تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا -

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

بهرشکلی که بود امروز یک فرصت خالي برای خودم فراهم کردم تا پس از این مدت دوباره به محیط وبلاگها سری بزنم. اما همچنان خاطرات غیر دیداری است:

- امیرپارسا چند روز پیش به عموش میگه : "عموووووو ، این بهروز و نجف زاده و بابام انگار خیلی بهشون خوش میگذره که بر نمیگردن" من اینا که شنیدم گفتم نجف زاده؟ گفتند همان کامران نجف زاده خبرنگار که تقریبا چند ماهی است رفته عراق. اما یادم رفت بپرسم که بهروز کیه (شاید منظورش همون هنرپیشه است؟) ... این هم از روشهای غیر مستقیم اعتراض امیرپارسا به من بود که  ۳ نفر، که ظاهرا هر سه خارج هستند ، را تو ذهنش با هم آورده و مقایسه کرده و این تحلیل را داده.  

- اینجا نمیدونم چه چیزی برای امیرپارسا میشه به عنوان هدیه خرید، به فکرم رسید مشعل ! براش سوغات بگیرم. این مشعلها با چوب بامبو هست و ظاهرا شعله آن ماندگاری زیادی دارد. یکبار که تلفنی با امیرپارسا صحبت کردم بهش گفتم سوغاتی برات مشعل بیارم؟ سریعا با یک حالت متعجبانه ای گفت " آخه اين مشعل که گفتی به چه درد من میخوره؟ گفتم مگه وقتی برق میره نمیترسی برای اون زمان خوبه. گفت: مگه میخواد اونوقت دزد بیاد که مشعل بخوام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |