مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

امشب شب یلدا اولین شب زمستان است یعنی درازترین شب سال. درست از این شب به بعد روزها بلند تر میشود.  یلدا یعنی تولد و این یعنی تولد خورشید. یعنی اینکه از امروز اندازه شب کمتر میشه و روز بیشتر میشه. وقتی اسم شب یلدا میاد اولین چیزی که یاد من میرسه مال ایران و انار و دورهم جمع شدن و حافظ خوندنه.

شنبه پیش برای خرید میوه شب یلدا به  فروشگاه ترک ها در هانوفرگاسه رفتیم. یک خانم تاجیک است که برای ما  هندوانه آورده بود که با انار و پرتقال خریدیمم. اما تا سه شنبه معلوم نبود کجا جمع بشیم. همه ی خانوم ها تلفنی به هم پیشنهاد می دادند که شب یلدا کجا باشیم. مامان گفت: همه بریم مرکز امام علی. مامان ریحانه گفت: بریم طبقه زیرزمین توی نمازخانه. ... هم خیلی خوب بود که نشد.  بابا ها هم با هم صحبت میکردن که کجا باشه.  من که از کلاس زبانم برگشتم مامان رو دیدم که با صدرا داشتن به کلاس می رفتن. من دو سه ساعتی خونه بودم. غروب بود که مامان و بابا برگشتن. گفتن رفته بودن نون بربری بخرن تو ترافیک گیر کردیم. گفت: همه میان خونه ی ما!!!!!! من دهنم باز مونده بود!! خیلی خوشحال شدم.

مهمون ها اومدن. مهمون هامون ریحانه و فرزانه و امیر و حسین و پدر مادرشان بودند. ابعد که همه اومدن مامان به من انار داد تا برای بچه ها ببرم. صدرا و فرزانه هم که اون وسط با هم می جنگیدن!! چند بارهم صدرا جیغ و داد زد و گریه کرد. بعد هندوانه را آوردن من خیلی دوست دارم هندونه را شتری بخورم. دور از چشم صدرا تو آشپزخونه یه قسمت شتری خوردم. بعدش ما رفتیم با هم بازی کردیم. با حسین تو اتاق فوتبال بازی کردم و با نتیجه ی پرگل ۴۰-۳۲ بردمش. بعدش  هم نوبت شعر حافظ و فال شد. بابای امیر و حسین شعرای حافظ را میخوند.  شعری که برای من بود را معنیش را متوجه نشدم چه برسه به اینکه ببینم به نیت (امشب من یاد گرفتم نیت کردن یعنی چه.) من میخورد یا نه. بعد هم توی کباب پز برقی قدیمی  مادر بزرگم، توی اتاق جوجه کباب درست کردیم و خوردیم. خیلی چسبید.  آخر شب وقتی که مه شده بود همه رفتن. واقعا شب درازی بود. این بود شب یلدای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 15:2  توسط امیرپارسا. | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. من علاقه دارم در اینجا درمورد خاطرات خودم از خانواده و دوستان، سفر، فرهنگ مردم، یادگیری زبان و اتفاقاتی که در شهر و مدرسه می افتد بنویسم.

نوشته های پیشین
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
اتریش
ایران
آلمان
ایتالیا
چک
اسلواک
سوییس
اسلوونی
لیختن اشتاین
مجارستان
کرواسی
فرانسه
بلژیک
هلند
خانوادگی
آموزشی
مدرسه اتریشی
مدرسه حصارکی
ورزشی
سفرنامه ی اروپا
سفرنامه ی ایران
نویسندگان
امیرپارسا
امیرپارسا.
مامان امیرپارسا.
پیوندها
وبلاگ آلمانی من (بلاگ اسکای)
وبلاگ جدید من
وبلاگ صدرا (برادرم)
وبلاگ علیرضا (برادر کوچولوم)
وبلاگ بابا
وبلاگ حسام (پزشکی)
وبلاگ مدرسه
جدول رده بندی فوتبال FIFA
وبلاگ ارشیا (ورزشی)
وبلاگ حسین (نجوم)
وبلاگ خانم دکتر
خاطرات امیرحسین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

http://www.theme-designer.com/template40.htm