سفرنامه ی اروپا       سفرنامه ی ایران

(برای جزئیات ادامه مطلب را کلیک کنید)

ادامه نوشته

سفر به تالش

در ایرلند بودیم که بابا عکس و اطلاعاتی درباره گل و گیاهانی که پرورش میداد منتشر میکرد، در اینترنت با پسری تالشی به نام امیرمحمد آشنا شده بود که او هم به گل و گیاه علاقه زیادی داشت. با هم به صورت مجازی در ارتباط بودند و وقتی رسیدیم یکسری پیاز گل هم برایش  پست کرد. به اصرار امیرمحمد قرار شده بود وقتی به ایران برگشتیم به خانه آن ها در تالش برویم. بعد از مدت ها که درگیر کار و درس و گرفتاری های روزمره بودیم، تعطیلات نوروز  را فرصت خوبی برای یک مسافرت درست و حسابی به شمال کشور دیدیم. اینبار فرصت خیلی خوبی هم بود تا با دعوت امیرمحمد و خانواده اش شهر تالش را به عنوان مقصد انتخاب کنیم. (در سال 92 در سفری که به تبریز و آستارا داشتیم از نزدیکی این محل هم رد شده بودیم ولی به خود تالش نرفته بودیم).

پنجشنبه، 2 فروردین راه افتادیم. در مسیر نسبتا خلوت هوای گرم و آفتاب تندی میتابید. تا کیلومتر ها ترافیک روان بود ولی به منجیل و رودبار که رسیدیم از آنجایی که مسیر کمربندی وجود نداشت ترافیک سنگین شد و حداقل 45 دقیقه آنجا معطل شدیم. واقعا برامون عجیب بود که فکری برای این قسمت از مسیر نکردند. رشت را رد کردیم و بعدا سری هم به انزلی زدیم. به انزلی که رسیدیم هوا سرد و ابری شد که خیلی ما رو یاد هوای ایرلند انداخت. برای ناهار که وایسادیم واقعا سرد بود و باد شدیدی هم میوزید. در کمتر از یک ساعت به تالش رسیدیم. ورودی شهر با توریست هایی که وارد این شهر کوچک میشدند شلوغ شده بود ولی به هر حال خانه امیرمحمد را پیدا کردیم. خانواده بسیار دوست داشتنی و گرمی بودند. امیرمحمد یک برادر همسن من و خواهری سه ساله همسن علیرضا داشت.  از ایرلند چند نوع پیاز گل برای امیرمحمد اورده بودیم،‌به همراه یک گل ارکیده که او را بسیار خوشحال کرد. او هم گل های زیبایی که پرورش داده بود را به ما نشان داد و حتی چند تا رو به ما داد تا با خود به تهران ببریم. 

 

شب غذاهای محلی خوشمزه ای درست کرده بودند. ماهی سفید شکم پر، مرغ شکم پر و چغرتمه و ماهیچه گوسفندی محلی از جمله غذاهای خوشمزه ای بودن که برای اولین بار با پخت محلی میخوردیم. قبلا گفته بودند میخواهند ما را با غذاهای محلی آشنا کنند، من تصور میکردم خوشم نیاید چون نمونه های قبلی که خورده بودم خیلی خوب نبودند ولی این غذا های محلی واقعا خوشمزه بودند. شب را استراحت کردیم تا صبح با امیرمحمد و خانواده اش چندی از جاهای دیدنی تالش رو ببینیم. 

 

صبح جمعه باران نم نم دقیقا مثل بارانهای ایرلند می بارید و هوا ابری بود. به هر حال به دنبال امیرمحمد راه افتاردیم و به سورتمه جنگلی سیا داران رسیدیم. فضایی سبز و جنگلی که از چند سال گذشته با ایده مهندسین آلمانی به معروف ترین مکان توریستی تالش تبدیل شده بود بسیار سرسبز و دیدنی بود. بلیطش هر سورتمه دو نفره 22 هزار تومان بود که مهمانمان کردند. سورتمه از میان درخت و گیاهان از تپه ی سرسبز پایین میرفت. البته من با مامان سوار شدم که ترس از ارتفاع داشت و خلاصه خیلی نتونستم اطراف رو درک کنم! به هر حال بسیار زیبا بود و اتفاقا درست وقتی پیاده شدیم باران نم نم و پودری شروع به باریدن کرد که با نسیم سردی که میوزید ما رو خیلی یاد  هوای ایرلند می انداخت که با همین ترکیب این نوع باران و باد سرد همیشه سرما رو به بدن مینشاند. بعد از سورتمه کمی در جنگل سیاداران هم قدم زدیم. از آنجا شهر تالش معلوم بود، البته مه غلیظ اجازه دیده شدن چیزی رو نمیداد. قطعا اگر هوا با ما یار بود باز هم در سیاداران میماندیم ولی به سمت مقصد بعدی راه افتادیم.

به دنبال ماشین امیرمحمد و پدرش از مسیری رویایی عبور کردیم. از میان جنگل هایی سرسبز به منطقه کوهستانی کیش دیبی  و جاده زیبای اق اولر رسیدیم. دور تا دور جنگل بود و تپه های پوشیده شده با ابر. (از اونجایی که توریست ها اکثرا اینجا را نمیشناختند هیچ زباله ای کنار جاده نبود! و طبیعت واقعا ما رو یاد جاده های اروپایی مینداخت) در کنارمان رودی به نام کرگانرود میگذشت که  رنگ روشنی داشت و ابتدای یکی از سه رود استان گیلان بود. به پلی چوبی رسیدیم. مثل فیلم ها با تکه های چوب به صورت نا مطمینی به هم وصل شده بود و از یک طرف هم با طناب به سمت دیگر رودخانه میرسید. یک سمت پل کاملا آزاد بود و طنابی هم نداشت. بسیار زیبا بود و برای عکس وایسادیم. وقتی روی اون راه میرفتیم کاملا تکون میخورد پس ما هم ریسک نکردیم و برای چند تا عکس فقط تا وسط اون رفتیم. در هیاهوی عکس هایی که میگرفتند لحظه ای به اطرافم نگاه کردم، همه جا سرسبزی و زیبایی بود. ابرهایی که روی کوه های دور تا دور رو پوشانده بودند من رو یاد نقاشی هایی میندازن که همیشه انتظار داریم جایی در سوییس یا آلمان باشن، در حالی که خودمون بهشت هایی رو تو همین کشور داریم که اصلا نمیشناسیم. البته بیشتر به این فکر کردم که چه خوب که نمیشناسیم، وگرنه اگر اینجا هم معروف بود الان منظره زباله ها و پلاستیک هایی که به شاخه درختان چسبیده اطرافمون بود...

 

 

خلاصه،‌ هوای سرد و بارانی خیلی اذیت میکرد و جا داشت در این جنگل زیبا ساعت ها قدم بزنیم. به هر حال بعد از چند دقیقه دوباره به ماشین برگشتیم. جاده زیبا رو ادامه دادیم. کلبه های قدیمی و سنتی که اطراف رودخانه ساخته شده بودند نمای زیبایی رو به منظره میدادن. بعدا گفتند که دیگر مجوز ساخت و ساز اطراف رودخانه را نمیدهند و این کلبه ها و خانه های کوچک همه از زمان قبل از تصویب قانون بوده است. تپه ها را بالا رفتیم و به جایی رسیدیم که به منطقه هشتپر (تالش) اشراف کامل داشت. اینجا را بام تالش میگفتند و شهدای گمنامی در اینجا به خاک سپرده شده بودند؛ فاتحه ای هم خواندیم. از اینجا همه شهر معلوم بود، خانه های شیروانی که اکثرا خودشات سفید و سقفشان رنگی بودند. تپه های سرسبز دوردست و مزارع و شالی های حومه شهر. ولی متاسفانه چیزی که خیلی جلب توجه میکرد زباله هایی بود که جایی در نزدیکی روی هم ریخته شده بود. از بی ملاحظگی توریست ها خیلی میشنویم اما مهم تر از اون بی تدبیری مسئولان شهر های شمالی هم هست که خودشون باعث خیلی از مشکلات شده اند. شاید تهیه یک مکان مناسب برای جمع آوری آشغال ها، جدا کردن زباله های بازیافتی، ساخت یک مرکز بازیافت پیشرفته و البته فرهنگ سازی برای خود مردم محلی که کم تقصیر هم نیستند انتظار زیادی نباشد. امیرمحمد که با اشتیاق خاصی برای ما توضیحاتی رو میداد هم موافق بود که خود مردم محلی هم رعایت نمیکنند و این من رو بیشتر به فکر فرو برد که به راستی چرا اینقدر بی خیال و سهل انگار شده ایم و چنتین فرهنگی داریم؟ 

خلاصه بعد از ساعت هایی که در میان نعمت ها گذراندیم و البته به زور باد و باران که نگذاشت بیشتر از این مناظر استفاده کنیم به خانه امیرمحمد برگشتیم. صبح تا ظهر را با طبیعت و مناظر بسیار زیبا گذراندیم و به خانه که رسیدیم،‌ دیدنی های تالش هنوز ادامه داشت. باز هم انواع غذای سنتی خوشمزه که مادر امیرمحمد زحمتش رو کشیده بودن. فسنجان، کباب شامی محلی و چغرتمه غذاهای بسیار خوشمزه ای بودند که به همراه انواع ترشی محلی و زیتون پرورده خوردیم. بعد از ناهار کمی استراحت کردیم. باران شدیدتر شده بود. پای صحبت بچه ها که نشستیم میگفتند شهرشان امکانات ندارد. امیرمحمد از بی تدبیری مسئولان میگفت و برای ما جالب بود که خریدن رای برای انتخابات شورایی و مجلسی ظاهرا کاملا مرسوم بود. از نماینده فعلی شهر رضایتی نداشتند، از اساتید دانشگاه ها و مدارس هم همینطور. گرفتن رقم های میلیونی برای پاس کردن بچه ها برای من خیلی عجیب بود. میگفتند شهری به زیبایی تالش چرا نباید یک موزه یا یک سینما داشته باشد؟ حق هم دارند،به این فکر میکردم که شاید واقعا از ماست که بر ماست. وقتی نماینده شهر مسئولیت سنگینی که کلمه "نماینده" به شغلش اضافه شده را فراموش میکند یا توجهی به آن نمیکند، وقتی جوانان یک شهر به این بکری و زیبایی چوب بی تدبیری مسئولین خودی رو میخورند چطور میشه انتظار پیشرفت کلی کشور رو داشت؟ متاسفانه به جز تاسف کار دیگه ای نمیشه کرد...

امیرمحمد گل های زیبایی که پرورش داده بود رو هم نشان داد. هم سن و سال های من غرق افکاری شده اند  که غلط است. اکثر جوانان به دنیای آرامش بخش و زیبای گل و گیاه علاقه ای نشان نمی دهند  برای همین دیدن اشتیاق امیرمحمد برام خیلی جالب بود و زندگی ساده و روحیه لطیفش به دور از هیاهو های همسن و سالی ها من رو درباره خودم هم به فکر فرو برد. همانطور که علاقه امیرمحمد به گل و گیاه برای همسن و سالان او عجیب است،  اینکه من هم علاقه به کتاب خواندن یا نقاشی دارم  هم از لحاظ بچه های همسن من کار های عجیب و "پیرمردی" است.

عصر، باران قطع شد ولی هوا همچنان ابری و تیره بود. با اینکه قطعا نمیشد آبتنی کنیم، به ساحل میانکوه رفتیم که بسیار خلوت بود. برای چندمین بار در یک روز یاد ایرلند افتادم و سواحلی که همیشه اینطور سرد و طوفانی بود. اونجا به این فکر افتادم که جدّا تالش رو با یکی از شهر های ایرلند (پیشنهاد من شهر بری   Bray که از لحاظ جغرافیایی حالت کاملا مشابهی داره) خواهرخوانده کنیم که در صورتی که این اتفاق بیفته  میتونه برای بهتر شدن اوضاع این شهر هم مفید باشه.

به خانه که برگشتیم باز هم غذا های خوشمزه محلی تدارک دیده بودن. آش دوغ بسیار خوشمزه که البته غذایی اردبیلی و میرزا قاسمی که غذای معروف شمالی هاست برای شام خوردیم. شب آخری بود که خانه امیرمحمد و خانواده دوست داشتنیشون مهمون بودیم. تو این چند روز واقعا مهمون نوازی رو به ما نشون دادن و خیلی بهمون خوش گذشت. کاش آب و هوا هم اجازه میداد بیشتر لذت ببریم ولی انشالله  تابستون هم به تالش بیایم و دیدنی های دیگه این منطقه رو هم ببینیم.صبح شنبه هم پس از صبحانه مفصل بعلاوه سیرجا که مثل پنکیک و خیلی خوشمزه بود و همینطور کوکوگردویی که برای توی راه برای ما درست کرده بودند از امیرمحمد و خانواده خداحافظی کردیم. انواع گل و گیاه و خوراکی به ما دادند. از صمیمیت و مهمان نوازی این خانواده هر چه بگم کم گفتم و واقعا خوشحالم که دوستانی به این خوبی پیدا کردیم.

خلاصه صبح به سمت فومن رفتیم. دوستی در این شهر داشتیم که میخواستیم برای عید دیدنی سری به ان ها بزنیم. فومن فاصله زیادی با تالش نداشت و کمتر از یک ساعت راه بود. اول کمی در بازار فومن قدم زدیم. اتفاقا شنبه بازار بود. انواع ماهی و حبوبات به فروش میرسید. خانم هایی با ظاهر سنتی سبزی ها و ترشی های محلی خانگی را بساط کرده بودند و مامان هم کمی سبزی و رب انار خرید. برای عید دیدنی به خانه دوستمان رفتیم و آن ها هم بسیار مهمان نواز بودند. بعد از ظهر قلعه رودخان رو پیشنهاد دادند و مسیری حدودا 10 کیلومتری از فومن رو طی کردیم. در انتها، جاده کوهستانی و سرسبز ولی بسیار شلوغ بود. شاید یک ساعت در ترافیک بودیم و در نهایت رسیدیم. ورودی هشت هزار تومانی گرفتند. در پارکینگ همه به دنبال جال پارک بودند و به سختی تمام جایی پیدا شد. به ابتدا که رسیدیم فهمیدم مسیری یک ساعت و نیمی پر از پله بود که به بالای کوه میرسید. قلعه هم بسته میشد و ما هم که با بچه نمیتونستیم این مسافت را بالا بریم. پس ناراحت و خسته به ماشین برگشتیم. باز هم بی تدبیری مسئولین اینجا بود که وقتی میدانند در به زودی بسته میشود برای هشت هزار تومن اضافه بلیط میفروشند و مسافر از همه جا بی خبر که از راه  دور آمده تازه وقتی پول را داده و وارد شده میفهمد که اصلا بسته است! این در حالیست که در اروپا مثلا اگر جایی اینچنینی تا ساعت 7 باز است میگویند آخرین ورودی ساعت 5 و 30 که مثلا تا قبل از زمان بسته شدن فرصت کافی داشته باشد به آنجا برسد. (این پول ورودی آنوقت حلال میشود نه اینکه مسافر را ساعت 7 هم بپذیرند و بفهمد اصلا بسته است!) با این همه به این میبالیم که ما کشور مسلمانیم و آن ها بلاد کفر.. 

به هرحال، دوستان پیشنهاد کردند که در خانه روستاییشان شب را بگذرانیم. خانه کوچک اما بسیار دنج در روستایی خارج از فومن به نام شیرذیل بود که حیاطی سرسبز داشت و دور تا دور اون رو شالیراز ها پر کرده بودند.  شب عجیبی بود. غرش باد ها که به درب شیشه ای خانه میخورد باز هم ما رو به پذیرایی خانه ایرلند برد این صدای زوزه باد برای ما آشنا بود. با تصویر باد های ایرلند در ذهنم، درب خانه را باز کردم و انتظار باد سردی داشتم اما یکدفعه تعجب کردم. هوا سی درجه بود و باد واقعا مثل بخاری گرم بود! بقیه هم بیرون اومدن و چند دقیقه ای را کنار هم بیرون نشستیم. صدرا میگفت امشب را بیرون بخوابیم، خوب شد که به حرفش گوش نکردیم نصفه شب طوفان شدیدی آمد  که ساختمان رو تکون میداد! پنجره ها باز میشد و خلاصه طوفان وحشتناکی بود. صبح با صدای مرغ و خروس بیدار شدیم،‌ سکوتی که در تهران از آن عاجزیم. مادربزرگم زنگ زد و از احوالمان می پرسید و نگران بود که از طوفان صدمه ندیده باشیم. تعجب کردیم! صدا های آرامش بخش طبیعت گولمان زده بود و تازه از پنجره که بیرون را نگاه کردیمبا اثرات طوفان دیشب روبرو شدیم؛ داربست چوبی سایبان جلوی خانه شکسته بود، کفشها چندین متر به این طرف و آن طرف پرتاب شده بودند. و کفش من چندین متر آنطرف تر از سیم خاردار به مزرعه همسایه افتاده بود!! و خلاصه خیلی شانس اوردیم که بیرون نخوابیدیم. در میان حیرت ما مادربزرگم گفت که دیوار باغ وحش رضائیه  هم ریخته و تعدادی از حیوانات فرارکرده اند!!‌ همونطور که من حدس می زدم باد گرم مرموز دیشب هم اصلا عادی نبوده و باعث آتش سوزی در جنگل شده! هوای صبح ولی اثری از طوفان نداشت. آفتابی بود و بسیار گرم. داخل رفتیم و با تخم مرغ های محلی که خانواده  امیرمحمد به ما داده بودند نیمروی خوشمزه ای زدیم. میشد بیشتر در این روستا ماند ولی استفاده ها را از این طبیعت بکر برده بودیم و بهتر بود تا بعد از ظهر به تهران برسیم. راه افتادیم و از مسیری نسبتا روان و خلوت، 5 ساعته به تهران رسیدیم.

مسافرت های زیادی رفته ایم،‌ این یکی اما لذت خاصی داشت. دوستان جدیدمان، امیرمحمد و خانواده دوست داشتنیش مهمان نوازی فوق العاده ای از ما کردند و حدود 15 نوع مختلف خوراکی محلی رو به ما نشان دادند، یکی از یکی خوشمزه تر. پس یک تشکر بسیار ویژه از خانواده قویدل و امیرمحمد جان میکنم که این مسافرت رو انقدر خاطره انگیز کردند.

پ.ن.1: در لا به لای این سفرنامه زیبایی ها را گفتم ولی انتقاداتی را هم نوشتم. در این سفر مستقیما با دغدغه هم سن و سالان خودم که فرقشان با من فقط در محل سکونت است روبرو شدم. متاسفانه جوانانی که در شهرستان زندگی میکنند واقعا از امکانات زیادی محرومند. مسئولین صحبت از این میکنند که چرا زندگی روستایی در خطر است ولی همین مسئولان به شهرهایی مثل تالش که این همه جاذبه دارد هم نمیرسند، چه انتظاری از روستا ها داشته باشیم؟

پ.ن2: هر طور فکر میکنم برایم قابل درک نیست که مردمانی که میدانند کشوری کویری هستیم، دو سوم کشور بیابانیست و همین یکذره سرسبزی و زیبایی داریم که اتفاقا همه هم تا تعطیلی میشود میخواهند لذتش را ببرند چرا با زباله نابودش میکنند؟ واقعا خودخواهی نیست، حماقته. و بدتر از اون وقتی محلی های این جاها هم خود بی خیالند و فکری به حال شهر ها و استان های خودشون نمیکنند به اوج فاجعه میرسیم....

 

 

سفری متفاوت به غرب کشور

مسافرت هاي زيادي رفتم، كشور هاي مختلف با مردمان و آداب و رسوم مختلف، ولي اين سفر با بقيه تفاوت هاي زيادي داشت. اين مسافرتي بود كه در اون صحنه هايي ديدم كه براي هميشه ديدي كه به زندگي داشتم رو تغيير داد، اين سفري متفاوتي بود، دو روزي كه هيچوقت تكرار نميشه، كه داستانش رو اينجا تعريف ميكنم:

ابتداي اين هفته بود كه دور هم در حال خوردن چای بعد از شام بوديم و يكدفعه توجهمون به تكون خوردن لوستر جلب شد. خوشبختانه اصلا شدتي نداشت ولي چند لحظه بعد، با خبر شديم كه در مناطق غربي كشور زلزله ٧.٤ ريشتري اومده و يكي از دوستان ساكن كرمانشاه گفت آسيبي بهشون وارد نشده ولي مناطق روستايي اكثرا تخريب و متاسفانه تلفات جاني زيادي هم شده بوده.

صبح كه به مدرسه رفتم در راديو اعلام شد كه ١٤١ نفر كشته شدند، با شنيدن اين خبر واقعا ناراحت شدم، از مدرسه كه برگشتم به ٢٥٠ نفر افزايش پيدا كرده بود و تا دوشنبه به بيشتر از ٤٠٠ كشته رسيد. اين آمار واقعا ناراحت كنندست و وقتي آدم تصور ميكنه توي خونش نشسته باهش و يكدفعه كل سقف بياد پايين و اين همه هم كشته بشن واقعا دردناكه، مخصوصا كه هموطنان خودمون هم هستند. خلاصه خيلي دوست داشتم بتونم كمكي كنم، تا اينكه به آخر هفته رسيديم كه يكشنبه هفته بعدش هم تعطيل بود و شنبه رو از مدرسه مرخصي گرفتم تا به مسافرتي برويم. مامان پيشنهاد كرد من و بابا صبح به سمت استان كرمانشاه و مناطق محرومش حركت كنيم. با استقبال زياد از اين پيشنهاد به فروشگاه رفتيم و خريد زيادي كرديم. بيشتر مواد غذايي مثل كنسرو، آب معدني، نان و خوراكي خريديم و صندوق ماشين رو پر كرديم. تمام صندلي هاي عقب هم با لباس و چند تا پتو و البته اسباب بازی های خودمون پر شد.

صبح به سمت منطقه جوانرود در شمال غربي كرمانشاه حركت كرديم. در طول مسير، مردم با ديدن پلاك تهران و اينكه براي كمك ميرفتيم خيلي خوشحال ميشدند و با بوق و چراغ و فلاشر تشكر ميكردند. البته كاميون كاميون با كمك هاي مردمي به اين مناطق فرستاده شده بود. در شهر اسد آباد كه بين همدان و كرمانشاه هست ايستاديم و كمي خريد كرديم. به مقصد كه نزديك ميشديم، انتظار داشتم آثار زلزله رو ببينم اما حتي در كرمانشاه هم به جز هليكوپتر هلال احمر اثري از زلزله نديديم، ظاهرا در اين منطقه تخريب زيادي نشده بوده. به جوانرود كه رسيديم، هوا تاريك شده بود و با توجه به اينكه ميخواستيم به مناطق غربي و مرزي مثل ثلاث باباجاني و قصر شيرين بريم اما يك گردنه كوهستاني خطرناك بينمون بود، مجبور شديم شب رو در شهرستان جوانرود سر كنيم. در اين شهر هم با استقبال جالب مردم مهمان نوازش روبرو شديم، كه با چاي و شيريني از كمك كنندگان به زلزله زده ها پذيرايي ميكردند، چيزي كه با توجه به انتظار من از وضعيت كه فكر ميكردم در اين مناطق اصلا هيچ چيز وجود نداره من رو خيلي متعجب كرد. فهميديم زلزله اين طرف ها رو هم خيلي آسيب نزده و همون سمت مرز هست كه آسيب خيلي جدي وارد شده.

با يكي از بوميان جوانرود كه درخروجي شهر ازمون با چايي پذيرايي كرد هم صحبت شديم و او هم گفت بهتره صبح زود حركت كنيم. اول اصرار كرد كه به خونه خودش بريم اما ما كه قبول نكرديم به يكي از دوستانش زنگ زد كه سوييتي در شهر در اختيارمون بذاره. برامون چونه هم زد تا قيمت پايين تر بياد. چند دقيقه بعد صاحبش با موتور اومد و به دنبال او رفتيم. اتاقي كوچك و مجهز بود كه شب رو در اون گذرونديم. صبح ساعت ٥ بلند شديم و ٦ به سمت روستاها حركت كرديم. نكته جالب اين بود كه صاحب اون سوييت با اينكه با چانه قيمت رو كمتر هم كرده بود راضي نشد ازمون پولي بگيره و براي كمك به زلزله زده ها ازمون تشكر هم كرد!

 خلاصه از جاده هاي سنگلاخ كوهستاني رد شديم. روستا هاي تخريب شده و چادر هاي سفيد هلال احمر اولين اثرات زلزله بود كه ديدم. در شهرستاني بين راه منتظر كارواني شديم كه از تهران با يك كاميون به ما ملحق ميشد. در آنجا چادر ها به پا بود و با چند نفر هم صحبت شديم. يك نفر ما رو راهنمايي كرد و گفت چند روستاي محروم در اطراف ما هست اما با ماشين نمشيه رفت و بايد به آب زد. مردم آنجا هم از ما درخواست پتو و وسايل گرمايشي كردند. مخصوصا دو جوان موتوري كه از روستاي ديگري آمده بودند و از كمبود هاشون و بي نظمي توزیع کمکها ميگفتند. پير مردي هم با زن و بچه پيش ما اوند تا پتو بگيره ولي گفتيم منتظر كاميون دوستامون باشن كه هر دو نيم ساعت منتظر موندن اما در خروجي اين شهرستان با توجه به شلوغي و هجوم مردم نتوانستيم در كاميون رو باز كنيم و فقط به جوان يك پتو از پتو هاي خودمون رو داديم و متاسفانه به اون پيرمرد چيزي نرسيد. صحنه هاي دردناكي اونجا ديديم، مردمي كه از رفتن كاميون ها به روستا هاي اطراف خسته شده بودند به زور يك كاميون ديگه رو متوقف كردند و مانع حركتش شدند كه باعث درگيري با نيرو هاي امنيتي هم شد. ياد رمان Hunger Games افتادم كه صحنه مشابهي از هرج و مرج و درگيري مردم سر كمك ها درش هست.

با ديدن اون صحنه درگيري، چهل دقيقه منتظر موندن پيرمرد توي وانت نیسان قديميش براي پتويی که قرار بود دوستان ما بیارن و آخر با نا اميدي رفتن، صورت خسته اون جوان كه آخر با گرفتن يك پتوي كوچك ازمون خوشحال شدند، فهميدم كه اين بيشتر از يك مسافرت كمكي هست؛ چيز هايي خواهم ديد كه روم تاثير ميذاره و ديدي كه روي زندگي دارم رو عوض ميكنه، همين اتفاق هم افتاد…

در ادامه به دنبال كاميون در كوه و تپه ها به سمت مرز ميرفتيم. از جا هايي كه آسيب زيادي ديده بود روستاي مرزي ازگله بود كه ساختمان هاي زيادي آسيب ديده بودن، البته هلال احمر خوب رسيدگي كرده بود خوشبختانه و هدف ما كمك به مناطق محروم تر بود. به چند كيلومتري مرز هم رسيديم، پرچم ايران از دور پيدا بود و از كنار مرزبانان هم رد شديم. از آنجا به سمت جنوب (سمت سر پل ذهاب) حركت كرديم، البته همه كاميون ها به سر پل ذهاب ميرفتند و ميخواستيم به روستا هاي محروم اون سمت بريم. از روستا ها يكي يكي ميگذشتيم كه ناگهان به روستايي رسيديم كه "امام عباس عليا" نام داشت. همه چيز با خاك يكسان بود، وضعيت انقدر وحشتناك بود كه تصميم گرفتيم از كاروان دوستانی که در ثلاث به ما رسیده بودند جدا شيم و همونجا بمونيم. وقتي پياده شدم با ديدن اين شرايط بغض كرده بودم و تا چند دقيقه فقط نگاه ميكردم. جو عجيبي بود، سكوت خاصي كه با صداي بلدوزري كه آوار رو جمع ميكرد ميشكست. با پيرمردي صحبت كرديم كه خانه اش به آوار تبديل شده بود و خانمش زخمی شده بود و پسر معلول ذهنی اش هم دنبالش بود. ميگفت كار خداست و خودش هم درستش ميكنه، از كمك رساني هلال احمر رضايت داشت و به چيز خوراكي احتياجي نبود. چند متر آن طرف تر خانواده اي رو ديديم كه روي آوار خانه خودشون نشسته بودن، جايي كه دخترشون رو هم از دست داده بودن. صحنه ديگه اي كه خيلي روم تاثير گذاشت اينجا اتفاق افتاد.

ما با لباس و ظاهري تميز به آبادي اين ها براي كمك اومده بوديم، ولي با اين وجود پيرمردي كه با خانوادش روي خاك و آجري كه خانه سابقش بود نشسته بود به ما خوش آمد گفت و چايي كه خودشون به ميزان محدود داشتن رو تعارف كرد تا با هم بخوريم… سادگي اين مردم در اين شرايط سخت برام قابل درك نبود، انگار نه انگار كه از فردا بايد به فكر بازسازي خانه اش باشه، گاو و گوسفندي كه از دست داد و چكار ميخواد كنه، و اينجا بود كه فهميدم اين مردم نگاه مادي ما رو ندارن، كلا ديدشون فرق ميكنه و از بس به ساده بودن عادت دارن كه حاضرن يه چايي هم با ما بخورن!

با مسئول بلدوزري كه به پاكسازي مشغول بود صحبت كرديم و گفت اينجا به هيچ خوراكي نياز نيست و همه چي دارند ولي در ادامه روستا هاي محروم تر هست. در حال خارج از اين روستا بوديم كه هجمه زياد مردم شهري رو ديديم. اين روستا از بس كه تخريب شده بود به مكاني "توريستي" تبديل شده بود كه ملت ميومدن و با آوار خانه هاي اين بندگان خدا عکس دسته جمی و سلفی ميگرفتن! مخصوصا افرادي با كت و شلوار هاي شيك كه بهشون ميخورد شخصيتي سياسي يا دولتي در استان باشن كه اومده بودن با آوار عكس بندازن.

باز راه افتاديم، حس سنگيني داشتيم، خانه هاي خراب و صحنه هايي كه از مردم اين روستا ديديم تو ذهنمون بود و حالمون رو خيلي بد كرده بود. جاده بسيار شلوغ و پر ترافيك شده بود. وانت وانت كمك هاي مردمي كه متاسفانه به دست همه نميرسه و نظمي در توزيعش نيست. سوال اين بود كه آيا اين حجم كمك هاي مردمي اصلا نيازه؟ بهتر نيست به توزيعش نظارت بيشتري كنيم؟ و مهمتر از همه اينكه الان همه جوگير هستند ولي دو هفته ديگه اين ها هستند و خرابي خانه خودشون…

بين راه توي چند روستاي كوچك ايستاديم و اقلامي كه نياز بود توزيع كرديم. یکی از اونها "کلارژاله" بود که اسباب بازی ها بچه ها رو خیلی خوشحال کرد. در پيچي كه به سمت سرپل ذهاب ميرفت ترافيك وحشتناكي شده بود. صد ها وانت و كاميون ميرفت اونجا، تا حدي كه پليس سر اونجا هم گفت "همتون ميريد سرپل، خب بريد گيلانغرب!" ما هم كه از اول قرار نبود بريم سرپل ذهاب به سمت گيلانغرب حركت كرديم. توي راه اتفاقي به پست ماشين هلال احمر خورديم كه مال ارتش بودن و يك دكتر هم همراهشون بود و خيلي آدماي خوب و با صفايي بودن. دنبال ماشينشون به روستايي كوچك و با مردماني خوب و دوست داشتني در منطقه "بازي دراز" رفتيم كه در جنگ از مناطق مهم بود و بعدا مطلع شديم از همون جاده هاي كوهستاني و بعضی راههای سنگلاخی که  ما ازش رد شديم براي حمل مهمات به خط مقدم استفاده ميشده!به نقشه ماشین نگاه کردم تقریبا روی مرز ایران و عراق بودیم!! خلاصه در اون روستا وايساديم و وسايلمون رو بين مردمش توزيع كرديم.

 

 

به شكر و صابون و ... نياز داشتند. لباس ها رو هم توزيع كرديم كه عكس العمل يك روستايي كه با ذوق و شوق آمد و جلومون كاپشن رو پوشيد و تشكر كرد خيلي جالب بود. ماشين هلال احمر نزاجا هم كمك هاي پزشكي رو انجام ميداد. در حالي كه منتظر بوديم كارشون توي اين روستا تموم بشه گپي با بچه هاي روستا زديم. عروسك و اسباب بازي بينشون پخش كرديم كه واقعا خوشحال ميشدند و تشكر ميكردند. چيزي كه كسي زياد بهش فكر نميكنه همين روحيه بچه هاست كه با يك اسباب بازي خيلي ميشه تو اين شرايط سخت خوشحالشون كرد. خيلي شاد و خندان بودن، با ما سريع دوست شدند و شوخي و خنده ميكردند. انگار نه انگار كه خانه هاشون تخريب شده، خودشون و اطرافيانشون آسيبي ديدن و تا چندين روز بايد شرايط خيلي سختي رو تحمل كنن.

اينجا صحنه ديگه اي هم ديدم كه تاثير زيادي روم گذاشت. بين عروسك هايي كه توزيع كرديم يك جوجه زرد بود كه عموم تو بچگي بهم هديه داده بود و خيلي دوستش داشتم. فكر نميكردم اون رو هم بين اين وسايل اورده باشن كه يكدفعه دست يك دختربچه روستايي ديدم كه در حال رد شدن از خيابان از دور با لبخند به نشانه تشكر به ما نشونش ميداد. اون لحظه احساس خيلي عجيبي داشتم، اول كه اونو دستش ديدم جا خوردم ولي در عين حال بدون هيچ درنگي با تمام وجود راضي بودم، صورت خاکی و خسته و لبخند روي صورت اون دختر در حالي كه عروسكي كه سال ها باهاش خاطره داشتم رو تكون ميداد و بهمون نشان ميداد، باعث شد از اين مسافرت دل كندن رو ياد بگيرم. دل كندن از چيزاي كوچك، مثل همون جوجه پارچه اي زرد با چشماي بزرگ كه گوشه كمدم افتاده بود، كه باعث شد اون دختر بچه لبخند بزنه. اين درس خيلي بزرگي بود، شايد در شرايط عادي ازم ميپرسيديد اين رو بديم خيريه ميگفتم خب يك عروسك ديگه بديم، اگر خودم اون شرايط رو نميديدم اين درس رو نميگرفتم.



كمي هم با بچه هاي نزاجا صحبت كرديم. آدماي بسیار خوبي بودن و مثل ما ازصبح توي روستا ها چرخيده بودن. یکی هم به نام عباسی که با اونها بود از شرايط وخيم و دردناك روستا ها در زمان بيرون كشيدن جنازه ها از زير آوار ميگفت و شوک و ناراحتی که از دیدن بچه در حال مرگ بخاطر تب در یک چادر عشایری منطقه ای دوردست دیده هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.. در ادامه به دنبال ماشين هلال احمر، از روستایی در منطقه بازي دراز رفتيم و در كوه و تپه هاي اون منطقه به روستايي ديگر رفتيم. نكته ي مشترك همه روستا ها اين بود كه از لحاظ وسايل خوراكي و مصرفي رسيدگي خوبي شده بود و بيشتر به چادر و وسايل گرمایشي نياز بود. حتي وقتي غذاي داغ توزيع كرديم نگرفتن و گفتن نيازي نيست!' چيزي كه ما بعد از رفتن به ده تا روستا بهش رسيده بوديم اين بود كه اين همه كمك مردمي تا وقتي كه نظمي در توضيعش نيست فقط جاده ها رو شلوغ ميكنه. رسيدگي كلي به مناطق روستايي هم واقعا انجام شده بود و فقط به وسايل گرمايشي نياز بود.



خلاصه با توجه به اينكه به شب ميخورديم و بابا بايد شنبه ظهر براي كار به تهران ميرسيد تصميم گرفتيم توي راه از بچه هاي خوب نزاجای هلال احمر خداحافظي كنيم و جدا بشيم.  اونها تعدادی از غذا ها رو به ما دادن تا اگر در راه روستايي بود توزيع كنيم. چند تا عكس انداختيم و به سمت كرمانشاه راه افتاديم.

 

 قرار شد براي استراحتي كوتاه به خونه آقا حميد، از دوستان قديمي و خوبمون كه در كرمانشاه هستن ( و قبلا هم در مسافرت كرمانشاه خونشون رفتيم) بريم. در راه ترافيك شديدي شده بود و جاده كوهستاني تا چشم كار ميكرد قفل بود. ماشين هاي زيادي كنار جاده جوش اورده بودن. به هر حال بعد از يك ساعت و نيم به كرمانشاه رسيديم. غذا ها رو هم با آقا حميد ميان فقراي كرمانشاه تقسيم كرديم. (جالب بود كه اين غذا ها كل مرز رو طي كرده بود ولي قسمت اين بندگان خدا تو كرمانشاه بود)

شب با اصرار در كرمانشاه موندگار شديم تا صبح زود به سمت تهران حركت كنيم. صبح ساعت ٦ مسافرتي پر ماجرا، پر درس و آشنايي با آدم هاي با صفا، خاكي و بي ادعا رو تموم كرديم.

به چهره هايي كه در ذهنم حك شده بود فكر ميكردم. چهره هاي خسته و ژوليده پيرمردان و پيرزنان، مردان و زنان، چهره هاي خندان و شاد بچه ها، صداي دعا هاي خير روستاييان كه با لهجه كردي ميگفتن خدا خيرتون بده و تشكر ميكردن، چهره هاي نااميد و خشمگيني كه در خروجی ثلاث ديديم، جوان موتوري كه ازم شخصا التماس ميكرد به بابا بگم يه پتو بهش بديم، اون پيرمردي كه نيم ساعت منتظر وايساد و چيزي بهش نرسيد، اون دختر بچه اي كه با عروسكم لبخند ميزد، به همه و همه فكر ميكردم، و ظهر كه به تهران رسيديم، نگاهم به زندگي خيلي عوض شده بود…

 

 

سفر لندن

از  سفر ما به لندن (20تا 25 مرداد) تا الان دو ماه می گذره و تا الان نتونسته بودم پستی بگذارم. دلیل اصلیش به خاطر این بود که بعد از سفر از صبح تا شب به کینگز اینستیتو می رفتم و دیگه وقتی نمی موند. آخر تابستان هم که درگیر برگشتن شدیم و اینجا هم که طول کشید تا جاگیر بشیم.  ایندفعه بجای نوشتن خاطرات سفر به لندن، بیشتر عکس می گذارم.

عکس خط متروی پیکادلی که با اون به راحتی میشه از فرودگاه وارد لندن شد.عکس منظره ورودی موزه بریتانیا یا بریتیش موزیوم. عکس متشور کوروش که خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش و کلی اینجا عکس انداختم!

از فرودگاه هیترو تا همر اسمیت محل اقامتمون با خط متروی پیکادلی اومدیم. ورودی بریتیش میوزیوم یا موزه بریتانیا

 منشور کوروش در موزه بریتانیا در لندن

عکس روی خط صفر گرینیچ در دهکده ای به همین نام. اینجا روی یک تپه بود که در عکس دوم منظره دهکده گرینیچ پشت سرمون معلومه.

روی خط صفر گرینیچ

دهکده گرینیچ یا گرینویچ پشت سرمون

 عکس ما جلوی یکی از ساختمانهای قدیمی آکسفورد. با قطار حدود یکساعتی طول می کشه که به آکسفورد برسیم. عکس بعدی جلوی محوطه کاخ باکینگهام است. عکس سومی هم که معلومه کجاست.

آکسفورد

روبروی کاخ باکینگهام

منظره وسمینیستر و برج ساعت لندن

بقیه عکس ها از جاهای دیگر هم وقت کردم بعد می گذارم.

بازگشت من به وبلاگ با بازگشت ما به ايران!

بعد از چند وقتي كه به دلايل مختلف ديگه به وبلاگ سري نزده بودم، دوباره تصميم به زنده نگه داشتن اين دفتر با ارزش گرفتم و از اين به بعد سعي ميكنم دوباره مطلبهاي مختلفي بذارم.

اول از همه اينكه در اين مدت قطعا مهمترين اتفاقي كه افتاده بازگشت دوباره ما به ايران بود. بعد از ٣ سال ايرلند رو با تمام خاطرات و تجربيات عالي كه كسب كردم ترك و به تهران برگشتيم. برگشتنمون به ايران مستقيما با دردسر هاي مختلف در خصوص ساكن شدن همراه شد كه هنوز هم حل نشده و زندگي هنوز روال عاديشو پيدا نكرده. اين باعث شده اولين تفاوت يا بهتره بگيم حسن ايرلند كه حسابي دلمون براش تنگ شده اون آرامشي باشه كه داشتيم، ميشه گفت لحظه به لحظه زندگي در ايران درگيري فكري داره… توي خيابون، كار و محيط كلي جامعه از رفتار هاي مردم اعصاب خوردي و كلافگي رو ميشه حس كرد. بخاطر همين رفتارا با هم خيلي بده، مخصوصا توي رانندگي كه ديگه فاجعس…

ولي از بدي هاش كه بگذريم، از نكات مثبت ابن چند مدت براي من مدرسه هست. من با چند روز تاخير در مدرسه بين الملل تهران ثبت نام كردم. تفاوت اين مدرسه با مدارس ديگر هم در اينه كه همه چيز (درس و كتاب، معلم ها، زبان دانش آموزان) به انگليسي هست. درس هاي ايران رو هم طبيعتا دنبال نميكنه و كتاب ها كاملا فرق داره. من براي اين به اين مدرسه اومدم كه درچند سال گذشته از درس هاي ايران دور بودم و الان قطعا برام خيلي سخته كه به سه سال درس خودم رو برسونم. اما جو اين مدرسه بسيار شبيه به ايرلند هست، بچه ها اكثرا چند سال قبل رو خارج زندگي كردن و براي همين رفتار هاي بعضا بد و زشت رايج بين مدارس عادي توي اين مدرسه ديده نميشه. اين باعث شد خيلي زود به جو جديد عادت كنم. از لحاظ درسي هم تقريبا هم سطح با همون درساي ايرلند هست اما چند مورد براي من تكراري و بعضي درس ها هم كاملا برام جديد هست. خلاصه فعلا از مدرسه خيلي راضيم و خوش ميگذره خدا رو شكر.

در ادامه مطالب دوست دارم كمي درباره نظرات خودم در مورد ايران و تفاوت هاي جامعه ايرلند با ايران بگم و تفاوتهایی که خودم میتونم حسشون کنم.

اما قبل اون باید پستی در مورد سفر دو ماه پیش به لندن را بگذارم.

سفر به شمال ایرلند و ایرلند شمالی

اکنون که به پایان حضورمون در ایرلند نزدیک شدیم، باید تا قبل از فروش ماشین به مناطق ایرلند که تا حالا نرفتیم مسافرت میکردیم. البته خوشبختانه در این سه سال به شرق و غرب و جنوب این جزیره کوچک سفر کرده بودیم اما مهمترین قسمت باقیمانده شمال ایرلند بود که از اونجايي كه تاریخ و خصوصیات خاص خودش رو داره بايد با برنامه ريزي بيشتري ميرفتيم. با توجه به اینکه در سه سال گذشته تاریخ این کشور و مخصوصا این منطقه کوچک رو خونده بودم خیلی دوست داشتم از نزدیک این منطقه کوچک که تاریخ ایرلند و بریتانیا رو تحت تاثیر قرار داده ببینم. بخش کوچکی به نام استان (اولستر) ایرلند یا (ایرلند شمالی) که به استعمار بریتانیا پایان داد و البته باعث شکاف های عمیق بین مردم ایرلند و جنگ های داخلی و قومیتی خونینی در 100 تا 200 سال گذشته شد. ایرلندی هایی که بخاطر کاتولیک یا پروتستان بودن، یا اونایی که برای آزادی از استعمار بریتانیا یا وفادار موندن به این امپراطوری قدرتمند خون هم رو ریختند. دیدن شهر ها و مناطقی که این اتفاقات درشون افتاده بود برام خیلی مهم بود و البته همونطور که در ادامه توضیح میدم، واقعا هم همونطور بود که فکر میکردم... البته اين رو هم بگم كه از اثرات مهم اين تاريخ اين منطقه اين هست كه اين استان الان از جمهوري ايرلند جدا و بخشي از انگلستان (بريتانيا) محسوب ميشه و اين يعني براي مسافرت به ويزا نياز داشتيم كه دو ماه طول كشيد:( (البته شهروندان دو كشور نيازي به ويزا ندارن كه البته اون هم الان كه بريتانيا ميخواد از بريتانيا جدا بشه نكته خيلي مهميه و بحث هاي زيادي رو به راه انداخته)

خلاصه صبح شنبه به سمت بلفاست (پایتخت ایرلند شمالی) راه افتادیم. از اینجا تا بلفاست فقط 2 ساعت راه بود. همىنطور كه گفته بودم نکته مهم در مورد ورود به ایرلند شمالی این بود که با اینکه ایرلند شمالی جزء بریتانیاست و ایرلند عضو توافقنامه شنگن نیست، برای رفع مشکلات و دردسر های مرزی دو کشور تصمیم گرفتند عبور و مرور از مرز آزاد و نیاز به ویزا نباشه. پس مثل مرز های اتحادیه اروپا خبری از پست های بازرسی مرزی یا حتی تابلویی که وارد خاک اون کشور شدیم نبود و فقط با وارد شدن به ایرلند شمالی و دیدن پرچم های بریتانیا میشد فهمید که مرز رو رد کردیم. این شاید اولین نکته جالب و چشمگیر ایرلند شمالی بود; پرچم بریتانیا یا (یونیون جک Union Jack). احتمالا این پرچم معروف رو قبلا دیده اید اما شاید کمتر کسی فکر کند که این پرچم متشکل از سه نماد یا پرچم قدیس سه پادشاهی اسکاتلد، انگلیس و ایرلند هست که با هم امپراطوری بریتانیا رو در سال 1801 تشکیل دادن. (ولز پادشاهی چهارم بود که اون موقع قدرت زیادی نداشت پس پرچمش که به رنگ سبز و سفید و یک اژدها است در یونیون جک گنجانده نشده) در نتیجه یونیون جک متشکل از پرچم آبی با صلیب ضربدری سنت آندروی اسکاتلند، پرچم سفید با صلیبی ضربدری به رنگ قرمز سنت پاتریک ایرلند و پرچم صلیب سرخ با پس زمینه سفید سنت جورج انگلیس هست که روی هم پرچم بريتانيا يا يونيون جك رو تشکیل میدن. این سه قدیس این پادشاهی های قدیمی بريتانيا بودند.

بلفاست: بعد ازحدود ٤٠ دقيقه از عبور از مرز بلفاست رسیدیم. یا اینکه در يك جزیره بودیم، اما ساختمان ها و کلا شهر با جنوب خیلی فرق میکرد. از لحاظی مدرن تر و در عین حال قدیمی تر هم بود. مثلا آپارتمان های بزرگی داشت، چیزی که در دوبلین به ندرت پیدا میشه، اما خود شهر تمیزی و طراوت دوبلین رو نداشت. از قبل شنیده بودم که شهر امنی نیست و دزد و معتاد هم زیاد داره. نکته دوم که نسبت به دوبلین متفاوت بود واحد پول پوند بود که در ایرلند شمالی استفاده میشد. برای اولین بار اسکناس هایی با عکس ملکه الیزابت دیدم. پوند هم از یورو گران تر بود. به مرکز شهر رفتیم و بعد از پارک کردن ماشین به ساختمان شورای شهر رفتیم.

شورای شهر بلفاست ساختمانی زیبا و قدیمی که اتفاقی به یک تور داخل ساختمان رسیده بودیم. پیرمردی که قطعا بیشتر از 70 سال داشت ما رو در ساختمان گرداند و درباره اتاق ها و طراحی ساختمان و غیره توضیح میداد. اتاقی که مجلس شورا در آن برگذار میشد خیلی جالب بود. صندلی که ملکه بریتانیا در آن مینشست و به صحبت های نمایندگان گوش میداد هنوز آنجا بود و میتوانستیم روی همه صندلی ها بشینیم و عکس بندازیم! یک رسم جالب که از زمان های قدیم باقی مونده بود این بود که شهردار به یک نقاش پول میده تا عکسش رو بکشه و به دیواار وصب کنند. بعضی از نقاشی ها خیلی مدرن تر بود مثلا یک پهردار جوان نقاشی از خودش در اتوبوس گذاشته کشیده بود یا یکی با لباس دو کشیده شده بود!

موزه تایتانیک: خلاصه بعد از بازدید از شورای شهر و خیابان های اطرافش به سمت جای توریستی اصلی شهر که موزه تایتانیک هست رفتیم. (البته فهمیدیم که خیلیا گول اسمش رو خوردن و واقعا جالب نبود) اما به هر حال کشتی معروف تایتانیک در بلفاست ساخته و به سمت آمریکا حرکتش رو شروع کرده بود. این "موزه" هم از بیرون با ظاهری بسیار مدرن و زیبا ساخته شده بود اما در داخل فقط توضیحاتی درباره کشتی سازی بلفاست و مراحل ساخت تایتانیک بود و واقعا بخش خیلی کمش درباره خود تایتانیک بود. البته نکته ای که همش به اون فکر میکردم این بود که این ها برای تقریبا هیچی انقدر تبلیغ و هزینه کردند و ما چه جا ها و بنا های فوق الهاده ای داریم اما با حداقل توجه و مدیریت اون ها رو به نابودی میرسونیم. به عنوان مثال در این موزه یک سیستم عجیب غریبی مثل ترن های شهربازی درست کرده بودن که البته با سرعتی کم ما رو دور یک اتاق بزرگ میگرداند و اطلاعاتی دریاره شغل کارگران میداد! کار های خلاقانه ای هم کرده بودند مثلا وقتی در اون ترن از کنار کوره آهن میگذشتیم حرارت رو میشد حس کرد و با نور و چیز های دیگه هم افکت های جالبی درست کرده بودند. یا مثلا یک اتاق کنفرانس بزرگ درست کرده بودند و با یک صفحه بزرگ مثل سینما تصاویری واقعا از بقایای تایتانیک زیر آب پخش میشد و روی زمین هم به شکل سه بعدی تصاویری پخش مشد که انگار ما روی کشتی هستیم! اما در کل هم این مستند، هم بقیه اون اطلاعات درباره کارگران و غیره در اینترنت هم هست، اما نکته مهم وقت و اهمیتی بود که به کوچکترین چیز میدن و باهاش پول در میارن و توریست جذب میکنن،‌ راستی پول بلیطش 60 پوند بود!!

قلعه استورمونت: خلاصه بعد از این به پارلمان ایرلند شمالی رفتیم. ساختمانی به نام استورمونت کسل (Stormont Castle) ساختمانی بسیار زیبا با فضای سبز بزرگی که دورش بود. این ساختمان محلی بود که قوانین ظالمانه ای ضد کاتولیک های ایرلند شمالی تصویب شد و باعث خشونت و خشم بین این دو قشر شد. جلوی ساختمان هم مجسمه ادوارد کارسون بنیارگزار ایرلند شمالی و یک پروتستان وفادار به ملکه بود و به شدت از کاتولیک ها نفرت داشت و مثلا گفته بود "اگر یک کاتولیک و پروتستان با یک سطح توانایی و حرفه برای کار آمدند، حتما کار رو به پروتستان بدید چون این کشوری پروتستان برای مردم پروتستان است!" این در حالی بود که 40 درصد مردم اولستر کاتولیک بودن و با این که اقلیت محسوب میشدن، اقلیت خیلی کمی هم نبودند. خلاصه کمی عکس انداختیم و بعد به سمت قلعه Carrickfergus که در شرق بلفاست قرار داشت حرکت کردیم.

قلعه کریک فرگوس: همونطور که گفتم شهر کوچک کریک فرگوس در شرق ایرلند شمالی بود و نکته جالبش این بود که میشد اسکاتلند رو دید. این نزدیک ترین نقطه جزیره ایرلند به جزیره بریتانیا بود. انقدر نزدیک بود که میشد قشنگ خانه ها و ماشین ها حتی گوسفند هایی که در زمین های اسکاتلند در حال چرا بودند هم دید! دیگر نکته این شهر هم قلعه کریک فرگوس بود بود که در منطقه ای فوق العاده استراتژیک برای دفاع در مقابل اسکاتلندی ها بنا شده بود. البته قلعه تاریخ جالبی داره و چندین بار توسط انگلیس، اسکاتلند و حتی فرانسه فتح شد و در موفقیت آمیز ترین مورد این شهر توسط کینگ ویلیام اسکاتلند در 1690 میلادی با نقشه ای جالب فتح شد و باعث شد این شهر تا الان ریشه های اسکاتلندی پیدا کنه. مثلا لحجه ها و اسامی اسکاتلندی بود (نام شهر که کریک فرگوس هست هم از نام اسکاتلندی فرگوس که از سنت فرگوس اسکاتلند میاد هست و این نام خانوادگی بسیار مرسومی در اسکاتلند هست مثلا سر الکس فرگوسن سرمربی معروف منچستر یونایتد که اسکاتلندی بود) خلاصه ویلیام در ایستر یا عید پاک که جنگ ممنوعه یواشکی از اسکاتلند لشگرکشی میکنه و در غافلگیری محض مردم شهر قلعه رو فتح میکنه و افراد رو سر میزنه. ( راستی همونطور که میتونید حدس بزنید من علاقه خاصی به پرچم ها و نماد و سمبل های مختلف دارم و در این مسافرت هم نمونه های خیلی جالبی دیدم که البته در سفرمون به دیگر شهر ایرلند شمالی جالب تر هم میشه، البته میدونم شاید برای کس دیگری جالب نباشه ولی صرفا جهت اطلاع این رو بگم که در سردر قلعه پرچم زرد رنگ بزرگی با یک شیر قرمز رنگ جلوی ورودی قلعه بود که ضمن اون پرچم آبی سفیدی که قبلا گفتم، دیگر پرچم اسکاتلند و پرچم همین کینگ ویلیامه که در سردر قلعه اش نصب شده بود)

خلاصه بعد به سمت b&B (یجورایی میشه گفت مسافرخانه که حالت ویلا داره و در اینجا خیلی زیاده) حرکت کردیم. اون در استان دونگال ایرلند جنوبی یعنی باید از بریتانیا خارج میشدیم. نکته جالب در مورد ایرلند اینه که استان دونگال که مرز غربی ایرلند شمالی میشه تا شمال ایرلند شمالی ادامه داره یعنی شمالی ترین نقاط ایرلند در استان دونگال هست و بخش ایرلند جنوبیست. برنامه فردا هم بازدید از شمال ایرلند بود که بعدا بهش میرسیم.

دونگال: نکته مهم استان دونگال این هست که به زیبایی های طبیعیش معروفه و پر از دریاچه های بزرگ و دره های زیباست و اتفاقا شهری که بی اند بی ما توش بود کنار یک دریاچه فوق العاده زیبا بود. در راهش چند جا وایسادیم و از منظره لذت بردیم و عکس انداختیم. جاده ها واقعا زیبا بودن. راستش من تا حالا انقدر مجذوب یک منظره نشده بودم! و یک جا نوری که توی دریاچه افتاده بود واقعا همه چیز رو مثل این فیلم های تخیلی کرده بود. حتی صبح زود خودم پا شدم و تنهایی دوباره تا اونجا رفتم! از پنجره هم دریاچه معلوم بود و واقعا اتاق خوبی بود. (در ضمن این کار رو در روستا های ایران هم میشه کرد چون این بی اند بی ها عملا خانه های شخصی هستن که در اختیار توریست ها قرار داده میشه و درآمد خوبی برای خانواده ها داره) این جاده که Wild Atlantic Way (جاده اطلس وحشی) نام داره در طول مرز دریایی این جزیره با اقیانوس اطلس هست و جاهای دیدنی کوچک و بزرگ و روستا ها و شهر های مختلفی رو به مراکز توریستی تبدیل کرده. این جاده در سال 2015 احداث شد و تا الان حدود 40 میلیون توریست سالانه ازش بازدید میکنن. این جاده قسمتی شمالی و قسمتی جنوبی داره که ما از قسمت شمالی این به چند نقطه مهم رفتیم، مثل نقطه مالین (Mallin Point) که شمالی ترین نقطه ایرلند هست. نکته مهم این هست که استان دونگال قسمتی از جمهوری ایرلند هست و کاملا نصف ایرلند شمالی (اولستر) رو میپوشونه و یعنی شمالی ترین نقاط ایرلند در جمهوری ایرلند قرار دارند. ما همینطور این مسیر رو به سمت شمال ادامه دادیم تا به شهر مرزی و مهم دری رسیدیم.

دِری (Derry): دری، یک شهر بزرگ و مرزی در ایرلند شمالی هست. شهری که اوج همه درگیری ها و خشونت های سال های گذشته بود و هنوز هم تاریخ تاریک خودش رو کاملا پشت سر نگذاشته بود. حتي اسمش هم مايه بحث ها و دعوا هاي قوميتيه (اسم اصلي اين شهر دري بود اما وقتي در صده ١٦٠٠ ميلادي بريتانيا در اين شهر با مهاجران لندني و اسكاتلندي شهرك سازي ميكنه نامش رو به لاندن دري (Londonderry) تغيير ميده و اين باعث شده همه ايرلندي هاي كاتوليك بگن دري در حالي كه نام رسمي هنوز هم لاندن دري هست، بخاطر همين اين باعث دعوا و بحث ميشه و حتي توي جاده هم بعضي تابلو ها قسمت لاندن رو با رنگ پوشانده بودن تا فقط دري بمونه!!) البته اين كوچك ترين مثال درگيري ها و اثدات درگيري هاي پابرجاي قوميتي بود، چيزي كه با اينكه انتظارش رو داشتم اصلا فكر نميكردم تا اين حد واضح و زنده باشه…

اما از شهر دري باید بگم كه راستش وارد که شدیم حس کردم خیلی شهر مدرن و در عین حال تاریخی هست، برخلاف اکثر شهر های ایرلند حتی دوبلین و بلفاست. واقعا زيبا بود و مثلا مرکز شهر کاملا شکل قدیمی خودش رو حفظ کرده بود و میشد روی دیوار شهر راه رفت! دیواری بسیار قطور و بلند که دور تا دور مرکز شهر قدیمی شهر بود و از کنار کاتدرال بسیار زیبای شهر و چندي ديگر از جاهاي قريمي شهر میگذشت. از روي ديوار كه ميرفتيم، ارتفاع بيشتر ميشد و در اواخر ديوار يك حالت حومه اي پيدا شده بود و ميشد كل شهر رو ديد. جالبترين نكته براي من اينجا بود كه همه نقشه ها و عكس هايي كه در تاريخ خونده بودم رو به صورت واقعي تونستم ببينم؛ مناطق كاتوليك و پروتستان كه با هم يك كوچه يا خيابان فاصله داشتن. هر كدام با پرچم ها و نماد هاي خودشون مشخص كرده بودن كه منطقه كدوم قوميت هست! چسبيده به ضلع شرقي ديوار، بزرگترين منطقه يونيونيست ها (وفاداران به بريتانيا و ملكه) در دري بود كه پروتستان هستن و ميخواهند قسمتي از بريتانيا بمونن. اول از همه پرچم بزرگ بريتانيا و ايرلند شمالي بود كه به موازات هم به احتزاز در اومده بود. روي يك ديوار به واژه "لاندن دري" نوشته شده بود و زيرش هم با فونت كوچكتر نوشته بودن "نوار غزه منطقه فاداران هست؛ تحت محاسره اما تسليم نيستيم"!! (اينجا يك توضيحي بدم كه حدود يست سال پيش در خيايبان هاي دري و شهر هاي ديگه اولستر خون و خونريزي شديدي ميان يونيونيست هاي پروتستان و جمهوري خواه هاي كاتوليك بود و گروه (تروريستي) IRA با بمب گزاري هاي مختلف حملات و اذيت هاي پليس بريتانيا كه توسط پروتستان ها اداره ميشد رو پاسخ ميداد، تا اينكه در سال ١٩٩٦ توافقنامه اي بين دو طرف در رود عيد پاك امضا شد كه به "توافقنامه عيد پاك" يا Good Friday Agreement معروف شد. در اين توافقنامه اومده بود كه خشونت پايان پيدا ميكنه و هر دو طرف حق شليك يا حمله به هم رو ندارن. اين نوشته روي منطقه پروتستان ها هم عملا به اين اشاره كرده كه اگر اين صلحنامه نبود تسليمي در كار نيست و آماده جنگ هستيم! قضيه نوار غزه رو هم در ادامه توضيح ميدم)
خلاصه كارمون در مركز شهر كه تموم شد تصميم گرفتيم به مركز كاتىليك هاي ايرلندي شهر بريم، جايي كه يكي از سمبليك ترين بنا هاي ايرلند قرار داره. اين بنا كه در ميدان ورودي شهر قرار گرفته بود به شكل خيلي ساده اي فقط يك ديوار بزرگ بود كه روي اون نوشته بود "شما اكنون وارد 'دري آزاد' ميشويد" خيلي ساده اما پر معنا. روي ساختمان هاي اطراف هم نقاشي هاي بزرگي از سربازان و بمب گزاري ها كشيده شده بود تا دوباره جنايات ضد كاتوليك ها رو يادآوري كنه. راستش فضاي خيلي پرتنشي بود و براي اولين بار در اروپا حس كردم وسط يك منطقه جنگي هستم، فضاي خيلي سنگيني داشت و مردم دو گروه واقعا از هم متنفر بودن و يك برگ كاغذ تنها چيزي بود كه باعث شده صلح نگداشته بشه، همه منتظر يك شليك، يك كشته بودن تا دوباره با هم بجنگن…

اما اينجا شايد جالبترين چیزی اي كه تا حالا در ایرلند ديدم رو بگم. روي تير چراغ برگ هاي اطراف اين منطقه و كلا مناطق كاتوليك پرچم هاي جمهوري ايرلند و پرچم فلسطين آويخته شده بود! دليلش هم اينه كه كاتوليك ها خودشون رو با فلسطيني هاي مناطقي مقايسه ميكنن كه صهيونيست ها در اون شهرك سازي ميكنن و ميگن اين دقيقا كاريه كه بريتانيايي ها كردن. در كل كاتوليك هاي جمهوري خواه رسم دارن كه از اقليت هاي قوميتي (مظلوم) مثل فلسطين، كاتالونيا، باسك، كردستان، كوزوو و خيلي خاي ديمگه حمايت كنن و مثلا تيم سلتيك اسكاتلند كه به نوعي تيم ايرلندي هاي جمهوري خواه و كاتوليك هست بار ها بار ها بخاطر بردن پرچم هاي فلسطين به ورزشگاه جريمه و محروم شده. (اون نوار غزه اي كه در منطقه يونيونيست ها نوشته شده بود هم مثلا خطاب به كاتوليك ها بود و گفته بود كه نوار غزه اونجاست و كاتوليك ها ظالمند! البته جالبتر از اون تابلويي با نام حزب الله لبنان بود كه در اينجا گروه تروريستي محسوب ميشه و از لحاظ اينجايي ها نسب نماد حزب الله عملا با نماد داعش فرقي نداره و اينكه اين ها اين كار رو در مركز شهر كرده بودن نشون ميده كه چقدر جدي و مسمم هستن!

در كل فضاي فوق العاده سنگيني بود. حتي با قدم زدن در خيابانها ميشد فهميد كه اين منطقه متعلق به كاتوليك هاست يا پروتستانها. هر گروه از شركت ها و چيز هاي مختلف خودش دفاع و حمايت ميكرد مثلا در مناطق كاتوليك آبجو فروشي هاي گينس ايرلند و كارلزبرگ كه شركت هاي با پيشينه كاتوليك هستن پيدا ميشد و آبجو فروش هاي مناطق پروتستان بودوايزربريتانيا بود كه پروتستان هست! كلا در اروپا فرهنگ حمايت از صنايع و در كل چيز هاي محلي خيلي نكته جالبيه و بهترين مثالش در فوتبال هست كه همه تيم ها طرفدار دارن و مثل ايران نيست كه چه شما در اهواز زندگي كني يا مشهد يا استقلالي هستي يا پرسپوليسي (بدون هيچ دليل خاصي) درحالي كه در اروپا تيم ها تاريخ خاصي دارن و طرفداران هم با توجه به اون از تيمي كه بهشون ميخوره حمايت ميكنن. مثلا منچسترسيتي تيم كاتوليك هاي قشر مياني و سطح بالاي منچستره و منچستريونايتد تيم قشر كارگر و پروتستان شهره و بخاطر همين طرفداراي يونايتد بيشترن. همينطور در مادريد دقيقا به همين شكل رئال و اتلتيكو و در ميلان، اينتر و ميلان تفاوت هاي كلاس اقتصادي دارن. البته به هر حال هر كس تيم شهر خودش رو حمايت ميكنه و واقعا بي دليل نيست كه در هر زمينه اي پيشرفت دارن…

خلاصه ديدن شهر دري براي من به شخصه خيلي جالب بود چون سه سال همه اين صحنه ها رو در كتاب ها خونده بودم و از نزديك ديدنشون برام واقعا تجربه جالبي بود. به هر حال به آخرين مقصدمون حركت كرديم. يكي از معروف ترين نقاط ايرلند كه ثبت جهاني هم شده به نام Giant’s Causeway در شمال ايرلند شمالي. بعد از حدود يك ساعت رسيديم. در كنار اين منطقه يك ساختمان شيك و زيباي توريستي ساخته بودن كه درباره اين مكان زيبا توصيح ميداد (خدا رو شكر بسته بود وگرنه ٦٠ يورو ديگه هم بايد ميداديم براي هيچ!!) اما در كل اين چيزيه كه من هميشه ميگم مثلا در جاهايي مثل تخت جمشيد و پاسارگاد بايد يه همچين كارايي بكنن كه توريست بيشتري جذب بشه و اطلاعات جالبتري هم داده بشه. همونطور كه تو اين سه سال ديدم اين ها كه هيچي ندارن انقدر سرمايه گذاري ميكنن و ٥٠ ميليون توريست به كشورشون ميارن و ما كه اين همه جاي فوق العاده ديدني داريم با مديريت ضعيف توريست كه جذب نميكنيم هيچ، اين بناهارو به نابودي هم ميرسىونيم…

Giant's Causeway: خلاصه با پياده روي از كنار يك مسير كوهستاني به كتار آب رسيديم. اين (جاينتس كازوي) عملا يك صخره بلند از سنگ آهك بوده كه در طول ساليان زياد و بخاطر فرسايش در اثر برخورد موج ها به شكل پله پله اي در اومده و همه اين قطعه هاي پله اي تقريبا دقيقا يك اندازه و يك شكل هستند! جاي زيبايي بود و البته اسمش كه معني "مسير (فرار) غول) هست از يك افسانه قديمي ايرلندي مياد كه يك غول ايرلندي يك غول بزرگ اسكاتلندي كه خيلي ظالم و بد بوده رو به چالش ميكشه اما اسكاتلنديه خيلي بزرگتر بوده و وقتي به خونه مياد ميپرسه چكار كنه و خانومش بهش ميگه به جاي بچه روي تخت خواب بخواب. وقتي غول اسكاتلندي براي نبرد مياد از زن ميپرسه پس غوله كو و اون ميگه نميدونم اما اين بچمه كه اينجا خوابيده و وقتي غول اسكاتلندي اندازه بزرگ به رو ميبينه با خودش فكد ميكنه اگر بچه انقدر بزرگه پس پدره چه اندازه ايه و فرار ميكنه، در راهش اين سنگ ها رو ميشكنه و به شكل پله پله در مياره تا از روش فرار كنه! (خيلي داستان چاخانيه ولي به هر حال اسمش از اينجا مياد:))

بعد از بازديد از اينجا به سمت دوبلين حركت كرديم. اين عملا آخرين بخش بزرگ ايرلند بود كه تا حالا نديده بوديم و براي من ديدن شهر هايي مثل دري و بلفاست و اينكه تاريخ هنوز هم در اونجا زندست واقعا تجربه جالبي بود و از همه مهمتر اينكه يك بخش كوچك اين كشور انقدر با بقيه جاها متفاوته و تاريخ خاص خودش رو داره. بعد از اين مسافرت شايد ديگه جاي ديگه اي در ايرلند نريم و براي بازگشت به ايران اماده بشيم!

 

 

قلعه Johnstown و ساحل زیبای راسلر

 

بعد از تموم شدن امتحانات و ماه رمضون، و با توجه به هوای بسیار گرمی که به ایرلند رسیده بود تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون. من قلعه جانزتاون Johnstown Castle رو معرفی کردم که در یک کتاب تاریخ قدیمی که قلعه های ایرلند رو معرفی کرده بود دیده بودم. فکر کنم ایرلندی ها هم اینجا رو بلد نبودن و خیلی بی نام و نشان اما زیبا بود. نزدیک شهر بندری وکسفورد (Wexford)، مرکز استان وکسفورد که در جنوب شرقی ایرلند قرار داره بود. من قبلا با یک اردوی مدرسه به این شهر اومده بودم، و اون موقع به زادگاه ادموند رایس، بانی مدرسه ما که یکی از مدارس زنجیره ای ادموند رایس در سراسر جهان هست بازدید کردیم. (مطلب کامل اون سفر در اینجا) این شهر از بنادر مهم ایرلند هست، البته قلعه جانزتاون در جنوب شهر بود و این بار از شهر وکسفورد رد نشدیم. خیلی خلوت بود و افراد کمی داخل محوطه قلعه بودن. یک محوطه بسیار بزرگ با یک دریاچه زیبا و قلعه و بنا های دیگه هم بود. دور دریاچه قدم زدیم و دوباره جلوی قلعه رسیدیم.

بعد از بازدید از قلعه در راه برگشت به یک ساحل بسیار زیبا و خلوت در نزدیکی شهر ساحلی راسلر رسیدیم. این ساحل خیلی بزرگ و خلوت بود و چند دقیقه ای هم کنار دریا نشستیم و با توجه به گرمای هوا یک تنی هم به آب زدیم، مخصوصا علیرضا که بعد از دیدن دریا و ساحل تو کارتون ها خیلی ذوق زده بود!

امتحانات آخر سال و خداحافظی با مدرسه

خیلی وقته که نتونستم مطلبی بنویسم که البته بیشترش از تنبلی خودم بوده ولی از آخرین مطلب تا الان اتفاقات زیادی افتاده که مهمترینش تمام شدن مدرسه و امتحانات سخت جونیور سرتیفیکیت (Junior Certificate) بود که در پایان سال سوم (نهم خودمون) هست و مدرک سیکل رو میده. امتحانات در طول دو هفته بودن و بعضی هاش واقعا خیلی سخت بود اما خدا رو شکر از همه راضی بودم و فکر کنم خوب دادم. مثلا امتحان ادبیات انگلیسی 31 صفحه بود!!! که باید در دو ساعت مینوشتیم و براش باید 6 شعر انگلیسی حفظ میکردیم و 2 تا رمان و 1 نمایش نامه شیکسپیر رو آنالیز کرده بودیم!! اما به طرز جالبی من همیشه از بقیه کلاس تو انگلیسی بهترم و این دفعه هم خیلی راضی بودم و حالا باید ببینیم چی میشه. امتحانات تاریخ و بیزینس هم خیلی سخت بود و الان واقعا خوشحالم که این امتحانا بالاخره تموم شدن. یه چیز سخت دیگه هم این بود که  امتحانا در ماه رمضان افتاده بود و البته با اصرار مامان و بابا اون یکی دو هفته رو نگرفتم ولی ماه رمضون امسال خیلی سخت بود و باید 20 ساعت روزه میگرفتیم!! البته برای من که درگیر امتحانات و اینجور چیز ها بودم زودتر گذشت. 

دیگر اتفاق مهم هم خداحافظی با مدرسه بود. همیشه تموم شدن مدرسه خیلی خوشحال کنندس ولی برای دومین بار بعد از برگشتن از اتریش و الان، از تموم شدن مدرسه خیلی ناراحت شدم. در این سه سال دوستان زیادی پیدا کردم و با فرهنگ و مردم اینجا خیلی آشنا شدم. کسی هیچکدوم از دوستان و آشنایان ایرلندی فکر نمیکردن که این رابطه ای که با مردم اینجا در طول سه سال درست شده بود انقدر سریع و راحت تموم بشه و من باید ایرلند رو ترک کنم. واقعا این سه سال خیلی سریع گذشت. در روز امتحان آلمانی که آخرین امتحانم بود رفتم و با همه بچه ها و معلم ها خداحافظی کردم. خیلی از معلم ها رو هم نتونستم ببینم و بعدن با هم قرار گذاشتیم تا باهاشون صحبت و خداحافظی کنم. مدیرمون هم خیلی ناراحت شده بود و ازم خواست تا حتما باهاشون در ارتباط بمونم. حتی به مهمونی 3 سال دیگه که بعد امتحانات Leaving Cert یا همون کنکور خودمون هست هم دعوتم کردن! البته تا اونوقت اتفاقات زیادی میوفته ولی اگر سالم بودیم حتما سعی میکنم بیام. خلاصه اینکه اون روز خیلی ناراحت بودم و بعد از خداحافظی برای آخرین بار در راهرو ها و کلاس هایی که سه سال رو باهاش گذروندم قدم زدم. البته هنوز دو ماه دیگه تا وقتی برگردیم مونده و تا اونوقت باز هم دوستان رو میبینیم. 

از بعد از تموم شدن امتحانا بخاطر ماه رمضون و فشار شدید امتحانا و چیزای دیگه واقعا خیلی تنبل شدم و کار خاصی نکردم. از الان میخوام تو این دو ماه فعال تر بشم و بیشترین استفاده رو بکنم.

قهرمانی در مسابقات دیبیت سبک کلاسیک

  

همونطور که میدونید، در مطالب متعددی درباره دیبیت (debate) و اینکه چقدر بهش اینجا بها داده میشه و در کل سبک های مختلفش توضیح دادم.  با وارد شدنم به این عرصه در دو سال گذشته موفقیت های زیادی کسب کردم مثل رسیدن به فینال سال پیش سبک آماده UCD که اون موقع هم تیمی من کانر بود و امسال جک هست، ولی به هر حال امسال سال آخر ما در اینجاست و از سال بعد اثری از من در این رقابتها نخواهد بود و این همه افرادی که در دیبیت شرکت می کردند یا سخنرانی ها را دنبال می کردن قطعا از اینکه من دیگه نخواهم بود تعجب کنن، ناراحت بشن و البته بعضی ها هم که با من رقابت می کردند هم خوشحال میشن!

خلاصه بعد از دوم و سوم شدن جک‌ و من در سبک پارلمانی (Mace) یا فی البداهه در ایرلند،‌ به فینال مسابقات دیبیت کلاسیک یا اصلی هم راه پیدا کردیم. این این تورنومنت که توسط دانشگاه UCD ایرلند با حضور حدود 200 تیم و بیش از 500 نفر از اول سال تحصیلی شروع میشه معتبر ترین تورنومنت دیبیت در این کشور هست. در حالی که سبک پارلمانی از اونجا که فی البداهه هست قطعا سخت تره اما از لحاظ اعتبار این مسابقه مهمترین مسابقه دیبیت در ایرلند هست و مثلا جایزه آن برای سطح سنیور (سال آخر دبیرستان) یک تور آمریکا با یک دیبیت در 18 ایالت آمریکا هست که باعث میشه همه تمام تلاششون رو براش بکنن! (البته در سطح ما فقط یک کاپ زیبا به مدرسه میدن که افتخار خیلی مهمیه)

خلاصه در مطالب مختلف درباره مراحل مختلف تورنومنت امسال نوشته بودم و در کل ما سخت ترین مسیر رو برای رسیدن به فینال داشتیم و تیم های خوبی به ما خورده بودن که حذف کردیم. مسابقه اول در سه دور گروهی با تیم های مختلف برگذار میشه و در دور حذفی تیم ها اگر یک نفر خیلی عالی و یک نفر ضعیف داشته باشن از هم جدا میشن و فرد بهتر بالا و اگر بتونه به فینال میره. البته قطعا اهمیت جایزه تیمی بیشتر و معتبرتره. خلاصه در فینال 4 تیم و 4 دیبیتور تک حضور داشتن که تیم ها: ما (CBC A)، تیم مدرسه بلودر Belvedere، تیم (شگفتی ساز) سال دومی های ما و یک تیم از مدرسه Na Hinch حضور داشتن و سخنران های تکی هم دو نفر از مدرسه Iosagoin و شین، رقیب سرسختم که از همدیگه خیلی خوشمون نمیاد! یک طرف و مقابلش ماکسیم، دوست آمریکایی من بود که خیلی دوست داشتم بتونه شین رو بزنه! نکات جالب این فینال هم رسیدن سال دومی های ما به فینال بود که با احتساب اینکه تو دور های گذشته خیلی استرس داشتن چند باری خراب کردن رسیدنشون به فینال برای ما هم جالب و عجیب بود بود. این یعنی نصف تیم های فینال امسال از مدرسه ما بودن که این هم خودش برای مدرسه مهمه، مخصوصا اینکه من هم سال پیش که دوم بودم رسیده بودم و الان شانس های بردمون دو برابر بود.

قبل از تعطیلات دو هقته ای ایستر موشن ( Motion یا موضوع دیبت) فینال رو اعلام کردن: "We support satire against right-wing "politicians - "حمایت از استفاده از برنامه های طنز انتقادی برای احزاب راست"، ما هم قرعه مخالف بهمون خورده بود. (البته اینجا باید این رو بگم که موضوعات فینال همیشه خیلی عجیب غریب و سخت به نظر میرسه مثلا سال پیش این بود که "لباس مرد آهنی رو در اختیار دولت بذاریم" (مخالف و موافق) اما وقتی تحلیلش کردیم و بهش فکر کردیم دیدیم دیبیت اصلا در مورد دفاع و ارتش کشور هاست و ربطی به مرد آهنی نداره!‌) این دیبیت هم درباره ظهور احزاب راست مثل ترامپ در آمریکا، روندهای ملی گرایی مثال رای به برگزیت در بریتانیا و الان هم ماری لوپن در فرانسه و احزاب راست دیگه در اروپا هست و  ما که طرف مخالف بودیم باید آنالیز میکردیم که چی باعث پیروزی همچین چیزها و آدمهای تندرویی شده. و جدا از این باید میگفتیم که اگر از این برنامه های طنز استفاده بشه آخرش چه اثراتی روی مردم داره، هم راستی ها و هم چپی ها. طرف اون ها هم باید ثابت میکرد که میشه از طریق این برنامه ها جلوی افرادی مثل ترامپ رو گرفت یا اینکه با وجود این برنامه های جالب میشه جوانان رو به سیاست علاقه مند کرد.

خلاصه بعد از تمرینات و تنظیم متن خودمون  برای فینال به دانشکده حقوق دانشگاه UCD رفتیم. این عملا آخرین دیبیت من در ایرلند بود و به نوعی بازی خداحافظی من بود و بخاطر همین خیلی برای بردن انگیزه داشتم. بابا و صدرا و چند تا از معلم ها هم اومده بودن. فینال شروع شد. من نفر دوم در دیبیت بودم و بالاخره نوبت به من رسید. پشت تریبون رفتم و سخنرانی رو کردم، البته در تمرینات خیلی بهتر بودم و تقریبا خودم خیلی راضی نبودم البته لحظه آخر یه تصمیم گرفتیم که باعث شد زمان کم بیارم و مجبور بشم بعضی جاها رو نگم یا سریع بگم، البته بازم مسئله ای نیست چون من که متن رو نوشتم میدونم چه جایی بهتر باید میبود یا کجا رو نگفتم، داورا که اینو نمیدونن، اونا چیزی که گفتم رو میسنجن که خیلی خوب بود. جک هم تقریبا به همین مشکل برخورد و اون هم راضی نبود ولی به هر حال سطح ما از تیم ها دیگه بالاتر بود مخصوصا اینکه تیم مقابل ما سال دومی های خودمون بودن که میدونستیم خیلی تیم خطرناکی نیستند و همینطور هم بود و تنها سخنران خوب مقابل ما همان شین بود که چون با تک نفره ها رقابت میکرد برای ما خطری نداشت، در کل خیلی هم خوب نبود و  نگرانی اصلی ما تیم خوب بلوِدر بود که در طرف ما و بعد از ما بودن و ما عملا کاری نمیتونستیم در موردشون بکنیم.

خلاصه دیبیت تموم شد. بعدش پیش معلم ها رفتم و کمی باهاشون صحبت کردم. بعد هم منتظر شدیم داورا به جمع بندی برسن. بالاخره ما رو برای اعلام برنده ها صدا کردن. خیلی دوست داشتم ما برده باشیم. هم اینکه آخرین دیبیت من هست، هم سال پیش فینال رو باختم و نمیخواستم باز تکرار بشه و هم اینکه اگر میبردم اولین برنده غیر انگلیسی زبان تاریخ این مسابقات میشدم که همش به انگیزه هام اضافه میکرد. جایزه نفر دوم و اول تک نفره رو دادن که خوشبختانه ماکسیم دوست آمریکاییم تونست شین رو شکست بده و من خیلی خوشحال شدم!‌ بعد نوبت به جوایز تیمی رسید که اول نایب قهرمان، تیم بلودر رو اعلام کردن و بعدش هم گفتن تیم CBC قهرمان رقابت ها شد!!‌ بالاخره بعد 6 سال تیم مدرسه قهرمان شد! حس عالی داشتم، مستر اونیل (مربیمون) معلما و معاون مدرسه و مخصوصا بابا و صدرا که اونجا بودن هم خیلی خوشحال بودن! بعدش با کاپ بزرگی که بهمون دادن کلی عکس ازمون انداختن و حسی که من و جک قهرمان معتبر ترین تورنومنت دیبیت ایرلند هستیم، من تنها قهرمان غیر انگلیسی زبان هستم و اسمم رو تو کتاب بزرگ رکرود های مسابقات نوشتن واقعا عالی بود. بعد از عکس ها قرار شد اون شب جام رو خونه ببرم و فردا به مدرسه تحویل بدم. خونه که رفتم مامان و حتی علیرضا هم کلی خوشحال شدن! شب چندتا عکس با جام انداختم و یکی از عقده/آرزو هایی عجیب غریبم این بود که از تو کاپ آب بخورم که بالاخره این کار رو هم کردم به این شکل یکی از مهمترین شب های زندگیم هم با خوشحالی به پایان رسید و خیلی دوست داشتم این آخرین دیبیتم نباشه و به ترتیبی میشد بازم اینجا بمونم ولی  اینطور نیست و باید خاطرات این روز ها رو با خودم به ایران برگردونم... فرداش هم تو مدرسه با همه بچه ها جمع شدیم و به سبک فوتبال و جام رو بالا بردیم و جشن قهرمانی گرفتیم کل روز هر معلمی که رد میشد دست میداد و تبریک میگفت و بعضی از دانش آموزای بزرگتر که شنیده بودن هم تبریک میگفتن!‌ وقتی به خونه برگشتم هم موبایل رو چک کردم و از همه جا پیام های تبریک میومد، فامیل، "بعضی دوستان" و ... خلاصه حس خیلی خوبی داشتم و واقعا خدا رو برای این موفقیت ها شکر میکنم و از زحمات مربیمون مستر اونیل، بابا و مامان و وقتی که برای این کار گذاشتم هم ممنونم و امیدوارم این موفقیت ها ادامه دار باشه

عناوین و افتخارات من در دیبیت ایرلند

         

سفر به غرب ایرلند

تعطیلات دو هفته ای ایستر یا عید پاک آخرین تعطیلی طولانی قبل از تابستان هست و از اونجایی که امسال امتحانات جونیور سرت (سیکل) دارم و شروع تابستان هم به ماه رمضان میخوره تصمیم گرفتیم از این فرصت استفاده کنیم و به غرب ایرلند بریم. تا الان از غرب ایرلند فقط یک بار به جنوب غربی و شهر مهم لیمریک و صخره های موهر رفته بودیم و این بار تصمیم گرفتیم به شهر گالوِی (Galway) و قلعه یا صومعه زیبای کایلمور اَبی (Kylemore Abbey) که کمی دورتر بود بریم. 

پس شنبه با چند تا از دوستان راه افتادیم. نکته جالب اینکه از شرق تا غرب این کشور فقط 340 کیلومتر یا 3-4 ساعت راه هست در حالی که تهران تا اصفهان خیلی طولانی تره! مقصد ما اول کایلمور ابی بود که در استان کانامارا (Connemara) قرار داشت. مسیر بسیار زیبایی بود و مخصوصا به مقصد که نزدیک تر میشدیم، دریاچه های فراوان و جزیره های کوچک در وسط آنها خیلی زیبا بود. کوه های خیلی بلندی هم داشت که ابر و مه بالای اون رو گرفته بود. 

   

خلاصه بعد از طی کردن این مسیر زیبا رسیدیم به صومعه کایلمور یا همون کایلمور اَبی. دورنمای قصر- قلعه که روی یک دریاچه و جلوی کوه بزرگی ساخته شده بود خیلی زیبا بود. اینجا را یک بازرگان ثروتمند می سازد و و بعدا تبدیل به یک صومعه میشه برای خواهران روحانی که در اونجا به عبادت و تمرینات دینی شون میپرداختن. این صومعه یک باغ گل قدیمی هم داشت که دیوار های اطرافش از زمان ملکه ویکتوریای اول تا الان مانده بود! البته باغش خیلی زیبا نبود و اکثر گل ها از فصل افتاده بودند. ما از ورودی تا باغ با اتوبوس های مخصوص رفتیم و برگشتن پیاده برگشتیم که شاید 20 دقیقه طول کشید.

بعد  وارد کایلمور اَبی شدیم. شومینه آن با هیزم روشن خیلی جالب بود! دیوارهای داخل آنجا پر از نقاشی های رنگ و روغن راهبه هایی بود که در آنجا زندگی می کردند. یک پیانوی بزرگ در پذیرایی بود و مبلمان و فرش های قدیمی و عتیقه ای داشت. ناهارخوری آن هم چند تا پله می خورد و بالاتر از هال و پذیرایی بود. وسط کریدور ورودی هم یک نمای شیشه مات داشت که راهنما توضیح می داد از همون زمان مانده است.  از داخل ساختمان  بیرون اومدیم و مشغول عکس انداختن بودیم و از اونجایی که هوای ایرلند غیر فابل پیش بینیه یکدفعه بارون بسیار شدیدی شروع شد! سریع به سمت ماشین ها دویدیم و وقتی رسیدیم (به همون دلیلی که گفتم) بارون بند اومد و هوا دوباره خوب شد!! یک چایی گرم خوردیم و بعد به سمت b&b یا مسافرخانه خانوادگی که حدود یک ساعت فاصله داشت حرکت کردیم. 

bed & breakfast)  Family b&b) مسافرخانه هایی هستن که در کل ایرلند مخصوصا در مناطق روستایی بسیار زیاد است به این شکل که خانواده ها خانه خودشون را با تمام امکانات استاندارد مجهز کرده اند و نسبت به هتل مزایایی هم داره. البته در تعطیلات بزرگ همیشه پر هستند و ما هم بعد از کلی تلاش بالاخره مجبور شدیم یک b&b در روستای Ballintubber بگیریم که 80 کیلومتر با کایلمور ابی فاصله داشت! اسمش Abbeyside B&B بود اینقدر جای پرتی بود که کم کم ترسیدیم نکنه GPS یا همون نویگیشن ما را به اونجا نرسونه! جاده بیار باریکی بود و دورتادورش همه گوسفند و مزرعه بود. اما آدرس دقیق بود و به یک خانه دوطبقه رسیدیم.

وارد که شدیم یک زن و شوهر مسن صاحب آنجا خیلی صمیمی و گرم با ما برخورد کردند. اسم آقاهه شاون بود.  نکته جالب این بود که در  اتاق خانوادگی طبقه همکف که روی دیوارهایش پر از عکس های ازدواج و قدیمشون بود یک تلویزیون فول اسکرین داشتند و شومینه هیزمی یا بهتر بگویم توربی (یک نوع ذغال سنگ نارس مخصوص ایرلند است که از زمین ها در می آورند و ظاهرش شبیه به خشت است اما گرمای زیادی می دهد)  آنها روشن بود. اونجا از شاون که داشت بازی بارسلونا و رئال سوسیه داد رو نگاه میکرد پرسیدم میتونم بیام تو و اون هم خیلی راحت گفت بیا و اولش رو با هم دیدیم و بعد گفت که داره میره کلیسا و کنترل رو داد به من و خیلی راحت بازی بارسلونا رو هم دیدیم!! (البته در همون حال به این فکر میکردم که وضع مناطق روستایی این ها رو با شهر های ایران هم نمیشه مقایسه کرد چه برسه به روستا هامون! واقعا ناراحت کننده است که مردم روستانشین ما در چه شرایط بدی زندگی میکنند!) خلاصه بعد از تماشای بازی که هم بخاطر کیفیت تلویزیون و هم اینکه 3-2 بردیم خیلی خوش گذشت به اتاقمون رفتیم و شام  دورهمی خوبی خوردیم. 

اونجا یک ترامپولین بزرگ داشت و بچه ها همه رفتن سراغ اون و حسابی روش بالا و پایین پریدن. خانمها هم رفتند پیاده روی که نزدیک همونجا کلیسای روستا را هم دیده بودند. در اونجا می خواستند عکس بگیرند که کشیش مسئول کلیسا میاد و از اونها عکس می گیره! در این کلیسا غسل تعمید نوزادان و مراسم ازدواج برگزار می شه.  قبرستان روستا هم کنارش قرار دارده. خلاصه همه چیز از تولد تا مرگ همه در همینجاست! خانم صاحبخانه می گفت در همین کلیسا پیر برازنان که اصلیتش ایرلندی و مال همین منطقه است مراسم عروسی اش را در همین کلیسا گرفته و خوب این برای اونها خیلی مهم بود! 

شاون به ما آدرس یک مسیر داد که دید خوبی به کوه و دریاچه داره و ما تصمیم گرفتیم از همون راه برویم. اما ار جاده های باریک و قشنگ که گذشتیم و نتونستیم اون جا را پیدا کنیم. در مسیر گالوی چشم بابا به علامت آبشار افتاد پس همه رفتیم توی مسیر فرعی و بعد 200 متر به آبشار Aasleagh و رود Erriff رسیدیم. روی تابلوی کنار آبشار نوشته بود این رودخانه ماهی سالمون دارد. خلاصه با اینکه دورش پر از گِل بود خودمون رو رسوندیم نزدیکش و عکس گرفتیم.

فردا صبحش برای صبحانه به سالن کنار آشپزخانه در طبقه همکف رفتیم. به جرآت میتونم بگم بهترین صبحانه ای بود که تا حالا خورده بودم! تا حالا انقدر تنوع برای صبحانه ندیده بودم. انواع و اقسام سالاد میوه، پنیر روستایی، نان روستایی، شیرینی های مختلف، تخم مرغ، ماهی سالمون، آبمیوه و ... که اکثرا خانگی بودند! همه نان ها را خود خانم صاحبخانه درست کرد. یک نان موزی داشت که واقعا خوشمزه بود! صبحانه یک ساعت طول کشید و بعدش باید به سمت گالوِی حرکت میکردیم. البته قبلش از خانواده صاحب مسافرخانه تشکر و خداحافظی کردیم و و در دفتری که اونجا گذاشته بودن نوشتم که خیلی بهمون خوش گذشت اونها هم خیلی خوشحال بودن. آخر سر هم یک عکس دسته جمعی یادگاری با اونا گرفتیم.

در راه گالوِی به قلعه اشفورد (Ashford Castle) که با یک قلعه زیبا و رودخانه و زمین های گلف بسیار بزرگ به قیمت نجومی فروخته شد و الان هتل شده رفتیم. اینجا را دو سال پیش با 60 میلیون یورو به یک هتل تبدیلش می کنند. ظاهرا اتاق یک تخته این هتل برای یک شب 400 یورو هست!! رونالد ریگان هم اون زمان که به شکل قلعه بوده برای تعطیلاتش در ایرلند در همینجا بوده که نشون میده جای درجه یکی بوده.  واقعا هم جای بسیار زیبا و رویایی هست.  بعد از کمی گردش در اشفورد به سمت گالوی حرکت کردیم. 

در راه گالوی به قلعه اشفورد (Ashford Castle) که با یک قلعه زیبا و رودخانه و زمین های گلف بسیار بزرگ به قیمت نجومی فروخته شد و الان هتل شده رفتیم. ظاهرا یک اتاق مجردی این هتل برای یک شب 400 یورو هست!! جان اف کندی هم برای تعطیلاتش به اینجا اومده و واقعا هم جای بسیار زیبا و رویایی بود. بعد از کمی گردش در اشفورد به سمت گالوی حرکت کردیم. 

بعد از یک ساعت به شهر گالوی رسیدیم. این شهر به عنوان مرکز ناحیه کاناکت (Connaght) یا ناحیه غربی ایرلند هست که اثرات ایرلندی قدیمی زیادی در اون مونده و بزرگترین جمعیت ایرلندی زبان ایرلند هم در این شهر هست. البته با اینکه تعریف اهمیت این شهر رو خیلی شنیده بودیم ورودی و کلا فضای کلی شهر خیلی قدیمی و سنتی بود. در مرکز این شهر میدان بزرگ آیر Eyre square  قرار داره. یک چهارچوب دروازه بزرگ سنگی از سال 1600 رو در میان این میدان قرار دادند که بسیار قدیمی با طرح ها و نقش های قدیمی زیبایی داشت که خیلی جالب بود. کمی وقت در اطراف اینجا گذراندیم و بعد به سمت کاتدرال شهر رفتیم. البته بسته بود ولی نمای زیبایی داشت و عکس های خوبی گرفتیم. هر شهر بزرگ یک کاتدرال بزرگ یا کلیسای اصلی داره که بسیار زیبا و بزرگتر از بقیه کلیسا هاست. 

در اطراف مرکز شهر یک رستوران حلال ترکی پیدا کردیم که اتفاقا مال یک افغانستانی به نام علی بود و مثل صبحانه ای که خوردیم، ناهار بسیار پرملات و خوشمزه ای هم نوش جان کردیم! و اماده بازگشت به دوبلین شدیم! در راه هم یکی دو جا وایسادیم و بدون عجله برگشتیم. سفر خیلی خوبی بود و خدا را شکر از این فرصت  تعطیلات هم به خوبی استفاده کردیم.

فینال ایرلند

همونطور که گفته بودم، سال گذشته خدا رو شکر پر از موفقیت برام بود. مخصوصا در زمینه دیبیت که بار ها در مطلب های مختلف گفته بودم. تقریبا یک ماه پیش بود که با نایب قهرمانی در فینال دیبیت سبک پارلمانی (فی البداحه که فقط 20 دقیقه برای اماده کردن مطلب فرصت داریم) در استان لینستر به مسابقات کشوری راه پیدا کردم که در اون نه فقط از کشور ایرلند جنوبی بلکه از ایرلند شمالی هم در اون حضور داشتند و با انگیزه های زیادی براش روز شماری میکردم. از اونجایی که به پایان حضورمون در ایرلند نزدیک میشیم و تا چند ماه دیگه به ایران برمیگردیم برای بردن این فینال سبک پارلمانی و فینال سبک کلاسیک استان لینستر که اون یک ماه دیگه هست به شدت انگیزه داشتم و اگر میشد با دو جام ایرلند رو ترک میکردم عالی میشد! اما به رسیدن به فینال پارلمانی که خیلی سخت هست هم راضی بودم و هدف رو به این گذاشته بودم که در 4 دور قبل از فینال بتونم با رضایت کامل عمل کنم. 

(نحوه برگذاری مسابقه هم مثل دفعات قبل اینطور هست که 4 دور برگذار میشه. 80 نفری که به فینال ایرلند راه پیدا کرده بودند در هر دور به صورت راندوم به با یک سخنران قرعه کشی میشن. البته با اینکه مسابقه به صورت تیمی هست، نمرات به صورت انفرادی داده میشه. در نهایت از رده بندی 80 سخرانی که شرکت کرده بودند 8 نفر برتر به فینال راه پیدا میکنند که اون هم به همون صورت تیمی هیت و 8 نفر به 4 تیم دو نفر تقسیم میشن)

روز مسابقه فرا رسید. درست 5 روز بعد از عید! این مسابقه به میزبانی مدرسه بزرگ و معروف بلودر (Belvedere College) در مرکز شهر دوبلین برگذار میشد. بابا من رو تا آنجا رسوند. 

بالاخره دور اول شروع شد. موضوع اولین دیبیت این بود که "آموزش مهارتهای فوق برنامه رو در مدارس ممنوع کنیم" و من طرف مخالف بودم. خوشبختانه اون رو خیلی خوب دادم و بردم. در اون دور حریفان قوی ای هم داشتم ولی شکستشون دادم. دور دوم هم با موضوع "به ازای هر فرزند به پدر و مادر یک رای اضافه در انتخابات ها داده بشه" شروع شد. اینبار باید در سمت موافق صحبت میکردم و خیلی خوب تونستم مطالب رو ارائه بودم و اون رو هم بردم.

    Amirparsa Nazemi     

بعد از ناهار که یک ساعت طول کشید نوبت دور سوم بود که همیشه با موضوعی در رابطه با روابط بین الملل هست و من معمولا تخصص خاصی تو این زمینه دارم و اکثرا بهترین دیبیتم در دور سوم هست. اینبار هم همینطور بود با اینکه به طرف سختی از موضوع: "بخاطر نقض حقوق بشر و دیکتاتوری شدید در کره شمالی، این کشور رو اشغال میکنیم"بودم،‌ کارم رو بخ خوبی انجام دادم. من هم طرف موافق صحبت میکردم که با اینکه سخت تر بود اما به نظر خودم خیلی خوب و عالی صحبت کردم و احتمالا بهترین دیبیتم در کل روز همون بود. در نهایت نوبت به آخرین دور رسید. تا اینجا از عمکردم رضایت داشتم و شانس خوبی برای رسیدن به فینال داشتم. دور 4 با موضوع اینکه "حقوق معلمین رو بر اساس نمرات دانش آموزانشون افزایش بدیم" شروع شد. سخنران تیم مقابل خیلی خوب نبود ولی سختنرانیش خیلی خنده دار بود و باعث شد فضای دیبیت رو عوض کنه و از جدیتی که معمولا داره کمتر کنه. من هم از این فرصت استفاده کردم و به چیز هایی که میگفت با طنز و به سبک خودش جواب میدادم که خیلی خوب و جالب به چشم میومد اون دور رو هم بردم. 

حسن بزرگ امروز این بود که از هر دور رضایت داشتم و شانس بالایی برای رسیدن به فینال برای خودم میدونستم. خلاصه بالاخره به سالن اصلی رفتیم تا فینالیست ها رو اعلام کنن. جک، دوست و هم تیمیم در سبک کلاسیک لینستر رسید فینال. اسم 6 نفر دیگر رو هم اعلام کردن و یکمی نگران و ناامید شده بودم تا اینکه اسم من رو هم گفتن!! حالا هم من هم جک در فینال ایرلند حضور داشتیم و این انگیزه های زیاد من رو زیادتر هم کرد تا بتونم به خوبی در فینال هم ظاهر بشم! هم تیمی من یک سخنران به نام مت بود که در طول روز ندیده بودمش اما اون اتفاقا از مدرسه سی بی سی شهر کورک که شعبه دیگه مدرسه ما در کورک هست بود! در 20 دقیقه زمان آماده شدن با هم خیلی صحبت کردیم و باهاش دوست شدم، البته متوجه شدم که خیلی هم در دیبیت قوی هست! 

Amirparsa Nazemi به هر حال فینال شروع شد. سخنران قبل از من سخنرانیش رو کرد و من نفر دوم بودم. کمی استرس داشتم ولی به خوبی به مدت 5 دقیقه رو صحبت کردم و نشستم. سخنران ها یکی بعد از دیگری می آمدند و نوبت مت شد. او سخنرانی عالی رو ارائه داد و خیلی مسلط بود. جک هم سخنرانیش رو کرد، او هم خیلی خوب بود ولی مثل خودم حس کردم هر دومون میتونستیم بهتر باشیم. به هر حال دیبیت تموم شد و منتظر داوری شدیم. (7 داور فینال رو قضاوت میکنن که هر کدام یک برنده انتخاب میکنن و اگر به یک رای جمعی نرسند به صورت راندوم یک نفر انتخاب میشه مثلا اگر رای 4 به 3 بشه و بعد از توضیحات و بحث هنوز هم رای همون بمونه، شانسی یک نفر رو انتخاب میکنن). خلاصه بعد از نیم ساعت داوران برگشتند. از اونجایی که انقدر طول کشید معلوم بود انتخاب برنده و جایگاه های مختلف سخت شده بوده و باید بحث زیادی میکردند. این احتمال Split choice یا همون رای شانسی رو هم بیشتر میکرد. به ترتیب جوایز مختلف رو دادن و به جوایز مهم رسیدن. اول از همه اعلام 20 نفر برتر در ایرلند. اسامی نفر 20 تا اول رو خوندند. لیست پایین تر میومد ولی خبری از اسم من نبود تا اینکه جک رو در رتبه ششم اعلام کرد و در رتبه 3 من بودم!! مت هم بهترین سخنران ایرلند (Top of the tab) انتخاب شد! (این جایزه با فینال فرق داره و در کل رده بندی 80 نفری هست که در طول 4 دور در طول روز حضور داشتند و 20 نفر و 3 نفر اولش خیلی مهم هستند، نفر اول هم بهترین سخنران ادوار معرفی میشه) من از سومی در ایرلند خیلی خوشحال شدم مخصوصا اینکه رقابت خاصی با جک دارم و اون رو در این زمینه شکست دادم. البته بعدش نوبت به نتایج فینال رسید و من در اون هم سوم شدم، جک نایب قهرمانی رو گرفت و مت قهرمان ایرلند شد! متاسفانه برنده نشدم اما سومی در فینال و کل مسابقه بسیار خوب و شیرین بود، از اینکه جک دم شد کمی تعجب کردم چون به نظرم خودم عالی نبودم ولی اون هم خیلی بهتر نبود ولی به هر حال نفر دوم و سوم ایرلند از مدرسه ما هست،‌ نفر اول هم که از دیگر شعبه مدرسه ما بود!‌ 

من و جک با جایزه و مدال های دومی و سومی

بعد از فینال به گرفتن عکس و دیگر کار ها پرداختیم ولی من هنوز هم دوست داشتم نظر داوران رو بدونم و در نهایت با جک به داور اصلی رفتیم و نظرش رو پرسیدیم. او گفت دومی جک split choice بوده و جک میتونسته برنده شده باشه! سومی من به جک هم به همون صورت split choice بوده یعنی من هم میتونستم حداقل نایب قهرمان، و از اونجایی که جک هم قهرمانی رو با split choice از دست داده به نوعی من میتونستم قهرمان هم شده باشم!! که بدشانسی شدید من رو نشون میده!! تازه بدترش اینجا بود که به من گفت دلیلی که تو نتونستی همه رای ها رو بگیری این بود که سخنرانی های کمتری نسبت به تو قبل از من بودن تا بتونم چیز هایی گفتن رو به چالش بکشن و این تقصیر من نیست و فقط بدشانسیست! اما به هر حال از سومی در ایرلند بسیار راضی هستم و واقعا کار خیلی سختی بود. امیدارم ضرب المثل "سالی که نکوست از بهارش پیداست" با این موفقیت زود هنگام در سال جدید در طول سال جاری هم ادامه پیدا بکنه و فینال کلاسیک رو این بار ببریم!

سال نو مبارک!

امسال آخرین سفره هفت سینمان در دوبلین رو چیدیم و انشاالله سال تحویل بعدی در ایران خواهیم بود  سالی که گذشت شاید یکی از بهترین سال های عمرم بود و از خدا بخاطر یک سال پر از موفقیت و تجارب جدید و مهم تر از همه سلامتی خودم و خانواده ممنونم و امیدوارم در سال جدید هم موفق و سلامت باشیم و همچنین سال خوبی رو برای همه هموطنان عزیز آرزو میکنم!

 

 

 

پانزده سالگی من

 امسال پانزدهمین سال عمرم در ایرلند به پایان رسید و وارد 16 سالگی شدم. خیلی خوشحالم که الان میتونم بگم پانزده سالگیم بهترین سال زندگیم بوده. بخاطر موفقیت ها و پیشرفت هایی که داشتم و چیزهایی که هیچوقت فکر نمیکردم بتونم بدست بیارم. اکثرا بخاطر موفقیت هایی که در دیبیتینگ به دست اوردم که از لحاظ اعتماد به نفس و قابلیت ها شخصی خیلی روی من تاثیر داشته و واقعا با دو سه سال پیش خودم فرق کردم. خیلی جالبه که حدود 6 سال پیش که از اتریش برمیگشتیم هم به خودم میگفتم که 10 سالگی ام بهترین سال زندگیم بود چون در اتریش هم رفتن به مدرسه اتریشی و یاد گرفتن زبان آلمانی واقعا تاثیرات بسیار خوبی روی من داشت. خیلی خوشحالم و خدا رو شکر تا اینجا از اکثر فرصت هایی که داشتم استفاده کردم و مثل اتریش که زیان آلمانی رو با خود به یادگار بردم، در اینجا هم زبان انگلیسی به همراه مهارت در فنون مباحثه علمی را با خود می برم

در همینجا باید تاکید کنم که این موفقیت ها قطعا نتیجه تلاش های خودم اما مهمتر از اون حمایت های بابا و مامان که مخصوصا رفتنم به اتریش و ایرلند رو به بابا مدیونم و طبیعتا لطف خدا بوده و از همه کسایی که در 15 سال گذشته برام زحمت کشیدن متشکرم

اما از این چیز ها بگذریم و به خود تولد 15 سالگیم برسیم که اونم در نوع خودش خیلی به یاد موندنی و خاطره انگیز بود! من امسال تصمیم گرفتم تولد بسیار ساده و دور همی داشته باشیم و حتی به مامان و بابا گفتم هیچی برام نخرن و فقط مامان مثل همیشه یک کیک خوشمزه درست کنه. پس از مدرسه که اومدم دیدم صدرا کمی خونه رو تزیین کرده و مامان هم کیک درست کرده بود. بابا که اومد خونه تولد کوچک و مختصری گرفتیم. علیرضا متاسفانه فکر میکنه تولد هر کسی تولد خودش هم هست و انتظار داره همه کار رو خودش بکنه مثلا تولد هر کس که باشه یه هدیه هم باید به علیرضا داده بشه! خلاصه یک عروسک به علیرضا هدیه داده شد اما مامان و بابا به من یک مقدار پول با دو تا کتاب هدیه داده بودن. (کتاب سیاسی و معروف Animal Farm نوشته جورج اوروِل که خودم چندماهی بود به شدت دوست داشتم آن را بخونم و توصیه میکنم بخونید و دیگری کتاب  Catcher in the Rye نوشته جی دی سالینگر که بابا در جوانی خونده بوده) بعد از کادو ها چند تا عکس انداختیم، البته اتفاقی که تولد ساده و دور همیمون رو برای من ماندگار میکنه بعدش افتاد:

مسئله از این قراره که سه هفته پیش از دور رفت مرحله یکی هشتم لیگ قهرمانان  اروپا بارسلونا به طور غیر قابل باوری 4-0 به پاریس باخت و بازی برگشتش افتاده بود تو روز تولد من!! این یعنی با توجه به باخت 4-0 با حذف بارسا میشد تولد من خیلی ناراحت کننده و خراب بشه یا اینکه با یک معجزه بارسا بازی رو ببره و تولد 15 سالگیم رو برای همیشه برام ماندگار کنه! اتفاق دوم افتاد! با استرس خاصی تلویزیون رو روشن کردم و دقیقه دوم سوارز گل زد! خیلی خوشحال شدم! تا نیمه اول 2-0 جلو بودیم و احتمال برگردوندن بازی احساس میشد ولی هنوز کافی نبود. در نیمه دوم مسی یک گل دیگه هم زد! اما دقیقه 70 پاریس گل زد و امیدم رو کاملا نا امید کرد. خیلی ناراحت بودم. تا حدی که بابا بهم گفت اگه خواستم برم یه دوش بگیرم و بازی رو ول کنم تا بیشتر اعصابم خورد نشه. موبایلم رو با خودم بردم و بازی رو همزمان میدیدم در حالی که داشتم میرفتم حموم بارسلونا تو دو دقیقه 2 گل زد و 5-1 جلو افتاد! با خوشحالی شدیدی در حالی که فقط یک حوله دورم بود به سرعت پایین اومدم و ادامه بازی رو دیدم! داور پنج دقیقه وقت اضافه گرفت و همه تیم جلو کشیده بود. یه حسی میگفت میتونیم یکی دیگه هم بزنیم. 30 ثانیه بیشتر نمونده بود که نیمار یه سانتر کرد و سرجی روبرتو با قطع سانترش گل زد!!! کل استادیوم منفجر شد،‌ منم همینطور البته چون بعدش رو دیگه یادم نیست و کاملا کنترلم رو از دست داده بودم و دور خونه با اشک میدوییدم و داد میزدم!! با همون حوله که دورم بود انقد داد زدم که صدرا واقعا ترسیده بود! بابا هم کلی داد زد با اینکه معمولا طرفدار تیم مقابل تیم منه! این یکی از زیباترین ترین بازی های تاریخ بود و اینکه درست در روز تولد من رقم خورد بهترین هدیه ممکن بود و باعث شد هیچوقت تولد 15 سالگیم که با برد 6-1 بارسلونا همراه شد یادم نره!

خلاصه در پانزدهمین سال زندگیم که احتمالا آخرین سال حضورم در ایرلند هم هست، خوشبختانه میتونم بگم که از اکثر موقعیت هام استفاده کردم و امیدوارم در آینده هم بتونم بگم که 15 سالگیم واقعا بهترین سال زندگیم بوده چون از چیز هایی که درش به دست اوردم در آینده استفاده کردم باز هم از زحمات بابا و مامان متشکرم و از خدا میخوام که بتونیم تولد های خیلی زیادی رو در آینده در کنار هم جشن بگیریم

سفر به جنوب غربی ایرلند

بعد از یک ماه که از تعطیلات کریسمس میگذره،‌ به تعطیلات یک هفته ای میان ترم رسیدیم که فرصت خوبی برای مسافرت در ایرلند بود. در این فکر بودیم که در این جزیره کجا برویم. میخواستیم به غرب ایرلند برویم. شهر کُو (Cobh - Cove) در جنوب ایرلند پیشنهاد شد یکی از این انگیزه ها عکس جالبی از منظره خانه های رنگارنگ بود که قبلا دیده بودیم. بااینکه راههای غرب به شرق این کشور حداکثر 3 تا 4 ساعت است قرار شد برای اینکه لذت سفر را ببریم حالا که تا آنجا میرویم یک شب هم بمانیم . پس یک هتل b&b در شهر لیمریک Limerick در جنوب غربی ایرلند رزرو کردیم و قرار شد پنجشنبه و جمعه مسافرت کنیم. البته متاسفانه من چند امتحان در دو روز اول تعطیلات داشتم که باعث شد نتونیم در اول تعطیلات، از هوایی که به طرز بی سابقه ای خوب و آفتابی بود استفاده کنیم و بعد از اون طوفانی شدید به نام طوفان دوریس از انگلیس با خودش باران و باد شدید اورد که باد های 200 کیلومتری برق خیلی از مناطق کشور رو قطع کرد! ولی ما به هر حال تصمیممون رو گرفتیم و قرار شد با وجود طوفان این سفر رو بریم.

صبح که خواستیم حرکت کنیم باد وحشتناکی میومد که حتی یک بار رادیو برنامه رو قطع کرد و با آژیر زرد کشتی ها رو پخش کرد و اعلام کرد کسی از خونه بیرون نره و تا حد امکان در خانه بمونید!!  

در جاده باران شدید میومد و ما فقط امیدوار بودیم در شهر هوا بهتر بشه. بعد از حدود 3 ساعت رانندگی به یکی از مهمترین بنادر جنوبی ایرلند، کْو رسیدیم. اولین چیزی که به چشم میخورد مجسمه های مختلف در اطراف و خود شهر بود. حتی مغازه ها هم مجسمه داشتند مثلا یک مغازه تعمیر دوچرخه یک مجسمه زیبا از یک دختربچه روی دوچرخه گذاشته بود که خیلی جالب بود. وارد شهر کُو که شدیم هوا آفتابی اما کمی سرد بود و خیلی خوشحال شدیم. جالبترین نکته در این شهر شیب های سربالایی زیاد شهر بود که انگار شهر رو روی یک تپه ساختند! ساختمان ها قدیمی و اطراف دریا بودند. اما جالبترین مکان در این شهر که بابا قبلا عکسش رو در اینترنت دیده بود و خیلی دوست داشت خودش عکسش رو بگیره نمای کلیسای سنت کلمن این شهر بود که از بالای یک ارتفاع با چند خانه رنگارنگ مکانی جالب برای عکاسی در کْو بود. ما هم بعد از کمی پیاده روی در سر بالایی های شدید شهر بالاخره این نما رو پیدا کردیم و من چند عکس زیبا گرفتم.

اما بعد باران شدیدی شروع شد که دویدیم و به داخل همان کلیسای معروف آنجا پناه بردیم! کلیسای قدیمی و بسیار زیبایی بود و پنجره های رنگی و مجسمه های کوچک زیادی روی دیوار ها و سقف کار شده بود. 

 

                 

وقتی بیرون اومدیم هیچ اثری از باران نبود و هوا دوباره آفتابی شده بود! باد و باران با ما سر جنگ داشت و خدار را شکر حالا خبری ازش نبود. پس به سرعت رفتیم تا هوا دوباره خراب نشده باز هم دیدن کنیم. یکی دیگه از عکس هایی که بابا در اینترنت از کْو دیده بود مجسمه دختری به نام آنی مور و برادرانش که اولین کسانی بودند که از ایرلند از بندر شهر کْو به آمریکا به صورت قانونی و  رسمی مهاجرت کردند و به این ترتیب اولین مهاجرت رسمی و ثبت شده تاریخ رو رقم زدند. 

              

یادواره کشتی های معروف لوسیتانیا که توسط زیردریایی های آلمانی با اژدر در اطراف سواحل کُو غرق میشه و تایتانیک که آخرین توقفش رو در کُو انجام میده و 180 مسافر هم سوار میکنه در این شهر بود.موزه ای برای تایتانیک بود که وقت نشد سر بزنیم. 

کُو رو به مقصد لیمریک ترک کردیم و در حالی که باد و باران دوباره شروع شده بود در یک پارک جنگلی بین راه ایستادیم و آش داغی که مامان درست کرده بود رو توی ماشین خوردیم که واقعا چسبید 

بعد از 2 ساعت به لیمریک رسیدیم. برخلاف کُو، در ورود ما به شهر طوفان و باران شدیدی گرفت و هوا خیلی سرد بود. به حدی که فکر میکردیم نمیشه از ماشین پیاده شد! اما از اونجایی که هوای ایرلند هیچ حساب و کتابی نداره بعد از پنج دقیقه با اینکه هوا هنوز سرد بود آفتاب در امد و وقتی عکس ها رو میبینیم فکر میکنیم در تابستان گرفته شده! قلعه کینگ جان (King John's castle) و کاتدرال مریم مقدس (St. Mary's Cathedral) و پل ثوموند (thomond bridge)  از نمایی که ما ایستادیم مشخص بودند و عکس های زیبایی گرفتیم. 

هتل ما در جنوب لیمریک و اطراف شهر کوچک انیس (Ennis) بود. در راه از استادیوم 40 هزار نفری زیبای ثوموند پارک (Thomond Park) که بازی های تیم راگبی ناحیه مونستر ایرلند بازی هاش برگذار میشه رد شدیم. بعز از نیم ساعت و گذر از جاده هایی محلی و بسیار تاریک به این هتل یا مسافرخانه رسیدیم. (b&b یا bed & breakfast در ایرلند و انگلیس بسیار رایج هستند و تفاوت اصلیشون با هتل ها این هست که برای ماندن یک شبه و صبحانه در صبح هستند و اونهایی که در روستا ها یا مناطق خارج از شهر جذاب تر هستند) پس از کمی استراحت تصمیم گرفتیم به شهر کوچک انیس که در چند کیلومتری مسافرخانه ما بود بریم و در شب با ماشین نگاهی بیاندازیم. کلیسای این شهر خیلی زیبا بود و قرار شد فردا صبح هم در راه برگشت به انیس بیاییم.

جمعه صبح قبل از رفتن ببه انیس به قلعه بونراتی (Bunratty Castle) در نزدیکی انیس رفنیم. این قلعه قرون وسطایی بسیار بزرگ و زیبا بود البته داخلش نرفتیم. محوطه داخلی چند خانه قدیمی وایکینگی رو هم بازسازی کرده بود.

بعد به انیس رفتیم. همان طور که دیشب دیده بودیم شهر کوچک و سنتی بود. در کوچه های تنگ این شهر قدم زدیم. یکی از نکات جالب این بود که مرکز شهر انیس خیلی شبیه به مرکز شهر  والنسیا در اسپانیا بود چون هر دو شهر کوچه های تنگاتنگی داشتند که سنگفرش شده بود فقط پیاده رو بود که به ساختمان های بلند و کلیسا های زیبا میرسید. کلیسای فرانسیسکان این شهر بسیار زیبا بود و ما که آنجا بودیم یک مراسم ختم در حال برگذاری بود.

   


در انیس افراد زیادی در این کوچه ها رفت و آمد میکردند و به مغازه های کوچک و سنتی این شهر میرفتند. از یک گل فروشی کوچک رد شدیم که پر گل های رنگارنگ بود و چون مغازه خیلی کوچک بود بوی گل ها کل مغازه رو گرفته و حتی تا چند متری گل فروش هم میشد بوی گل حس کرد. انیس یک موزه تاریخ کوچک هم داشت که به اون هم سری زدیم و جالب بود. دیگر نکته جالب دیگه این شهر هم مردمش بودن که خیلی خونگرم و خوشرو برخورد میکردن بعد از انیس به سمت خانه راه افتادیم و سر راه برای ناهار به لیمریک رفتیم و در یک رستوران ترکی غذا خوردیم. هوای جمعه ابری بود و برخلاف پیشبینی هواشناسی خوشبختانه در اون یکی دو ساعت خبری از طوفان و باران نبود! 

در راه با کمک نویگیشن به شهر ننا (Nenagh) رفتیم اما اینقدر هوا بارانی و سرد شد که همه نتونستیم پیاده شویم و سریع به راهمون به سمت خانه ادامه دادیم. بعد از 2 ساعت به خانه رسیدیم تا این مسافرت پرماجرا و عجیبمون به پایان برسه. قایم موشک بازی با آب و هوا هم خیلی خاطره انگیز شد و دفعه بعد حتما چند روز قبل هواشناسی رو چک میکنیم، گرچه در ایرلند به هواشناسی اصلا نمیشه اعتماد کرد 

پ.ن: یک اتفاق جالب و عجیب که در این مسافرت افتاد این بود که در راه انیس در پمپ بنزین ایستادیم و قهوه خریدیم و اومدیم بیرون. علیرضا گیر داد که اونم نوشیدنی می خواد که اینبار فروشنده تاب نیاورد و کجایی هستیم وقتی فهمید ما ایرانی هستیم خیلی خوشحال شد و گفت اسمش حمزه است و مادرش متولد ایران بوده و در بچگی به پاکستان اومدن.  گفت دوست داره برای زیارت به مشهد بره!! در مسافرخانه هم کسی که در رسپشن کار ورودمون را انجام داد و کلیدها را داد اسمش علی و پاکستانی بود که گفت برادرم ایران است !!  صبح که برای صبحانه به رستوران رفتیم به غیر از ما فقط یک خانواده دو نفره دیگه بودند و مسئول شیفت صبح اول غذای پختنی اونها را آورد و بعد غذای پختتنی ما را با کمی تاخیر اورد که معذرت خواهی کرد و گفت چون باید برای ما غذای حلال درست میکرده مجبور شده ماهی تابه و روغن غذای اون دو نفر را رو بشوره بخاطر همین کمی طول کشیده! اسمش را پرسیدیم گفت اکرام هستم  تازه بعد از اینکه کلیدها را تحویل دادیم گفت اگر در راه برگشت خواستید می توانید دوباره بیایید اینجا نماز بخوانید. ما هم همینکار را کردیم بعد از دیدن قلعه و شهر انیس دوباره به اتاقهایمان رفتیم و بعد از نماز و استراحت برگشتیم. هیچوقت فکر نمی کردیم در این سفر به غرب ایرلند این همه مسلمان دوستدار ایران را ببینیم!

مسابقه دیبیت مدرسه Castleknock و دریافت جام بهترین  orator  یا سخنور

روز شنبه گذشته برای سومین بار در یکی از چالشی ترین سبک های دیبیت که همون "mace" یا British Parliamentary Style (سبک "میس" یا پارلمان بریتانیایی) هست شرکت کردم.  همونطور که قبلا هم توضیح داده بودم فرق اصلی این نوع از دیبیت با سبک های دیگه اینه که از زمانی که موضوع مباحثه را اعلام می کنن تا زمان تهیه محور سخنرانی و مباحثه خودت  و ارائه، همه و همه فقط یک ربع وقت داریم. یعنی یک ربع قبل از دیبیت موضوع رو به شما میدن و شما باید به همون شکل یک سخنرانی 4 یا 5 دقیقه ای تهیه و ارائه بدید. طبیعتا این سبک به مراتب سخت تر و پر استرس تر است.

اینبار مکان برگزاری مسابقه در کالج کسلناک (Castlenock Community College) خارج از شهر دوبلین بود. من در چهار موضوع مباحثه ای شرکت کردم که در سه تا از اونها باید به عنوان موافق و در یکی به عنوان مخالف صحبت می کردم. 

موضوع یک: به مادران زندانی اجازه بزرگ کردن فرزند را در زندان بدهیم (موافق) موضوع دو: اولویت داشتن بیمارانی که سبک زندگی سالم را رعایت کرده اند در پذیرش در بیمارستان ها (موافق) موضوع سه: دموکراسی شکست خورده است (مخالف) موضوع چهارم: مجاز بودن استفاده از سلاح کشنده در برابر مهاجمین(دزد) به خانه (موافق)

 

من اینبار به خاطر اینکه جک؛ هم تیمی قوی و باسابقه ام که در این سبک جزو بهترین های استانی هست مریض بود و نیامده بود با یکی دیگه از دوستان و اعضای تیم به نام مایکل که البته به مراتب کم تجربه تر بود به عنوان تیم A مدرسه به مسابقات رفتم. البته مشکل اصلی اینجا بود که من و مایکل هر دو نفر اول سخنرانی میکنیم که مربیمون من رو که رهبر این سری تیم مدرسه هم بودم به عنوان سخنران دوم که کارش حساس تر و سخت تر هست انتخاب کرد. این اولین تجربه من در نفر دوم صحبت کردن هم بود.

تفاوت اصلی نقش نفر اول و دوم تیم در اینه که نفر اول مسئولیت معرفی کردن استدلال و نکات جدید تیم رو به دیبیت داره اما نفر دوم به علاوه یاداوری نکات گفته شده در سخنرانی اول باید در طول دیبیت نکات هر دو طرف رو یادداشت کنه و نکاتی که بیشترین بحث سرش پیش اومده و مخصوصا یک بحث لاینحل در دیبیت که به point of clash معروفه رو به نفع طرفش در دیبیت توضیح بده. با یک مثال این رو توضیح میدم:

مثلا در دیبیتی که موضوعش به عنوان مثال ممنوع کردن سیگار باشه قطعا بحث ها و نکات مختلفی از هر دو طرف به دیبیت وارد میشه. مثلا خطرات سلامتی در طرف موافق و باز شدن بازار سیاه برای سیگار و خطرات بیشتر در سمت مخالف. قطعا موضوعات کوچکتر دیگه ای هم هست اما این دو چیز در نهایت مهم ترین و حساس ترین نکات در بحث میشن یا همون Points of clash.  یعنی عملا هر سخنران عاقلی در این دیبیت با توجه به طرفش در دیبیت به این دو موضوع خواهد پرداخت. در این شرایط، تیمی برندست که سخنران دومش همه این نکات مهم رو دوباره به داوران و کلا دیبیت یاداوری کنه و به هم ارتباط بده و در نهایت ثابت کنه در هر حال طرفش خطرات کمتری ایجاد میکنه، یعنی مثلا اگر در سمت مخالف باشه میگه: در این دیبیت مهم ترین بحث حل نشدنی این هست که آیا ممنوعیت سیگار جان انشان های بیشتری رو نجات میده یا باعث میشه با باز شدن بازار سیاه افراد بیشتری آلوده بشن. بعدش میگه در این صورت به نظر سمت ما، اگر ممنوعیت نباشه نظارت بیشتری هست و میشه با تبلیغ و اطلاع رسانی بیشتر مثلا در مدارس مردم یا مالیات بیشتر روی سیگار مردم رو تشویق کنیم که سیگار نکشند. این طوری بازار سیاه خطرناکی که به مشکلات بزرگتر ختم میشه به وجود نمیاد. این طوری داورا در نظر میگیرن که شما همه زاویه های دیبیت رو آنالیز کردی و در نهایت هم نشون دادی که حق با شماست؛ پس دیبیت به نفع شما میشه و این تنها راهی هست که بشه هر دیبیت رو برد. اما دو مشکل وجود داره، مشکل 1: همیشه به این آسونیا نیست و 2: این کار سخنران دوم هست و مثلا در مسابقه شنبه گذشته این اولین تجربه من بود که به نظرم خیلی بیشتر "کیف میده" و انگار  توش هم خیلی بهترم!

خلاصه خیلی خوب پیش میرفتیم البته مایکل سطح پایین تری داشت ولی اون هم پیشرفت کرده بود. تا دیبیت آخر تقریبا معلوم بود که احتمالا ما موفق نشدیم هر 4 مسابقه رو ببریم تا به فینال بریم. وقتی نتایج اعلام شد یکمی جا خوردم چون حداقل 2 تا از تیمای فینالیست رو به نظر من ما قطعا برده بودیم ولی به هر حال بعد از یه روز نسبتا خوب نتونستیم به فینال برسیم. چون ساعت 5 بود  و ما هم از 8 صبح او.مده بودیم خیلی ها برای فینال نموندن و رفتن. من هم اول همین تصمیمو گرفتم اما یه حسی میگفت امروز خیلی خوب بودم و شاید در اخر جزو 10 نفر برتر اسمم رو اعلام کنن و در لحظه آخر برای بابا که اومده بود دنبالم پیام زدم که اگه میخواد بیاد فینال رو با هم ببینیم. همونطور که فکر میکردم و واضح بود فینال ضعیفی بود و شاید اگر ما هم بودیم میتونستیم راحت ببریم. به هر حال فینال تموم شد و نوبت اعلام نتایج بود. مسئول برگزاری مسابقه آمد و  از نفر دهم تا اول رو اعلام کرد. خیلی خوشحال شدم که من نفر دوم از بین 300 نفر شدم!! همین من رو خیلی خوشحال کرد تا اینکه بعد از دادن لوح هر کدوم از برندگان فینالفقط  یک جام مونده بود که خیلی به چشم می آمد. یکدفعه اعلام کرد پارسا به عنوان بهترین Orator یا سخنور این دور مسابقات معرفی می شه. من که با اینکه حس خیلی خوبی نسبت به عملکردم داشتم اصلا انتظار گرفتن این جام رو نداشتم و خیلی جا خوردم و رفتم جلو و اون جام را به من دادند. بابا هم که خیلی اتفاقی خوشبختانه نیم ساعت قبل از تمام شدن مسابقات اومده بود و در تماشاچی ها نشسته بود خیلی خیلی خوشحال شد.

در راه برگشت به یاد حرفهای زمان اومدن به این مسابقه افتادم. صبح وقتی به محل برگزاری مسابقه می رفتیم بابا در راه به من گفت که در یک سال و نیمی که وارد این جریان شدم با شرکت در رقابت های مختلف که بعضی هاش مثل همین Mace بسیار سخت و پر استرس هست نشان دادم که از هر نظر خوب بودم و حالا که اینجور هستم باید به ریزه کاری های شکلی و ظاهری در ارائه مطلب بیشتر آب و رنگ بدهم.  من هم بیشتر از قبل به این موضوع توجه کردم و فکر کنم در کنار محتوی و نوع استدلال مطالب کمک خوبی بود تا بهترین سخنور بشم.  

