X
تبلیغات
خاطرات امیرپارسا - شب یلدا و مهمان ها
مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

امشب شب یلدا اولین شب زمستان است یعنی درازترین شب سال. درست از این شب به بعد روزها بلند تر میشود.  یلدا یعنی تولد و این یعنی تولد خورشید. یعنی اینکه از امروز اندازه شب کمتر میشه و روز بیشتر میشه. وقتی اسم شب یلدا میاد اولین چیزی که یاد من میرسه مال ایران و انار و دورهم جمع شدن و حافظ خوندنه.

شنبه پیش برای خرید میوه شب یلدا به  فروشگاه ترک ها در هانوفرگاسه رفتیم. یک خانم تاجیک است که برای ما  هندوانه آورده بود که با انار و پرتقال خریدیمم. اما تا سه شنبه معلوم نبود کجا جمع بشیم. همه ی خانوم ها تلفنی به هم پیشنهاد می دادند که شب یلدا کجا باشیم. مامان گفت: همه بریم مرکز امام علی. مامان ریحانه گفت: بریم طبقه زیرزمین توی نمازخانه. ... هم خیلی خوب بود که نشد.  بابا ها هم با هم صحبت میکردن که کجا باشه.  من که از کلاس زبانم برگشتم مامان رو دیدم که با صدرا داشتن به کلاس می رفتن. من دو سه ساعتی خونه بودم. غروب بود که مامان و بابا برگشتن. گفتن رفته بودن نون بربری بخرن تو ترافیک گیر کردیم. گفت: همه میان خونه ی ما!!!!!! من دهنم باز مونده بود!! خیلی خوشحال شدم.

مهمون ها اومدن. مهمون هامون ریحانه و فرزانه و امیر و حسین و پدر مادرشان بودند. ابعد که همه اومدن مامان به من انار داد تا برای بچه ها ببرم. صدرا و فرزانه هم که اون وسط با هم می جنگیدن!! چند بارهم صدرا جیغ و داد زد و گریه کرد. بعد هندوانه را آوردن من خیلی دوست دارم هندونه را شتری بخورم. دور از چشم صدرا تو آشپزخونه یه قسمت شتری خوردم. بعدش ما رفتیم با هم بازی کردیم. با حسین تو اتاق فوتبال بازی کردم و با نتیجه ی پرگل ۴۰-۳۲ بردمش. بعدش  هم نوبت شعر حافظ و فال شد. بابای امیر و حسین شعرای حافظ را میخوند.  شعری که برای من بود را معنیش را متوجه نشدم چه برسه به اینکه ببینم به نیت (امشب من یاد گرفتم نیت کردن یعنی چه.) من میخورد یا نه. بعد هم توی کباب پز برقی قدیمی  مادر بزرگم، توی اتاق جوجه کباب درست کردیم و خوردیم. خیلی چسبید.  آخر شب وقتی که مه شده بود همه رفتن. واقعا شب درازی بود. این بود شب یلدای من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 15:2  توسط امیرپارسا.  |