ثانیه ها ، لحظه ها
خاطره ای از لحظه سال تحویل: امیرپارسا از غروب روز ۲۹ اسفند انتظار سال تحویل را میکشید. وقتی صدای زنگ ساعت حدودای سه و ربع به صدا در اومد، امیرپارسا که صبحها ساعت ۱۰ صبح به سختی بلند میشه به سرعت برخاست و با علاقه زیادی شروع به کمک کردن در چیدن سفره هفت سین کرد. تنگ بزرگ ماهی، آینه بزرگ آینه شمعدان، سبزه ای که خودمان سبز کرده بودیم، تخم مرغهای پخته و نپخته ای که امیرپارسا نقاشی کرده بود ...
ساعت ۳:۳۷ دقیقه بودهمه چیز چیده شده بود، و دور سفره نشستیم و فقط مانده بود قرآن را باز کنیم و خواندن دعا را شروع کنیم. تنها ۲۶ ثانیه وقت داشتیم، وقت بسیار اندکی برای دعای سال جدید بود تا دعا شروع شد سال تحویل شد. خوب ثانیه ها زود میگذرند... زمانی که میخواستم امیرپارسا را ببوسم ناگهان از گوشه چشمم حرکت سریع چیزی را در کمتر از یک صدم ثانیه دیدم و بعد از آن صدای ادامه دار شکستن شیشه و آینه. رویمان را که برگرداندیم، دیدیم که سفره هفت سین زیر قاب سنگین آینه شمعدان مدفون شده. کمی به همدیگر نگاه کردیم، چشمهای امیرپارسا فقط نگران یک چیز بود، ماهیها! چشمهای من و مادرش نگران یک چیز نوزاد جدید کنار سفره. بچه همچنان آرام و بی خیال از این اتفاق به ما خیره شده بود. پس به سرعت قاب آینه را برداشتم. تنگ به اون بزرگی ماهی تا ته خرد شده بود و از اون به اندازه یک نعلبکی بیشتر باقی نمانده بود اما هنوز کمی آب در ته آن بود. یکی از ماهیها توی اون آب و دیگری در کنار ظرف سیر بالا و پایین میپرید. شمعهای روشن خاموش شده بودند، تمامی تخم مرغهای خام و پخته کاملا شکسته و مخلوط شده بودند.تمام سفره به هم ریخته بود، فقط سبزه با وجود شکسته شدن آینه های قطور و شیشه تنگ در اون کاملا سالم مونده بود. ثانیه های آخر عمر ماهی کوچولوی قرمز بود. سریعاً برش داشتم توی همون آب کمی که مانده بود انداختم.
امیرپارسا که این چند ثانیه حادثه کن فیکون شدن سفره هفت سین را متحیرانه نگاه کرد بیش از این طاقت نیاورد و به سختی گریه کرد. مامانش گفت عزیزم ماهیها سالم هستند الان هم سفره را عوض میکنم اما اون با بغض و هق هق گریه گفت دیگه چه فایده سال تحویل را نمیشه برگردوند، عمو نوروز رفت، سال ۸۶ دیگه اومد. .. بهرحال دوباره سفره عوض شد ظرفها، شیشه ها و آینه های شکسته جمع شد و بعد از یکربع سفره دیگری چیده شد و سفره ای بعد از اومدن عمونوروز بعد از اومدن سال جدید.
با توجه به اینکه ما همان روز نخست عازم اصفهان بودیم. آن را به عنوان رفع خطر بزرگی از سرمان حساب کردیم و صدقه دادیم. در مسیر اصفهان هم شاهد صحنه دلخراشی از تصادف یک پراید بودیم که تازه رخ داده بود. همه سرنشینانش از بین رفته بودند....
