تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا - خر نادان و اسب دانا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

خر نادان و اسب دانا

روزی در شهر بزرگی خری زندگی می کرد. مرد پیری این خر را برای کار کردن گرفت. آن نادان ترین خر جهان بود. او نمیخواست کار کند پس یک روز خر فرار کرد و به جنگل خودشان برگشت. در آنجا اسب طبیب را دید. او با دیدن اسب هم فرار کرد. اسب خیلی ناراحت شد و دوان دوان به دنبال خر رفت. اسب به خر رسید و فریاد زد کجا میروی من دارویی دارم که درد نادانی تو را درمان می کند. خر چون این را شنید گفت باشه می آیم. سپس اسب جفتک دردناکی به خر زد. از آن به بعد خر دانا شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط امیرپارسا  |