دیدار با لارنس مک کیون هم رزم بابی ساندز

به دعوت معلم تاریخ، برای درسی که موضوع آن درباره تاریخ معاصر و روابط ایرلند شمالی با بریتانیا و جمهوری ایرلند بود،  لارنس مک کیون Lawrence McKeowne همرزم بابی ساندز معروف به مدرسه ما آمد. بابی ساندز و 11 نفر دیگر در سال 1981 در مخالفت با استعمار انگلیس در زندان لانگ کش (Long Kesh) ایرلند شمالی دست به اعتصاب غذا  زدند که همه بغیر از او جان خود را در این اعتصاب غذا از دست دادند. داستان های جالبی برای گفتن داشت و دریاره شرایط سخت انها در اعتصاب و نتایج آن برایمان گفت. از جمله اینکه به خاطر اعتصاب غذا 70 روز در  کما بوده و با اصرار مادر، دستگاه ها را ازش قطع نمی کنند و معالجه پزشکی روش ادامه پیدا می کنه و بالاخره از کما خارج می شه. در آخر سخنرانی او، با من گپ زد و عکسی هم انداختیم. گزارش کاملی از این روز تهیه کرده ام که به جای اینجا برای روزنامه شرق فرستادم.

  ردیف دوم نفر چهارم از سمت راست

پ.ن. 1: گزارشم در روزنامه شرق چاپ شد. لینک مطلب اینجا است
پ.ن. 2: آقای مقدسی هفته بعدش درست همون روزی که آقای رفسنجانی فوت کرد در همان روزنامه شرق به بهانه جواب به اون مطلب،‌ بخشی از تاریخ ایرلند را خیلی قشنگ توضیح داده بودند که لینکش اینجاست. البته در مطلبشون نکته هایی بود که من جواب فرستادم اما دیگه منتشر نشد. اینه که اونا را اینجا می گذارم:

باسلام آقای مقدسی و تشکر از توجه و حساسیت شما به این موضوع. توصیفتان از  تاریخ دینی و ملی بریتانیا بسیار زیبا و برای من مرور کامل دروس تاریخ در مدرسه بود.

باید بگویم که قصد من از فرستادن این مطلب به روزنامه، توصیف یک دیدار و بازتاب سخنان لارنس مک کیون همان بازمانده گروه معترض در زندان بود که با توجه به آشنایی نسبی مردم ایران به بابی ساندز گفتم شاید جالب توجه باشه.

البته دو نکته بگم:
۱- در توصیف قشنگ تاریخ اون زمان متوجه نشدم منظورتون از پادشاه ایرلند چه بوده چون ایرلند پادشاهی از خود نداشته و بر اساس سیستم‌قبیله ای اداره می شده و هر قبیله رهبر خود را داشته است.
۲-  موضوع سخنرانی مک کیون در مدرسه، نقض حقوق اولیه زندانی ها بود و اعتصاب غذا تنها اسلحه یک جمهوری خواه ایرلند شمالی و در اعتراض به این وضعیت بود . پس نمی توان اعتصاب غذای او را  که را با خودکشی یکی دانست.

 اگر اجازه بدید ضمن تایید توضیحات شما در مورد تاریخ ایرلند ،   یکی دو نکته را بعدا در همین قسمت کامنت ها اضافه میکنم.
امیرپارسا ناظمی

 

کریسمس و ژانویه در ایرلند

از اونجایی که امسال آخرین تعطیلات کریسمس ما در ایرلند بود و در طول دو سال و نیم گذشته با فرهنگ ایرلندی ها دور و بر دسامبر و  ژانویه آشنا شدم، در آخرین مطلب درباره کریسمس در ایرلند میخوام کمی در مورد این عید و تعطیلات مخصوصا در ایرلند توضیحی بدم.

اول اینکه چیزی که  فکر کنم اکثر ایرانیا هم نمی دونن این هست که کریسمس در روز 25 دسامبر هست و ربط خاصی به 1 ژانویه نداره و این دو موضوع کاملا متفاوت هستن. یعنی تبریک کریسمس قبل از 25 دسامبر است (منظور تبریک پیشاپیش مثل فرستادن ایمیل یا کارت تبریک) و بعد از اون کسی دیگه تبریک نمی فرسته و همه می رن سراغ تعطیلات خودشون.

چیزی که اینجا فهمیدم و برام خیلی جالب بود درباره ریشه کریسمس بود که اتفاقا در کلاس دینی هم یاد گرفتیم و اون اینه که اصلا تولد حضرت مسیح (ع) در 25 دسامبر نبوده (و به احتمال زیاد اوایل پاییز در ما اکتبر بوده) حتی اصلا تا 400 سال بعد از میلاد چیزی به نام تعطیلات یا عید کریسمس در اروپا وجود نداشته و تقریبا کپی هست. داستان از این قراره که تا سال 400 میلادی هر بخش اروپا (به غیر از قسمت های تحت کنترل امپراطوری روم که مسیحی بود) فرهنگ و تمدن و ادیان خاص خودش رو داشت که اکثرا اطراف  اواخر دسامبر که "شب چله"، بلندترین شب سال هست هر قسمت به شکل خودش جشن های شکیل و گسترده ای با دین و رسوم خودش برقرار میکرده. کلیسای کاتولیک در واتیکان هم برای تبلیغ و گسترش مسیحیت در اروپا همزمان با یکی از محبوبترین این جشن ها که در 25 دسامبر برگزار میشده رو روز تولد مسیح اعلام میکنه و این باعث میشه که مردمی که از اون به بعد این جشن ها رو میگرفتن حالا این رو به عنوان جشن میلاد حضرت مسیح معروف بدونن و در طی سال ها که مسیحیت گسترش پیدا میکنه دیگه کاملا به عنوان کریسمس و برای میلاد مسیح معروف و فراگیر میشه و ریشه های باستانی خودش رو از دست بده. البته تا ابتدای قرن 19 میلادی هم تعطیلات کریسمس رایج نبوده و فقط به عنوان یک عید عادی بوده و حتی تعطیلی هم وجود نداشته چون کلیسا در اون زمان معتقد بوده تعطیلی و جشن در جامعه باعث ترویج شادی میشه و این یک چیز ممنوع  و غیرقانونی بوده!! 

اما اول ژانویه یا (New Years Eve) ربط زیادی به مسیح نداره (طبیعتا ربط اصلیش اینه که تاریخ میلادی رو شروع کرد که از تولد حضرت مسیح آغاز میشه) ولی ریشه اون از روی تقویم باستانی رومی ها که در اون سال 12 ماهه از اول ژانویه شروع میشده برداشته شده و ساعت 12 شبی که هر سال برگذار میشه هم قراردادی هست. (اینجا به عمق و فلسفه عید نوروز خودمون افتخار میکنیم که ثانیه به ثانیش حساب شده و دقیقه فقط حیف که ما نتونستیم حتی واسه خودمون تبلیغش کنیم و خیلیا هستن که فکر میکنن کریسمس و ... چقدر جذابتره و آرزو میکنن خارجی بودن

مردم ایرلند کریسمس رو خیلی دوست دارند و براشون اهمیت بسیار زیادی داره. این ایام بیشتر برای بچه ها جذابیت داره چون همه هدیه میگیرن و این باعث میشه دور و بر ژانویه بیشتر فروشگاه ها حراج های زیادی بزارن. مردم خیلی دوست دارن که اطراف کریسمس به قول معروم "برن تو حس و حال کریسمس" (!) منظورم اینه که آهنگ های خاصی گوش میکنن که سنتی تر و "کریسمسی" هست. مثلا از دو سه هفته قبل از کریسمس حتی یک شبکه رادیویی آهنگای کریسمس هم فعال میشه و بعدش تموم میشه! خیابون ها هم همه به شکل زیبایی نورپردازی و چراغانی میشن. البته مثلا توی اتریش گه بودیم بیشتر خوش میگذشت چون برف بود اما اینجا هوا همیشه بارونیه و حتی خودشون هم از این ناراحتن. ولی چیز جالب اینه که برخلاف کریسمس، 1 ژانویه اصلا چیز خیلی خاص و بزرگی نیست و در دوبلین برخلاف اکثر شهر های بزرگ دنیا مثل لندن، هنگ کنگ، توکیو، برلین و ... که در تلویزیون هر سال جشن ها و اتش بازی های باشکوهی میگیرن، ایرلندی ها بیشتر در مرکز شهر دور هم جمع میشن و با خوردن آبجو و آتش بازی های کوچک سال نو رو شروع میکنن! 

از اینا که بگذریم امسال امتحانات کریسمس واقعا سخت بود و خیلی فشار روم بود که تمام تلاشم رو کردم و امیدوارم که نمرات خوبی گرفته باشم. بعضی درسا مثل ادبیات انگلیسی 17 صفحه پر بود که هر سوال حداقل 10 خط نوشتن داشت ولی الان تو تعطیلات هستم و هوا هم خیلی بد نیست و بیشتر روزا میرم بیرون و با دوستان فوتبال بازی میکنم و خلاصه بد نمیگذره

کتاب عملکرد سالانه مدرسه

هر ساله در ماه نوامبر مدرسه کتابی به نام کتاب سال (year book) چاپ میکنه که در اون اتفاقات و موفقیت های دانش آموزان و مدرسه در سال تحصیلی در زمینه های درسی، ورزشی و مهارت های مختلف نوشته شده. در کتاب سال تحصیلی 16-2015 چهار صفحه از اون مربوط به موفقیت های من در هنر و مسابقات دیبیت (Debate) است که مقاله آن را خودم نوشتم. (عکس های پایین) لینک کل کتاب هم به صورت pdf اینجاست.

پ.ن.: مسابقات میس (mace) که جدیدا برنده شدیم چون مربوط به سال گذشته نبود در این کتاب نیامده.

 

Amirparsa Nazemi

انتخابات عجیب و غریب امریکا 2016

Image result for donald trump speech

سال 2008 یعنی درست 8 سال پیش که اوباما به عنوان رییس جمهور انتخاب شد رو کاملا یادمه؛ روز های اولمون در اتریش بود و الان برای این انتخابات ما در سال اخرمون در ایرلند به سر میبریم! اون موقع 8 سالم بود و انتخابات اوباما رو که در نوع خودش رئیس جمهور تاریخی شد رو یادمه و الان هم در 15 سالگی انتخاب یه رئیس جمهور تاریخی دیگه رو دیدم، البته 180 درجه تاریخی بودنشون فرق داره!

از اونجایی که ایرلند و آمریکا روابط خیلی خیلی نزدیک و دوستانه ای با هم دارن و از لحاظ تاریخی هم 40٪ آمریکایی ها از مهاجرین ایرلندی که قرن ها پیش به آمریکا رفتن اومدن و یعنی ایرلند  و آمریکا از لحاظ  ژنتیکی هم خیلی به هم نزدیکن و این مردم ایرلند انتخابات امریکا رو به شدت دنبال میکنن و براشون مهمه. من هم از تقریبا سال پیش که کمپین های انتخاباتی شروع شد، کم و بیش دنبال میکردم. مخصوصا اینکه بخاطر دیبیت ها مجبور شدم سیست های کاندید ها به خصوص ترامپ جنجالی رو حسابی یاد بگیرم و ازشون توی دیبیت ها استفاده کنم. مخصوصا صحبتهایی که ضد مسلمونها، مکزیکی ها و سرخ و سیاهپوستای امریکایی کرده بود. در ایرلند هم به خاطر کاراش خیلی منفور بود و کلا کسی جدیش نمیگرفت و حتی خیلیا کاراش رو جوک میکردن و کلا برای خنده به حرفاش گوش میکردن. حتی یادمه اون موقع یه بار که در موردش با معلم دیبیتم صحبت میکردیم گفتم واقعا نگران کنندس که تو اینستاگرام دو و نیم ملیون فالوور داره () و تازه اونم گفت خیلیا واسه خنده فالوش میکنن و این سند قابل استنادی نیست!! بعد الان...

خلاصه هرچه به انتخابات نزدیک تر میشدیم، دو کاندیدای انتخابات یعنی هیلاری کلینتون و دونالد ترامپ حسابی حمله های خودشون را به یکدیگه بیشتر میکردن و چیزی که معلوم بود، این انتخابات خیلی عجیب غریب میشد  چون همونطور که گفتم سال ترامپی که هیچکس اونو جدی نمیگرفت حالا تا حدی رفته بود جلو که کسی نمی تونست واقعا بگه کدوم یک رئیس جمهور می شوند.  من هم خیلی تعجب کرده بودم که به اینجا رسیده. خلاصه گذشت و گذشت تا سه شنبه 8 نوامبر از راه رسید. نظرسنجی ها همه کلینتون رو با اختلاف 2 تا 4 درصد جلو تر از ترامپ نشون میدادن و اون شب، من با احتمال بسیار زیادی که کلینتون پیروز می شه خوابیدم و صبح که شد با هیجان بلند شدم و رفتم تلویزیون رو روشن کنم ببینم چی شده. دیدم بابا و صدرا زودتر اونجا بودن و با خنده و تعجب به من گفتن بدو بیا ببین چه خبر شده!! ترامپ برنده است!!! اول از خندشون فکر کردم دارن الکی میگن ولی تلویزیون زده بود 270 - 215 ترامپ جلوئه و تازه دو تا ایالت دیگه هم مونده بود!! چند دقیقه بعد ترامپ اومد و سخنرانی پیروزیش رو انجام داد و همه تو شوک بودیم! یعنی واقعا ترامپ رئیس جمهور بعدی آمریکا شد؟!! اون صبح تا وقتی که برم مدرسه جلوی تلویزیون بودمو یه لقمه بیشتر نخوردم و بعد که رفتم مدرسه اونجا  هم همه از ترامپ میگفتن و حتی بعضیا با هم روش شرط بسته بودن و حسابی خوشحال بودن ولی هیچکی باورش نمیشد!! چیزی که من بهش فکر میکردم این بود که چند بار با استفاده از مثال یه آدم مثل ترامپ دیبیت ها رو بردیم و الان اون آدم رئیس جمهور جدید آمریکاس البته امیدوارم  هیچوقت بعضی از اون وعده هایی را که در زمان رقابت های انتخاباتی داد اجرا نکنه یا نتونه این کارایی که گفته رو انجام بده ولی چیزی که معلومه این 4 سال پیش رو خیلی پرفشار و پر از اتفاق های عجیب خواهد بود و امیدوارم به خیر بگذره، مخصوصا برای ایران 

قهرمانی تاریخی در اولین تجربه مسابقات Debate (مباحثه) به سبک "میس" - پارلمانی

شاید مهم ترین تجربه و موفقیتی که در این دو سال گذشته بدست اوردم شرکت در مسابقات دیبیت debate (مباحثه) بود که قبلا در مطالب زیادی اون رو توضیح دادم (اینجا) و رسیدن به فینال این مسابقات در اولین تجربم که سال قبل به دست اوردم کار خیلی باارزش و بزرگی برام بود. ولی در اون مطالب که درباره دیبیت توضیح دادم این رو نگفتم که دیبیت چندین سبک مختلف داره و هر کدوم تقریبا فرقای خاصی داره. مثلا اون تورنومنتی که تا فینالش رفتیم سبک "آماده" (prepared) بود و تورنومنتش تحت نظر دانشگاه UCD ایرلند در سطح استان لینستر به عنوان (UCD Junior Leinster Debating competition) برگزار شد؛ به شکلی که قبلا توضیح دادم که اینطور هست که از یک هفته قبل دیبیت، موضوع مباحثه رو میگیریم و یک هفته فرصت داریم تا سخنرانی آماده کنیم و ارائه کنیم به شکلی که با ادله بیشتر طرف مقابل رو شکست بدیم. امسال هم از دو هفته پیش دور اول شروع شد البته کانر هم-تیمی سال قبلم امسال دیگه دیبیت نمیکنه و امسال دوستم جک که خیلی قوی و خوبه هم تیمی جدیدم هست.

اون سبک آماده هست که گفتم ولی رایج ترین و قدیمی ترین و شاید میشه گفت اصل دیبیت سبک "mace" یا British Parliamentary Style (سبک "میس" یا پارلمان [بریتانیایی]) هست که همونطور که از اسمش معلومه، روشی هست که در پارلمان استفاده میشه. فرق اصلی و منحصر به فردی هم که این نوع از دیبیت با سبک های دیگه داره اینه که از زمانی که موضوع مباحثه را اعلام می کنن تا زمان تهیه محور سخنرانی و مباحثه خودت  و ارائه، همه و همه فقط یک ربع وقت داریم. یعنی یک ربع قبل از دیبیت موضوع رو به شما میدن و شما باید به همون شکل یک سخنرانی 4 یا 5 دقیقه ای تهیه بکنید و بقیه قوانین دیبیت فرقی ندارن. طبیعتا این سبک به مراتب سخت تر و پر استرس تر است. بابام اسم مباحثه فی البداهه را روی این روش  گذاشته !

مستر اونیل (O'Neill)؛ مربی دیبیت ما هم که سابقه فینالیستی در مسابقات جهانی را داشته و همه داورای مسابقات مختلف به خوبی میشناسنش هم  معتقده مسابقات سبک "میس" برای رده سنی ما اصلا خوب نیست چون فشار روانی و استرس بسیار زیادی روی آدم میاره و جدا از بحث محتوایی و تهیه مطلب در زمان کم، با یک اشتباه در وسط سخنرانی کلا باعث میشه آدم به کلی زده بشه و این رشته را کنار بگذاره. بخاطر همین معمولا تیمی رو به مسابقات مختلفی که در این سبک سخت انجام میشه معرفی نمی کنه.

اما اینکه در این مسابقه شرکت کردیم: دور اول دیبیت سبک "آماده" ما در دانشگاه UCD از هفته پیش شروع شد و ما شروع خوبی نداشتیم و روزمون نبود ولی به هر شکل امتیازات لازم رو گرفتیم. یکی از مشکلات ما در دور اول، وابستگی بیش از حد به متن آماده سخنرانیمون بود که همین موضوع باعث شد نتونیم در جریان دیبیت تغییراتی در اون بدیم.  پس راه خوبی که میشد این مشکلو حل کرد هم مسابقات میس این هفته بود که در مدرسه لورتو در مرکز شهر برگزار میشد. پس این باعث شد مستر اونیل با هدف تجربه و تمرین بیشتر ما  بالاخره مجبور بشه تیم دو نفره من و جک رو به این مسابقات بفرسته و به من هم تاکید کرد که برد و باخت اصلا برام مهم نیست و فقط برای تجربه و تمرین بروید. 

من تا حالا فقط در یک دوره یه هفته ای در دانشگاه UCD این سبک رو انجام داده بودم که واقعا خیلی خیلی پرفشار و سخت بود و تجربه سختی بود. اعلام یک موضوع به آدم، فکر کردن در عرض چند دقیقه به ساختار صحبت هایی که برای به کرسی نشوندن حرفت باید در 4 دقیقه ارائه می کردی و تنظیم اون به انگلیسی در یکربع و بعدش فوری وارد میدان شدن و  واقعا سخت است...

این مسابقات شنبه این هفته از ساعت 9 صبح تا 6 بعد از ظهر برگزار میشد و اولش که اینو فهمیدم حسابی ناراحت شدم که یه روز آخر هفتم کلا میره ولی به هر حال می دونستم که واقعا میتونه خیلی مفید باشه و باید شرکت میکردیم.  مسابقه در مدرسه ای قدیمی در مرکز شهر به نام "لورتو گرین" برگزار میشد و ساعت 9 بابا من رو تا اونجا رسوند. در ماشین هم مثل مستر اونیل به من میگفت اصل اینه که تو توانایی خودت را بکار بگیری و تجربه ای برایت باشد و اصلا نگران باخت نباش چون از تو هم کسی انتظاری نداره. 

وارد که شدم حدود 60 تیم از مدارس مختلف ایرلند که میشد حدود 120 نفر اونجا بودن! بعد از چند دقیقه جک هم اومد و رفتیم به یه سالن که کمی درباره این سبک به ما توضیح دادن. 4 راند انجام میدادیم و بعدش 4 تیم برتر از بین 60 تیم به فینال میرن. موضوع راند اول رو اعلام کردن. اولین دیبیتمون رو خیلی خوب دادیم و بردیم و بعد از یک استراحت کوتاه دومین راند شروع شد و باز هم خیلی خوب بودیم و اون رو هم بردیم و خلاصه خیلی خوب پیش میرفتیم.

هیچوقت فکر نمیکردم بتونم در مباحثات میس هم اینقدر مسلط و خوب و مهمتر از همه راحت باشم، مخصوصا اینکه مدارسی که دونه دونه حذق میکردیم بعضا هفت - هشتمین تجربشون در این مسابقات بود و از شهر های دور و نزدیک برای برد اومده بودن. بعد از این یک زنگ استراحت طولانی برای ناهار که یک برش پیتزای سبزیجات بود ! دادن و بعدش دور سوم شروع شد. اون رو هم بردیم اما اتفاقی که برای من افتاد این بود که وسط سخنرانی دور سوم وقتی به نوشته ام یک نگاهی انداختم یکدفعه فهمیدم که کاغذ اشتباهی رو برداشتم. ای داد بیداد! باید چه کار می کردم. همین باعث شد یذره اون تسلط قبل رو از دست بدم ولی به خودم اومدم و بدون کاغذ و عملا حفظی بقیه سخنرانی رو تا به آخر ادامه دادم و خوشبختانه اون راند رو هم بردیم. بالاخره دور چهارم شد و حالا امید داشتیم که حتی به فینال هم برسیم. اگر دیبیت بعد رو هم میبردیم به فینال میرفتیم، و همینطور هم شد داورها اعلام کردن که ما به عنوان بهترین تیم با 4 برد  بین 4 فینالیست هستیم. خیلی خوشحال شدیم و اصلا فکرش رو نمیکردم بتونم توی یه همچین سبک سختی هم از بین 60 تا تیم دیگه به فینال برسم. همین که در چهار تیم برتر ایرلند قرار گرفته بودم خیلی برایم خوشحال کننده بود. 

موضوع مسابقه فینال رو  که دادن، من یدفعه جا خوردم و به قول معروف خورد تو ذوقم! چون موضوع مباحثه  این بود که بایستی همه ادیان دنیا رو ممنوع کنیم و قرعه سمت موافق این مبحث هم به ما افتاد!  الان دیگه کاریش نمیشد کرد و دیگه حالا که تا فینال رسیده بودیم باید اینجا رو هم تموم میکردیم چون اگه بین دو تیم اول میشدیم یه کار فوق العاده تاریخی رو کرده بودیم. پس سریع شروع به تهیه متن سخنرانی هامون کردیم. برای من که همیشه هم از نظر شخص و هم در کلاس های CBC از اسلام دفاع می کنم خیلی سخت بود که کل ادیان را ممنوع کنم. خلاصه، وقتی نوبتم شد رفتم پشت تریبون روی سن  و در دو سه ثانیه قبل از اینکه سخنرانیم رو شروع کنم با خودم به خدا گفتم: خدایا  تو این 4 دقیقه هر چی گفتم نشنیده بگیر! و نزار اتفاقی بیفته چون فکر میکردم به خاطر موضوع آخر، هرچی تا الان و تا اینجا راحت و مسلط بودم یدفعه بیاد و و وسط سخنرانی مغزم هنگ کنه، حالم بد بشه یا سرفه ام بگیره و قطع نشه و یا یه همچین چیزهایی به تلافی اینکه به عنو ان موافق صحبت کرده باشم!! ای کاش می شد طرف مقابل بودم...اما خدا منو دوست داشت و من هم به هر شکلی که بود اون 4 دقیقه رو بدون اینکه چیزایی که میگفتم شخصا قبول داشته باشم تموم کردم.  ولی به هر حال کارم رو انجام دادم و بعد از نیم ساعت فینال تموم شد. در پرسش و پاسخ های حاضرین، تلافی را در آوردم  و با اینکه جزو موافق ممنوعیت دین بودم، طوری جواب می دادم که طرف به فکر می رفت وئ سه یا چهار سوال را من داوطلبانه جواب دادم. بعد از اون نتیجه ها رو اعلام کردن.

وقتی مسئول این تورنومنت برنده ها رو اعلام کرد اتفاق بزرگی افتاد:  تیم ما قهرمان شد!! و تیم ما به عنوان تیم برتر اعلام شد. باورم نمیشد!! علاوه بر اون من در بین 15 سخنران برتر و جک هم بهترین سخنران کل تورنومنت شد و یک روز فوق العاده تاریخی رو رقم زدیم! اولین چیزی که همه داورا گفتن این بود که: به اونیل بگو از این به بعد تیم به مسابقات میس هم بفرسته! خلاصه کار مهم و بزرگی کرده بودیم اون هم با اقتدار و با لیاقت

همونطور که گفتم سختی خاص این مسابقه اینه که شما باید در یک ربع بتونی متنی آماده کنی تا بتونه نظر داورا رو کسب کنه و طرف مقابل رو شکست بده و برای من انجام این کار با زبان دوم و یه جورایی به قول معروف "تو زمین حریف" خیلی کار باارزشی بود و واقعا خوشحالم که از 60 تیم با تجربه و آماده بهتر بودیم و قهرمان این مسابقات شدیم بابا هم که اونجا اومده بود کلی خوشخال شد و به من تبریک گفت. وقتی به خونه اومدم  هم همه حسابی خوشحال شدن و مثل این المپیکی ها که به استقبالشون میان فرودگاه باهام برخورد میکردن و فقط اون آهنگ "ملی پوشان پیروز باشید" شبکه سه بعد بردای تیم ملی رو کم داشت!! خلاصه یه روز عجیب و تاریخی برام بود و حالا که فکرشو میکنم از دست دادن یه روز تعطیل آخر هفته خیلی هم با ارزش بود و برای همیشه در خاطرات زندگی ام ثبت شد        

سفر تنهایی به ایران!

 

همونطور که میدونید من مسافرت های خیلی زیادی رو رفتم به جاهای مختلف و همشون خیلی خاطره انگیز و پرماجرا بوده،‌اما نکته مشترک اون مسافرتا اینه که با خانواده بوده، ولی این یکی که در این مطلب در موردش مینویسم اینه که تنهایی بود و این هم قضیش:

 از زمانی که با خانواده به ایرلند اومدیم درست 2 سال میگذره و توی این دو سال تجربه های خیلی زیادی کسب کردم و در کل خیلی خوش گذشته، اما چیز جالبی که هر کسی که خارج زندگی کرده بهش میرسه اینه که توی ایران همه آرزو دارن حتی یک روز بتونن بیان در کشوری مثل ایرلند زندگی کنن و (واقعا هم درسته) ولی اونایی که اینجا هستن هم دوست دارن برگردن ایران و دلشون واسه فامیل ها و ... تنگ میشه، ما هم همین شکل خیلی دلم برای همه فامیل ها و بستگان در ایران تنگ شده بود و منتظر فرصتی بودیم که این تابستان که گذشت به ایران برویم. اتفاقا شهریور امسال هم عروسی خالم بود که بهونه خیلی خوبی برای ایران رفتن بود ولی از اونجایی که زمان عروسی در فصل مدارس اینجا بود قرار شد فقط مامان با علیرضا (برادر کوچیکم) از اواخر مرداد برن ایران و من و بابا و صدرا اینجا بمونیم. تا چند روز قبل اینکه مامان اینا برن هم قرار همین بود ولی من فکر میکردم اینجوری نمیشه و حداقل بخاطر عروسی هم که شده باید منم برم، راستی بلیط هم خیلی گرونه و نشستم کلی گشتم تا اینکه بالاخره یک بلیط ارزان برای هفته قبل عروسی یعنی هفته آخر شهریور پیدا کردم و پیشنهاد دادم که خودم تنهایی برم! مامان و بابا هم قبول کردن و خیلی خیلی خوشحال شدم  و قرار شد که من تنهایی از دوبلین به تهران برم، راستی قرار هم شد که به هیچکس در ایران هم این رو نگیم تا یه سورپریز خیلی خیلی بزرگ برای همه بشه!

در اون سه هفته که با بابا و صدرا بودیم جای مامان و علیرضا خیلی خالی بود اما خوش میگذشت ولی من حسابی خوشحال بودم که میرم و لحظه شماری میکردم تا بالاخره 15 سپتامبر شد و روز پرواز. ساعت 3 پرواز داشتم و بخاطر همین مدرسه نرفتم. شب قبل بابا همه اتفاقات ممکن در فرودگاه مخصوصا اون قسمت فرودگاه استانبول که باید پرواز رو به سمت تهران عوض میکردم رو برام توضیح داد چون فقط کافی بود که یه جایی گم کنم و از پرواز جا بمونم که دیگه وحشتناک میشد امیدوار بودم که اتفاقی نیوفته، من میدونستم که این قطعا بزرگترین کار مستقلانه ای بود که تا حالا انجام دادم پس باید حسابی دقت میکردم

بابا در فرودگاه دوبلین با من بود و تا خود هواپیما من رو برد و دوباره به من میگفت که چه کار هایی رو فراموش نکنم. بالاخره از هم خداحافظی کردیم و سوار هواپیما شدم. وقتی وین بودیم و من 7سالم بود از حومه شهر حدود 15 ایستگاه تا مرکز شهر با مترو و اتوبوس میرفتم پس ترس خاصی نبود اما از اون سر قاره تا قاره دیگه رفتن خیلی فرق میکرد و احساس عجیبی داشتم. به هر حال از دوبلین تا استانبول 5 ساعت بود و وقتی از شیشه هواپیما استانبول رو دیدم حس خیلی خوبی بهم دست داد. میدونستم نصف راه رو اومدم. از هواپیما پیاده شدم و البته این رو هم میدونستم که اینجا تازه جای سخت و مهم بود و باید حسابی حواسم جمع باشه. یه اشتباه کل کار بزرگ رو به یه فاجعه تبدیل میکرد، هیچکس رو هم ندارم که کمکم کنه. پس با اتوبوس از هواپیما تا فرودگاه رفتیم و اونجا اتفاقا خیلی راحت مسیر پرواز های ترنسفر (انتقال) رو پیدا کردم. خود فرودگاه خیلی شلوغ بود و  هرج مرج زیادی شده بود. البته گیت پرواز ایران رو بخاطر ایرانی های خیلی خیلی زیاد راحت پیدا کردم. پیدا کردن راه اصلا هم سخت نبود و با خیال راحت، نصف شب ترکیه به سمت تهران حرکت کردم.

2 ساعت طول کشید و ساعت 5 صبح به تهران رسیدم. اونجا که هواپیما یه 5-10 دقیقه با ارتفاع کم دور شهر حرکت میکنه تا فرود بیاد از شیشه هواپیما پایین رو میدیدم و دیدن چراغ های اتوبان ها و خیابونای تهران حس خیلی خوبی بهم میداد. چون من واقعا تنهای تنها از دوبلین تا تهران اومده بودم! هواپیما نشست. مامانم شب به پدربزرگم گفته بود که من میام و اون ها با دلایل عجیب غریبی که به مادربزرگم گفته بودن تا کسی بویی نبره با هم اومدن دنبال من. از دیدنشون خیلی خوشحال شدم و با هم رفتیم خونه مادربزرگم اینا. صبح زود بود و همه تازه بیدار شده بودن از دیدن من حسابی شگفت زده بودن و کلی ذوق کردن!!

همون روز تنهایی به اصفهان رفتم و مادربزرگ و عمو هام که اونجا هستن رو هم دیدم و اون ها هم خیلی خیلی خوشحال شدن.

خلاصه با این کار همه فامیل ها رو حسابی سورپریز کردم بقیه هفته هم پر از اتفافات مختلف بود و شاید این یک هفته از کل تابستون بیشتر خوش گذشت و پر ماجرا تر بود و از اینکه  همه از دیدن من حسابی شاد شدن خوشحال بودم. مخصوصا اینکه به عروسی خالم هم رسیدم عالی بود، (البته همه اینا یه طرف، اینکه یه استخر هم بعد 2 سال رفتم از همه چی بیشتر خوش گذشت) این مسافرت رو مدیون بابا هم هستم که هزینه زیادی داد تا من برای یک هفته برم ایران و ازش ممنونم که باعث شد بتونم این مسافرت پرماجرا و خاطره انگیز رو به ایران داشته باشم!

دومین تابستان در ایرلند

امسال دومین تابستان در ایرلند رو پشت سر گذاشتم. (اینجا یه توضیح باید بدم که در ایرلند تابستان زودتر از ایران شروع اما از دور و بر 10 شهریور تموم میشه و مدرسه ها باز میشه که یعنی در ایران همه یک ماه شهریور یا آگوست اینجا تعطیلن البته همونطور که گفتم تعطیلات اینجا هم زودتر شروه میشه) از پس فردا دوشنبهروز اول مدارس اینجاست و وارد third year یا کلاس نهم ایران میشم که در اینجا خیلی مهمه چون آخرش یک امتحان سراسری بزرگ و سخت به نام junior certificate میگیرن که همون سیکل خودمون هست و بعضی از ایرلندی ها  بعد از گرفتن این مدرک درس رو ول میکنن و سر کار میرن و بخاطر همین این سال خیلی مهمی هست براشون. سال بعدش (که به احتمال فراوان من دیگه اینجا نیستم) کلاس دهم که اینجا Transition year میگن هست که در اون شما تقریبا هیچ کاری در مدرسه و کتاب و ... نداری و باید تمام سال دوره هایی برای تجربه کار بگذرونی مثلا در یک رستوران ظرف شستن یا کمک به افراد مسن و کار در مغازه و فروشگاه. همونطور که گفتم این کار جالب نظام اموزشی اینجا باعث میشه که همه تجربه یک کار در جامعه رو داشته باشن و از حضور در اجتماع ترسی نداشته باشن که این خیلی مهم و بدردبخور هست برای این کشور.  

درباره تابستانی که گذشت باید بگم به طرز عجیبی خیلی خیلی زود و سریع برامون تموم شد و دلیلش شاید بخاطر هوای بد در این دو سه ماه بود که باعث شد حسابی زمینگیر بشیم و فقط یکی دوتا مسافرت نصفه و نیمه بریم. تابستان با ماه رمضان و یورو 2016 شروع شد و بعد از ماه رمضان هم هوا خیلی بارانی و بد بود و نشد مثلا مسافرتی بریم یا حتی در حد یک پیکنیک ساده بریم. بعد هم که المپیک عین برق و باد شروع و تموم شد خلاصه شاید اگه از 1-10 بخوام به این تابستون نمره بدم یه چیزی تو مایه های 2-3 باشه حالا یه چیز جالبتر که فکر کنم برای 90٪ مردم اتفاق میوفته اینه که قبل تابستون انقدر برنامه ریخته بودم که این کارو میکنم اون کارو میکنم این کتابو میخونم... آخرشم هیچ کار خاصی نکردم! البته به کمپ دیبیتینگ دانشگاه UCD رفتم و در دوره یک هفته ایش شرکت کردم که اون خیلی به کارم میاد و تجربه های زیادی کسب کردم برای مسابقات امسال. 

خلاصه در کل دومین تابستان در ایرلند خیلی خوب نبود ولی امیدوارم با شروع فصل جدید مدرسه ها بتونم از سال های پیش هم بهتر کار کنم و خوب برای کل سال تلاش کنم راستی اینجا تقریبا کل دو ماه تعطیلات باد و بارون بود و درست الان که مدرسه ها باز شده هوا آفتابی و 20-25 درجه شده!! کلا شانس ندارم الان تو هفته اول مدرسه گرمایش زمین تو غرب اروپا به اوج خودش تو 100 سال اخیر میرسه و یه پدیده گرمایشی از آفریقا به بریتانیا میرسه و ...!!

سفر به جنوب شرقی ایرلند

تابستون در ایرلند اصلا شبیه به چیزی که آدم انتظار داره و تصور میکنه نیست و هوا عملا مثل هوای اواخر آبان یا آذر ماه هست و خیلی ابری و بارونی و خلاصه خیلی بده! این باعث شده ما که معمولا این موقع سعی میکنیم مسافرت بریم و شهرای ایرلند رو ببینیم توی خونه بمونیم ولی ایندفعه قرار گزاشتیم با اینکه میدونستیم شاید هوا بارونی باشه بزنیم بیرون و بریم به سمت شهر کیلکنی (Kilkenny) و کورک (Cork) که دو تا از شهر های مهم ایرلند هستند. کیلکنی رو قبلا خیلی گذرا ازش رد شدیم و چون خیلی شلوغ بود نتونستیم جایی درست و حسابی وایسیم و مثلا قلعه بزرگ و معروف این شهر رو از نزدیک ببینیم. (البته کاتدرال زیبای این شهر تنها جایی بود که رفتیم مطلب اون سفر ر و هم اینجا گذاشتم). پس هوا رو چک کردیم و طبق معمول بارونی و ابری بود اما به هر حال صبح زود روز شنبه حرکت کردیم. (البته این کودتای عجیب و غریب بودار ترکیه هم رو برنامه ما تاثیر گذاشت و باعث شد تا ساعت 2 نصفه شب پای اخبار بشینیم و آخرش هم که هیچی نشد و فقط باعث شد ما صبح دیر تر از خونه راه بیوفتیم)

خلاصه ساعت 10 به سمت کیلکنی حرکت کردیم. از دوبلین تا کیلکنی که در استان کیلکنی در جنوب شرقی ایرلند قرار داره 130 کیلومتر راه بود و همونطور که گفتم مهمترین جاذبه کیلکنی قلعه بزرگ این شهر هست که این بار میخواستیم درست و حسابی اون رو ببینیم. حدود 50 کیلومتری شهر بودیم که بارانی که در طول راه نم نم  میبارید یکدفعه خیلی خیلی شدید شد و دیدیم واقعا نمیشه تو این بارون کاری کرد و با توجه به اینکه آب و هوای شهر کورک بهتر بود تصمیم گرفتیم به جای کیلکنی مسیر رو 120 کیلومتر دیگه به سمت کورک ادامه بدیم تا یک بار دیگه این کیلکنی ما رو نطلبه! البته خود ایرلندی ها هم بین خودشون ضرب المثل دارن که میگه پیش بینی روزی که دنیا تموم میشه از پیش بینی هوای ایرلند آسون تره و واقعا ما داریم به این پی میبریم

به کورک که نزدیک تر میشدیم بارون کمتر و کمتر شد و خلاصه بالاخره حدودا ظهر به کورک رسیدیم.

کورک (Cork): نکته جالب شهر کورک که از همون ورودی برامون جالب بود این بود که در اکثر شهرای دیگه ایرلند که رفته بودیم ورودی و حتی مرکز شهر خیلی سنتی و قدیمی و خلوت بود اما وقتی وارد کورک که دومین شهر بزرگ ایرلند و یک شهر بندری مهم هست و ورودیش هم با دریا و بندر اصلی این شهر بود، شدیم،  خیلی سریع اولین چیزی که به چشممون اومد شلوغی و رفت و آمد شهر برخلاف جاهای دیگه برامون خیلی جالب بود و خیابان اصلی و پر از فروشگاه شهر هم (خیابان سنت پاتریک)  تیرچراغ برق های جالبی داشت که عکسش را پایین گذاشتم. توی اون خیابان یک بازار به اسم بازار انگلیسی (English Market) وجود داشت که پر توریست بود و همه از داخلش عکس می گرفتن. با خودم گفتم  این توریست ها که برای این بازار که به نظرم چیز خاصی نبود اینجوری عکس می گیرن، اگه بیان بازارهای قدیمی شهرهای ما را ببینن چیکار می کنن.  نکته جالب دیگه هم این بود که این شهر پر از توریست خارجی بود و حتی چند تا اردو از مدارس خارج اورده بودن و وقتی در خیابان قدم میزدیم با شنیدن این همه زبان های مختلفی که توریست ها از کشور های مختلف صحبت میکردن آدم باورش نمیشد اینجا یه شهر توی کورکِ ایرلنده!

               St. Patrick Street Father Theobald Mathew

ما هم در مغازه ها و فروشگاه ها کمی قدم زدیم و بعد به مرکز اطلاعات توریستی شهر یا tourist info centre رفتیم. (این هم یه چیز خیلی خوب و جالبه که در همه شهر های ایرلند چه کوچک چه بزرگ هست ولی متاسفانه توی ایران با این همه جاذبه وجود نداره یا خیلی کم وجود داره،‌ این عملا یک ساختمان کوچک مثل کتابخونه هست که توش پر از نقشه و چیز های مختلف درباره جاذبه های شهر هست و چند نفر هم راهنمایی میکنند که مثلا چه کار کنیم و کجا بریم) در اونجا به ما پیشنهاد دادند به دژ الیزابت (Elisabeth Fort) که یک دژ سنگی قدیمی هست بریم. در راه از روی پل هایی که روی رودخانه های شهر زده بودند رد شدیم و شهر کورک روی این پل ها به زیبایی معلوم بود.

نمای زیبایی از کورک روی یک پل

خلاصه بالاخره به دژ الیزابت رسیدیم. خیلی جای خلوتی بود و به غیر از ما شاید دو سه خانواده دیگر آنجا نبود که نشان میداد شاید افراد زیادی از این دژ کوچک اطلاعاتی ندارند و خیلی جای معروفی نیست اما ما که توش رفتیم دیدیم ارتفاع خیلی زیادی داره و با پله های بلند میشه به بام رسید که کل شهر کورک معلوم بود. این دژ قسمت های مختلفی داشت که در هر قسمت مجسمه یا وسایلی قرار داشت که زندگی افراد ساکن این دژ رو نشون میداد مثلا یک قسمتش مجسمه یکی در حال درست کردن یک گلوله توپ جنگی قرار داشت که علیرضا سعی داشت توپ را از دستش دربیاره ! و از همه عجیب تر قسمت آخر دژ بود که ماکت سرها بر سر نیزه ها را گذاشته بودن که نشون می داد در همین اروپا هم چقدر وحشی گری بوده و مثل داعش سر ها رو از تن جدا میکردند و به نیزه می بستن البته یک وسیله دیگه شکنجه هم بود که اسیرها را دست و سرشون را در اون قرار می دادن و طرف نمی تونست تکون بخوره. اون هم دم در ورودی دژ گذاشته بودن. 

علیرضا درکنار یک توپ جنگی در دژ الیزابت

 

بازیگوشی علیرضا با مجسمه پیرمرد در حال بافتن

بعد از بازدید از این دژ به ماشین برگشتیم. در مرکز توریستی گفته بودن که میتونیم به شهر کینسیل (kinsale)  که حدود 40 کیلومتر با کورک فاصله داشت هم بریم. البته جاذبه اصلی کورک که قلعه معروف بلارنی (Blarney Castle) هست رو تصمیم گرفتیم نریم چون دیدیم دقیقا در مسیر یکی دیگه از شهر های دیدنی ایرلند هست که بعدا حتما میخوایم بریم وخلاصه تصمیم گرفتیم این دفعه به کینسیل بریم.

کینسیل (Kinsale): راه افتادیم و حدود نیم ساعت بعد به شهر بندری و زیبای کینسیل رسیدیم. این شهر کوچک یکی از اصلی ترین بنادر توریستی ایرلند هست و کسانی که با کشتی از فرانسه یا شمال اسپانیا میان ایرلند وارد این شهر میشن. حالا که صحبت اسپانیا شد نکته تاریخی معروف این شهر هم نبرد کینسیل در سال 1601 میلادی هست که در زمانی که قبایل بزرگ ایرلندی در برابر انگلیسی ها در شمال ایرلند قیام کرده بودن ارتش اسپانیا به کمک ایرلند میاد و صد ها سرباز رو با کشتی های جنگی پیشرفته به ایرلند میقرسته، اما اشتباه تاریخی که مرتکب میشن اینه که به جای شمال این جزیره به جنوب و به کینسیل میان و ایرلندی ها مجبور میشن همه راه رو از شمال تا جنوب ایرلند بیان و وقتی هم که میرسن می بینن انگلیس همه اسپانیایی هایی که تا اون وقت عقب نشینی نکرده بودن تار و مار کرده حالا خودشونم یک ارتش خسته و به هم ریخته بودن و به راحتی شکست میخورن تا یکی از مهم نبرد های تاریخ ایرلند در این شهر کینسیل رقم بخوره.

خلاصه از درس تاریخ که بگذریم، ما اول در یک پارک ناهار خوردیم و بعد به مرکز توریستی کینسیل رفتیم و اون ها هم به ما چند تا جا روپیشنهاد دادند که اولیش یک قلعه داخل شهر بود. شهر کینسیل برخلاف کورک که خیلی مدرن و شلوغ بود مثل اکثر شهر های ایرلند سنتی و قدیمی بود با کوچه های تنگ و ظاهری قدیمی. ما هم با قدم زدن در این کوچه ها بالاخره به اون قلعه رسیدیم که وقتی وارد شدیم دیدیم اصلا موزه جهانی مشروب هست البته حتی از بیرون هم خیلی هم قلعه زیبایی نبود و دوباره به سمت بندر که ماشین رو در اونجا پارک کرده بودیم رفتیم. بابا دوباره به مرکز توریستی رفت و اون ها اینبار به ما یک دژ دیگه که خارج از شهر بود رو معرفی کردند. پس حرکت کردیم و بعد از چند دقیقه رسیدیم به دژ چارلز یا (Charles Fort).

این دژ توسط ارتش انگلیس در اواخر دهه 1680 میلادی (یعنی حدود 80 سال بعد از نبرد کینسیل) به دستور پادشاه انگلستان چارلز دوم ساخته میشه. این دژ یزرگترین و پیچیده ترین پروژه مهندسی انگلیس در قرن 17 بوده و به شکل یک ستاره در کنار اقیانوس ساخته شده که به عنوان یک پادگان نظامی حتی تا سال 1914 میلادی کاملا فعال بوده و ایرلندی و انگلیسی های زیادی از این پادگان در جنگ جهانی اول جون خودشونو از دست داده بودن که لیست کاملش در داخل یکی از اتاق ها بود. تمام قسمت های سنگی و بیشتر اتاق ها و بخش ها کاملا مانده بودند اما بعضی دیوار ها و سقف ها از بین رفته بودند. (نکته جالب این بود که چطور در 300 سال پیش یک همچین پروژه پیچیده ای رو ساختند اما جالبتر اینکه خیلی شبیه به تخت جمشید خودمون بود و قسمت ها و جاهای مختلفی داشت و من به این فکر میکردم که از سختی ساختن یک همچین پادگانی 300 سال پیش گفتیم اما تخت جمشید ما با اون ابهت 2500 سال پیش ساخته شده) خلاصه قسمت ها و اتاق های مختلف دژ رو دیدیم و دو ساختمان را موزه کرده بودند و داخلش تفنگ و لباس های سرباز ها رو گزاشته بودند.چند اتاق هم انبار غذا بوده که طوری طراحی شده که خیلی خنک بود و اینکه تا الان میشد این رو داخلش حس کرد خیلی جالب بود.

نمایی زیبا از دژ چارلز

وقتی از دژ بیرون رفتیم در ها بسته شد ما شانس اوردیم که دیرتر نرفتیم. وقتی حرکت کردیم به یک نقطه روی  تپه های بالای شهر رسیدیم که از اونجا نمایی فوق العاده از شهر کینسیل که در عکس پایین در پشت صحنه قرار داره معلوم بود. 

از اونجا دیگه یکراست به سمت دوبلین راه افتادیم. در راه برگشت هم یک قهوه و بستنی هم خوردیم که خیلی چسبید و بعد از 3 ساعت راه، ساعت 10 شب به خانه رسیدیم.

با اینکه برنامه که ریخته بودیم این بود که شب در کورک میخوابیم و حتما کیلکنی رو هم میریم اما به دلیل هوای بد و عوض شدن برنامه کلا نشد ولی قطعا یک بار دیگه به کیلکنی میریم و بعد هم قلعه بلارنی کورک رو هم میبینیم.که دیدن جنوب ایرلند هم به لیست جاهایی که در این کشور رفتیم اضافه شد خیلی خوبه فقط مونده شمال و غرب ایرلند 

پایان مدرسه و شروع تعطیلات

در ایرلند برخلاف ایران تعطیلات پایه های باللاتر زود تر شروع میشه یعنی دانشگاه زودتر از همه، بعد دبیرستان و رانمایی و بعد هم ابتدایی تعطیل میشن. یعنی من حدود دو هفته پیش بعد از دادن امتحانات تعطیلاتم شروع شد اما صدرا هنوز باید یک هفته دیگه به مدرسه بره. در این دو هفته خیلی تنبلی کردم و چیزی ننوشتم البته شروع ماه رمضان هم تاثیر داشت. اینجا باید 21 ساعت روزه بگیریم! البته این باعث شده تا ساعت 2 بخوابم و شاید اگر مسابقات فوتبال یورو نبود بیشتر هم میخوابیدم!

خلاصه چند هفته آخر مدرسه خیلی سخت بود چون برای امتحانات آماده میشدیم و خیل دوره و تمرین کردیم. امتحانات هم واقعا سخت بودن. مثلا امتحان علوم ما 24 صفحه و از همه سخت تر امتحان انگلیسی بود که 26 صفحه با سوالاتی که جوابش حداقل 10 خط بود و باید 5 انشای دو صفحه ای هم مینوشتیم تازه باید دو تا شعر هم حفظ میکردیم!! خلاصه امتحانامون خیلی سخت بودن و هنوز منتظر کارنامه هستم تا ان شاالله امتحانا رو خوب داده باشم 

اما از امتحانات که بگذریم قطعا بزرگترین موفقیت و کلا اتفاقی که برای من در این سال تحصیلی افتاد مسابقات دیبیت (debating) استان لینستر بود که در مطالب قبل توضیحش رو دادم. رسیدن به فینال و سوم شدن نه تنها برای من، بلکه برای مدرسه هم افتخار خیلی مهمی بود بخاطر اینکه در بخش سنی جونیور، شش سال میشه که هیچ نماینده ای از مدرسه به فینال نرسیده بود. در همین مورد هم در اواخر مدرسه یک اتفاق خیلی مهم برام افتاد. اینجا هر سال در روز آخر مدرسه در برنامه ای که کل مدرسه در آن حضور دارند از بهترین دانش آموزان هر پایه در زمینه های غیر درسی (ورزش و دیبیت)، تقدیر و لوح، مدال یا جامی بهشون داده میشه. <یک مراسم مشابه هم اوایل سال تحصیلی برگزار میشه که در اون از بهترین دانش آموزان در زمینه درسی تقدیر میشه) در این مراسم من به عنوان بهترین دیبیتور سال مدرسه انتخاب شدم! و لوحی هم به عنوان فینالیست استان لینستر به من و هم تیمیم داده شد که عکسش رو گذاشتم در ضمن در لیست رکورد های مدرسه هم به عنوان فینالیست و بهترین دیبیتور سال اسمم ثبت شد. البته سال قبل هم برای بدست اوردن بهترین هنرمند سال اسمم توی این لیست بزرگ که از سال 1958 اسامی همه دانش آموزانی که رکورد و عناوین برای مدرسه بدست میارن رو ثبت میکنه رفته بود. 


از وقتی که امتحانامون تموم شد تقریبا یک هفته تا ماه رمضان وقت بود که سعی کردیم در اون زمان مسافرت هایی به جاهای دیدنی اطراف شهر بریم. یک جا در استان میث (meath) حدود 120 کیلومتری دوبلین رفتیم که واقعا زیبا و فوق العاده بود و در مطلب بعدی حتما در موردش کامل با عکس های زیاد و قشنگی که گرفتیم  مینویسم. راستی الان اینجا ساعت 6 بعد از ظهر هستو 4 ساعت و نیم تا افطار مونده!! سعی میکنم ان شاالله برای گذر زمان هم که باشه حتما شروع کنم و بیشتر مطلب بنویسم

رسیدن به فینال مسابقات مباحثه لینستر ایرلند

چند وقت پیش بود که درباره انتخاب و حضور در مسابقات debate  (سخنرانی که اتفاقا تازه فهمیدم در ایران هم با اسم مباحه علمی برگزار می شه اما خیلی محدودتر) مطالبی نوشتم. (در مطلب قبلی همه قوانین و نکات اون رو توضیح دادم که اگر آشنایی ندارید میتونید بخونید.) مسابقاتی که از اواسط پاییز سال قبل با شرکت حدود 150 تیم و 250 نفر از 80 مدرسه ناحیه لینستر (شامل 12 استان)‌ایرلند برگزار شد و من بعد از بردن دور نیمه نهایی به دور پایانی یا همون فینال صعود کردم. راستش یک بار نشستم کلی مطلب نوشتم اما یکدفعه همش پرید و حالم گرفته شد. اما الان با تاخیر زیاد کمی در موردش می نویسم:


 بعد از اول شدن در مرحله نیمه نهایی (که در اون متاسفانه همه تیم های نماینده مدرسه ما بجز تیم دو نفره من و کانر هم تیمی ام تو مسابقات حذف شده بودند)‌ تونستیم به فینال صعود کنیم! همون شب بعد از اتمام مسابقه و اعلام نتایج، موضوع motion مرحله فینال رو برای پنجشنبه بعد بهمون دادن که این بود:

 "THW compel the Stark industry to hand over the iron man suit to the state (of US)"

"وادار کردن شرکت استارک به در اختیار گذاشتن لباس شخصیت مرد آهنی به دولت‌ (آمریکا)"

 

ساده ترش اینه که:  قدرت مافوق عادی مثل لباس مردآهنی (مثال یک سلاح پیشرفته دفاعی حمله ای) در اختیار یک دولت مثل آمریکا قرار بگیره

ما به عنوان گروه مخالف یا Opposition باید صحبت می کردیم یعنی باید میگفتیم که این شرکت نباید لباس رو بده به دولت. در نگاه اول من اصلا هیچی در مورد این موضوع سر در نمی اوردم و با خودم فکر میکردم این دیگه چه موضوعیه مخصوصا اینکه چون این مسابقات خیلی جدی و معتبر در سطح ایرلند برگزار میشه معمولا موضوعاتش یک موضوع جدی و خیلی واقعی (سیاسی یا درباره حقوق بشر) هست که می تونستم در موردش فکر کنم. اما این یکی درمورد یه شخصیت تخیلی بود!
البته این تا وقتی بود که فرداش که برای تمرین و صحبت درموردش با استادمون کلاس داشتیم فهمیدم که این موضوع هم خیلی تخیلی نیست و کاملا واقعیه چون اگر فیلم مرد آهنی رو دیده باشید شرکت استارک که این لباس رو با قابلیت هایی مثل پرواز و شلیک موشک و از همه مهم تر ضد گلوله و ضدضربه میسازه که یعنی ما باید ثابت میکردیم که این صلاحٍ عملا شکست ناپذیر رو در اختیار یک دولت گذاشتن بهتره یا اگه دست خود شرکت استارک باشه (که چون این شرکت و کلا داستانش تو آمریکاست دادن این به یک دولت منظور دادنش به دولت آمریکا هست) پس میشد نتیجه گرفت که این مباحثه عملا درباره در اختیار داشتن سلاح های کشتار جمعی یا غیرمتعارف هست. اون وفت بود که موضوع برام بسیار جالب شد.
در اون هفته هر روز یکی دو ساعت رو فقط تمرین میکردیم تا بالاخره سخنرانیمو نوشتم. بالاخره روز پنجشنبه شد. بعد از تموم شدن مدرسه به خونه برگشتم و با بابا به دانشگاه UCD رفتیم. استرس داشتم اما فقط به بردن فکر میکردم. مخصوصا اینکه تنها خارجی تاریخ این مسابقات (که حدود 8 ساله در گروه سنی ما برگزار میشه) بودم که تونستم در اولین سال به فینالش صعود کنم و اگر میبردم قطعا میتونست افتخار خیلی بزرگی باشه.
در ساختمان student centre  دانشگاه وارد سالن بزرگ debate شدیم که قبلا برای دیدن فینال دیبیت بچه های سال بالایی یا سنیور (پایه های پنجم و ششم دبیرستان) به اینجا رفته بودم.

ما در گروه opposition  (مخالف) و proposition (موافق) تقسیم شده بودیم. این توضیح را هم بدهم که تعدادمون 12 نفر بود. در هرکدام از دو گروه مخالف و موافق موضوع، دو تیم دو نفره و دو مستقل یا individual شرکت کرده بودن. یعنی دو تا تیم موافق با دو تا تیم مخالف و دو تا مستقل به عنوان موافق با دو مستقل مخالف مسابقه داشتند.

بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و من و کانر پشت میزمون نشستیم و کارمون شروع شد. من سخنرانیمو چندین بار تمرین کرده بودم و مشکلی از این لحاظ نداشتم اما وقتی نوبتم شد خیلی استرس داشتم و بالای سن رفتم اما خدا رو شکر بدون اتفاق خاصی سخنرانی 7 دقیقه ای رو انجام دادم. خودم فکر می کردم  استرسی که رویم بود خیلی زیاد شده بود ولی بقیه میگفتن که خیلی خوب بود و مشکلی هم نداشتم. بقیه سخنران ها هم سخنرانیشون رو کردن که البته یکی دو تاشون به نظرم خیلی عالی بودن اما خیالم یه ذره راحت بود چون اونا سخنران individual بودن که جام و جایزه اش جداگونه بود. اما در مورد سه تا تیم رقیب ما به نظرم خیلی از ما بهتر نبودن و سطحمون تفاوت زیادی نداشت فقط بعضی هاشون مشخص بود  تجربه بیشتری داشتن . این را هم بگم تنها کلاس دومی ما بودیم و سه تیم دیگه کلاس سومی بودن.



خلاصه بعد از حدود یک ساعت این بحث و سخنرانی تموم شد و مثل همیشه ما از اتاق بیرون رفتیم تا داوران تصمیمشون رو بگیرن. در اون موقع اول پیش استادم رفتم و نظرشو پرسیدم که خیلی راضی بود اما اون هم گفت که در مجموع سخنرانی من و کانر خوب بود و امید داشت که حداقل دوم بشیم. بابام هم خیلی ازم راضی بود و میگفت خیلی عالی بودم . بعضی از دوستان مدرسه ای و معلم های مدرسه هم اومده بودن که اون ها هم از من تعریف می کردند.
بالاخره کار داورا تموم شد و دوباره ما رو به داخل فراخواندند. اول یک نظر کلی داد و بعد نتایج رو اعلام کرد که در کمال تعجب ما سوم شدیم و تازه جایزه سخنران تک نفره رو هم به کسی دادن که اصلا حقش نبود و کلا با این تصمیم یذره داوریشون رو زیر سوال بردند! بابا همینطور بابای کانر خیلی تعجب کرده بودن چون واقعا میگفت حق ما حداقل دومی بود و همینطور استادمون که مخصوصا بعد از جایزه تک نفری میگفت سومی حقمون نبود. اما من نه اینکه فکر نمی کردم حقمون گرفتن مدال بوده (آخه فقط به تیم اول مدال و جام قهرمانی و تیم دوم مدال میدن و متاسفتانه سوم و چهارم چیزی به جز یه لوح افتخار نمیگیره) اما از اینکه با زبان دوم بین کسایی که همشمون یه سال بیشتر از من تو همین مسابقات و تو همین مرحله تجربه داشتن سوم شدن راضی بودم مخصوصا اینکه از تقریبا 250 نفری که شرکت کرده بودن بین سه نفر اول بودم!

با مستر اونیل (استادمون) صحبت میکردم نکته ای را در مورد داورا بهم گفت که جالب بود و می شد دلیل این داوری را هم متوجه شد: قانون اینه که داورای این مسابقات حق ندارن داوری تیم مدرسه ای که خودشون قبلا در اون درس خودن را انجام بدن و اصولا داورهای خوب از همین چند مدرسه ای هستند که سابقه Debate خوبی دارند و در فینال حاضر می شن.  پس مجبورن داور های دور فینال رو از اونایی که از مدارس ضعیف تر هستند انتخاب کنن که معمولا کیفیت داوریشون پایین تره! پس این یجورایی تصمیمات عجیبشونو توضیح میده!

وقتی که مثل همیشه پیش داور رفتیم که فیدبک کارمون را بگیریم به اون گفتم که بهرحال من یک دانش آموز خارجی هستم که یکسال و خورده ای بیشتر نیست اینجام.همین که اینو گفتم یکهو خیلی تعجب کرد چون فکر می کرد مثل بقیه همش ایرلند بودم! خلاصه خیلی تعریف کرد و انگار از اینکه به تیم ما بیشتر نمره نداده خیلی ناراحت بود.
بعد اینکه با همه خداحافظی کردیم دیگه ساعت 10 شب بود که با بابا به خونه برگشتیم. تو راه با بابا خیلی در مورد این تجربه خوب صحبت کردیم. جدا از نتیجه حضور در این مسابقات و با زبان دوم بین 3 نفر اول شدن قطعا اتفاق و افتخار مهمی برای من بود و امیدوارم سال بعد هم با حضور قویتر و بهتر بتونم تجربه خودم را در این مهارت بیشتر کنم.

سفر به اسپانیا

 برای تعطیلات طولانی ایستر (عیدپاک) امسال که به خاطر همزمانی اون با عیدنوروز و اضافه شدن تعطیلات مربوط به روز ملی ایرلند، استثناً 3 هفته شده بود از قبل تصمیم گرفته بودیم یک مسافرت یک هفته به اسپانیا بریم. از اونجایی که تقریبا همه مسافرت های ما در اروپا با ماشین بوده و تجربه مسافرت با هواپیما و بدون ماشین خودمون رو خیلی نداشتیم باید این مسافرت رو از قبل خوب برنامه ریزی میکردیم چون هم فصل شلوغ مسافرت بود و هم اینکه چندین جای مختلف باید اقامت می کردیم.

پس با برنامه ریزی قبلی بلیط رو برای دوشنبه 2 فروردین از فرودگاه دوبلین به بارسلونا گرفتیم. برای اینکه بتوانیم شهرهای مهم جنوب اسپانیا را هم بازدید کنیم پرواز رفت به بارسلونا و بازگشت از فرودگاه آلمریا  در جنوب اسپانیا گرفتیم. در این سفر با توجه به توصیه کسایی که اونجا زندگی میکنن و  همینطور تا حدی برنامه ریزی خودمون، مادرید رو در برنامه نگذاشتیم. دلیل اصلی که گفته می شد این بود که مادرید شهر بسیار بزرگ و شلوغیه که نسبت به بقیه اسپانیا شاید انقدر جای دیدنی نداشته باشه. خلاصه این شد که در طول سفر ما به اسپانیا از شمال به جنوب شهر های بارسلونا، والنسیا، گرانادا، کوردوبا، سویا، مالاگا و آلمریا رو رفتیم که  در این مطلب در موردش نوشته ام.

شروع پردردسر سفر: پروازمون به سمت بارسلونا هم خیلی راحت نبود و خلاصه داستانی داشت که الان میگم! روز فردای سال تحویل همه ی وسایل رو برای مسافرت جمع کردیم و ظهر دوشنبه آماده رفتن به  بودیم که یکدفعه راننده ای که برای بردن ما به فرودگاه در خونه اومده بود پرسید با اینکه می دونست پرسید به بارسلونا میرید؟ ما هم گفتیم بله!  یکدفعه سرش رو تکون داد و ما یک ذره نگران شدیم و پرسیدیم چطور مگه؟گفت:  کارکنان رایان ایر در برج مراقبت فرانسه اعتصاب کردند و خیلی از  پروازها که از روی اون کشور رد میشه کنسل شده! باورمون نمی شد دم در خونه با این همه بلیط هواپیما و هتل های مختلف و رزرو ماشین اجاره ای و .. خلاصه با این همه  برنامه ریزی حالا که  آماده شده بودیم این خبر را شنیدیم.  اصلا دلمون نمی خواست این درست باشه! پس سریع وبسایت شرکت رایان ایر (شرکتی که باهاش پرواز داشتیم) رو چک کردیم و نوشته بود همه پرواز ها کنسل شده به غیر از همین پرواز ما به بارسلون! ما هم یه نفس راحتی کشیدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. اونجا که رسیدیم وضعیت عجیبی بود خیلی پروازها علامت کنسل جلوش نوشته بود.

با این همه پرواز ما سرجاش بود! همه کار ها خیلی راحت و عادی پیش رفت و سوار هواپیما هم شدیم! موتورهای هواپیما روشن بود اما حرکت نمی کرد. تا اینکه بعد ینیم ساعت خلبان اعلام کرد که هنوز منتظر اجازه پرواز هستیم و باید منتظر بمونیم که دو ساعتی ممکنه طول بکشه هیچ چاره ای نبود. دو ساعت با بچه توی هواپیما موندیم که تازه دوباره اعلام شد یک ساعت و نیم دیگه قطعا راه میوفتیم! خلاصه باید ساعت پنج و نیم پرواز میکردیم اما ساعت تقریبا 8 و نیم شده بود و هیچ خبری نشد که این بار  خلبان اعلام کرد نتونسته مجوز را بگیره و پرواز کلا کنسل شده!! شرایط بدی شده بود. بعد این همه صبر و 3 ساعت نشستن تو هواپیما اخرشم هیچی نشد! شب باید به بارسلون می رسیدیم اما به جای اون باید صبر می کردیم تا فردا! به غیر از اینکه یه پرواز جدید برای 7 صبح فردا گرفتیم هیچ کاری نتونستیم بکنیم،  البته به ما حداقل یک هتل دادن و با اتوبوس ما رو تا هتل بردن.

