تبليغاتX
خاطرات با امیرپارسا - اولين روز مدرسه

خاطرات با امیرپارسا

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

اولين روز مدرسه

دبستان در حال تکمیل و بازسازی . مدرسه زیبا و بزرگیست

   بالاخره انتظار اميرپارسا به سر آمد و براي اولين بار وارد مدرسه شد تا جشن شكوفه ها و كلاس اوليها را شاهد باشد. اين ورود با ورود بسياري از كلاس اوليها به مدرسه فرقهاي اساسي داشت از جمله اينكه:

   - روز جشن شكوفه هاي دبستان دولتی شهيد سيد كاظم موسوي بر خلاف مدارس ديگر كه در روز ۳۱شهريور بود، در هواي كاملاً پائيزي و خنك روز شنبه ۷/۷/۱۳۸۶ و در ميان صداي دستگاه سنگ بري كارگراني كه مشغول سنگ كاري پله هاي دبستان بودند  برگزار شد كه البته بعد از كلاس بندي اوليه، پس از دو ساعت همگي بچه ها از اول تا پنجم ابتدايي به مدت يكهفته ديگر تعطيل شدند. قرار شد جشن شكوفه هاي اصلي هفته ديگر(۱۴/۷/۸۶) و با پايان گرفتن كار بازسازي كامل مدرسه انجام شود.

   - اميرپارسا بدون طي كردن پيش دبستاني وارد مدرسه ميشد بنابراين ذهنيت او از دبستان و مدرسه و معلم با بقيه كه يكسال تحصيلي را به عنوان پيش دبستاني در مدرسه گذرانده و با محيط آشنا شده بودند كاملاً تفاوت داشت و همين موضوع هيجان و شادي او را براي تجربه اين روز بيشتر كرده بود. (داستان امتناع قاطع  ايشون از رفتن به پيش دبستاني در سال گذشته هم حكايت جالبي دارد).

 

    بهرحال بعد از كلاس بندي، و استقبال والدين از بچه ها، از اميرپارسا پرسيدم راستي اسم خانوم معلمت چيه و اون هم كه اسم يادش رفته بود گفت صبر كن برم خانوم را پيدا بكنم و دويد سمت چند خانم معلم كه داشتند با چندتا از مادرا صحبت ميكردن. خانم معلمش را شناخت و رفت پيشش و با همون لحن كودكانه جالبش كه ش را يكمي شبيه س ميگه گفت "خانوم من اسم سما را فراموس كردم ميسه اسمتون را به من بگين؟" معلمش هم كه از اين برخورد و نوع صحبت خنده اش گرفته بود گفت من مهدوي هستم. من هم اسم شما را فراموش كردم ميشه به من بگي؟ كه اميرپارسا هم خودش را معرفي كرد. از اينكه معلم خوبي دارد خيلي خوشحالم. راستش بخاطر اينكه از نظر سني از همه همكلاسيهاش كوچكتره و داراي روحيه بسيار لطيفي است ، بسيار كنجكاو و البته نگران از نوع  ارتباط برقرار كردنش بودم.خوشبختانه در همان صف كلاس كه ايستاده بود صحبت رسا و مهربانانه اش با ديگران را چه در جواب دادن چه به قول معروف در سر صحبت باز كردن را ديدم و خيالم راحت شد.

   در اين دو ساعت اميرپارسا به سرعت دوستاني پيدا كرد، يكي از اونها به نام شايان كه در كلاس با او دوست شد و ديگري به نام سروش كه پس از كلاس بندي به يكباره او و مادرش را در ميان جمعيت شناختيم. سروش عزيز كسي نيست جز فرزند مرحوم مازيار منصوري كه پس از آمدن آنهابه تهران در سال 1384، قرار بود بواسطه اينكه در محل ما سكونت مي يابند، هردو با همديگر به مهد كودك بروند و همبازيهاي خوبي براي يكديگر باشند، اما دريغ كه اجل مهلت نداد و و او هرگز نتوانست در منزلي كه مهيا كرده بود مستقر شود. حالا بعد از دو سال، ديدن دوباره يادگار او هم باعث خوشحالي ما شد و هم دلهايمان را مالامال از اندوه جاي خالي او كرد. دومین سالگرد درگذشتش یعنی ۱۲ مهر نزدیک است. روحش شاد.

    خوب براي اينكه فضا عوض شه بگم كه:  بعد از برگشت به منزل گفت همون دوستش كه اسمش شايان است چند بار سعي كرده بهش بگه بابا اسم من شايانه نه سايان. اميرپارسا هم فوري متوجه ايراد كار ميشه و براي اينكه طرف فكر نكنه اسمش را به مسخرگي ادا ميكنه با زوري كه ميزنه و فشاري كه به يك گوشه دهنش وارد ميكنه اسم شايان را درست تلفظ ميكنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 6:33 قبل از ظهر  توسط بابای امیربارسا  |