سفر به سوییس
روز اول:
سالزبورگ: بعد از ۲۹۰ کیلوکتر راه به سالزبورگ رسیدیم. چون سری قبل قلعه شهر را ندیده بودیم اول اونجا رفتیم. برای بالارفتن سوار یک قطار شدیم و روی ریل برقی رفتیم تا توی قلعه ی معروف سالزبورگ. آنجا یکم گشتیم و بعدش رفتیم به هتل خانوادگی Leonharderhof. پارسال تابستان هم یک شب توی همینجا خوابیده بودیم. پنجره های اون، رو به یک کوه با درختای بلند باز میشه. وقتی ما را دیدن خوشحال شدن چون همه آنها ما را میشناختن. توی رسپشن یک چیز جالب داره: هرمهمان هتل از کشورهای مختلف به زبان خودش دو تا جمله نوشته که مثلا صبحانه ساعت 7 است و بعد از ده شب کلید ورودی را با خودتون ببرید. بابام پارسال به فارسی نوشته بود و حالا من دیدم. خیلی خیلی جالب بود. سر صبحانه هم سراغ مادربزرگی که پارسال برامون چای می آورد گرفتیم. نوه اش گفت اون مریض شده و نمیتونه اینجا کمک کنه اما هنوز کار میکنه.
اینسبروک: ما ایندفعه ساعت ۰۹:۱۵ از هتل خانوادگی حرکت کردیم و به سمت اینسبروک مرکز استان تیرول (Tirol) رفتیم. از سالزبورگ تا مرکز اینسبروک ۱۸۰ کیلومتر راه بود. وقتی به آنجا رسیدیم من گفتم بریم بام طلایی (Goldenes Dach) رو ببینیم، آنجا یک موزه است که بام کج تراسش از طلا است. آنجا را که دیدیم رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و عکس گرفتیم و سوار ماشین شدیم .به سمت کشور لیختن اشتاین حرکت کردیم. البته لیختن اشتاین اشتباه است و باید لیشتن شتاین بخونیمش. ش لیشتن را بایدمثل ایش خواند.
وادوز: از تیرول تا وادوز (Vaduz) پایتخت لیختن شتاین ۱۶۵ کیلومتر بود. اینجا درست نقطه بین آخر اتریش و اول سوییس است. وادوز چیز خواصی نداشت و ابزرگی اش اندازه یک شهر کوچک بین راه بود.ما یه دور تو شهر زدیم و فقط کنار کاخ ریاست جمهوری لیختن شتاین وایسادیم. بعد به سمت شهر زوریخ در سوییس حرکت کردیم.
زوریخ: مرکز شهر زوریخ سنگفرش است و یه ساعت بزرگ روی دیوار فکر کنم یک کلیسا داره که بزرگترین ساعت اروپاس، خود ساعته 9 متر طولش است. یه چیز جالب دیگش هم این بود که تو همه ی کوچه هاش پرچم سوییس رو گذاشته بودند. یه موزه ی اسباب بازی هم داشت که وقتی ما رفتیم بسته بود. بعد به سمت برن حرکت کردیم از زوریخ تا برن ۱۳۰ کیلومتر بود.
برن: شب رسیدیم به برن و رفتیم خانه یکی از دوستای بابا. اونجا فهمیدیم هر ساختمان در سوییس باید پناهگاه ضد حمله اتمی داشته باشه حتی ساختمانی مثل خانه ی آنها که نوساز بود! صبح رفتیم مرکز شهر را دیدیم. ساختمان ریاست جمهوری و پارلمان و شهرداری همه مرکز شهر نزدیک یک دره است. جالبیش این بود که سه شنبه و شنبه ها خود کشاورز ها میان و محصولات خودشون رو می فروشن.
مرکز شهر یک ساعت است که از ته خیابان میشه دیدش. در همان خیابان خانه ی انیشتن هم بود که توش رفتیم. وسایلش و میز کارش و نمره های مدرسه اش رو اونجا گذاشته بودند و بعضی نمره هاش واقعا بعد بود. مثلا توی انگلیسی اصلا نمره نیاورده بود.آنجا یه کلیسا هم داره و جلوش یه مجسمه هم هست آنجا هم بد نبود.
تون (Thun): در تون که کنار یک دریاچه است یک جایی بود برای گریل کردن. البته با گریل اتریش فرق داشت. چوب آماده و جای کباب کردن هم داشت. اونجا یک قصر هم داشت اسمشا Schadau بود که میگفتن مال زن شاه بوده است.
اینترلاکن: اینترلاکن (Interlaken) جای خیلی قشنگیه اما چون ما تو شهرش بودیم خیلی چیزی ندیدیم. اونجا جلوی یک ساختمان به اسم کورسال (Kursal) و ساعت گل عکس گرفتیم. دیدیم هنوز خیلی وقت تا غروب آفتاب هست دوست بابا گفت بریم لوزرن (Luzern) خودشون هم نرفته بودن پس راه افتادیم. از اونجا تا لوزرن باید 100 کیلومتری میرفتیم.
لوزرن: آنجا شهر قدیمی و قشنگی بود. پل چوبی روی آب خیلی منظره ی قشنگی داشت که با بقیه ی شهرها توی همه شهرها آنجا یه پل داشت، ما هم از روش رد شدیم و کلی عکس قشنگ انداختیم. این پل خیلی قدیمیه. عکس
بعد از روی نویگیشن یک جایی را پیدا کردیم به اسم مجسمه شیر که 500 متر با پل فاصله داشت پس پیاده رفتیم تا یکدفعه مجسمه ی خیلی بزرگ شیر تیر خورده سنگی رو که روی دیوار سنگی کنده بودن دیدیم، کلی توریست چینی و ژاپنی که اومده بودن اونجا از من و صدرا عکس گرفتن که گفتم من و صدرا تو آسیای شرقی مشهور شدیم! شب برگشتیم برن.
روز دوم:
مونترو (Montrex): صبح روز دوم برای که به برنامه برسیم قرار شد صبحانه را به اولین جا که رسیدیم یعنی مونترو بخوریم. اونجا یک پارک کوچولو روی دریاچه بود. صبحانه خوردیم و کنار دریاچه قدم زدیم. کنار اونجا گلهای زیاد و قشنگی کاشته بودن. آنجا واقعا قشنگ بود. بعد رفتیم قبر چارلی چاپلین رو ببینیم.
وو: وو (Vevey) همانجا است که چارلی چاپلین با زنش خاک شده. آنجا خیلی قشنگ بود. بعدش رفتیم کنار دریاچه ویوی که مجسمه چارلی و چاپلین بود و توریستها می آمدن عکس میگرفتن. مجسمه چنگال توی آب هم روبروی اون بود که مامان میگه توی ایمیل مجسمه های عجیب بود. نزدیک اینجا کارخانه ی نستله (Nestle) بود. در راه به سمت برن قبرستان ماشینها را دیدیم که همه ی ماشین ها رو له کرده بودند.
لوزان: ما در راه ژنو وارد شهر لوزان (Laussane) شدیم. این شهر یک جوری قدیمی بود. انگار بعضی جاهای شهر روی تپه بود. ما اونجا از ماشین پیاده نشدیم و بعد از چرخ زدن در شهر به سمت ژنو حرکت کردیم.
ژنو: به ژنو که رسیدیم رفتیم کنار دریاچه ی لکلمان (Lac leman) وسط آنجا یه فواره بود که می گن بزرگترین فواره ی اروپا با ۱۴۰ متر طول بود. برای دیدن ژنو از داخل دریاچه سوار کشتی شدیم، تو کشتی دستمون نقشه شهر بود و توضیح میداد که اون چیه؟ این چیه؟ از کشتی که برگشتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت سازمان ملل، آنجا چند تا عکس انداختیم و در پارک جلوش نماز خوندیم. خورشید داشت غروب می کرد که ما به برن برگشتیم و بعد از خوردن یک شام خوشمزه وسایلمون را جمع و جور کردیم تا برگردیم.
روز سوم:
برگنز: از برن تا وین 880 کیلومتر راه بود و ما صبح زود راه افتادیم. در راه وین وقتی به مرز اتریش رسیدیم، من گفتم بریم مرکز استان فورادلبرگ به نام برگنز و دو تا جای دیدنی را که از قبل میدونستم ببینیم. پس رفتیم سمت برگنز و همونطور که گفته بودم یک برج بود که از پله های چوبی اش که بالارفتیم یک طبقه موزه لباس و شمشیر و عکس بود. یکی از عکسها مال یک نقشه قدیمی بود. به بابا جایی که نوشته بود خلیج فارس را نشان دادم و ازش عکس انداختم.
طبقه بالاتر موزه ی بمب و نارنجک و تفنگ و کلاه جنگی و مسلسل و ... مال جنگ جهانی اول و دوم بود. از اون بالا دریاچه لینداوو Lindau و کلیسای بزرگ برگنز را میشد دید. این استان طبیعت قشنگی داره و پنیرش خیلی معروفه . بعد از اونجا هم در مونیخ رفتیم ساندویچ خوردیم و ساعت 8 شب به خونه رسیدیم. سبزی هایی که کاشته بودیم همه دراومده بودن. ماهی هم زنده و سالم بود. این بود خاطرات من به سوییس.
فکر کنم دیگه بهتره کمتر بنویسم از این به بعد. فقط کم کم همه ی لینکهای جاهایی که دیدیم را اضافه میکنم.![]()
امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. من علاقه دارم در اینجا درمورد خاطرات خودم از خانواده و دوستان، سفر، فرهنگ مردم، یادگیری زبان و اتفاقاتی که در شهر و مدرسه می افتد و خلاصه خاطرات حاصل از گذر ایام را بنویسم.