تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا - کوهنوردی

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

کوهنوردی

هفته گذشته دو سه خانواده با هم دیگه به ارتفاعات دارآباد رفتیم. امیرپارسا هم چون کوله پشتی نداشت کوله پشتی بزرگ عمویش را گرفت و چند تا وسیله خودش از جمله توپ! را در اون گذاشت و راهی شدیم. نزدیکهای غروب بود که به دامنه های آن رسیدیم. از آنجائیکه تعداد زیاد بود باید آهسته تر میرفتیم که امیرپارسا اومد پیش من گفت بابا بهتر نیست ما دو نفر خودمون تندتر بریم گفتم باشه بریم. بعد از مدتی که از اونها کاملاً جدا شدیم گفت ""میدونی کوه رفتن باید تنهایی باشه توی کوه دسته جمعی اصلا خوش نمیگذره .  همونطور که عکس گرفتن باید دسته جمعی باشه و عکس تنهایی گرفتن به درد نمیخوره" !! واقعا با این سن کوچکش حرف بزرگان را زد. کوه جای خلوت کردن انسان با خود و خدایش است و او این مطلب را از همان اول فهمیده بود.  در راه بازگشت هم به من گفت بابا بیا خاطرات همه این روزها و این جاهایی که میریم را بنویسیم. من هم بهش گفتم بابات از همون اول که به دنیا آمدی فکر این روز بود و وبلاگ را برای همین برات مینویسه گفت " نه باید توی کاغذ باشه وبلاگ و کامپیوتر ممکنه یک روز به هم بخوره همه اش از بین بره اما دفتر را میشه نگه داتشت. " دیدم راست میگه!!. قول دادم در اولین فرصت خاطراتش را پرینت بگیرم و در یک دفتر بیاورم.

با توجه به علاقه امیرپارسا به کوه تصمیم گرفتیم این پنجشنبه به درکه برویم برای این کار باید صبح قبل از طلوع آفتاب راهی میشدیم. برای همین باید زود میخوابیدیم.اما  امیرپارسا که یک لحظه از فکر کوه بیرون نمیرفت ساعت ۱ نصفه شب بلند شده بود و ساعت زنگ دار را دستش گرفته بود که ساعت زنگ بزنه تا همگی بلند بشیم و برویم. خلاصه داستانی داشتیم با امیرپارسا. نهایتاً ساعت ۳ بود که خوابید و ساعت ۴ و نیم هم بلندش کردیم که برویم.

ساعت ۵ و نیم بود که به درکه رسیدیم. و بالارفتن شروع شد. صدرا در بغل من و امیرپارسا در کنارم پا به پا می آمد. ساعت ۸ صبح برای صبحانه خوردن در کنار مسیر نهر آب جایی برای نشستن پیدا کردیم. وقتی که عموی امیرپارسا خواست اون را به این طرف نهر بیاورد پای عمو سر خورد و امیرپارسا در آب افتاد. جالب اینکه در این صبح خنک و این آب سرد بجای گریه از خنده داشت روده بر میشد. بعد از صبحانه با همان شلوار و پیرهن خیس به راه ادامه دادیم و تا ساعت ۱۰ صبح بالا رفتیم. اونجا هم فقط بخاطر مامانش که دیگه واقعا خسته شده بود رضایت داد که برگردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |