تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا -

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

     سه شنبه،۴مهر: بعد از دو روز که از رفتن امیرپارسا به پیش دبستانی گذشته دچار مشکل جدیدی شده ایم: دیروز که رفته بود مدرسه کلاس موسیقی یا به قول اون باله داشته... از دید امیرپارسا یاد گرفتن رقص برای پسرها کار بیخودی است و برای همین در طول این کلاس  شدیدا عصبانی شده و به پسرهایی که میرقصیدن میگفته "شما ضایع شدین جلوی دخترها".

بعدش هم کلاس علوم داشتن تو این کلاس معلمشون گفته بچه ها صندلی نفس میکشه؟اونا گفتن نه پرسیده ماهی نفس میکشه ؟گفتن بله پرسیده گیاه نفس میکشه؟اینا هم گفتن بله و مثلا خواسته فرق موجودات زنده و غیرزنده رو یاد بده.

حالا از وقتی امیرپارسا اومده خونه میگه "من به ۲ دلیل دیگه نمیرم مدرسه اولش به خاطر کلاس باله، دوم به خاطر اینکه این چه چیزهایی که به ما درس میدن را ما همه میدونیم باید به ما چیزهای مفید یاد بدن" خلاصه هر کای کردم امیرپارسا راضی نمیشه بره مدرسه و یک روز تو خونه میمونه. تازه میگه "اگه بخوان  تو کلاس اول و دوم هم اینا رو یاد بدن من میمونم تو خونه و از بابام همه چیزهای خوب رو یاد میگیرم." خلاصه حالا ما موندیم اگه امیرپارسا بره پیش دبستانی و بهش اونجور که تو کتابهاش هست حروف فارسی رو هم یاد بدن سال دیگه با این مسئله تازگی نداشتن دروس با هاش چی کار کنیم.
 
لطفا هر کسی که در این زمینه میتونه ما رو راهنمایی کنه به ما بگه که چی کار کنیم با این فرض که پیش دبستانی امسال اجباری نیست.
 
   شنبه، ۱ مهر:   بابای امیرپارسا دوباره مجبور شد یه مدت دیگه البته اینبار نه خیلی طولانی از امیرپارسا دور بشه. برای همین هم فعلا من مینویسم که اولیش مربوط به روز اول مدرسه و پیش دبستانی بود.
    روز اول مهر امسال امیرپارسای عزیز ما به کلاس پیش دبستانی رفت. صبح با من رفت مهد یا به قول امیرپارسا مدرسه.ولی وقتی ظهر رفتم دنبالش دیدم که اونو بردن کلاس بچه های آمادگی وقتی قضیه پرس و جو شد تازه فهمیدیم که یادمون رفته بود با امیرپارسا هماهنگ کنیم که هر کی ازش پرسید چند سالته بگه ۵ سال و ۲ ماه چون شناسنامه امیرپارسا به لطف سفارت ایران در قرقیزستان حدود ۶ماه بزرگ گرفته شده و اون طبق شناسنامه ۵سال و ۲ماهشه. خلاصه مثل اینکه معلمشون دیده امیرپارسا کوچولوئه ازش پرسیده چند سالته اونم راست و حسینی گفته ۵/۴ سال و برای همین برده بودنش کلاس آمادگی که ظهر هنگام برگشت با توضیحی که به اونا دادم دوباره میره پیش دبستانی. به هر حال اولین روز به قول خودش مدرسه اینجوری و به بازی و شعر میگذره...

    بعد از گذراندن اولین روز مدرسه ، تو راه برگشت به خونه ازم پرسید مامان این مدرسه من از کی باز شده من گفتم از سال ۷۵ بعدش پرسید اون موقع علم وجود داشته ؟ گفتم بله بعدگفت:" خوب پس چرا به مدیر ما نگفتن که وقتی سال ۷۵ علم بوده الان هم باید باشه یعنی اینکه امروز که ما رفتیم مدرسه باید به ما علم یاد میدادن نه اینکه فقط بازی کنیم و شعر بخونیم".امیدوارم امیرپارسا تا آخرش اینجوری طالب یادگیری علم باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  |