون اول رفتیم بیمارستان آکاها. دکتر اونجا اشتباهی فکر کرد یک ویروسه و به من هیچی نداد گفت بعد دو روز خوب میشه . اما فرداش که تب قطع نشد رفتیم بیمارستان. شربت ضد تب و ضد عفونت به من دادن. امروز یکدفعه بهتر شدم اما دوباره تبم رفت بالا 

کلاسای زبان آلمانی خوبه اما خیلی چیزا را من نمیفهمم. اونجا یک دوست پیدا کردم اسمش لیم است انگلیسی اش خیلی خوبه ازش پرسیدم چه جوری انگلیسی بلدی گفت مامانم انگلیسیه. 

هوا یکدفعه سرد شده و از تابستان رفتیم توی زمستان. هنوز برگ درختا نریخته اما هوا زمستانی است. این چند روزه همش بارون میاد و برف ریز کم هم شبها میاد. چتر من را هم که صدرا خراب کرده . صدرا خیلی شیطونی میکنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

ناصرالدین شاه

من امروز تنهایی با اسکوترم به پارک بزرگی که نزدیک خانه ما بود رفتم. اونجا کلی بازی کردم. سرپایینی های زیادی داشت و با اسکوتر خیلی خوب میشد از اونجا ها رفت. سرسره و تاب بازی هم کردم.

عصر یک کتاب بابا آورده بود که در آن خاطرات  ناصردین شاه از اتریش هم بود. اینکه یک پروانه گرفته بود و نوشته بود که این پروانه را یادگاری میذارم توی پاکت و حالا عکس همون خط و پروانه توی کتاب بود  خیلی جالب بود. مال صد سال پیش بود. اگه الان ناصردین شاه بود حداقل ۱۸۰ سال داشت اما به عمر حضرت نوح نمیرسه. بابا میگه خاطرات ما هم یک روزی همینجوری میشه و من میخوام بازم بنویسم.

میخوام اون قسمتهایی که ناصردین شاه  اینجا بوده را بابا برام شبا بخونه . جاهایی که اون زمان رفته و هنوز هم هست مثل کاخ شومبورون و سالزبورگ و جاهای دیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

نیش زنبور

ما دیروز به شومبورون رفتیم. اونجا کاخ و باغ بزرگی بود. در بالای تپه که کل شهر معلوم بود رفتم از نوشمک توی کالسکه صدرا یکمی بخورم وقتی اولین قلپ را داشتم میخوردم یکدفعه فهمیدم یک چیز تلخی توی دهنم است. سریع آب نوشمک را بیرون دادم اما یک زنبور زرد زبونم را نیش زد. خیلی گریه کردم اما هیچ کاری نمیشد کرد. بابا میگفت خدا خیلی رحم کرده که زنبور درست نتونسته نیشم بزنه یا اینکه شانس آوردم ته زبونم را نیش نزده بوده . حالا هرچی مگس و پشه و زنبور از پهلوم رد میشه میترسم. هروقت هم میخوام چیزی بخورم توش را اول نگاه میکنم دوباره زنبوری چیزی نباشه. چون دیدن اونجا نصفه کاره مونده بود امروز رفتیم یکم دیگه از گل و درختای باغ کنار کاخ را دیدیم . من این ها را خودم تایپ کردم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

دیروز وقتی از لوبیلیانا برمیگشتیم رفتیم به جایی که یک دریاچه ای به اسم بلد داشت که یک قلعه ای هم بالای کوهش بود. توی این قلعه چیزایی که در آنجا پیدا کرده بودن را گذاشته بودن. توی فیلم اونجا اصل قلعه بود. توی فیلم میگفت این چیزایی که یدا کردن مال انسانهای اولیه بوده. من وقتی از آنجا بیرون آمدم به بابا گفتم تکنولوژی چیزبدی است چون چیزهای قدیمی را خراب میکند!

پای دریاچه قوهای زیادی بودند ما هم به آنها کیکهایی که همراهمون بود را دادیم. همه قوها به پایشان حلقه وصل شده بود. به بابا گفتم چیه؟ بابا گفت اینها شناسنامه اوناست. ابرها اونجا روی آب اومده بودن. ابر و آب باهم بودن.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

موزه BMV

صبح روز شنبه ۱۷/۵/۱۳۸۸ به سمت مونیخ در استان "بایرن" راه افتادیم. در مسیر ما شهر "سالزبورگ" بود. در پارک توی شهر همراه خونواده یکی از دوستان بابا غذا خوردیم. بعد از آن به "میرابل گارتن" رفتیم در آنجا گل ها و مجسمه های قشنگی بود و بعد دو تا خانه موتسارت را هم دیدیم. بعد از آن به سمت دریاچه موندسی حرکت کردیم . غروب به سمت مونیخ حرکت کردیم. شب حدود ساعت ۲۳:۰۰ به هتل اتاپ رسیدیم. کسی اونجا نبود رفتن توی اونجا و باز کردن درها همه بدون آدم بود. فردای آن روز به "ماریان پلاتز" رفتیم. در این میدان کلیسایی بود که سر ساعت دوازده عروسکها آهنگ میزدند و میرفصیدند. همه آدما نیگاه میکردن و فیلم و عکس میگرفتند. عصر به موزه ‌BMV رفتیم. در آنجا ماشینهای قشنگی بود. یکی اش که قدیمی بود درش از جلو باز میشد. بابا برای من یک ماشین کوچک و برای صدرا یک خط کش از توی موزه خرید. من از چند تا ماشین موزه  و خودم در دفتر خاطراتم نقاشی کردم. این عکس ماشین مال 73 سال پیش را خیل دوست دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

اسکلتها

ما برای دومین بار به پراگ سفر کردیم. در راه، شهری است به نام کوتنا هورا . یک کلیسایی اونجا هست که دفعه پیش دیر رسیدیم و بسته شده بود. این کلیسا پر از استخوانها و جمجمه های آدم است. من به بابا گفتم اگر اینجا یک سگ بود، همه این استخوانها را به هم میریخت و بر میداشت. یک چیز دیگه هم که جالب بود این بود که آدمهای اون زمان شکل هم بودن چون همه جمجمه ها شبیه هم بودن. جالب بود که نخهایی بسته بودند و در آنجا جمجمه و استخوانها را مثل تسبیح به اون طرف سقف وصل کرده بودند و توی این مدت زیاد نه افتاده بودند و نه تکون خورده بودن. توی جایی که کله ها را روی هم چیده بودند، پر از تارعنکبوت بود و یک بویی می داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

bone Church

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا 

مجارستان و قهرمانان رالی

 امروز با خونواده یکی از دوستان بابا به مجارستان سفر کردیم . فاصله وین تا بوداپست حدود ۲۵۰ کیلومتر است . آنجا به در خانه ی دوست دیگر بابا رفتیم. دخترشون به ما سلام کرد و زود با من و صدرا دوست شد. همراه آنها که دیدنیهای شهر را بلد بودند به تپه های بوداپست رفتیم. در آنجا دانوب، پارلمان قرمز رنگ و کل شهر را دیدیم.

در یکی از تپه های بوداپست، سه وسیله جنگی مثل توپ جنگی، ضد هوایی و خمپاره را دیدیم. ما پشت ضدهوایی نشستیم. خیلی جالب بود. بابا میگه اینا را از جنگ جهانی دوم نگر داشتند. بعد رفتیم زیر سایه کنار یک مجسمه مردی که منتظر بود غذا خوردیم.

بعد از ظهر هم رفتیم میدان قهرمانان. بابا گفت مجسمه بالای ستون درازه وسط میدان،مجسمه قهرمان رالی مجارستانه که قدیما برنده شده بوده.  اونجا چند تا هلیکوپتر هی پرواز میکردند. ما غروب برگشتیم. شب که رسیدیم خونه تلویزیون سی ان ان میگفت یک قهرمان رالی مجارستانی با ماشینش رفته توی دیوار. پس اون روز مسابقه رالی بوده . اون هلیکوپترها هم برای همین اومده بودند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

برای دومین بار به ایتالیا و ونیز رفتیم. در قایق اتوبوسی به یشنهاد من در عقب قایق جایی که پرچم ایتالیا بود نشستیم ...امروز بعد از صبحانه به سمت پیزا حرکت کردیم. هوا خنک و خوب بود. در راه، ماشینهای پلاک ایتالیایی خیلی بد رانندگی میکردند و از راهنما برای خط عوض کردن توی اتوبان خبری نبود... بابا میگه خیلی ایتالیایی ها مثل خودمون میمونن و خونگرم هستن اما من میگویم رانندگی شان هم مثل ایرانی هاست. ..

در مسیر گلهای آفتابگردان زیادی دیدیم که به خواتر اتوبان نتوانستیم بایستیم و عکس بگیریم. ما در فلورانس جا گرفته بودیم ولی اول به پیزا که دورتر بود رفتیم تا راه برگشتنمون کمتر بشه.

... اولین بار برج کج پیزا را از دور دیدم . خیلی جالب بود . انگار داشت می افتاد. بعد که رسیدم پاش انگار واقعاً داشت می افتاد. مردم همه آنجا ادای گرفتن برج با دستشان را در آورده بودند. مردم توی هوا دستشان را مثل پانتومیم گرفته بودند . من هم همین کار را کردم  اما دستام زود خسته ميشد . از آنجا یک بشقاب دکوری یادگاری گرفتیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

روی ابرها

این قسمتهایی از خاطرات یکی دوماه  امیرپارسا است که تقریبا به نوشتن عادت کرده است. چیزی که برای من جالب است، نوع نگارش برخی از جملاتش است که آدم باورش نمیشه پسر کوچولویی مثل امیرپارسا نوشته باشه. همینطور اینکه خیلی از جاها را خطاب به من نوشته است..خلاصه ای از نوشته های دفتر خاطرات امیرپارسا که زیاد خصوصی نیست و میشه در اینجا نوشت:

۱۶/۳/۱۳۸۸ . امروز ما الان روی ابرها هستیم . ما الان در هواپیمای IRAN AIR  هستیم.

۱/۴/۱۳۸۸. سلام تازه در فصل تازه. اول فصل گرما، آخر فصل زیبایی و خنکی. بیچاره جوانها!! الکی الکی کم میشوند و می میرند. بابا اصلاً بحث سیاسی را ول کن....

۱۴تیر تا ۲۲ تیر. من یک هفته پیش با عمو فرخ به اصفهان رفتم. تهران پر گرد و خاک بود. اصفهان هم اومدم  همینطور. بیشتر توی خونه بودم. مثل همیشه رفتیم کنار زاینده رود اما اون هم خشک شده بود و بی آب! تا وقتی توی زاینده رود آب نباشه اسمش باید بشه کویر لوت. برام اونجا مامان زری فوتبال دستی هم خرید و من با عموهام فوتبال دستی بازی کردم. من با عمو شب را در کنار باغچه خوابیدم. صبح گرما زده شدم و حال بدی داشتم چون آفتاب داغ روم افتاده بود...

۲۳/۴/۱۳۸۸. سلام بابا. صدرا خیلی قلدر شده . خاله ریحانه بهش میگه رضاخان قلدر. هر شب از ساعت ۱۰ شب تا ۱ نسوه شب یا گریه میکن یا همینجوری به هرچیزی میخنده، چه خنده ای یعنی صداش همش رو سر ما راه میره..خلاصه خیلی اذیت میکنه . بابا صدرا با سرزد تو چشم مانی. حالا مانی رفته دکتر گفته اشک مصنوعی بریزه تا خوب بشه.

۲۴/۴/۱۳۸۸. سلام بابا. شما چطورید؟ دارم سریال رستگاران را میبینم. یک چیزی مثل بی گناهان میمونه یه چیزی مسخره تر از مسخره. این خیلی کش دار تر از اون سریال بیگناهانه. تا شروع میشه عوض اینکه بره سر موضوع جدید، سه ساعت قسمتهای قبلی رو نشان میده...

۲۷/۴/۱۳۸۸. ما الان در هواپیمای IRAN AIR هستیم. ما روی ابرها هستیم.ما داریم میاییم پیش شما.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

خر نادان و اسب دانا

روزی در شهر بزرگی خری زندگی می کرد. مرد پیری این خر را برای کار کردن گرفت. آن نادان ترین خر جهان بود. او نمیخواست کار کند پس یک روز خر فرار کرد و به جنگل خودشان برگشت. در آنجا اسب طبیب را دید. او با دیدن اسب هم فرار کرد. اسب خیلی ناراحت شد و دوان دوان به دنبال خر رفت. اسب به خر رسید و فریاد زد کجا میروی من دارویی دارم که درد نادانی تو را درمان می کند. خر چون این را شنید گفت باشه می آیم. سپس اسب جفتک دردناکی به خر زد. از آن به بعد خر دانا شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

ونیز

میدان San marcoهفته پیش رفتیم ونیز در ایتالیا. شب در یک جایی به اسم دلاخ (۱) خوابیدیم. صبح زود که بیدار شدم یکدفعه یک دریاچه خیلی قشنگ (۲) دیدم روبروم جلو پنجره . اما باید میرفتیم ونیز. ظهر رسیدیم ونیز. از روی یک پل رفتیم تا رسیدیم به اسکله در اونجا ماشین پارک کردیم سوار کشتی شدیم . ونیز همونجوری بود که دیده بودم تو فیلم. تاکسی قایق بود. ماشین پلیس قایق بود. توی کشتی مثل اتوبوس هی آدم سوار میشد هی پیاده میشد. ما توی دو تا ایستگاه پیاده شدیم یکیش  پل قدیمی ونیز (۳)بود یکی دیگه  هم میدون کبوتر(۴).اونجا کبوترها از دستمون نون میخوردن. کبوترها روی کله آدمها هم میرفتند. شب برگشیتیم دلاخ . فرداش رفتیم کنار دریاچه . خیلی قشنگ بود. ما در آنجا قوی قشنگی رادیدیم و به او چوب شور دادیم. 

پل Rialto روی کانال اصلی ونیز   میدان San Marco ونیز ایتالیا

    بچه های Dellach

 ۱- Dellach منطقه ای در جنوب غربی اتریش نزدیک شمال ایتالیا که ۳ساعت با وین ۳ساعت با ونیز فاصله دارد. (نقشه اینجا). برای رفتن به این منطقه علاوه بر خودرو شخصی، میتوان از امکانات قطارهای سریع یا اشنل بان استفاده کرد.(مسیر و امقصد )

۲- دریاچه میلشتتر  (Millstätter Lake) با وسعت ۳/۱۳ کیلومتر مربع و با عمق حداکثر ۱۴۲ متر، در آلپ مرکزی قرار گرفته است.نام آن برگرفته از یکی از قدیمی ترین شهرهای مجاور این دریاچه است.

۳- در ایستگاه Rivoalto پلی سنگی و قدیمی به نام (Ponti di Rialto) قرار دارد که در سال ۱۵۸۸ میلادی ساخته شده و بزرگترین پل  روی کانال اصلی ونیز محسوب می شود. قبل از آن پلی چوبی بوده است که قدمت آن به ۱۳۰۰ میلادی میرسیده است.این پل در سال ۱۴۴۴ به خاطر ازدحام مردمی که قصد تماشای کارناوال قایقهای آن زمان را داشته اند فروریخت.

۴-Piazza San Marco یا میدان سنت مارک که مربوط به قرن ۹ میلادی می باشد و در سال ۱۳۷۷ میلادی به شکل کنونی گسترش یافت.(نقاشی قدیمی از میدان) یکی از مراکز توریستی ونیز محسوب شده و بخاطر تجمع کبوتران در این میدان، به میدان کبوتر نیز معروف است.

 لينك مرتبط: خواب ونيز اميرپارسا در ۵سالگي

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

مسافرت به چك (۲)

من تند تر از قبل تايپ ميكنم. شب اول در هتل وسط شهر نزدیک رود دانوب بود خوابیدیم. نزديك ما يك ساختموني بود كه انگار يكوري شده است.(۱) شب پنجره باز بود و اتاق ما خيلي سرد شده بود و وسايل كاغذي مان باد كرده بود. امروز هنگامی  که  در ماشین  نشسته بودم، بحث سردی اتاق بود. یک دفعه گفتم:راستی بگذارید چیزی بگویم که بخندید. مثل سریال مردهزارچهره : نم کشیده بودیم خودمان جدا، پاسپرت(۲) هایمان جدا.

