تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا -

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

      همه ما بزرگترها احتمالا خاطرات جالبی از ماه رمضانهای دوران بچگیمون داریم حتما بچه های ما هم با تموم کوچکیشون خاطرات قشنگی از این دوران دارن .معمولا توی اکثر خاطرات امیرپارسا باباش نقش قشنگی رو ایفا میکرده مثلا چند روز پیش امیرپارسا داشت در مورد ماه رمضانهای سالهای قبل صحبت میکرد میگفت مامان یادت میاد وقتی من کوچیک بودم بابام هم پیشم بود شبهای ماه رمضان میرفتیم سفارت و قرآن میخوندیم بعد بابام بهم یاد داد که سوره قل هو الله و سوره حمد رو از حفظ بخونم بعد یه روز توی سفارت یه میکروفن دادن دستم و من قرآن خوندم بعد یه کم با خودش فکر کرد و گفت حیف شد اگه همون روز فرداش روز قیامت میشد من حتما میرفتم بهشت چون قرآن بلد بودم تازه بابام هم میرفت بهشت چون خودش بهم قران رو یاد داده بود ولی الان من یادم رفته .به خاطر همین مسئله و این که شاید سال دیگه من هم شامل لطف الهی و بهشت رفتن از دید امیرپارسا بشم سعی کردم دوباره حفظ سوره توحید رو براش شروع کنم به خاطر همین هر شب قبل از خواب با هم تمرین میکردیم تا بعد از چند روز امیرپارسا دیگه قشنگ سوره توحید رو میخوند بعد یه روز وقتی با باباش چت میکرد من به باباش گفتم که امیرپارسا هرشب قبل از خواب ۳ بار سوره توحید رو میخونه و میخوابه بعد امیرپارسا اومد گفت بابا ببین چه پسر با خدایی داری بعد به من گفت البته این سوره رو بابام بهم یاد داده بود یعنی خواست به من بگه که فکر نکنم من بهش یاد دادم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط مامان امیرپارسا  |