تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

۱- فردا عید سعید غدیر هست و خوشحال تر از همه امیرپارسا چون که به معنای تعطیلی اداره هاست و میتونه جمعه ها را هم وسط هفته ببینه

۲- امیرپارسا امروز دچار مریضی عجیب و غریبی شد. هر چیزی میخورد را بالا میآورد حتی آب ! این جریان چون ادامه پیدا کرد  باباش زودتر از موقع اومد و بردیمش دکتر نفهمید علتش چیه اما خدا را شکر بعد از رفتن به دکتر به سرعت خوب شد.

۳- بابای امیرپارسا هم اعلام کرد که دیگه تا چند ماهی وقتی برای وبلاگ نویسی نداره  حتی وبلاگ ترجمه مطبوعاتی خودش را هم فعلا رها کرده است. .

۴- فاطمه زهرای عزیز ما هم یک وبلاگ راه انداخته که به نظر من بخاطر نوشته های ساده اش جذابیت خاصی داره .

۵- من هم مثل بابای امیرپارسا تا چند ماه دیگه کاملاً گرفتار هستم. بعید میدونم بتونم اینجا را به روز نگه دارم. البته این به معنای سر نزدن به وبلاگهای قشنگ شماها نیست. از محبت همگی مخصوصاً شهرزاد، فاطمه زهرا ، بابای فردا و مامان و بابا و دخترشون  که تقریباً همیشه به این وبلاگ سر میزدن بسیار ممنون هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  | 

          سه ماه پیش زمانی که بابای امیرپارسا هم نبود، یک خانم مدام اشتباهاً به خانه ما زنگ میزد و سراغ "مغازه آقا رضا" را میگرفت که البته امیرپارسا هم جواب میداد اشتباه است. بعد از اون عموش گفت اگه زنگ زد بگو اینجا ۱۱۰ است، من هم که کلافه شده بودم گفتم نه اگه دیگه زنگ زد اصلاً بگو پزشکی قانونی است. اما اون زنگ نزد. تا دیروز که دوباره بعد از این مدت همون شخص تماس گرفت و امیرپارسا هم خیلی جدی و سریع بهش گفت "نخیر، اینجا پزشکی قانونی است" بعد گوشی را گذاشت و کلی خندید بعدهم گفت "میخواستم بهش بگم خانوم کسی را اینجا دارین؟"من واقعاً از این جوابش یکه خوردم مخصوصاً اینکه فکر نمیکردم بعد این مدت یادش مونده باشه و یا بدونه واسه کی این را استفاده کنه . البته بعد از این مکالمه کوتاه، من بیشتر از اون خندیدم.

         زمانی که باباش نبود وقتی زنگ تلفن به صدا در می آمد میدوید به سمت تلفن و قبل از اینکه گوشی را برداره میگفت شالله بابا باشه (اصفهانیه به ایکاش میگن شالله!) . الان هم که باباش پیشش است برای جواب دادن به هر تلفنی قبل از برداشتن گوشی همین عبارت را میگه و یک نیم نگاهی هم به باباش میندازه. اوایل، عکس العمل بابای امیرپارسا با خنده و تعجب همراه بود، اما با تکرار آن، و کارهای دیگه پسرمان که حاکی از افزایش وابستگیهای احساسی اون به باباش است، این خنده  تبدیل به نگرانی شده. البته من نگران نیستم چون میدونم امیرپارسا احساسات خودش را با روحیه طنزی که داره نشان میدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  | 

معلمهای کوچک

     واقعا بچه ها بعضی وقتها اونقدر حرفهای قشنگی میزنن که ما بزرگترها رو به فکر وا میدارن و تازه میتونیم درسهای قشگی هم ازشون یاد بگیریم.شاید ما هم وقتی کوچیک بودیم مشابه این حرفها رو زدیم و پدر و مادرهای ما هم کلی ذوق کردن.به هر حال یه هفته پیش یه مسئله ای پیش اومد که فقط حرفهای امیرپارسا باعث شد که ما به خودمون بیاییم و ببینیم که چقدر اشتباه صحبت کردیم.

     چند ماهی هست که حال و هوای خونه ما اینجوریه که منتظر اومدن یه نی نی کوچولو هستیم.من و بابای امیرپارسا خیلی دوست داشتیم که این بچه کوچولو یه دختر باشه و کلی براش برنامه ریزی کرده بودیم.ولی وقتی برای سونو گرافی سه بعدی رفتیم متوجه شدیم که خدا یه پسر دیگه میخواد بهمون بده خوب عکس العمل اولیه ما این بود که خیلی جا خوردیم ، ناراحت شدیم و تا برسیم خونه اصلا صحبت نکردیم اما امیرپارسا اول سعی کرد که با صحبتهای پراکنده از این ور و اون ور حواس ما رو پرت کنه . وقتی رسیدیم خونه امیرپارسا یه نگاهی به ما کرد و اولش گفت بابا به منم بگین چی شده که شما ناراحتین باباش گفت نی نی ما پسره امیرپارسا گفت خوب باشه این خواست خدا بوده اولش ما خیلی تعجب کردیم که این جمله کوتاه را مثل آدم بزرگا چقدر مناسب و بجا استفاده کرد، بعد باباش ادامه داد: "آخه ما دختر میخواستیم" اینبار امیرپارسا با اون ژستهای خاص و مکثهای چند ثانیه ای بین جملاتش که بیشتر به خطابه وعاظ میخوره یه چیزی گفت که ما هر دوتامون تحت تأثیر حرفش قرار گرفتیم: اون یه نگاهی به ما کرد و گفت بابا شما چرا ناراحتین این بچه رو خدا داده براش کلی زحمت کشیده اونو درستش کرده داده به مامان، نمیشه که به خدا بگیم ما اینو نمیخواهیم ببر عوضش کن خدا ناراحت میشه... مگه میوه است که مثلا مامان بره میوه بخره بعد تو بگی که این میوه را نمیخواستم. بعد مامان ببره به آقاهه پس بده  و راحت بشه عوضش کرد؟ آخه نمیشه که. وقتی امیرپارسا این حرفا رو زد تازه فهمیدیم که داشتیم وارد راه ناشکری میشدیم. باید خدا رو شکر کنیم و فقط از خدا بخواهیم این بچه هم مثل امیرپارسای باهوش و قشنگ ما باشه.امیدوارم خدا به همه کسانی که بچه ای توی راه دارن یه بچه سالم و صالح بده.

    یکی از دوستای راه دور ما اخیرا در این مورد گفت "چون محیط تربیتی و  بابای امیرپارسا هم برای این منظور وقت زیادی میگذاره، خدا هم تصمیم گرفته با دادن یک پسر دیگه از طریق شما یک مرد خوب دیگه تحویل جامعه بده".البته آوردن ااین نقل قول جالب را به حساب تعریف از خود یا باباش نگذارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  | 

شب قدر و امیرپارسا

      شب قدر امسال هم برای امیرپارسا حال و هوای دیگه ای داشت . چون باباش نبود مجبور شد در قسمت خانمهای مسجد قرار بگیره.و ۲ شب ما با اون یه مشکل بزرگ داشتیم و اون این بود که امیرپارسا میدونست که توی مراسم احیا قران به سر میزارن ولی چون آقایان مداح و وعاظ اول برنامه داشتن و بعد از اونا مراسم قران به سر گرفتن انجام میشد امیرپارسا مجبور میموند تا ساعت ۲ بیدار بمونه ولی هر ۲ شب قبل از شروع مراسم غش میکرد و خوابش میبرد و ما هم نمیتونستیم بیدارش کنیم این مسئله باعث شد که اون ترجیح بده که شب قدر سوم توی خونه بمونه و مسجد نره و به من هم میگفت که توی خونه با هم قران سر میگیریم و جوشن کبیر میخونیم .خلاصه اون شب ما توی خونه موندیم ولی به نظر من فیض شب قدر بیست و سوم امسال خیلی بیشتر از شبهای دیگه بود .امیرپارسا با علاقه به توضیح مختصری که من در مورد این شب دادم توجه کرد خیلی قشنگ قران به سر گرفت و برای تک تک اعضای خانواده هم دعاهای قشنگی کرد بعدشم به قول خودش دعای جوشن کبیر رو یه کم خوند و آخرش هم گفت خدا رو شکر بالاخره من یه شب احیا گرفتم.بعدم یه بالش آورد و جلوی من خوابید و به من هم سفارش کرد تو بیدار بمون هر دعایی خواستی بخون.به نظرم امیرپارسا اون شب خیلی رفتار معصومانه ای داشت امیدوارم همه دعاهای قشنگی کرد مستجاب بشن.

      برای امیرپارسا فردا یه روز خیلی قشنگه چون بعد از مدتها دوری از باباش فردا بابا به خونه برمیگرده و به خاطر همین امشب میخواد زود بخوابه تا زودتر فردا بشه البته تا این ساعت که هنوز داره بازی میکنه.امیدوارم خداوند سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاشون کم نکنه و خدا همه مسافرین رو سالم به خونه هاشون برگردونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  | 

      همه ما بزرگترها احتمالا خاطرات جالبی از ماه رمضانهای دوران بچگیمون داریم حتما بچه های ما هم با تموم کوچکیشون خاطرات قشنگی از این دوران دارن .معمولا توی اکثر خاطرات امیرپارسا باباش نقش قشنگی رو ایفا میکرده مثلا چند روز پیش امیرپارسا داشت در مورد ماه رمضانهای سالهای قبل صحبت میکرد میگفت مامان یادت میاد وقتی من کوچیک بودم بابام هم پیشم بود شبهای ماه رمضان میرفتیم سفارت و قرآن میخوندیم بعد بابام بهم یاد داد که سوره قل هو الله و سوره حمد رو از حفظ بخونم بعد یه روز توی سفارت یه میکروفن دادن دستم و من قرآن خوندم بعد یه کم با خودش فکر کرد و گفت حیف شد اگه همون روز فرداش روز قیامت میشد من حتما میرفتم بهشت چون قرآن بلد بودم تازه بابام هم میرفت بهشت چون خودش بهم قران رو یاد داده بود ولی الان من یادم رفته .به خاطر همین مسئله و این که شاید سال دیگه من هم شامل لطف الهی و بهشت رفتن از دید امیرپارسا بشم سعی کردم دوباره حفظ سوره توحید رو براش شروع کنم به خاطر همین هر شب قبل از خواب با هم تمرین میکردیم تا بعد از چند روز امیرپارسا دیگه قشنگ سوره توحید رو میخوند بعد یه روز وقتی با باباش چت میکرد من به باباش گفتم که امیرپارسا هرشب قبل از خواب ۳ بار سوره توحید رو میخونه و میخوابه بعد امیرپارسا اومد گفت بابا ببین چه پسر با خدایی داری بعد به من گفت البته این سوره رو بابام بهم یاد داده بود یعنی خواست به من بگه که فکر نکنم من بهش یاد دادم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  | 

حرفهای جدید!

امیرپارسا وقتی با من یا باباش تنها میشه حرفای جالب و تا حدی عجیب میزنه. پريشب اون در مورد جهنم و بهشت يه مطالبي ميگفت. اولش در مورد شيطون که چه جوري آدما رو گول ميزنه بعد که چه آدمهايي ميرن بهشت. قضيه از موزيک سريال آخرين گناه شروع شد. بعدش گفت که خدا کنه فردا روز قيامت باشه که خدا به حساب کارهاي من برسه و منو بفرسته بهشت. چون من گناه زيادي نکردم ، کردم؟ بدون اینکه منتظر جوابم بشه ادامه داد:  صبر کن فکر کنم، دزدي که نکردم آدم هم نکشتم، اما مورچه ها رو کشتم، (!!!) نکنه بخاطر اونا منو بندازن جهنم؟ در مورد شیطان هم گفت ميدوني چرا شيطون آدما را میفرسته جهنم؟ چون خودش از آتيش درست شده دوست داره  اونا رو ببره  توي آتيش جهنم.

بعد در مورد بهشت که صحبت ميکرد گفت: یکبار خواب دیدم با خدا داشتيم ميرفتيم خدا يکيا نشون داد گفت اين دوست منه من گفتم کيه گفت امام حسينه ديگه بعدش از من پرسيد:  مگه تو نديديش؟ گفتم وقتي امام حسين بوده من نبودم. اونموقع من پيش تو بودم ندیده بودمش که. ادامه داد: اونوقت خدا به من يه عالمه ميوه هاي خوشمزه داد، بعد يه غذايي هم داد. پرسيدم: اسمش چي بود؟ گفت آخه اون غذا ها تو اين دنيا نبوده که من بهت بگم تا بدوني چی بود. !  بعدش هم اینجوری شد که امیرپارسا پیش خودش حساب کرد که بهشتیه  چون به قول خودش دروغ نميگه وغيبت هم نميکنه. اخیرا هم هر از گاهی درنقاشیهاش تصویر خدا را میکشه. بعضی هاش البته خیلی آدم را به تفکر وا میداره. اگه تونستم اسکنش میکنم و به شما هم نشان میدهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  | 

   شنبه، ۹مهر: امروز رفتم مدرسه و ثبت نام پیش دبستانی امیرپارسا را کنسل کردم. اونها میگفتن نباید شما به حرف بچه گوش کنید اینجوری باعث میشه که سال بعد هم حاضر به رفتن به دبستان نشه اما چه میشد کرد. به هیچ وجه نیست پایش را توی کلاس بگذاره. دلیلش هم از نظر خودش منطقیه. "اینجا چیزی یاد نمیدن"!

