امیرپارسا و مثلها و ادبیات فارسی
مثلها و حکایات قدیمی برای امیرپارسا جذابیت زیادی دارد. هر شب یکی از این حکایات را از کتاب "قصه ما مثل شد" برای او میخوانیم و این کار همانند مسواک زدن برای او عادت شده است. آخر هر حکایت هم از ما میخواهد یک مثال در مورد مصداق آن مثل بزنیم و بعدش خودش یکمثال میزند.
جالب اینکه امیرپارسا در برخوردهای روزانه اش اگر با مسائلی برخورد کند که جای بکار بردن آنها باشد درنگ نمیکند. مثلاً چند هفته پیش که مدیر ساختمان، امیرپارسا و دوستش که مشغول پرکردن آب قمقمه دوچرخه شان بودند را دعوا کرد که چرا آب را باز کرده اید.. تا اینکه چند روز پیش همین آقای مدیر ساختمان در بعدازظهر داغ علاوه بر تراس منزل، مشغول شستن ماشین و وسایل داخل آن بود که امیرپارسا به ایشان میگوید "رطب خورده منع رطب کی کند"!
چند نمونه از مثلهای دیگری که امیرپارسا ریشه و همچنین کاربرد آن را بلد شده : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ، در شهری که موش آهن میخورد، باز هم کودک میبرد، فالوده اگر نگهدار بود خودش را نگه میداشت، در دروازه را میشود بست اما در دهان مردم را نه، تا مرا دم تو را پسر یاد است دوستی ما برباد است، پنبه را از داخل گوشَت در بیاور، این طور نیز نخواهد ماند، فردا صدایش در می آید، بکوب بکوب همان است که دیده ای، کلاهت پس معرکه است، این نیز بگذرد، ...
امیرپارسا علاوه بر این، علاقه زیادی به داستانهای کهن که به صورت پویا نمایی یا عروسکی تهیه شده دارد، برعکس هیچوقت پای کارتونهای تخیلی امروزین نمینشیند. امروز داستان عروسکی ضحاک را از تلویزیون پخش میکرد. گفت بابا ما که شاهنامه داریم بیا هر شب قصه های شاهنامه را هم برایم بخوان. البته پیشنهاد بسیار خوبی کرد که در نظرم هم بود اما نه از الان. راستش فکر نمیکردم از الان خودش اینقدر راغب باشه. ضمن اینکه شاهنامه ای که ما داریم بیشتر به درد موزه میخورد تا هر شب باز کردن و خواندن آن. بنابراین بایستی یک مجموعه ای از بهترین نثر برگردان شاهنامه که مناسب سن کودکان باشد را تهیه کنم.