امّا روز دوّم به ما بعدازصبحانه خیلی خوش گذشت.چون ما چند جا رفتیم همش با ماشین. یکییش جایی بود که تو آن ارتش آلمان به چک<پراگ>حمله شدیدی کردند. مامجسمه بچّه های سوخته دیدیم. همه ناراحت بودند و بعضیشان لباس پاره داشتند(۳). دومین جا یک قلعه قدیمی بود که جلوش دو تا پلیس مثل مجسمه وایستاده بودند (۴). مردم عکس میگرفتند اما اونها تکان نمیخوردند. یک خانم ژاپنی هی ادا میآورد کنارشان و ول نمیکرد. یکدفعه سربازه یک تنه محکم زد به او و دوباره وایستاد. حقش بود. خيلي شلوغ بود. ما توي قلعه نرفتيم اما جلوي ديوار بزرگش عكس گرفتيم(۵).

بعدش رفتیم رستوران ترکی اما پیدا نکردیم رفتیم مک دونالد. بعد رفتیم کلیسای که با اسکلت ساخته بودن ببینیم اما تعطیل بود بعد برگشتیم از يك راه كه مثل جاده رالي بود خيلي قشنگ. آخر شب رسیدیم هایدن.

   

۱- اين ساختمان كه به ساختمان رقصان معروف است اثر معماري به نام فرانك گري است . پيوند عكس اينجا

۱- پاسپورت يا گذرنامه

۲- "ليديتسه" ا نام دهكده اي است در ۱۷ كيلومتري غرب پراگ. در سال ۱۹۴۲تعدادي از نيروهاي هوابرد چك اعزامي از انگلستان ماموريت يافتند تا فرماندار منصوب هيتلر در پراگ بنام (Heydrich) را كه يك ژنرال پليس بود، بقتل برسانند؛ آنها در اجراي عمليات خود موفق بودند و توانستند هايدريخ را كه به جلاد پراگ مشهور بود، ترور كنند؛ اما ماجرا به اينجا پايان نيافت، زيرا آلمان ها كه در پي يافتن عاملين اين حادثه بودند، دريافتند يكي از اعضاي اصلي گروه عمل كننده از ساكنين دهكده "ليديتسه" بوده است و به همين دليل در واكنش به قتل اين ژنرال، طرح انتقام و اعدام كليه مردان بالاي 15 سال اين دهكده از سوي هيتلر صادر شد. بدنبال دستور هيتلر، در تاريخ ۱۰ژوئن ۱۹۴۲ نازي ها پس از جدا كردن كودكان زير ۱۵سال  تعداد ۹تن از آنها را براي تربيت در خانوده هاي آلماني انتخاب و به آلمان اعزام و بقيه را قتل عام كردند؛ دهكده نيز سوزانده و با خاك يكسان شد. در اين ماجرا ۱۹۲مرد، ۸۲كودك و حدود ۱۵۰زن قتل عام شدند و تنها ۱۵۷نفر باقي ماندند كه بجز چند بچه، بقيه زناني بودند كه به مراكز كار اجباري اعزام شدند. سال ها بعد مجسمه سازي بنام خانم  Marie Uchytilovaبا الهام از يك عكس بجا مانده از گروهي كودك و نوجوان اين دهكده، بناي يادبودي را ساخت كه در آن تنديس هاي ۸۲كودك و نوجوان به تعداد كودكان و نوجواناني كه در اين حادثه جان خود را از دست دادند، بازسازي شد؛ چشم هاي كودكان به افق نامعلومي خيره مانده است. 

۴- ميدان هرادچاني (Heradcany) ، ورودي قلعه پراگ

۵- قلعه پراگ درقرن ۹ ميلادي ساخته شده است. اين قلعه از سال ۱۱۵۸ به عنوان محل استقرار پادشاهان اين كشور مورد استفاده قرار گرفت و  امروز به عنوان محل اقامت رئيس حكومت جمهوري چك مورد استفاده قرار مي گيرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

مسافرت به چک

بابام من را تشویق میکنه خاطراتم را بنویسم.من دفتر مشقم را آورده ام و هرچی خاطرات دارم مینویسم در اونجا. بابا قول داد اگه مرتب بنویسم در دفترم در تایپ کمکم کنه.یعنی نوشته های من را تایپ کنه.همین چند خط خیلی طول کشید (۱).

جمعه:قرار شد آخر هفته به مسافرت خارج از اتریش برویم. امروز سر کلاس به بچه ها گفتم می خواهیم به چک برویم اما بچه ها هی میگفتند چک چیه. اول گفتم چک یک کشوره اما وقتی دیدم نمیفهمن گفتم اصلا بابا چک همون چک پوله! اما بعدش خانم توضیح داد این کشور کریستالش معروفه

یک شنبه:صبح زود راه افتادیم.در مسیر اسم جیهلاوا و برنو را دیدم. بابا میگه برنو همون محل ساخت تفنگهای برنوی قدیمی است. ما الان چک هستیم پایتختش پراگه. اینجا من اسکوترم را آوردم ولی اسکوترم بیشتر دست میگرم تا سوار بشم چون پیاده روهای بدی داره همش با تکه سنگ (۲)درست شده . اصلا خسته ام میکنه. دیروزی رفتیم یک برج خیلی قدیمی بود که روش یک ساعت بود. (۳) ساعت عجیب غریب بود. عقربه هاش یکجور دیگه بود. وسط شهر همه مردم وایساده بودن ببینندسر ساعت چطور میشه. سر ساعت یک پنجره باز شد و یک کشیش خودش را نشون داد. بعد یک اسکلت هی زنگوله را کشید بعد تمام شد. من هنوز چیز جالبی در این شهر ندیده ام. دیروز در راه بیشتر از پراگ به من خوش گذشت. دیروز خیلی خسته شدم. دیشب من سه بار از تخت هتل افتادم پایین. امروز قراره بازم بریم بیرون.  


۱- ازاین به بعد برای اینکه آمار تایپ امیرپارسا مشخص بشه تایپ او را پررنگ درج میشه. این خاطراتش را هم چون یکبار نوشته بود من با حفظ امانت براش تایپ میکنم نکته یا توضیحات هم به صورت پانوشت اضافه میکنم.                                                                                                          

۲- منظور سنگفرش خیابان ها و پیاده روهاست.

۳- این ساعت نجومی در ۱۴۱۰ ساخته شده است و راس هر ساعت  دو پنجره بالای ساعت باز شده و ۱۲ کشیش از جلوی پنجره عبور میکنند. تمامی نمادهای روی این ساعت از جمله اسکلت و ویلن زن و سایر مجسمه ها نیز به حرکت در می آیند.اين ساعت نجومي نمايشگر سالها، ماه ها، روزها، ساعت ها، طلوع و غروب خورشيد، شرق و غرب، ماه و صور فلكي مي باشد. ويژگي غريب اين ساعت نجومي در اين نكته نهفته است كه زمين در مركز آن ترسيم شده و خورشيد بدور آن مي چرخد و برپايه تصاوير ترسيمي اين ساعت، پراگ مركز جغرافيايي جهان بحساب آمده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

سیزده بدر و فوتبال من

امروز سیزده بدر بود و ما بعداز ظهر به جای خیلی قشنگی رفتیم. آنجا در تپه های سبز و پر از چمن فقط ما ها بودیم و بابا مامان میگفتند اونجا خیلی شبیه نزدیک بیشکک میمونه. 

همش یاد شلوغی پارکهای تهران در این روز و و جا نبودن در سیزده به در می افتادم. من با بچه ها فوتبال بازی کردم. من فوتبال را دوست دارم ولی بابا که یک نوبت داور ما بود و فوتبال من را میدید گفت چرا توی پای طرف نمیرم؟ چرا فرار میکنم؟ چرا به طرف مقابل پاس میدی؟ به بابا میگم آخه من  نمیدونم کی به کیه و بابا دوباره به من توضیح میده اما من بازم وقتی وارد بازی میشم همون کارا که بابام میگه نکن را میکنم.

سمت راست: امیرپارسا دور از درگیری دور از توپگیری!

اینجا قراره بابا یک عکس از سیزده بدر بگذاره. من یک عکس از فوتبال را انتخاب کردم اما بابا یک عکس از پریدن من در هوا میخواست بگذارد!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  | 

امسال ما به جای اینکه زمان تحویل سال کنار سفره هفت سین باشیم به مرکز اسلامی رفتیم و سبزی پلو ماهی خوشمزه خوردیم و بعد برگشتیم و عکس گرفتیم.

از وقتی صدرا (صدی جون) ۲سالش شده بسیار قلدرشده است  . میتوانید ازعکس من ببینید.در عکس صدرای قلدر جلوی سفره هفت سین را گرفته و من، مظلوم ازدست  آقا یادا خان  آن پشت  نشسته ام. صدرا به خودش میگه آقا یاداخان .

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  |