<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات با امیرپارسا</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/</link>
<description>مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 18:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نظر من درباره کودکی و بزرگی</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من خیلی راحت، سخت ترین چیزا که فعلا زبان آلمانیه را دارم یاد میگیرم. جدول ضرب را هم که تا چند روز پیش اصلا بلد نبودم بلد شدم و تقسیم هم یاد گرفتم. من میگم: &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی که آدم بچه است انگار که یک بارانی پوشیده باشه زیر فشار آب صد تا شلنگ باشه که داشته باشه روی اون آب بریزه. این بارانی وقتی به تنمون است که بچه هستیم. وقتی بزرگ میشیم انگار بدون اون بارونی زیر همون آبها و شلنگها هستیم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;از این دو تا نتیجه اخلاقی میشه گرفت: ۱-  آدم همیشه زیر فشار است ۲-فقط یک موقع این فشار خیلی کم احساس میشه و یک موقع زیاد احساس میشه. پس ما میتونیم در بچگی راحت چیز یاد بگیریم بدون اینکه سختی همون کارا در بزرگی بکشیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;یک چیز دیگه هم بگم؟ آدم وفتی بچه است مثل اینه که توی یک اتوبان خلوته که راحت سوار ماشین میشه و سریع میتونه رانندگی کنه و بره. وقتی بزرگ میشه انگار که توی همان اتوبان رانندگی میکنه اما اتوبان پر ترافیک و پر از چراغه و نمیتونه راحت و بی دردسر رانندگی کنه . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پس هرچی الان فشار بهمون بیاد هیچ طوری نیست چون بارونی تنمون هست پس باید با این بارونی کودکی راحت بریم زیر سختی یادگرفتن !  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اتوبان هم که خلوته باید تند بریم جلو ! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 18:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز زمستان</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>از پنجشنبه تب کردم و جمعه مدرسه نرفتم. سه روز تب داشتم . همون اول رفتیم بیمارستان آکاها. دکتر اونجا اشتباهی فکر کرد یک ویروسه و به من هیچی نداد گفت بعد دو روز خوب میشه . اما فرداش که تب قطع نشد رفتیم بیمارستان. شربت ضد تب و ضد عفونت به من دادن. امروز یکدفعه بهتر شدم اما دوباره تبم رفت بالا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاسای زبان آلمانی خوبه اما خیلی چیزا را من نمیفهمم. اونجا یک دوست پیدا کردم اسمش لیم است انگلیسی اش خیلی خوبه ازش پرسیدم چه جوری انگلیسی بلدی گفت مامانم انگلیسیه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا یکدفعه سرد شده و از تابستان رفتیم توی زمستان. هنوز برگ درختا نریخته اما هوا زمستانی است. این چند روزه همش بارون میاد و برف ریز کم هم شبها میاد. چتر من را هم که صدرا خراب کرده . صدرا خیلی شیطونی میکنه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 14:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس زبان آلمانی و ...</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>با تمام شدن تابستان و شروع مدارس، بعید بدونم امیرپارسا بتونه خاطراتش را اینجا مرتب بنویسه. چون نوشتن خاطرات روی کاغذش هم بسیار دیر به دیر شده. البته حق داره بنده خدا. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستش من خیلی کنجکاو بودم که ببینم بچه ها که زبان خارجی بلدنیستند چطوری پیشرفت میکنند. بنابراین از دو هفته پیش،  امیرپارسا را گذاشتیم کلاس زبان آلمانی. بعد از شرکت در اولین جلسه، با علاقه از اتفاقات اونجا و بچه هایی که توی اون کلاس بودن صحبت میکرد. گفت همه آلمانی صحبت میکردن و معلم هم همینطور اما من هیچی نمیفهمیدم! تا جایی که به آلمانی یک سوال از من کرد و من بهش گفتم Please speak English  معلم هم همون سوال را به انگلیسی کرد که بازهم نفهمیدم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بعد از جلسه بعد تعریف کرد: معلم داشت صدای حرف O که دو تا نقطه روش است را یاد میداد یکدفعه زدم زیر خنده و تا چند دقیقه فقط میخندیدم. معلم بنده خدا هم فقط هاج و واج به خوش خندگی اون نگاه میکرده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از جلسه سوم گفت که یکی از بچه های پشت سری بلند میشه میگه Ich bin Bube و امیرپارسا هم که در عوالم زبان فارسی یکدفعه با  کلمه bube که در فرهنگ لغات خانواده ما بجای کلمه زشت و خنده داری داره روبرو میشه دوباره میزنه زیر خنده و اینبار خنده اش خیلی بیشتر طول میکشه. همه بچه ها و معلم با تعجب نگاهش میکنن. بالاخره میتونه خنده اش را تمام کنه و کلاس ساکت میشه. یکدفعه اینبار کلاس با هم به خنده می افته و دوباره امیرپارسا باهاشون میخنده.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه هفته اول با آب و تاب و خنده خاطرات کلاس زبان آلمانی را تعریف کرد و خوشبختانه متوجه شدم علاقه زیادی به یادگرفتن زبان داره و در این کلاس کم هم نمیاره و به هرشکلی که شده خودش را از تک و تا نمی اندازه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفته دوم هم متوجه شدم به راحتی جملات ساده ای را میگه و تعدادی فعل را هم یاد گرفته. مهمتر از همه دست خطش است که هفته اول که واقعا بدخط و عجیب غریب نوشته بود و حالا در هفته سوم میتونه سرهم بنویسه. جالب اینه که مجبوره با خودنویس بنویسه و مداد و مدادپاک کن توی نوشتن را کنار گذاشته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;دستخط امیرپارسا با مداد هفته اول کلاس زبان &quot; align=baseline src=&quot;http://i37.tinypic.com/sosj05.jpg&quot; width=381 height=220&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 376px; HEIGHT: 221px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;دستخط امیرپارسا با خودنویس هفته سوم کلاس زبان &quot; align=baseline src=&quot;http://i38.tinypic.com/2hexa3m.jpg&quot; width=510 height=305&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>8thmarch</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناصرالدین شاه</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من امروز تنهایی با اسکوترم به پارک بزرگی که نزدیک خانه ما بود رفتم. اونجا کلی بازی کردم. سرپایینی های زیادی داشت و با اسکوتر خیلی خوب میشد از اونجا ها رفت. سرسره و تاب بازی هم کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عصر یک کتاب بابا آورده بود که در آن خاطرات  ناصردین شاه از اتریش هم بود. اینکه یک پروانه گرفته بود و نوشته بود که این پروانه را یادگاری میذارم توی پاکت و حالا عکس همون خط و پروانه توی کتاب بود  خیلی جالب بود. مال صد سال پیش بود. اگه الان ناصردین شاه بود حداقل ۱۸۰ سال داشت اما به عمر حضرت نوح نمیرسه. بابا میگه خاطرات ما هم یک روزی همینجوری میشه و من میخوام بازم بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میخوام اون قسمتهایی که ناصردین شاه  اینجا بوده را بابا برام شبا بخونه . جاهایی که اون زمان رفته و هنوز هم هست مثل کاخ شومبورون و سالزبورگ و جاهای دیگه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 07:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیش زنبور</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما دیروز به شومبورون رفتیم. اونجا کاخ و باغ بزرگی بود. در بالای تپه که کل شهر معلوم بود رفتم از نوشمک توی کالسکه صدرا یکمی بخورم وقتی اولین قلپ را داشتم میخوردم یکدفعه فهمیدم یک چیز تلخی توی دهنم است. سریع آب نوشمک را بیرون دادم اما یک زنبور زرد زبونم را نیش زد. خیلی گریه کردم اما هیچ کاری نمیشد کرد. بابا میگفت خدا خیلی رحم کرده که زنبور درست نتونسته نیشم بزنه یا اینکه شانس آوردم ته زبونم را نیش نزده بوده . حالا هرچی مگس و پشه و زنبور از پهلوم رد میشه میترسم. هروقت هم میخوام چیزی بخورم توش را اول نگاه میکنم دوباره زنبوری چیزی نباشه. چون دیدن اونجا نصفه کاره مونده بود امروز رفتیم یکم دیگه از گل و درختای باغ کنار کاخ را دیدیم . من این ها را خودم تایپ کردم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 18:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز وقتی از لوبیلیانا برمیگشتیم رفتیم به جایی که یک دریاچه ای به اسم بلد داشت که یک قلعه ای هم بالای کوهش بود. توی این قلعه چیزایی که در آنجا پیدا کرده بودن را گذاشته بودن. توی فیلم اونجا اصل قلعه بود. توی فیلم میگفت این چیزایی که یدا کردن مال انسانهای اولیه بوده. من وقتی از آنجا بیرون آمدم به بابا گفتم تکنولوژی چیزبدی است چون چیزهای قدیمی را خراب میکند! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پای دریاچه قوهای زیادی بودند ما هم به آنها کیکهایی که همراهمون بود را دادیم. همه قوها به پایشان حلقه وصل شده بود. به بابا گفتم چیه؟ بابا گفت اینها شناسنامه اوناست. ابرها اونجا روی آب اومده بودن. ابر و آب باهم بودن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 97px&quot; height=923 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/k0r337.jpg&quot; width=1431 align=middle border=0&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 166px; HEIGHT: 96px&quot; height=536 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/294i7ua.jpg&quot; width=982 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 21:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موزه BMV</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح روز شنبه ۱۷/۵/۱۳۸۸ به سمت مونیخ در استان &quot;بایرن&quot; راه افتادیم. در مسیر ما شهر &quot;سالزبورگ&quot; بود. در پارک توی شهر همراه خونواده یکی از دوستان بابا غذا خوردیم. بعد از آن به &quot;میرابل گارتن&quot; رفتیم در آنجا گل ها و مجسمه های قشنگی بود و بعد دو تا خانه موتسارت را هم دیدیم. بعد از آن به سمت دریاچه موندسی حرکت کردیم . غروب به سمت مونیخ حرکت کردیم. شب حدود ساعت ۲۳:۰۰ به هتل اتاپ رسیدیم. کسی اونجا نبود رفتن توی اونجا و باز کردن درها همه بدون آدم بود. فردای آن روز به &quot;ماریان پلاتز&quot; رفتیم. در این میدان کلیسایی بود که سر ساعت دوازده عروسکها آهنگ میزدند و میرفصیدند. همه آدما نیگاه میکردن و فیلم و عکس میگرفتند. عصر به موزه ‌BMV رفتیم. در آنجا ماشینهای قشنگی بود. یکی اش که قدیمی بود درش از جلو باز میشد. بابا برای من یک ماشین کوچک و برای صدرا یک خط کش از توی موزه خرید. من از چند تا ماشین موزه  و خودم در دفتر خاطراتم نقاشی کردم. این عکس ماشین مال 73 سال پیش را خیل دوست دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 299px; HEIGHT: 189px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i29.tinypic.com/2vjtv2u.jpg&quot; width=767 height=653&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 18:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسکلتها </title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 260px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://i32.tinypic.com/oqiuzp.jpg&quot; width=592 height=469&gt;ما برای دومین بار به پراگ سفر کردیم. در راه، شهری است به نام کوتنا هورا . یک کلیسایی اونجا هست که دفعه پیش دیر رسیدیم و بسته شده بود. این کلیسا پر از استخوانها و جمجمه های آدم است. من به بابا گفتم اگر اینجا یک سگ بود، همه این استخوانها را به هم میریخت و بر میداشت. یک چیز دیگه هم که جالب بود این بود که آدمهای اون زمان شکل هم بودن چون همه جمجمه ها شبیه هم بودن. جالب بود که نخهایی بسته بودند و در آنجا جمجمه و استخوانها را مثل تسبیح به اون طرف سقف وصل کرده بودند و توی این مدت زیاد نه افتاده بودند و نه تکون خورده بودن. توی جایی که کله ها را روی هم چیده بودند، پر از تارعنکبوت بود و یک بویی می داد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 23:16:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 395px; HEIGHT: 469px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;bone Church &quot; align=textTop src=&quot;http://i29.tinypic.com/r7nmfm.jpg&quot; width=522 height=1171&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 23:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجارستان و قهرمانان رالی</title>
<link>http://8thmarch.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; امروز با خونواده یکی از دوستان بابا به مجارستان سفر کردیم . فاصله وین تا بوداپست حدود ۲۵۰ کیلومتر ا&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 164px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://i30.tinypic.com/1zdsqw1.jpg&quot; width=824 height=576&gt;ست . آنجا به در خانه ی دوست دیگر بابا رفتیم. دخترشون به ما سلام کرد و زود با من و صدرا دوست شد. همراه آنها که دیدنیهای شهر را بلد بودند به تپه های بوداپست رفتیم. در آنجا دانوب، پارلمان قرمز رنگ و کل شهر را دیدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در یکی از تپه های بوداپست، سه وسیله جنگی مثل توپ جنگی، ضد هوایی و خمپاره را دیدیم. ما پشت ضدهوایی نشستیم. خیلی جالب بود. بابا میگه اینا را از جنگ جهانی دوم نگر داشتند. بعد رفتیم زیر سایه کنار یک مجسمه مردی که منتظر بود غذا خوردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 130px; HEIGHT: 95px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://i30.tinypic.com/107rk7n.jpg&quot; width=555 height=532&gt;بعد از ظهر هم رفتیم میدان قهرمانان. بابا گفت مجسمه بالای ستون درازه وسط میدان،مجسمه قهرمان رالی مجارستانه که قدیما برنده شده بوده.  اونجا چند تا هلیکوپتر هی پرواز میکردند. ما غروب برگشتیم. شب که رسیدیم خونه تلویزیون سی ان ان میگفت یک قهرمان رالی مجارستانی با ماشینش رفته توی دیوار. پس اون روز مسابقه رالی بوده . اون هلیکوپترها هم برای همین اومده بودند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=8thmarch&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>ap</dc:creator>
<guid>http://8thmarch.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