   این هم یک عکس نسبتاً جديد از امیرپارسا که در کنار مرجانها، پوسته هاي صدفها و خرچنگ خشک شده اش گرفته است:

Amir Parsa with Corals, Shells and other things belongs to the under the sea

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  | 

     سه شنبه،۴مهر: بعد از دو روز که از رفتن امیرپارسا به پیش دبستانی گذشته دچار مشکل جدیدی شده ایم: دیروز که رفته بود مدرسه کلاس موسیقی یا به قول اون باله داشته... از دید امیرپارسا یاد گرفتن رقص برای پسرها کار بیخودی است و برای همین در طول این کلاس  شدیدا عصبانی شده و به پسرهایی که میرقصیدن میگفته "شما ضایع شدین جلوی دخترها".

بعدش هم کلاس علوم داشتن تو این کلاس معلمشون گفته بچه ها صندلی نفس میکشه؟اونا گفتن نه پرسیده ماهی نفس میکشه ؟گفتن بله پرسیده گیاه نفس میکشه؟اینا هم گفتن بله و مثلا خواسته فرق موجودات زنده و غیرزنده رو یاد بده.

حالا از وقتی امیرپارسا اومده خونه میگه "من به ۲ دلیل دیگه نمیرم مدرسه اولش به خاطر کلاس باله، دوم به خاطر اینکه این چه چیزهایی که به ما درس میدن را ما همه میدونیم باید به ما چیزهای مفید یاد بدن" خلاصه هر کای کردم امیرپارسا راضی نمیشه بره مدرسه و یک روز تو خونه میمونه. تازه میگه "اگه بخوان  تو کلاس اول و دوم هم اینا رو یاد بدن من میمونم تو خونه و از بابام همه چیزهای خوب رو یاد میگیرم." خلاصه حالا ما موندیم اگه امیرپارسا بره پیش دبستانی و بهش اونجور که تو کتابهاش هست حروف فارسی رو هم یاد بدن سال دیگه با این مسئله تازگی نداشتن دروس با هاش چی کار کنیم.
 
لطفا هر کسی که در این زمینه میتونه ما رو راهنمایی کنه به ما بگه که چی کار کنیم با این فرض که پیش دبستانی امسال اجباری نیست.
 
   شنبه، ۱ مهر:   بابای امیرپارسا دوباره مجبور شد یه مدت دیگه البته اینبار نه خیلی طولانی از امیرپارسا دور بشه. برای همین هم فعلا من مینویسم که اولیش مربوط به روز اول مدرسه و پیش دبستانی بود.
    روز اول مهر امسال امیرپارسای عزیز ما به کلاس پیش دبستانی رفت. صبح با من رفت مهد یا به قول امیرپارسا مدرسه.ولی وقتی ظهر رفتم دنبالش دیدم که اونو بردن کلاس بچه های آمادگی وقتی قضیه پرس و جو شد تازه فهمیدیم که یادمون رفته بود با امیرپارسا هماهنگ کنیم که هر کی ازش پرسید چند سالته بگه ۵ سال و ۲ ماه چون شناسنامه امیرپارسا به لطف سفارت ایران در قرقیزستان حدود ۶ماه بزرگ گرفته شده و اون طبق شناسنامه ۵سال و ۲ماهشه. خلاصه مثل اینکه معلمشون دیده امیرپارسا کوچولوئه ازش پرسیده چند سالته اونم راست و حسینی گفته ۵/۴ سال و برای همین برده بودنش کلاس آمادگی که ظهر هنگام برگشت با توضیحی که به اونا دادم دوباره میره پیش دبستانی. به هر حال اولین روز به قول خودش مدرسه اینجوری و به بازی و شعر میگذره...

    بعد از گذراندن اولین روز مدرسه ، تو راه برگشت به خونه ازم پرسید مامان این مدرسه من از کی باز شده من گفتم از سال ۷۵ بعدش پرسید اون موقع علم وجود داشته ؟ گفتم بله بعدگفت:" خوب پس چرا به مدیر ما نگفتن که وقتی سال ۷۵ علم بوده الان هم باید باشه یعنی اینکه امروز که ما رفتیم مدرسه باید به ما علم یاد میدادن نه اینکه فقط بازی کنیم و شعر بخونیم".امیدوارم امیرپارسا تا آخرش اینجوری طالب یادگیری علم باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  |