تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا - اصفهان

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

اصفهان

نمای پل فردوسی

امیرپارسا روزهای هفته را به خوبی میداند و روزشماری او برای پنجشنبه ها  از دوشنبه آغاز میشود. بهترین روز برای او چهارشنبه هاست که فردای آن تعطیل هستیم. خصوصیت دیگری هم که دارد اینست که کافیست قول کاری را به او در روز یا زمان مشخصی بدهیم امکان ندارد که فراموش کند. این خصیصه از ۲ سالگی با او همراه بود ..  به امیرپارسا قول رفتن به اصفهان در روز چهارشنبه گذشته  را داده بودیم اما با توجه به گرفتاریهای دیگری که داشتیم میخواستیم آن را به هفته دیگر موکول کنیم اما امیرپارسا با روزشماری خود و در نهایت با اصراری که بر انجام قولی که داده بودیم داشت  ما را راهی سفر کرد.

البته خوشبختانه هوای این زمان مرداد ماه به نحو بی سابقه ای خنک شده بود و توانستیم از طبیعت این شهر زیبا هم بهره ببریم. در یک بعدازظهر به کنار زاینده رود رفته و به اصطلاح بساط "پیک نیک" را نزدیک پل فردوسی پهن کردیم. همینطور که امیرپارسا مشغول خوردن هندوانه "شتری" بود  به پل خواجو که چراغهای آن انعکاس زیبایی در آب رود ایجاد کرده بود خیره شده بود. بعد از من پرسید: بابا این پل چیه ؟ گفتم: خواجو گفت دوست دارم اون را از نزدیک ببینم. من را اونجا ببر.  من هم که یک نگاهی به مسافت و نگاهی به شلوغی مسیر کنار رودخانه کرده بودم سعی کردم منصرفش کنم. اما زیر بار نرفت هرچه گفتم خسته میشی گفت نه ! بهرحال بعد از نیم ساعت انکار از من اصرار از او باهم راه افتادیم . بعد از یکربع به پل خواجو رسیدیم.

   امیرپارسا از رسیدن به چیزی که از دوردست آن را دیده بود بسیار خوشحال بود. بعد هم با علاقه خاصی از جزئیات این پل و اینکه چه سالی ساخته شده و آیا در آن زمان ماشین بوده میپرسید. بعد از اینکه روی پله های هم سطح آب خواجو هم رفت از آن پایین نگاهی به نمای پل انداخت و گفت بابا این پل یک جورایی مثل قلعه نیست؟ من هم گفتم البته میشه اون را بخشی از عمارت شاهی هم در نظر گرفت چون جایی برای نشستن شاه و خانواده او در میان پل طبقه دوم وجود دارد. با این توضیح بود که مجبور شدم او را به روی پل برده و با گرفتن او روی هوا بتواند درون این "هشتی" را که البته درش قفل بود ببیند. روی پل در حال قدم زدن به من گفت ایکاش خانه ما در اصفهان بود. در شیراز هم زمانی که آثار باستانی آنجا را دید چنین جمله ای گفت... در راه بازگشت از پل خواجو به محل استقرارمان به این موضوع فکر میکردم که بچه ای ۵/۵ ساله با چه علاقه ای در مورد تاریخ و بناهای قدیمی کنجکاوی میکند و اگر این اصرار او نبود من این فاصله دور نزدیک را طی نمیکردم تا دوباره این پل زیبا را ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |