تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا - خواب ونیز

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

خواب ونیز

از دیروز کسالت داشتم و امروز سر کار نرفتم. مامان امیرپارسا هم تونست از خونه نشین شدن من استفاده کنه و برای دیدن گلاب گیری به کاشان بره .  من و امیرپارسا هم از دیشب تنها بودیم. امروز صبح که بلند شد یکمی تعجب کرد به جای مامانش من توی خونه ام.

بعد هم که دوپینگ (اونا که میشناسنش میدونن چه جوری!) کرد گفت بابا راستی من یک خواب دیدم. خواب دیدم که من و شما و مامان و عمو  و  مامان بزرگها رفتیم ونیز ! من با تعجب گفتم: ونیز؟؟ مگه میدونی ونیز کجاست؟ گفت: آسیای شرقی!! گفتم نه در ایتالیا در اروپا است! بعدش کنجکاوانه ازش پرسیدم: خوب اصلا میدونی ونیز چه شکلیه؟ گفت: همونجا که آدما با کشتی میرن و میان همونجا که تو خیابوناش آبه!!!

امیرپارسا چند ماه پیش یک قسمتی از فیلم مستندی در مورد ونیز را دیده بود و حالا به قول خودش خوابش را دیده بود و میدانست که این شهر پر از آب ونیز است!

حالا امروز امیرپارسا از من خیلی انتظار داره. چون توی خونه ام و چون اصولا به قول معروف "بچه بابایی" است. ولی از کارایی که حتما از من می خواد: بازی با کاغذ (ساخت انواع جانوران و اشیا با کاغذ و تا که بخاطر امیرپارسا در آن سررشته پیدا کرده ام) و جنگ حیوانات (اون را هم بر اساس یک بازی جذاب زمان کودکی خودمان بهش یاد دادم و اگه کسی خواست بدونه توضیح خواهم داد) هست. نقاشی و اسکوتر هم دو تا دیگه از بازیهای امروز است که امیدوارم بتونه وقت را پر کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |