تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا - نمایشگاه اسباب بازی کودکان و باقی قضایا

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

نمایشگاه اسباب بازی کودکان و باقی قضایا

    امروز جمعه، تصمیم گرفتیم امیرپارسا را به نمایشگاه اسباب بازیها ببریم. البته انگیزه اصلی رفتن به آنجا،  استفاده از محیطی شاد و مفرح که فکر میکردیم مناسب کودکان است بود. از نزدیکیهای هتل لاله، نزدیکیهای خیابان خجاب گرفتار ترافیک سنگینی شدیم که مربوط به نمایشگاه بود. بالاخره پس از نیم ساعت که به جلوی درب کانون رسیدیم، بچه ها را پیاده کردم و خودم توانستم در بلوار کشاورز جایی برای پارک کردن پیدا کنم.

    وقتی که وارد سالن کانون میشوید هوای گرفته و ازدحام بیش از حد جمعیت بیشتر از همه چیز جلب توجه میکند. بعد از اینکه چند متری جلو رفتیم، واقعاً در میان ازدحام جمعیت گیر افتاده بودیم. این بود که فوراً تصمیم به عقب نشینی گرفتم و به جایی رفتیم که غرفه ای وجود نداشت و کمی از تراکم جمعیت کاسته شده بود. بعد از آن، امیرپارسا را روی دوش خودم گذاشتم و توانستم یک دور سریع بزنم . با توجه به اینکه قدم کمی بلندتر از بقیه بود و به کیفیت برگزاری این نمایشگاه حساس شده بودم ، مشاهداتم هم کمی با بقیه تفاوت داشت:

    - مردم بچه های معصوم خود را به اینجا آورده بودند و حالا که میدیدند توی این شلوغی گیر افتاده اند قصد داشتند هرجور هست راهی باز کنند تا بتوانند مسیر را تا انتها طی کنند و بچه ها را میدیدیم که در حالی که عطش دیدن اسباب بازیها و سایر سرگرمیهای داخل غرفه ها را داشتند با فشار جمعیت به جلو رانده میشدند. 

    - موکتهایی  که مسئولین نمایشگاه  کف مسیر پهن کرده بودند به درستی روی زمین نصب نشده بود و اکثر جاها بر اثر رفت و آمد یا  لوله شده بود یا تبدیل به ناهمواریهای مصنوعی شده بود، بنابراین هراز گاهی یک آدم بزرگ یا یک بچه سکندری میخورد و نقش زمین میشد،

    - صدای بلندگوی نمایشگاه مرتب از مردم میخواست که پس از بازدید، محل نمایشگاه را سریعاً ترک کنند، مسئولین بیسیم به دست هم مرتبا به مردم میگفتند که حرکت کنید، لطفا ً نایستید! پس برای چه مردم به آنجا آمده بودند؟!

    - توی این اوضاع، غرفه مگی هم سوپهای "گالینا بلانکا" را در لیوانهای یکبار مصرف به بازدیدکنندگان میداد. توی این ازدحام و هل دادن ها، خوردن نصف لیوان سوپ بدون ریختن آن روی خودت یا دیگری واقعاً جایزه داشت.

    -  در غرفه ماشینهای پدالی که عرضش ۲ متر و طولش ۴ متر بود، بچه ها برای نشستن چند لحظه ای روی این وسایل لحظه شمار ی میکردند و وقتی هم مینشستند بخاطر کوچکی غرفه و ازدحام جمعیت فقط کمی با فرمانش بازی میکردند و فقط میتوانستند به اندازه نیم پدال آن را به جلو و عقب ببرند و نه بیشتر. بعدش هم باید پیاده میشدند تا نفر بعدی سوار شود. در اینجا بودن پدرمادرهایی که سر نشاندن فرزندشان روی صندلی این ماشینها با هم به جروبحث میپرداختند. یاد فیلم دوران کودکیم افتادم، همان کودک جنوبی که عشق ساز زدن داشت " مونوم ساز بزنوم..." و اون صاحب ساز که فقط میگذاشت یک دم ساز بزند..

    - فرفره های ۱۵۰۰ تومانی یکی از اسباب بازیهای مورد پسند بازدیدکنندگان بود! جالب اینکه غرفه مذکور که هزاران عدد از این فرفره ها را در کارتن داشت نمیتوانست به موقع آنها را به اصطلاح "سوار" کند و مردم هم پول به دست التماس میکردند که یکی از آنها را بخرند. مسئولین غرفه هم میگفتند یک ساعت دیگر حاضر میشود. نه کس میتوانست در جای خودش بایستد و نه امکان دوباره بازگشتن به این غرفه بود. واقعاً این ۴ نفر در غرفه نمیتوانستند از قبل فرفره ها را آماده کنند؟

    - تنها غرفه ای که خرید کردم، غرفه گوی های مغناطیسی بود که مدتی بود قصد خریدش را داشتم. زمانی که تصمیم گرفتم ۹۶ تکه ای آن را (۸۵۰۰ تومان ) بخرم، مقایسه ای بین آن و ۱۱۰ تکه ای آن کردم اما  مسئول غرفه انگار که میخواهم سیب زمینی یا پیاز بخرم از این کار کلافه شده بود. فقط فکر گرفتن پول بود و لاغیر. عجب نمایشگاهی بود .

    بهرحال معنای نمایشگاه اسباب بازی کودکان را هم فهمیدیم. تنها چیزی که به آن توجه نشده بود، آسایش خاطر بچه ها و برنامه ریزی برای  کودکان بود. محل نمایشگاه بسیار پرترافیک، سالنهای نمایشگاه بسیار کوچک و فاقد تهویه مناسب، زمین سالنها دشمن کودک و بزرگ و امکان بازدید از غرفه ها  بسیار اندک...  مطلب دیگر اینکه میگفتند اولین نمایشگاه اسباب بازی ملی اما چیزی که در آنجا یافت نمیشد اسباب بازیهای وطنی بود....

    ... امشب در خبر تلویزیون میدیدم که "طبق تحقیق متخصصان انگلیسی، خواب رفتن کودکان در صندلیهای مخصوص آنها در ماشین میتواند به کاهش اکسيژن خون در آنها منجر شود، بنابراین توصیه میکرد در زمان قرار گرفتن کودکان در آنها از خوابیدن یا متمایل شدن سر آنها به یک سمت جلوگیری شود" . ناخودآگاه یاد نمایشگاه اسباب بازی خودمان افتادم که صدای تقلا و ناله بچه ها در آن فضای نامساعد بغیر از برخی از  پدرمادرها نمیتوانست کسی را متوجه اوضاع نابسامان آنها کند. توجه آنها به بچه ها کجا و توجه ما کجا!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |