تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا - تب و هذيان

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

تب و هذيان

اميرپارسا ديروز عصر بعد از اينكه از كلاس زبان برگشت، بر خلاف هميشه كه از سر و كول من بالا مي‌رفت حال نداشت و يكهو سرش را گذاشت روي زانوم و خوابش برد. وقتي بيدار شد يكمي با هم بازي كرديم ولي تنش داغ بود. رعد و برق و باران بسيار شديدي مي‌امد . با اينكه 2 ساعتي را خوابيده بود از ما خواست بريم بخوابيم . ما هم براي اينكه ديديم يكمي روبراه نيست پيش خودمون خوابونديمش نصف شب بود كه از شدت تب بلند شد. بعله حسابي تب كرده بود شده بود گلوله آتش. تب سنج 2/39 درجه را نشان ميداد. خلاصه تا صبح چند بار بلند شديم، پاشوره اش كرديم،‌ شربت پانادول بهش داديم اما افاقه نكرده.

تو اين وسط به هذيان گفتن هم افتاد البته به قول مامان اميرپارسا هذيان گفتنش هم عجيب غريب است: يكدفعه پشت سر هم مسلسل وار با ناله پرسيد: بابا چرا ديوار اينقدر بلنده؟. چرا آسمان آبيه ؟ چرا پشه ها آدما را نيش مي‌زنند؟ چرا سوسكها جاهاي تاريك را دوست دارند؟ بعدش هم گفت دوست داشتم سوار كشتي ميشديم ميرفتيم وسط دريا. شالله (ايكاش) خونه مون جنوب بود !

اگه امروز صبح همينطور تب داشت بايد ببريم يك پول ويزيت بديم تا خوب بشه! آخه اميرپارسا اين جوريه. تو اين دو باري كه در عمرش مريض شده به محض اينكه عزم دكتر مي‌كرديم يا پول ويزيت را ميداديم يكهو خوب ميشه. باور كنين!‌

 

مامان اميرپارسا:جمعه۸ ارديبهشت

بله كاملا درست است. اينبار نزديكاي ظهر بود كه تب همچنان داشت و دل درد شديدي همراهش شد به حدي كه دستپاچه راهي درمانگاه شديم. اميرپارسا به قول معروف روي كول باباش بود كه پس از طي كردن نصف راه ديديم حالش خوب شد. باباش به شوخي گفت بريم پارك؟ و اميرپارسا جدي گفت بريم من خوب شدم! باباي اميرپارسا يكهو اونو از رو كولش پايين آورد. به پيشانيش دست زد تبش كم شده بود. دل درد هم نداشت! اين شد كه رفتند پارك و من هم برگشتم خونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |