سفر به باغ گیاه شناسی آلتامونت و شهر کیلکنی
از اونجایی که تا شروع مدرسه ها فقط 2 آخر هفته مانده من اصرار زیادی کردم که به جای خانه ماندن به مسافرت برویم و شهر کیلکنی (Kilkenny) مرکز استان کیلکنی که در جنوب شرقی ایرلند قرار داره بریم. بابا هم پیشنهاد داد اگه اینطوره پس در بین راه باید یک جای دیدنی پیدا کنیم پس بعد از کمی تحقیق در اینترنت یک باغ گیاه شناسی (در ایرلند باغهای گل و گیاه زیادی وجود داره ) به نام آلتامونت (Altamont Gardens) رو پیدا کرد پس ما یکهویی راه افتادیم.
باغ آلتامونت: حدود یک ساعت و نیم (103 کیلومتر) از دوبلین تا باغ راه بود. باغ گیاه شناسی تقریبا در 19
کیلومتری شهر کوچک تولو (Tullow) و دقیقا در جاده ای به نام Bunclody Road قرار داشت. وارد باغ که شدیم آرامش و سکوت خوبی داشت و ماشین رو در کنار پارکینگی که جلوش گاو ها به چرا آمده بودند پارک کردیم. وارد باغ که شدیم واقعا زیبا و پر از گل های زیبا بود و البته خوبی دیگری هم داشت که مجانی بود 
در همان ورودی یک طاووس آزاد از جلومون رد شد که عکسش رو هم گرفتیم. البته حیف که پرهاش رو باز نکرد. ظاهرا ساکن همیشگی اونجاست و جای اصلی اش جلوی پلکان های تنها ساختمان قدیمی باغ است.
ابتدای باغ پر از گل های رنگارنگ و خوشبو بود که می توانسیتیم درست کنارشان بایستیم و اسم هر گل رو هم کنارش نوشته بود. اینجا دیگه خوراک بابا بود. البته از بس گل های قشنگی بود من هم دست به دوربین شدم و چند عکس عالی از گل های آنجا گرفتم. (عکس هایی که گرفتم در اینستاتگرام @parsa.nazemi)
جلوتر یک برکه ی بسیار بزرگ که روی اون رو نیلوفر های آبی به طور کامل پوشانده بودند قرار داشت که حتی یک پرنده محلی از این برگ نیلوفر به اون برگ می رفت و انگاری که داره روی برکه راه می ره! وقتی با دقت به نیلوفر ها نگاه کردیم متوجه شدیم که گل های اونها تمام شده. احتمالا یکی دو ماه پیش همه ی آن ها گل داشتند روی بعضی از اون ها هنوز گل خشک شدشون مونده بود.




این باغ یک تفاوت خیلی مهم دیگه با بقیه باغها داره و اون اینه که یک مسیر پیاده روی بسیار زیبا داره.
این مسیر کاملا جنگلی و طبیعی از کنار همان برکه ی زیبا شروع میشه. پس ما وارد مسیر شدیم و از وسط یک جنگل زیبا رد شدیم و نکته جالب این بود که در کل مسیر حتی یک دستمال کاغذی هم روی زمین پیدا نکردیم (برخلاف جاهای دیدنی ایران) در پایان مسیر به یک رود بزرگ رسیدیم که در کنار آن به راهمون ادامه دادیم و در دامه به جایی به نام 100 پله رسیدم که نقطه بازگشت بود. با بالا رفتن از صد پله و یک راه جنگلی دیگه دوباره از برکه سر در آوردیم.

اینجا یک فروشگاه گل خیلی قشنگ داشت که البته گل هایش گران بود. در کنار اون هم یک کافه توی محیط خیلی طبیعی و با چوب درست کرده بودند که آدم هوس می کرد بره یک چای بخوره.
شهر کیلکنی (Kilkenny): بعد از بازدید از آلتامونت به سمت شهر کیلکنی که حدود 50 کیلومتر و بیست دقیقه با آلتامونت فاصله داشت حرکت کردیم. جاذبه ی توریستی اصلی در این شهر قلعه ی کیلکنی (Kilkenny Castle) است. وقتی وارد شهر شدیم یک نکته در کیلکنی خیلی به چشم می آمد شلوغی خیابان ها بود. همان ابتدا در ترافیک طولانی گیر کردیم که دلیلش توریست های بسیار زیادی بود که به اونجا آمده بودند تا از قلعه ی بزرگ و زیبای کیلکنی بازدید کنند. وقتی از جلوی قلعه گذشتیم و صف بسیار زیاد جلوی قلعه برای بلیط و نبودن جای پارکینگ را دیدیم از دیدن اون قلعه منصرف شدیم و با دیدن نوک یک کلیسای بلند که از دور زیبایی جالبی داشت به سمتش رفتیم . شانس آوردیم اونجا یک جای خلوت تری بود که جلویش جای پارکینگ هم داشت و برای ساعت اول مجانی بود ( بهترین راه برای دیدن قلعه اینه که ماشین را اینجا گذاشت و پیاده به سمت قلعه رفت) . یک کلیسای قدیمی و زیبا که (St. Mary's Cathedral) نام داشت و خیلی بزرگ و زیبا بود.

واردش که شدیم یک جورایی شبیه کلیسای سوخته وین بود. شیشه های رنگی اون خیلی قشنگ بودن و یک جایش هم یک دختری توی تابوت شیشه ای بود که نوشته بود زمان زیارت به یک جای مقدس توسط شاه اون زمان که مخالف این چیزا بوده شکنجه و کشته میشه. اولش یکهو ترسیدم فکر کردم واقعیه!
روی صورت و پاهاش شکاف خورده بود. بعد آهسته برگشتیم و بیرون جلوی بنا هم چند تا عکس انداختیم . چون حسابی گرسنه شدیم بودیم به مک دونالد رفتیم که حسابی شلوغ بود و دو تا تیم بچه ها که از بازی هرلینگ (یکی از ورزش های محلی بسیار پرطرفدار ایرلند که کیلکنی توش همیشه مدعیه) برگشته بودن هم به این شلوغی اضافه شده بودن و طوری شده بود که سطل های آشغال اون همه تا کله پر شده بودند. از اونجا هم مستقیم دوباره به دوبلین برگشتیم.
پ. ن.: برای باغ بهتره که صبح اونجا باشید تا در عکس ها نور آفتاب اذیت نکنه و عکس سفید نشه. و آفتاب جلوی شما باشه نه پشتتون. و برای رفتن به شهر کیلکنی هم مهمترین نکته اینه که صبح زود راه بیفتید تا به ترافیک و شلوغی قلعه نخوردی یا اینکه ماشین رو در یک جای دور تر و یا همون پارکینگ روبرو کلیسا که توضیح دادم پارک کنید و پیاده بروید.
امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. من علاقه دارم در اینجا درمورد خاطرات خودم از خانواده و دوستان، سفر، فرهنگ مردم، یادگیری زبان و اتفاقاتی که در شهر و مدرسه می افتد و خلاصه خاطرات حاصل از گذر ایام را بنویسم.