خاطرات من و امیرپارسا
فعلا دفتر خاطرات من و پسرم راکد مانده است پس مجبورم از خاطرات غیر دیداری و با واسطه بنویسم. این هم استدلال امیرپارسای ما برای رفع مشکل بچه های نیازمند که از قسمت نظرات یادداشت قبل اقتباس کرده ام:
از دیدگاه امیرپارسا خنده های بچه ها خیلی قشنگ و خنده دار بود و متنی که بعدش نوشته بودی (در مورد وضعيت کودکان فقیر) اونو به فکر فرو برد بعدش اومد به من گفت مامان این تقصیر باباست چون من بهش گفتم چند تا از پازل های منو با خودش ببره اگه برده بود میتونست الان اونها را به این بچه ها بده بعد تعدادشونو (عکس مربوط به کودکان سیاهپوست) شمرد و گفت نه چون بابام 2 تا پازل فقط با خودش برده برای اینا اندازه نمیشه... خلاصه کلی با خودش کلنجار رفت تا یه راه حلی پیدا کنه آخرش به این نتیجه رسید که بابا اون پازلها رو نصف کنه هر تکه از اونو به یکیشون بده...به هر حال اینم راه حلهای امیرپارسایی است دیگه.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا
|
