سفر به اسلونی

  من و آقای جمیلی در لوبلیانا (اسلوونی)پدرم  باید به اسلوونی می رفت. من به بابا گفتم: تو خونه حوصله ام سر می ره. نمیشه من هم بیام؟ بابا بهم گفت: من خیلی کار دارما  اون وقت تو در هتل چکار می کنی؟! یه کم فکر کردم و گفتم اگه مادر بزرگم هم بیاد چی؟ بابا اول قبول نمیکرد اما آخرش گفت : اشکالی نداره می تونی بیای! من خیلی ذوق کردم 

دیدنی های لوبلیانا (پایتخت اسلوونی)

از وقتی که ما وارد هتل(AUSTRA TREND) شدیم بابا رفت بیرون و خیلی وقت بعد اومد . بعد ما را برد مرکز شهر چند جای دیدنی شهر رو دیدیم. ما از جاهایی مثل سه پل و قلعه ی گراد لوبلیانا دیدن کردیم. آقای آل نبی و آقای جمیلی و پسرش هم آنجا بودند. آقای جمیلی خیلی آدم خوبی بود و زود باایشون و پسرشون رفیق شدم. آقای جمیلی عکاس هنرمندی هم است. روزنامه نگار هم بوده است. چند تا عکس خیلی قشنگ از من گرفته که يكي از اونها را این زير میگذارم.

من بالای قلعه گراد لوبلیانا

میدان سه پل وسط شهر است که جلوی اون پل ها مجسمه ی یکی از شاعران معروف اسلوونی بود. داستان درازی دارد! قلعه ی گراد مال ۹۰۰ سال پیش است و ۱۱۰۰ میلادی ساخته شده است. از اون بالا کل شهر معلوم بود!

(BLED)

بابا امروز هم از صبح رفت داشت بخاطر همین من و مادربزرگم باید در هتل ماندیم و غذا می خوردیم. داشت غذایمان تمام می شد که یکدفعه مادربزرگم گفت:امیرپارسا مه رو ببین! وقتی نگاه کردم گفتم: این که مه نیست طوفانه! من از طوفان فیلم گرفتم. بعد از طوفان بابا اومد. وقتی طوفان کاملا تمام شد آفتاب اومد.

در نزدیکی شهر دریاچه ی پر عمق و زیبایی به اسم بلد داشت. یک قلعه ی بسیار پر عظمت هم داشت. رفتیم توی قلعه که موزه بود را دیدیم جالب بود. مخصوصا برای مادر بزرگم که فوق العاده بود. بعدش به یک تور روسی برخوردیم. بهتر بود چون بابا روسی بلده بخاطر همین اطلاعاتمون درباره ی قلعه بیشتر میشه. بعد رفتیم پیش مرغابی های رودخانه. نون آورده بودیم. به مرغابی و ماهی ها نون دادیم. عصر هم با یک ماشین دیگه بدون بابا برگشتیم چون کارش طول می کشید.

این بود سفر اسلوونی ما.

BLED لوبلیانا اسلوونی

دیروز وقتی از لوبیلیانا برمیگشتیم رفتیم به جایی که یک دریاچه ای به اسم بلد داشت که یک قلعه ای هم بالای کوهش بود. توی این قلعه چیزایی که در آنجا پیدا کرده بودن را گذاشته بودن. توی فیلم اونجا اصل قلعه بود. توی فیلم میگفت این چیزایی که یدا کردن مال انسانهای اولیه بوده. من وقتی از آنجا بیرون آمدم به بابا گفتم تکنولوژی چیزبدی است چون چیزهای قدیمی را خراب میکند!

پای دریاچه قوهای زیادی بودند ما هم به آنها کیکهایی که همراهمون بود را دادیم. همه قوها به پایشان حلقه وصل شده بود. به بابا گفتم چیه؟ بابا گفت اینها شناسنامه اوناست. ابرها اونجا روی آب اومده بودن. ابر و آب باهم بودن.