   

فردا صبح خیلی زود برای پرواز جدیدمون بیدار شدیم. یک شب از مسافرتمون رو از دست داده بودیم و به جای اینکه روز سه شنبه اول وقت بارسلون گردی را  با انرژی شروع کنیم باید خودمون را برای این برنامه در بعدازظهر سه شنبه آماده می کردیم. خدارا شکر اعتصاب ساعت پنج صبح تمام شده بود و  این بار پرواز بدون تاخیر  انجام شد و دور و بر ساعت 12 ظهر رسیدیم بارسلون. شهر از پشت پنجره هواپیما واقعا بزرگ و زیبا بود و ساختمان های بلندش برخلاف دوبلین که اصلا نمیشه توش ساختمان چندطبقه پیدا کرد واقعا به چشم میومد.

 .  بارسلونا (Barcelona)   

جاهای دیدنی که رفتیم: کاتدرال فامیلیا، نیوکمپ، میدان اسپانیا، کاتالونیا و کلمب و منت جویک

همونطور که قبلا گفته بودم در بیشتر شهر هایی که قرار بود بریم هتل-آپارتمانی رو رزرو کرده بودیم پس در بارسلون هم از هواپیما با اتوبوسهای فرودگاه به اسم Aerobus به مرکز شهر و میدان پلازا کاتالونیا (plaza catalunya) جایی که هتل-آپارتمانمون قرار داشت رفتیم. آپارتمان درست کنار میدان معروف کاتالونیا  بود که هم قیمت خوب و مناسبی برای دو شب داشت و هم اینکه کلا جای راحت و با کیفیتی بود. دسترسی بسیار عالی هم به اتوبوس های توریستی شهر (Barcelona Bus Turistic)که در ادامه توضیحش رو دادم داشت. بعد از یک ساعت استراحت بلیط  این اتوبوس ها را که دو خط قرمز و آبی دارند گرفتیم. روز سه شنبه خط آبی و روز بعدش خط قرمز را سوار شدیم. خط قرمز جا های دیدنی جنوب شهر رو نشون میده و خط آبی که از نظر زمانی کوتاه تره از کنار جاهای دیدنی بخش دیگری از مرکز و شمال شهر عبور می کنه.

جاهای دیدنی رو با توجه به رنگ خطی که توش هستن مشخص کردم، یک نکته دیگه: اگر فوتبال اسپانیا رو دنبال کنید در لوگوی باشگاه ها یا لباس ها می بینید که هر شهر و استان یک رنگ و پرچم خاص داره و من هم اسم هر شهر رو با توجه به پرچمش که اونجا می دیدیم مشخص کردم تا رنگ شهرها یادم بمونه

 (این اتوبوس های hop-on hop-off اتوبوس های معمولا سر-بازی هستن  که تقریبا در همه شهر های بزرگ و مطرح اروپا هست و از یک ایستگاه جای دیدنی شهر شروع میکنه و دونه ذونه همه ی جاهای دیدنی شهر رو از کنارش رد میشه و توضیح درباره هر کدام هم به حدود 13 زبان با هدفون میتوند گوش کنین و طبیعتا هر جا هم که بخوایم میشه پیاده شد. بعد با اتوبوس های بعدی که یک ربع به یک ربع از اونجا رد می شه بقیه مسیر را برویم. خیلی جالبه که ما در شهر های بارسلون و والنسیا از این اتوبوس ها استفاده کردیم و هر دو شهر ضمن اینکه از شباهت هاشون مخصوصا والنسیا به اصفهان گفتیم، در هر شهر بارها به این فکر میکردیم که کاش مخصوصا در شهری مثل اصفهان که واقعا بیشتر جا های دیدینیش اطراف زاینده رود هست همین سیستم خیلی ساده رو راه مینداختن که باعث استفاده بیشتر توریست ها و هم اشتغال میشه. در وین هم همین اتوبوس ها بود ولی ما یک بار هم سوار نشدیم و همه جا رو خودمون در سه سال با ماشین رفتیم و همونطور که گفتم در اکثر شهر های بزرگ اروپایی هست و خیلی هم راه خوبیه که بشه در حداقل زمان عملا تک تک جاهی زیبا رو دید)

  بلیط های این اتوبوس ها برای بزرگسالان 32 یورو و بچه ها 28 یورو بود و برای ما چیزی حدود 150 یورو برای دو روز شد. اما واقعا می ارزه چون در همون سه شنبه که تازه خسته بودیم و یک نصفه روز بیشتر وقت نداشتیم همه جاهای دیدنی خط آبی رو دیدیم و در چند جای بسیار زیبا پیاده شدیم که اون ها رو توضیح میدم. نکته ای که خیلی خیلی جالب بود و همش جلوی چشم ما و توریست هایی که با اتوبوس شهر را می بینن هست پرچم کاتالونیا است. تعصب کاتالان ها به استقلال و جدایی طلبی از روی پرچم هایی که به تراس هاشون آویزان کرده بودند خیلی مشخص بود. یکی دو تا هم نبود که ! تقریبا از هر ساختمان یک تراس حداقل پرچم آویزون کرده بود! در این مورد اطلاعات من کامل بود و با آب و تاب در مورد حرکات و شعار های کاتالان ها در مسابقات بارسا و جریمه شدن ها و ... توضیح می دادم.

   کاتدرال فامیلیا (segreda familia basilica cathedral): این کلیسا نماد اصلی شهر بارسلوناست و توسط معمار هنرمند و بسیار برجسته بارسلون به نام آنتونی گادی (Gaudi) هست که بسیاری از قشنگ ترین کلیسا ها و بنا های فوق العاده زیبای بارسلون رو او معماری کرده و واقعا شاید زیبایی بارسلون مدیون گادی باشه.یکی از آثار اون همین ساختمونیه که عکسش را انداختم:

یکی دیگه از کارهای آنتونی گادی در بارسلون

البته کاتدرال فامیلیا هنوز در حال ساخت هست و میگن که تازه 50 سال دیگه کاملا به پایان میرسه و قطعا بسیار با ابهت تر از چیزی که حتی الان هست خواهد شد. البته توش رو نرفتیم چون خیلی شلوغ بود و به هر حال خیلی هم وقت نداشتیم و مهم بیرونش بود. یک کاری که ما نکردیم این بود که برای عکس از پشت کلیسا قشنگ تر میشه ولی ما فقط از جلوش گرفتیم چون آفتاب اون موقع از پشت مناسب نبود و عکس رو خراب میکرد ولی باید فرداش میرفتیم که دیگه وقت نشد. برای این میگم که همونطور که در عکس می بینید از جلو اثرات ساخت و سازی که داره روش انجام میشه بیشتره و عکس رو خراب میکنه اما از پشت بازسازی نمیشه و قشنگ تر هست. بارسلونا و کلا بیشتر شهر هایی که رفتیم پر ازکلیسا های بسیار زیبا بود و یه ذره اینکه آدم اسم همشون رو یادش بمونه یذره سخته!

 

 

 

 

    ورزشگاه کمپ نو یا نیوکمپ: من از 6 سالگی با عمو فرخ بازی های بارسلونا رو میدیدم و به شدت عاشق بارسلونا بودم و همه بازی هاشون رو همیشه دنبال کردم و دیدن کمپ نو از نزدیک واقعا ارزوم بود. در ایستگاه باشگاه بارسلونا که در کنار ورزشگاه 90000 نفری کمپ نو قرار داره پیاده شدیم. اینجا رو فقط در تلویزیون دیده بودم و واقعا خوشحال بودم که الان میخوام وارد نیوکمپ بشم. از سردر باشگاه بارسلونا که رفتیم تو دونه دونه مغازه وسایل و لباس بارسلونا بود و بعد از فروشگاه رسمی بارسلونا میشد بلیط تور کمپ نو با موزه و بقیه جا ها رو دید. بلیط برای بزرگسالان 23 یورو و برای بچه ها 9 یورو بود.

 

 وارد ساختمان استادیوم که شدیم اول یک عکس با ژست های مختلف با (مثلا) بازیکنان بارسلونا گرفتیم که در خروجی اون ها رو میشد خرید. بعد وارد موزه بارسلونا شدیم. جایی که همه جام ها و افتخارات بارسلونا ز همون سال سال های ابتداییش 1900 تا الان قرار داشتن و میشد از نزدیک این همه جام رو یکجا دید. 5 توپ طلای لیونل مسی هم اونجا بود که من خیلی برام جالب بود که واقعا این رو به خود بازیکن نمیدن و عملا مال باشگاه هست. در موزه، 5 جام لیگ قهرمانان اروپای بارسا هم بودن که جدیدترینش همین پارسال بود که در برلین یوونتوس رو بردیم. دیدن این جام ها و اون محیط پر از عکس های بازیکن ها مخصوصا مسی برام خیلی جالب بود. بعد از اون به سمت خود استادیوم و سکو ها و زمین رفتیم.

  وقتی ادم اونجا وای میسته و دورو برش رو نگاه میکنه واقعا ابهت این ورزشگاه رو حس می کنه مخصوصا من که همیشه این ورزشگاه رو از تلویزیون دیدم  برام خیلی مهم بود. می تونید جو ورزشگاه وقتی همه 90 هزار صندلی برای بازی های بارسا پر میشه رو تصور کرد. اونجایی که ما بودیم البته از بالا دید داشت و بعدا پایین تر و کنار چمن هم رفتیم. بعد از کلی عکس انداختن رفتیم پایین تر. از پله های داخل استادیوم پایین رفتیم و از اتاق رختکن تیم حریف سر دراوردیم. یک سونا در اون رختکن بود و راهنما هم میگفت که بیشترین سرویس رو بارسلونا بین همه ی تیم های جهان به تیم حریف میده و با دیدن اون چیزها فکر کنم واقعا هم راست میگفت!‌ بعد درست از پلکانی که بازیکنان ازاون پایین میرن و وارد زمین میشن پایین رفتیم. صدای هواداران بارسلونا که سرود بارسا رو می خونن هم اونجا پخش میشد و آدم واقعا فکر میکرد داره وارد بازی میشه!

بعد درست کنار نیمکت ذخیره ها در اومدیم و روی چمن ورزشگاه نیو کمپ بودیم! از اینجا همه ی ورزشگاه خیلی خوب معلوم بود دیگه نزدیک تر از این نمیشد. واقعا برای من جای رویایی بود. از اینجا مربیا تیم رو کوچ می کنن و بازیکنای ذخیره هم اونجایی که من وایساده بودم می نشین.

 

بعد بالاتر و به سمت اتاق رسانه ها رفتیم که تصویر پخش زنده در تلویزیون از بازی های بارسلونا در نیوکمپ درست از این اتاق شیشه ای هست و گزارشگر ها هم از اینجا گزارش میکنن. اینجا درست تصویری هست که در تلویزیون معلومه و دیدن همون تصاویر به صورت زنده اما نه از تلویزیون خیلی عالی بود! بعد از راه روی اسطوره ها که پر از عکس های اسطوره های تاریخ بارسلونا بود رد شدیم. (قطعا جالبترینش یوهان کرایف بود که پس فردای روزی که ما در ورزشگاه بودیم  فوت کرد)

بعد از اون به اتاق کنفرانس مطبوعاتی بعد بازی و اتاق رئیس باشگاه رفتیم که خیلی جالب بود مخصوصا جاییکه بازیکنا مصاحبه میکنن که اونجا هم عکس انداختم. بعد از ساختمان داخلی ورزشگاه خارج شدیم و کنار خروجی هم عکسی که اول گرفتیم رو که توی یه آلبوم قشنگی گذاشته شده بود رو خریدیم و خیلی جالب بود. 

در راه خروج به فروشگاه رسمی بارسلونا هم رفتیم که نسبت به خود ایرلند خیلی گرون تر بود و اصلا به صرفه نبود وگرنه حتما لباس این فصلو میخریدم.فقط برای دوستامون هرخونواده یک کلاه خریدیم. به هر حال این برای من رویاییی ترین قسمت کل سفر بود و واقعا به من خوش گذشت. مخصوصا اینکه همیشه ارزو میکردم بتونم خودم از نزدیک اونجا باشم و بالاخره به آرزوم رسیدم (وقتی اونجا بودیم میگفتم کاش یه جور برنامه ریزی میکردیم که برای الکلاسیکو که هفته بعدش برگزار می شدیم اونجا میبودیم اما هم به خاطر بلیط خیلی گرون 500 یورویی اش و هم اینکه بازی رو خیلی بد 2-1 باختیم دیگه ناراحت نیستم.) . بعد از ورزشگاه دوباره سوار اتوبوس آبی شدیم و تا  میدان فرانسسک ماسیا که به خط قرمز می رسید رفتیم و از اونجا به سمت میدان اسپانیا رتفیم تا اولین روزمون در بارسلونا رو به پایان برسونیم. 

  میدان اسپانیا (plaza Espanya): 3 ایستگاه بعد به میدان اسپانیا،  یکی دیگه از اون جا های رویایی و فوق العاده شهر رسیدیم. این میدان بزرگ که پشتش هم موزه ملی هنر کاتالونیاست یک حوض با فواره های بزرگ بسیار بزرگ و زیبا هم وسطش داره که در روز های جمعه و یکشنبه یک رقص آب فوق العاده پخش میشه و واقعا بی نظیره. رقص آبش هم ظاهرا از ساعت 7:30 عصر شروع میشه و ما هم البته اینو نمیدونستیم اما شانس اوردیم که وقتی ما رفتیم اون هم به راه بود و واقعا زیبا و دلچسب بود. میشه با استفاده از پله برقی هایی که گوشه میدان هست از محوطه اطراف حوض و فواره و ها به راحتی تا بالای میدان یعنی کنار موزه که روی ارتفاع قرار داره رفت. اگر پله برقی که خیلی جالب برای یک همچین جای پرجمعیتی طراحی شده بود وجود نداشت، باید حدود 200 تا پله رو می رفتیم! اما کلا کسی داخل خود موزه رو نمیره چون بیرونش همه زیبایی و داره و شاید یه موزه هنر خیلی جذابیت زیادی نداشته باشه. قرار شد چون داشت شب میشد بریم آپارتمان و فردا یک بار دیگه اینجا رو بریم.


ساعت 8 شب بود که دوباره سوار اتوبوس شدیم. بابا از کمک راننده پرسید تا آخر مسیر (کنار خونه ما) چقدر راه است. اون گفت یک ساعت و نیم! خیلی زیاد بود. پس بابا یک فکری کرد تا میانبر بشه. بعد حدود نیم ساعت به میدان کلمب رسیدیم و خیلی ساده و سریع کمتر از 5 دقیقه مسیری که اگر میخواستیم با اتوبوس بریم باید حداقل یک ساعت توی راه میبودیم رو به راحتی رفتیم و دو ایستگاه بعد از میدان کاتالونیا و آپارتمانمون سر در آوردیم.

به نظر شخصی خودم بین هر شهری که خودم تا حالا رفتم بارسلون مدرن ترین و زنده ترین شهر بود اما چیز جالب اینه که مترو هاشون واقعا خیلی قدیمی و بسیار بی کیفیت بود!‌ حتی خود ایستگاه هاشون واقعا به بارسلونا نمیخورد! اما خب البته قطعا وقتی این همه سیستم های اتوبوس و غیره دارن شاید خیلی نیاز آنچنانی براشون نباشه تا انقدر روی مترو شون هزینه کنن.

  منت جویک و تله کابین منت جویک (montjuiic): فردا صبح قرار شد بقیه جاهای دیدنی خط قرمز رو که دیروز فقط میدان اسپانیا رو ازشون دیده بودیم رو درست حسابی بریم. یکی از زیباترین قسمت های کل اسپانیا منطقه ای تپه ای و با ارتفاع در نزدیکی دریا به نام montjuiic بود که مسیر اتوبوس از یک جای تقریبا کوه مانند بالا میره و در ایستگاهش میشه پیاده شد. از انجا میشه شهر رو به خوبی دید.

اما یکی از کار هایی که حتما باید در اینجا انجام داد سوار تله کابین montjuiic شدن هست که با دادن فقط نفری 8 یورو سوار این تله کابین شد و تا بالای کوه montjuiic که قلعه بسیار زیبایی هم با همین اسم بالاش داره رفت. با تله کابین کمتر از 10 دقیقه طول میکشه تا بالای این کوه و به قلعه montjuiic برسیم. محوطه اطراف این قلعه با چشم اندازی بسار زیبا به شهر بارسلون و اینکه از قصد اینجا رو درست کنار اقیانوس ساختند بسیار محوطه اطرافش رو هم زیبا میکنه. قیمت بلیط ورودی به قلعه 5 یورو هست. از اونجایی که این قلعه بیشتر برای دیده بانی و دفاع استفاده میشده داخلش اتاق اتاق و قصر مانند نیست و زیبایی اصلیش فضای تقریبا پشت بامش هست که نمایی فوق العاده از شهر و اقیانوس داره. دیدن این قلعه و چشم انداز زیباش واقعا خیلی جالب و زیباس و نمیشه در بارسلون رفت و اینجا رو ندید. قدم زدن در محوطه اطرافش هم خیلی جالبه و به زیبایی میشه نمای خوبی از شهر بزرگ بندری بارسلون رو دید.

    میدان کلمب و اسکله بارسلونا: با ادامه دادن خط قرمز به میدان بزرگ کلمب رسیدیم. اسکله هم کنار همین میدان بود. ساختمان تجارت جهانی که به ظاهر یک کشتی بزرگ بود هم در نزدیکی این میدان بود. میدان کلمب مجسمه ای از کریستف کلمب داره که با دست به دریا اشاره میکنه. اونجا هم یک ایرانی اومد و از ما عکس انداخت که ایرانیا خونگرمی شونو تو بارسلونا هم نشون دادن

در خیابان شمالی این میدان به اسم La Rambla، پر از مغازه و  بازارچه توریستی بود  و ما در طول اون هم قدم زدیم و در یک رستوران ترکی غذا خوردیم. بعد برای کمی استراحت به هتل رفتیم و یک بار دیگه برای عکس گرفتن و رفتن به بالای اون ارتفاع،  به میدان اسپانیا رفتیم که بخاطر ماجرای فرودگاه بلژیک و عزای عمومی ایندفعه فواره ها هم خاموش بودند . البته به غروب آفتاب هم خوردیم و خیلی نتونستیم اونطور که می خواستیم عکس بندازیم و از این نظر همون دفعه اول بهتر بود.

یک نکته خیلی جالب در بارسلونا این بود که در طول 2 روزی که ما اونجا بودیم 19 خانواده ایرانی دیدیم و انقدر فارسی شنیدیم اسپانیایی نشنیدیم البته در جنوب اسپانیا فقط یک بار در والنسیا ایرانی دیدیم و هر کس میاد ظاهرا فقط به بارسلونا ئو مادرید میاد و میشه گفت کمتر ایرانی که به بارسلونا میاد به جنوب هم می ره و از این لحاظ ما شاید تنها ایرانی هایی باشیم که به بارسلون بیاد و کوردوبا و این جور جا ها رو هم رفته باشه.  

. والنسیا (Valencia)   

مهمترین جاهای دیدنی که رفتیم : آکواریوم والنسیا، کاتدرال

برای رفتن از بارسلونا به والنسیا و بعد جنوب اسپانیا و استان اندلوس از قبل برنامه ریزی کرده بودیم یک ماشین اجاره کنیم. اما وقتی که رفتیم تا ماشین رو تحویل بگیریم بخاطر یک مشکل در کارت بانکی گفتن نمیشه و با یک مشکل پیش بینی نشده روبرو شدیم. بابا سریع تصمیم گرفت برای اینکه برنامه به هم نخوره بلیط قطار والنسیا را بگیره تا اینکه مشکل ماشین را در دو روزی که والنسیا هستیم حل کنه. پس به ایستگاه قطار بارسلونا که کنار پارک صنعتی بزرگ این شهر هست رفتیم. حدود 150 یورو بلیط قطار شد. از بارسلونا تا والنسیا 3 و نیم ساعت با قطار راه بود که خیلی تعجب کردیم چون فکر می کردم قطاری که با این سرعت می رفت زودتر از این برسه. بالاخره بعد از ظهر به والنسیا رسیدیم. درست مثل همون پرواز اول به بارسلونا که برنامه هامونو به هم ریخت، جور نشدن ماشین لحظه آخری هم واقعا خیلی غیرمنتظره بود. در ایستگاه راه آهن نقشه و اطلاعات دیگه را از مرکز توریستی گرفتیم. از اونجا با یک اتوبوس مجانی تا دروازه ورودی مرکز شهر اومدیم که 2 دقیقه هم نشد!  از دروازه که عبور کردیمشکل زیبا و طراحی قدیمی و سنتی ساختمان های شهر اولین چیزی بود که توجهمون رو جلب کرد. حتی ساختمان رستوران ها و فروشگاه ها هم شبیه کاخ ها بودند و طراحی سنتی و زیبایی داشتند. در والنسیا هم مثل بارسلون یک آپارتمان در مرکز شهر گرفته بودیم که خداراشکر هم نزدیک ایستگاه اصلی اتوبوس های هاپ آن هاپ آف بود و هم اینکه به ایستگاه قطار خیلی نزدیک بود چون با کمتر از 10 دقیقه پیاده روی به هتل - آپارتمان خودمون رسیدیم.

خیابون های فرعی مرکز شهر والنسیا باریک با ساختمان های بسیار بلند در دو طرف خیابون بودند که خیلی شبیه ونیز بود. همه ساختمان ها هم مثل ایران یک تراس کوچک داشتند که مردم توش لباس پهن میکردن! فکر کنم میشه هر تراس به تراس خونه روبه رو یک طناب وصل کنه تا لباسارو اونجا پهن کنن! به هر حال آپارتمان رو تحویل گرفتیم و بعد از کمی استراحت به سمت ایستگاه اتوبوس هاپ آن هاپ آف رفتیم.

اینجا هم مثل بارسلون دو خط قرمز و آبی داشت. قبلا بابا بلیط هاشو در ایستگاه راه آهن گرفته بود و دیگه نیاز نبود در صف برای این کار وایسیم. پس راحت سوار اتوبوس ها شدیم. خط قرمزبیشتر از مرکز شهر میرفت و یکی از مهمترین جاها در مسیر خط آبی  آکواریوم معروف والنسیا به نام اوشنوگرافیه که بهترین آکواریوم اروپا هست. باید گفت که اتوبوس های بارسلونا خیلی بهتر بود.  مثلا اتوبوس های والنسیا طبقه دومش هم شیشه داشت که تقریبا همه عکس هایی که از توی اتوبوس میگرفتیم خراب میشد! بخاطر شیشه ها یکمی سر و صدا داشت و نمیذاشت صدای راهنمایی که مثل بارسلون با هدفون تو گوشمون پخش میشد و خیلی هم صداش کم بود رو بشنویم!‌ اما یک نکته خیلی جالب هم توی این شهر به چشم میومد که پایین توضیح دادم:

راستش همونطور که قبلا گفته بودم تقریبا هر جا که میرفتیم خیلی شبیه اصفهان بود!‌ اما واقعا شهر والنسیا طوری بود که مطمئن بودیم قطعا خواهر خوانده اصفهان شده ولی وقتی چک کردیم (همونطور که انتظار داشتم) بارسلون بود ولی عجیبه که والنسیا رو خواهرخوندش نکرده بودن! به این دلیل میگم که اگه نقشه خط قرمز مسیر اتوبوس توریسیتی رو ببینید یک رود قدیمی چندین سال پیش درست مثل زاینده رود از مرکز شهر والنسیا رد میشده که البته خیلی وقته خشک شده و الان یک حالت پارک خیلی بزرگ داره و جالبه که درست مثل اصفهان همه جاهای دیدنی و تاریخی دور همین رود سابق و در اون مسیر بودن که خیلی من رو به فکر فرو برد که چرا توی اصفهان این سیستم رو راه نمیندازن. مثلا از میدون نقش جهان شروع بکنه و بره توی دنبال رودخونه و زاینده رود و همینطور جاهای دیدنی دور و بر رود مثل سی و سه پل و پل خواجو و پل مارنون و و ... نشون بده بعد هم برگرده. در شهری مثل اصفهان که ساختارش خیلی شبیه والنسیاس خیلی راحت میشه این کار رو کرد و کلی باعث اشتغال هم میشه چون به غیر از راننده حداقل دو سه نفر با هر کدوم از این اتوبوس ها میان تا اگه کسی سوالی داشت جواب بدن یا مواظب باشن کسی کار خطرناکی نکنه. بعدشم هرجای معمولی تاریخی هم می شه محل پیاده شدن توریست ها و همونجا هم کلی کار درست می شه و فروش می ره بالا و بیشتر بهش می رسن و ... ) 

خلاصه قرار شد از اونجایی که به غروب میخوردیم و هوا هم یه ذره سرد شده بود جایی پیاده نشیم و فقط از همون اتوبوس والنسیا گردی کنیم و شهر را ببینیم تا وضعیت شهر و تاریخش دستمون بیاد و شاید فرداش یکی دو جا رو بریم و درست حسابی ببینیم. یکی از نکات جالب این شهر وجود بنا های بسیار زیادی از زمان حکومت مسلمانان بود که خیلی ساختمان ها به سبک اسلامی و شبیه به مساجد عربستان یا ترکیه بود. یکی از جاهای دیدنی شهر هم یک باغ بزرگ که زمانی مال یکی از حاکمان مسلمان والنسیا بود که اون موقع کاخ بزرگی هم داشته اما الان خراب شده و فقط باغش وجود داره. کلا ساختمان های والنسیا بسیار معماری قدیمی و جالبی داشتند و هر جای مهمش مثل موزه ها خیلی زیبا بودند.

همونطور که گفتم شب خیلی وقت زیادی برای گردش نداشتیم و بخاطر همین برگشتیم به آپارتمان. شام رو هم از بس فست فود و غذای آماده خورده بودیم دیگه اصلا حالمون به هم میخورد پس قرار شد خودمون یک نیمرو بزنیم که خیلی هم چسبید! بازی دوستانه ایتالیا - اسپانیا هم در میلان برگزار میشد که 1-1 شد. (کلا من اصلا قدم خوبی برای فوتبال کشورهایی که بهش سفر می کنیم ندارم! همونطور که قبلا گفتم بعد از رفتن من به بارسلون 2-1 الکلاسیکو رو باختیم تازه 5 سال پیش هم وقتی از مونیخ برگشتم بایرن فینال لیگ قهرمانی رو به چلسی باخت)

فردا صبح با هدف دیدن آکواریوم والنسیا که میدونستیم وقت زیادی لازم داره،  زود بیدار شدیم. بابا همچنان داشت با شرکتی که ماشین رو قرار بود به ما بده صحبت میکرد تا حداقل بتونه یه راهی پیدا کنه بقیه سفر به ما ماشین بدن. خلاصه با خط آبی به سمت آکواریوم رفتیم. البته آکواریوم در جنوب شرقی شهر قرار داشت و یه ذره با مرکز شهر فاصله داشت.

   آکواریوم والنسیا (L'Oceanographic de Valencia):

جمعیت بسیار زیاد در حال گرفتن بلیط ورودی!

از دور خیلی راحت میشد ساختمان مدرن-شکل که با بقیه ظاهر سنتی شهر خیلی فرق میکرد رو دید. ساختمانش بسیار زیبا و جالب ساخته شده بود. در اتوبوس هم همه مقصدشون این اکواریوم بود که باعث شد همه در ایستگاهش پیاده بشن!

این آکواریوم یا اوشینوگرافیک دومین آکواریوم بزرگ و با تنوع اروپا و چهارم در جهان هست. البته یک باغ وحش هم داره که ما فقط قسمت آکواریوم رو رفتیم. بلیط اینجا رو هم از ایستگاه قطار گرفته بودیم و صف بسیار طولانی شاید بیشتر از 200 نفر در بلیط فروشی آکواریوم تشکیلی شده بود که حتی وسطش اعلام شد بلیط فروشی تموم شده و دیگه ظرفیتی نداره و بخاطر همین خیلی خوبه که از قبل چه اینترنتی یا مثل ما از یکی از توریست اینفو سنتر ها بلیط رو از قبل تهیه کنید. هوا هم 31 درجه بود و واقعا برای اولین بار در حدود دو سال در اروپا هوای مثل ایران رو تجربه کردیم!

این آکواریوم به قسمت های مختلفی تقسیم میشد که با خرید بلیط کلی می شه به همه جای اون رفت. بعضی ها این اشتباهو کردن که یک بلیط برای قسمتی از این آکواریوم را میخرن و دیگه نمیتونن جاهای دیگه رو برن. ما بلیط قسمت های فک ها و ماهی ها، قسمتی که اقیانوسی نام داشت و نهنگ و کوسه و پنگوئن ها رو شامل میشد، و قسمت دلفین ها رو داشتیم.

وارد که شدیم اولین قسمت مال شیر های دریایی بود. بعد وارد ساختمان اصلی خود اکواریوم شدیم و اولین قسمت برای ماهی های مدیترانه و آب های کم عمق بود. این قسمت پر از ماهی های کوچک و بزرگ که دور و بر سواحل والنسیا میشد پیدا کرد بود. بعد قسمت جالب تر کوسه ها و سفره ماهی ها و اینجور موجودات وحشتناک بود! این قسمت یک تونل بزرگ هم داشت که از سه طرف کوسه ها از کنارت رد میشدن! یک چیز فوق العاده جالبش هم این بود که سه تا غواص واقعی درست از کنار این کوسه ها شنا میکردن و کاری هم باهاشون نداشتن! من بودم با اینکه شنا بلدم انقد دست و پا میزدم تا همه ی 20-30 تا کوسه و سفره ماهی بیان دور من جمع بشن جالب بود که ماهی های تن (همون تن ماهی که میخوریم) خیلی بزرگ بودن و تقریبا اندازه کوسه ها بودن و با هم در یکجا بودن و احتمالا کاری هم به هم ندارن. در کل مسیر تونل به این فکر میکردیم که اگه یکدفعه شیشه اینجا بشکنه چه فاجعه ای میشه و این همه کوسه هم میریزن رو سرمون! (البته با اینکه میدونستم همه خورده میشن یا غرق می شن خیلی بدم نمیومد این اتفاق واقعا میفتاد!)

بعد به قسمت "اقیانوسی" رفتیم که بیشترش قسمت قطبی بود که نهنگ های بلوگا و فک ها (من که هیچ وقت نمیفهمم اسماشون چجوریه ولی فرق اینا با اون شیر دریایی های ورودی اینه که این فک ها در قطب شمال و روی یخ و آب های سرد زندگی میکنن و اون هایی هستن که عاج های بزرگ دارن و قبلی ها در آب های گرم تر زندگی می کنند و عاج ندارن)  ظاهر این نهنگ های بلوگا خیلی جالبه و خیلی هم شبیه دلفین ها هستن اما چیز جالب تر اینه که قیافشون همیشه خندان و مهربان هست. این نهنگ ها از اول استخر تا جای شیشه ای که ما میتونستیم ببینیمشون شنا میکردن و وقتی جلوی ما میومدن با لبخند به ما نگاه میکردن! فک ها هم خیلی بزرگ و سنگین بودن ولی جالب تر از همه قسمت پنگوئن ها بود که خیلی باحال بودن!

 

حدود 10-15 تا پنگوئن در این قسمت بودن که در یک گوشه خشکی مانند درست کرده بودند که پر از یخ و برف بود و جاهای دیگه آب بود. از یک قسمت کوچک هم برق مصنوعی میومد که پنگوئن ها میرفتن زیرش وایمیستادن تا برف بیشتری رو سرشون بریزه! ژستی که موقع شیرجه زدن تو آب میگرفتن هم خیلی با مزه بود! بچه ها هم میرفتن کنار شیشه جایی که پنگوئن ها درست کنارشون اومده بودن و خیلی براشون جالب بود آخه عروسک های خیلی واقعی هم از اونجا خریده بودن و ما هم یکی برای علیرضا خریدیم که خیلی واقعی و جالب بود و بچه ها میرفتن اینا رو میگرفتن کنار پنگوئن ها و اونا هم انگار واقعا فکر میکردن اینا واقعین و همگی میومدن کنار بچه ها!

ـ بخش دلفین ها: این زیباترین و جالبترین بخش کل آکواریوم بود. البته هر شو یا برنامه هر 1 ساعت و ربع یک بار هست و اگر قبلش زمان رو چک کنید تا بهش برسید خیلی بهتره، ما اینو نمیدونستیم ولی خوش شانس بودیم که فقط نیم ساعت باید منتظر میموندیم. اما وقتی شروع شد واقعا جالب ترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم! دلفین ها کار های فوق العاده ای میکردن مثلا با سرعت مثل دنده عقب ماشین عقبی میرفتین یا هر کاری که غواص ها بهشون میگفتن رو انجام میدادن و کلا فوق العاده بود و واقعا من نمی دونستم یه حیوان انقدر میتونه حرف گوش کن باشه. (این هم لینک یک کلیپ از آکواریوم که قسمت دلفین ها در 5 دقیقه آخرش هست)

بعد هم سوار اتوبوس شدیم و چون خیلی خسته بودیم یکراست به آپارتمان برگشتیم. البته یک اتفاقی هم برای من افتاد که خدا رو شکر حل شد و مهم نیست کلا به هر حال شب همون بعد از شام گفتیم یک قدمی دور و بر آپارتمان بزنیم  که دیدیم دو سه کوچه پایین تر یک میدان با کلیسا های بسیار زیبا بود که فقط حیف که شب بود نشد عکس بگیریم ولی کلا قدم زدن در خیابان های والنسیا هم خیلی خوب بود و چسبید. مردم در حال قهوه خوردن و شام خوردن، یک مرد آواز اسپانیایی سرداده بود و گیتار می زد و ساختمان هایی که نورانداخته بودن روش همه خیلی جالب و خاطره شد.  راستی اون شب بهمون زنگ زدن و گفتن که بالاخره ماشین اجاره ای هم جور شد . پس دوباره سفرمون روی دور خودش برگشت و  از این به بعد رو میشه با  ماشین  ادامه بدیم. که خیلی خوشحال شدیم و با خیال راحت خوابیدیم تا صبح با ماشین به گرانادا بریم.

پس صبح بابا ماشین رو تحویل گرفت. من انتظار داشتم یک مدل قدیمی ماشین سه آت باشه ولی یک اوپل اینسینای جدید خیلی خوب بود که من خیلی خوشحال شدم و واقعا هم ماشین عالی بود.

تصمیم گرفتیم به مورسیا برویم که البته اینجا یه ذره اشتباه کردیم چون یکی دو ساعت راه بیشتر شد.  بعد دور زدن توی شهر گشنه مون شده بود و مک دونالدی هم پیدا نکردیم.  در راهم که هیچی نبود پس تصمیم گرفتیم به شهر  لورکا که در بین مسیر بود برویم. شهر عجیبی بود یک جوری ساکت بود که آدم فکر می کرد کسی اونجا زندگی نمی کنه. من حالم بد بود و دعا می کردم زودتر یک جایی وایسیم. تا زمانی که به یک رستوران حلال رسیدیم. اونجا بهتر شدم . بعد از اون بالاخره بعد 3 ساعت به گرانادا رسیدیم. البته باید بگم که بخاطر همون جور نشدن ماشین قسمت بزرگی از برنامه هامون خیلی عوض شد و ما قرار گزاشته بودیم ظهر به کاخ الحمرای گرانادا که دیدنی ترین بنای کل شهر هست رو بریم و تا عصر اونجا باشیم و شب به سمت کوردوبا بریم و بخاطر همین هم هتلمون رو در یک جای بین راهی حدود 50 کیلومتری گرانادا در جاده کوردوبا گرفتیم که وقتی تازه بعد از ظهر رسیدیم  گرانادا و قرار شد بریم هتل تازه فهمیدیم 1 ساعت راه هست!

. گرانادا (Granada)  .

جا های دیدنی: میرادور، حومه گرانادا، الحمرا

ورودی شهر گرانادا از مسیری پیچ در پیچ که نویگیشین نشون داد وارد شهر شدیم. گرانادا روی زمین صاف نیست و پر تپه است پس می شد قسمیت از شهر را همون دم ورود دید. برای اینکه هتل بیرون شهر بود قرار شد یک دوری بزنیم و بعدش به سمت "هتلی" که بالا توضیحش رو دادم  برویم. پس یک جا مشرف به شهر در نویگیشین به اسم میرادور رفتیم که خیلی زیبا بود. بابا می گفت اصلا میرادور یعنی همون vantage point. وقتی از جاده پر پیچ به سمت بالا می رفتیم کم کم داشت آفتاب می رفت. پس کنار جاده وایسادیم. غروب آفتاب رنگ آسمونو قرمز و زرد کرده بود که خیلی جالب بود. از اینجا دیدیم که خیلی شهر بزرگیه و کاخ الحمرا هم مشخص بود.

 

بعد به سمت "هتل" راه افتادیم. در یک اتوبان تاریک که یکدونه چراغ هم نداشت می رفتیم و هرچی نگاه میکردیم هیچی جلومون نبود ولی بعد یک ساعت دستگاه GPS میگفت باید تا دو دقیقه دیگه برسیم اما تا چشم کار میکرد تاریکی بود و هیچی جلومون نبود تا اینکه از دور یک پمپ بنزین بالاخره مشخص شد و تابلوی هتلمون که El Oasis نام داشت رو دیدیم و خوشحال شدیم ولی ما فکر میکردیم یک شهرک مانندی باشه ولی اینجا فقط یک هتل بین راهی بود. ظاهرا یکمی توی رزور جاها قاطی کرده بودن و  حدود نیم ساعت هم برای این معطل شدیم تا اینکه به جای یک اتاق خانوادگی 3 تا اتاق یکی دوتخته و دو تا یک تخته به ما دادن و خلاصه ساعت 10:30 شب اتاق رو تحویل گرفتیم. اون شب فقط خوابیدیم.

(کاخ الحمرا): صبح ساعت هفت صبح بعد از اینکه در هتل صبحونه خوردیم  زدیم بیرون تا دوباره به گرانادا برویم و مقصدمون کاخ الحمرا بود. این کاخ بزرگترین کاخ باقی مانده از دوران حکومت مسلمانان در اسپانیا و در استان اندلوس بود. بعد از 1 ساعت رسیدیم و ماشین رو در پارکینگ الحمرا گذاشتیم. اولین چیزی که به چشم میومد صف بسیار طولانی مردم برای تهیه بلیط بود که مجبور شدیم مدت زیادی در صف وایسیم. تا اینکه بعد از چند دقیقه اعلام کردن همه ی بلیط ها برای داخل کاخ اصلی فروش رفته و فقط میشه بلیط باغ ها و دور و برش رو گرفت و فقط میشه اونجا ها رو رفت! یکی پشتمون بود و میگفت سه ماه قبل بلیطش فروخته شده بوده و اون هم امروز 5 صبح اومده و بازم بلیطی بهش نرسیده!

کاخ الحمرا - قرطبه یا کوردوبا - اسپانیا

پس بالاخره از باغ های بزرگ اطراف کاخ اصلی وارد شدیم. قسمت های زیاد و مختلفی داشت. بعد از کمی گشتن در باغ و محوطه اطراف به یک موزه رسیدیم که اشیائ پیدا شده اطراف کاخ رو درش نگهداری میکردن. دیدن اشیاء داخل این موزه خیلی جالب بود چون چیزایی مثل دعا، نوشته های عربی، قابلمه و وسایل آشپزی تا حتی اسباب بازی بچه ها هم توش وجود داشت که آدم میتونست تصور کنه اون زمان چه شکلی بوده و مثل خود ما ها اون ها هم زندگی عادی و جالبی داشتند. در اطراف این محوطه بزرگ الحمرا هم حمام های قدیمی اون زمان بود که هنوز هم همون ساختار رو با وان ها و انبار ها داشت که خیلی جالب بود.

موزه الحمرا

تا کنار قلعه میشد بریم اما داخلش بلیط ورودی خودشو می خواست. ولی دیدن بقیه محوطه و مخصوصا اون موزه خیلی جالب بود و خود همین بازدید محوطه الحمرا و موزه و ..  بیشتر از سه ساعت طول کشید  بابا خیلی تعریف زیبایی های داخل این کاخ رو شنیده بود و خیلی دوست داشت ببینه که نشد. بعد به سمت ماشین برگشتیم. به سمت کوردوبا راه افتادیم. برنامه ریزی اینطوری بود که کوردوبا رو تا وقتی آفتاب هست بگردیم و بعد به هتلمون در شهر سوییا که دو ساعت با کوردوبا فاصله داره بریم.


.  کوردوبا (Cordoba)  

جا های دیدنی که رفتیم: پل رومی، مسجد کوردوبا

شهر کوردوبا پایتخت مسلمانان در اسپانیا بوده پس خیلی از بافت شهر به سبک اسلامی بود. مسلمانان خیلی زیادی رو هم در این شهر دیدیم که جالب بود.
خوبی شهر کوردوبا این هست که دو جای دیدنی اصلیش خیلی نزدیک به هم در یک محل کوچک هستند. یعنی مسجد کوردوبا و پل رومی ها. از روی پلی که توسط رومی ها در اول قبل از میلاد ساخته شده بود رد شدیم و بعد به مسجد کوردوبا رسیدیم.


نمای خارجی این مسجد خیلی زیبا بود و وقتی واردش شدیم اولین چیزی که به نظر مامان و بابا اومد این بود  که چقدر ستون و ساختارش شبیه مسجدالنبی هست و اگر میذاشتن همون شکلی مسجد بمونه الان خیلی میتونست جالب تر باشه. البته فکر کنم خود مردمشون هم تبدیل مسجد به کلیسا  رو کار درستی ندونن چون هیچکی نمی گفت کلیسا و همه می گفتند مسجد. ولی به هر حال هنوز محراب و دعا های دور و بر مسجد هنوز سر جاشون بودن و داخل پر از ستون بود. این مسجد واقعا زیبا یجورایی ندیدن داخل الحمرا رو هم برامون جبران کرد!

مسجد - کلیسای قرطبه یا کوردوبا  

در قسمتی کسانی که در ساخت اینجا نظارت و حضور داشتن اسمشون رو به عربی در ستون ها حک کرده بودند که بعد این ها رو در اوردن و در یک حالت موزه مانند گوشه مسجد گذاشته بودند که خیلی جالب بود که اکثر اسم ها مسعود بود!‌ یک قرآن بسیار قدیمی هم از همون موقع در این قسمت قرار داشت که دست نویس بوده و اینکه واضح میشد آیات رو از روش خوند هم خیلی جالب بود.

بعد از گرفتن چندتا عکس داخل و دور و بر این جاهای دیدنی به سمت شهر سوییا یا سویل حرکت کردیم. دیگه داشتیم به آخرین روز های این مسافرت خاطره انگیز میرسیدیم.

.  سوییا (Seville)   

جا های دیدنی که رفتیم: استادیوم گاوبازی، کاتدرال، قلعه آلکازار، میدان اسپانیا

حدود 2 ساعت تا سوییا راه بود. ساعت 9 شب رسیدیم. ورودی شهر در اون وقت از شب خیلی خلوت به نظر میرسید اما سویا سومین شهر بزرگ اسپانیا و مرکز استان اندلوس هست. از اونجایی که خیلی خسته بودیم و شب هم بود واقعا وقت برای گشت و گزار نداشتیم یکراست به هتل رفتیم. اینیار یک هتل خیلی شیک و خوب بود که اتاق عالی هم داشت و خیلی راحت بود. خوابیدیم تا فردا صبح زود یک روز کامل شهر رو بگردیم. همون شب یک نقشه هم از هتل گرفتیم و نگاهی به شهر کردیم. وسط شهر یک رودخونه بود و تقریبا همه دیدنی های شهر در همونجا بود. هتلیه گفت می تونید ماشین را توی پارکینگ خیابان رم بگذارید و  پیاده راه کمی تا این دیدنی ها است. قرار شد فردا همین کار را بکنیم.

برج طلای شهر سوییا

 قطعا با یک ذره گشتن و رانندگی در شهر سویا اولین چیزی که به چشم میاد ساختمان هایی هستن که هر کدوم طرح های بسیار خاص و منحصر به فرد با طراحی و مدل های مختلف دارند و هیچ ساختمانی شبیه هم نیست. رنگ های استفاد شده در ساختمان هم با اینکه طراحی زیبا و قدیمی داشتن خیلی جالب و شاد بودن و اصلا یک نواخت نبودن. همه جا هم درختان نارنج دیده می شد که هم پر از بهار نارنج و هم خود میوه آن بود.   ما یکراست با ماشین به مرکز شهر سوییا رفتیم و ماشین رو در همون پارکینگ گذاشتیم. اولین جایی که دیدیم  برج طلا یا Torre del Oro بود که کنار رودخانه قرار داشت. توی نقشه نوشته بود این برج قرن 11 میلادی توسط ایوب ساخته شده بوده که اون زمان بخشی از مسجد بوده و حالا فقط این برج مانده است. بالاش هم واقعا طلایی بود. مسیر پیاده ما به سمت کاتدرال و قلعه وسط شهر بود که در بین راه به میدان گاوبازی سوییا رسیدیم.

 استادیوم گاوبازی سوییا: چیزی که در شهر سوییا خیلی معروفه استادیوم گاو بازی این شهره که 200 سال پیش ساخته شده و حتی هنوز هم کار میکنه. ا خیلی دوست داشتیم داخل این استادیوم 13 هزار نفری رو ببینیم. وقتی وارد شدیم اولین نکته جالب زمین بود. رنگ این زمین تقریبا زرد یا طلایی بود! وقتی از راهنما پرسیدیم چجوری این رنگی شده گفت که خاک اصلی سویا زرد رنگه و وقتی خودمون هم یقیه شهر رو دیدیم خاک طلایی رنگ بود که این هم یک نکته جالب دیگه این شهر بود. بعد از دیدن استادیوم به سمت مرکز شهر راه افتادیم.

  (Catedral y girada) و قلعه آلکازار (Real Alcazar): یکی از نکاتی که در همه شهر های اسپانیا دیدیم این بود که هر شهر یک کاتدرال (مهمترین کلیسای شهر) داره که حتی اگه بقیه شهر جاهی دیدنی خاصی نداشته باشه، شهر بخاطر اون کاتدرال که معمولا بسیار زیباست خیلی بیشتر به چشم میاد. کاتدرال سوییا هم ساختمانی بسیار زیبا و با ابهت بود. همینطور که در عکس میبینید معماری بسیار پیچیده ای داره که البته خیلی هم زیباست. داخل کلیسا هم میشد رفت که صف زیادی داشت و ما هم دیگه برای داخلش وقت نداشتیم.

درست رو به روی کاتدرال قلعه آلکازار قرار داشت که مسلمونا اونو سااختن اما بعدا به عنوان قصر شاهنشاهی اسپانیا استفاده شده. این قلعه جزو میراث جهانی یونسکو هم هست و از داخل (که ما نرفتیم) هنوز سبک عربی و اسلامی داره. ما از بیرونش رو دیدیم و عکس انداختیم و بعد تصمیم گرفتیم با پرداخت 45 یورو به درشکه چی، مثل اتوبوس هاپ آن هاپ آف بقیه جاهای دیدنی اطراف رو بگردیم!  (عکس زیر را درشکه چی انداخت اینطوری تار و بد انداخته فقط درشکه مشخصه ! ) با کالسکه از جاهای بسیار زیبایی رد شدیم که دیدن این ساختمان های خاص با معماری هاشون خیلی جالب بود. اما زیبا ترین این جاهای دیدنی میدان اسپانیا بود...

 

میدان اسپانیا (plaza espana): میدان اسپانیای شهر بارسلون هم واقعا زیبا و روییایی بود ولی واقعا این میدان زیبا ترین و بهترین میدانی بود که من تا حالا رفتم. به من که خیلی خوش گذشت و واقعا مثلش رو هیچ جایی ندیده بودم. از وسط یک پارک بزرگ و زیبا و پر از درخت و گل زیبا بود و وقتی بهش رسیدیم زیبایی این میدان رو از هر طرف میشد دید. از شروع میدان یک نهر مانند بسیار زیبا تا آخر میدان مثل یک خندق جریان داشت و کاخ ها و ساختمان های بسیار زیبا دور تا دور این میدان قرار داشتند. روی دیوار ها و پل هایی که روی نهر زده بودند هم کاشی کاری بسیار زیبایی شده بود.

 

میدان اسپانیا در شهر سوییا

از داخل یکی از کاخ ها هم پر از کاشی کاری بود. این کاخ رو برای یک نمایشگاه که در سال 1928 در سویا برگزار میشده میسازن اما از داخل به جز دیوار های پر از کاشی کاری و نمای زیبایی که به بقیه میدان میداد چیزی داخلش نبود. حوض بزرگی هم با فواره در وسط میدان قرار داشت.

بعد از گشت و گزار در مرکز شهر برای ناهار به یک مرکز خرید نزدیک هتلی که شب قبل بودیم رفتیم. بعد هم از اونجا به شهر مالاگا رفتیم تا آخرین شب این مسافرت رو اونجا باشیم.

.   مالاگا (Malaga)   

جا های دیدنی: موزه پیکاسو، کاتدرال

بعد از سه ساعت به جنوب اسپانیا و شهر مالاگا رسیدیم. این شهر هم بسیار بزرگ بود. ما هتل رو از قبل در منطقه Torreblance گرفته بودیم. هتلمون مثل سوییا بسیار عالی و راحت بود. آخرین شب مسافرتمون رو در مالاگا گذروندیم. بابا شب برای تهیه شام بابا رفت بیرون و بعد نیم ساعت با سه تا ظرف سرامیکی توی یک سینی اومد تو اتاق. غذا هنوز داشت قل قل می جوشید! میگوی خوشمزه ای بود که اتفاقا تند بود اما علیرضا راحت می خورد ما هم خوردیم خیلی خیلی خوشمزه بود. بابا گفت صاحب رستوران نزدیک اینجا مراکشی بودند و وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم خیلی ذوق کردند. بابا می گه چیزی مناسب برای ما دارین که اونها هم این غذا به اسم پیل پیل (Pil Pil)  میگو  را توصیه می کنن. بعدش هم پیل پیل ها را در ظرفهای سرامیک در دار خودش به بابا می دهند. همه ما از این غذا خیلی خوشمون اومد.

صبح به مرکز شهر رفتیم و همونطور که گفتم هر شهر یک کاتدرال بسیار زیبا داره و ما هم کاتدرال مالاگا رو رفتیم. داخل این کاتدرال هم بسیار زیبا و دیدینی بود.

چیز دیگه ای که شاید خیلیا در مورد مالاگا ندونن اینه که پابلو پیکاسو نقاش معروف اهل مالاگا بوده و خونه اش رو موزه آثار معروفش کرده بودند. بیرون این ساختمان خیلی ظاهر عادی داشت و اصلا شبیه یک موزه نبود که البته شاید برای این باشه که خونه خود پیکاسو بود!

خانه - موزه پیکاسو در شهر مالاگای اسپانیا  کلیسای کاتدرال مالاگا

بعد از یه گشت کوچیک در مرکز شهر به سمت فرودگاه آلمریا راه افتادیم. از مالاگا تا آلمریا 4 ساعت راه بود. کل مسیر پر بود از گلخانه های پرورش نهال و گوجه و سبزیجات دیگه  که شاید کیلومتر ها هنوز در ساختمان های سفید رنگ دیده میشدند و کل راه وجود داشتند. داشتم فکر میکردم ما هم از این همه فضای خالی و کویری که داریم مثلا در راه اصفهان - تهران اگر همین کار رو را بندازیم چقدر جالب میشه. چون این کار بدون نیاز به آب و برق انچنانی هست و خلی راحت میشه راه اندازی بشه. انواع نهال گیاه و سبزی در این گلخانه مانند ها کاشته و بعد هم به کشور های مختلف صادر میشدن.

گلخانه هایی که تمام راه جنوب می دیدیم . همه از دور مثل برف سفید بود !

یک ساعتی وقت داشتیم. پس رفتیم  ساحل آلمریا.  تا چشم کار می کرد ساحل و آب بود. البته الان فصل شنا نیست و آب دریا هم واقعا سرد بود. بعد از اینکه اونجا نماز خواندیم به سمت فرودگاه راه افتادیم.

   ساحل آلمریا - نزدیک فرودگاهی که برگشتیم

وقتی به فرودگاه رسیدیم و توی پارکینگ رسیدیم قرار بود ماشین را پارک کنیم و کلید را بندازیم توی صندوق شرکت ماشین اجاره ای. شانسمون همون زمان خانم مسئول شرکت با ماشینش اومد پشت سرمون و خودشو معرفی کرد که از  شرکت europcar هست. خیلی ساده هم ماشین رو تحویل گرفت و پرسید از ماشین راضی بودین و ما هم تشکر کردیم و به داخل فرودگاه رفتیم و کار های پرواز رو انجام دادیم. فرودگاه آلمریا خیلی کوچک بود و  چون ویزاهای ما روی کارت های شناسایی مون بود تا حالا ندیده بودن و براشون خیلی عجیب بود. عجیب ترش هم این که پلیس گذرنامه کنار خروجی در به سمت هواپیما نشسته بود و همونوقت که مسافرا داشتن به سمت هواپیما می رفتن مهر خروج را  روی گذرنامه می زد.

جلوی در ورودی فرودگاه آلمریا - داشتیم ماشین را خالی می کردیم

هواپیما بدون تاخیر حرکت کرد و زمانی که از روی باند بلند شد صدرا با علیرضا در گفتن پشت سرهم خداحافظ اسپانیا با هم مسابقه گذاشته بودن. ساعت 11 شب از آلمریا به دوبلین رسیدیم. وقتی از هواپیما پیاده شدیم اولین چیزی که به چشم اومد سرمای هوا به حدی که وقتی صحبت می کردیم از دهنمون بخار بیرون می زد همین دو روز پیشش در هوای 30 درجه عالی بودیم و الان دوباره به هوای بیخود دوبلین برگشتیم! اما این مسافرت هم که بسیار خاطره انگیز و خوب بود هم تمام شد و من خیلی از اینکه تونستم جاهایی مثل نیوکمپ و اون همه جای دیدنی اسپانیا رو ببینم خوشحالم. برای من سفر به اسپانیا بهترین سفری بود که در اروپا رفیم و واقعا بهمون خیلی خوش گذشت...

 

این سفر تا یک حدی اش به خاطر من و دیدن ورزشگاه بارسلونا بود اما قسمت بیشترش به خاطر خود بابا بود که همیشه دوست داشت  به جایی که یک روزی  زبانش را با علاقه یاد گرفته بود بره و از نزدیک صحبت کنه. من که اصلا از این زبان سر در نمی آوردم و تنها دلیلی که از برگشت به دوبلین خوشحال شدم همین بود که دیگه دوباره می فهمیدم چی میگن اما می دونم که رفتن به جایی که زبانشون را بلد باشی چقدر حال میده (مثل خودم که واقعا دوست دارم برای چند روز هم شده به آلمان بروم). توی این سفر خیلی اتفاق ها افتاد. از کنسل شدن هواپیما و ماشین اجاره ای گرفته تا گم شدن موبایل و خیلی اتفاق های دیگه اما چیزی که جالب بود همه این ها با یک تاخیر حل می شد حتی موبایل من با یک تاخیر دو ساعته پیدا شد. این بود که سفرمون با همین اتفاقات که آخرش خوب می شد بیشتر خاطره شد.

مروری برسال 94

الان که آخرین ساعات سال94 هست دوست دارم به موفقیت هایی که امسال کسب کردم یا کارهایی که باید در سال بعد بکنم نگاهی داشته باشم. خب سال 94 اولین سال حضور در کشور ایرلند بود، قبل از اینکه بیایم با توجه به اینکه میدونستیم زبان ایرلند اینگلیسی هست انتظار داشتم که با رفتن به مدرسه ایرلندی استفاده فوق العاده ای از این حسن بزرگ کنم و الان که مروری میکنم میبینم که خدا رو شکر قطعا از لحاظ زبان تمام استفاده رو بردم. البته به قول بابا زبان یه اقیانوس بزرگه که هرچقدر هم بلد باشی مثل یه قطرس و هنوز کلی چیز هست که بلد نیستم و میتونم تا سال تحویل آینده روی اون ها تمرکز کنم.

 * قطعا یکی دیگه از اتفاقات مهمی که برای من افتاد حضور در تیم دیبیتینگ یا debating  (یک چیزی شبیه مناظره) مدرسه و رسیدن به نیمه نهایی این رقابت هاست که بین حدود 40 مدرسه و 302 نفر برگزار میشه و من بین 32 نفر مرحله پایانی هستم. داستان شرکت و حضور من در اولین کلاس دیبیتیگ که برای مسابقات انتخاب شدم هم خیلی جالبه و میخواستم یه مطلب دیگه بنویسم ولی همینجا میگم:


یک روز مدیرما از بلندگوی مدرسه اعلام کرد که کلاس های دیبیت مدرسه که انتخابی رقابت های دیبیتینگ استان لینستر ایرلند هست هر جمعه برگزار میشه. اول من واقعا چیزی در مورد دیبیتینگ نمیدونستم و اولین جمعه نرفتم اما به بابا در موردش صحبت کردم که یه همچین چیزی هست و بابا که فقط میدونست یه چیزی مثل سخنرانیه حسابی تشویقم کرد که برم. (البته دلیل اصلیش این بود که همیشه اصرار داشت که توانایی های خودم توی این بخش را تقویت کنم چون فکر می کنه که من  با تن صدای خیلی آروم حرف میزنم و در سخنرانی یک نقطه ضعفه )

خلاصه من در اولین جلسه به طور آزمایشی شرکت کردم و مستر اونیل معلم فن بیان مدرسه به ما موضوعی را  داد تا برای هفته بعدش روش فکر کنیم و در اون مورد 3 دقیقه صحبت کنیم.  از حدود 20-25 نفر، 4 تا برای تیم های مدرسه انتخاب میشدن. موضوع دیبیت هفته بعدش هم این بود که درس دینی رو از مدارس حذف کنیم و من هم مخالف بودم. من یه ذره در موردش فکر کردم و در کل بقیه هفته کلا یادم رفته بود. روز جمعه که رسید و رفتم سر کلاس یه دفعه دیدم همه دو سه صفحه دستشونه! پرسیدم "مشق داشتیم؟!" بعد معلممون گفت نه خیر! مشق نداشتیم بعد به بغل دستیم گفتم پس اینا چین؟!‌ یه نگاهی کرد و با خنده گفت خو باید یه چیزی آماده کنی بری در موردش حرف بزنی دیگه! من یه دفعه تازه فهمیدم آها پس میتونیم یه چیزی آماده کنیم و از روش ببینیم (اصلا شیوه اش را هم نمی دونستم چیه).  خلاصه دیگه اونوقت قطعا مطمئن بودم که بدجوری خراب میکنم! اما از یه طرف دیگه خیلی دوست داشتم چیزی آماده کرده بودم تا به بابا نشون بدم از بین این همه آدم رفتم تو تیم مدرسه. به هر حال شروع شد و من نفر دومی بودم که صحبت میکرد. نفر قبل من با کاغذی که آماده کرده بود و کلی تمرین تو خونه سخنرانیش رو کرد. چند تا نکته خوب گفت و سخنرانیش رو تمام کرد. من هم چیزی که اول سخنرانیش گفات رو دقیقا کپی کردم و فقط کلمه ی موافق رو با مخالف عوض کردم بعد من رفتم جلوی کلاس. دستم خیلی میلرزید. یه کاغذ از دفتر ریاضیم کندم و با خودم بردم تا خیلی آبروم نره! وقتی معلممون گفت شروع کن گفتم خدایا چی بگم و شروع کردم به فکر کردن و یاد این افتادم که درس دینی اینجا در مورد ادیان مختلفه و مثلا اگر یه ایرلندی بدونه که اسلام واقعی چیه یا اگه نازی ها میدونستن یهودیت واقعی چیه الان این همه یهودی کشته نمیشد یا الان انقدر اسلام ستیزی نبود. صدام هم خیلی میلرزید و انگار که میخواست گریم بگیره! بعد گفتم که دانستن درمورد دینٍ خود آدم باعث میشه آدم بهتری باشیم چون همه ی دین ها به خوب بودن و کار های خوب کردن اشاره زیادی میکنن و حتی کسایی که اصلا به چیزی اعتقاد ندارن اگر سر این کلاسا حاضر باشن حداقل میتونن حس کنن که دین های مختلف خیلی هم خوب هستن و شاید این باعث بشه اون ها هم به خدا ایمان بیارن. بعد هم دوباره همون نازی ها رو گفتم که در آلمان نازی درس دینی مثل الان تدریس نمیشده و فقط تاریخ دین ها بوده و اون هم بیشتر مسیحیت و بقیش هم فقط دعا و مناجات مسیحی ها بوده و تازه در همون درس دینی بد بودن یهودیا تدریس میشده که باعث شد همین بچه ها در آینده یهودیا رو به اون شکل بکشن و تازه بعد از تمام شدن همه این قضایا، به بهانه اسکانٰ، یهودیا مردم مظلوم فلسطین رو برای نیم قرن به بدترین شکل زیر فشار گذاشتن و می کشن و ... و همه ی اینا برمیگرده به اینکه درس دینی در مدارس آلمان درست تدریس نمیشده و همین اتفاقات با مسلمانان که الان در همین سختی ها هستند خواهد افتاد. خلاصه به قول معروف رفتم بالای منبر به نظر خودم و بقیه خیلی خوب صحبت کردم؛ البته نفر بعد از من که اتفاقا پسر معلم دینیمون هم بود اما ایندفعه مجبور شده بود ضد تدریس درس دینی در مدارس سخنرانی کنه نوبتش شد. اون کاملا با دیبیت آشنا بود و دونه دونه نکات من رو نوشته بود و هر کدوم رو دلیل آورد و به بدترین شکل ممکن شکست داد و خلاصه حسابی داغون شدم! ولی این انتخابی بود و معلممون فقط میخواست ببینه کی بهتر صحبت میکنه پس بردن خود دیبیت واقعا اهمیتی نداشت.

خلاصه همه صحبتاشونو کردن و بعد معلم رفت بیرون تا جمع بندی بکنه و بیاد نتایجو اعلام کنه. وقتی با هم صحبت میکردیم من هنوز داشتم توی ذهنم میگفتم دم خودم گرم و چه کردم! اما مطمئن بودم که با اون وضعی که منو شکست دادن قطعا نمیتونم به این رقابت ها برم ولی بازم خوشحال بودم. خلاصه مستر اونیل اومد تو گفت که سطحمون خوبه و با یه ذره تمرین بهتر میشیم. بعد هم گفت که کسایی هم که به تیم نمیرسن میتونن کلا از این کلاس استفاده کنن تا قابلیت صحبت در جمعشونو قوی کنن من هم داشتم فکر میکردم خوب این قطعا منم! خلاصه اعلام کرد: جک (همون پسره که منو شکست داد) و کین تیم A (البته گفت A و B فرقی نداره و فقط ترتیبه اسمامونه) و کانر و ... اینجا دیگه من داشتم به در و دیوار نگاه میکردم چون مطمئن بودم من نیستم! و یکدفعه گفت "پارسا‍"!! من هم با ترس معلمو نگاه کردم و فکر کردم منظورش اینه که حواست اینجا باشه! تا اینکه گفت ...تیم B مدرسه برای مسابقات دیبیت لینستر! تازه فهمیدم یعنی من و کانر به این رقابت ها رفتیم و تیم B مدرسه هستیم من خیلی خوشحال بودم و همه ی بچه های کلاس که میدونستن من اولین سالمه و خارجیم چرخیدن و به من نگاه کردن. این اتفاق برای من خیلی مهم بود و سریع به بابا زنگ زدم البته برنمی داشت و وقتی رفتم خونه بهش زنگ زدم و بابا هم خیلی خوشحال شد. البته تعجب هم کرد.. از اون به بعد جلسات رقابت دیبیت ما با مدارس دیگه هر یک ماه یک بار در دانشگاه UCD دوبلین برگزار می شه و من توانستم جلوی مدارس قوی دیگه کم نیارم و شکستشون بدم.

خلاصه اینم از ماجرای رسیدن به رقابت های لینستر! البته نکته بزرگتر این بود که تازه در یکی دو جلسه بعد وقتی یکی از بچه ها جلوی معلم ازم پرسید: پارسا تو چجوری انقدر خوب انگلیسی یاد گرفتی؟ معلممون برگشت و گفت یعنی چی مگه تو ایرلندی نیستی؟!!! تعریف از خودم نباشه این حرفش جدا خیلی چسبید

* بین سه دانش آموز برتر سال شدن هم خیلی افتخار بزرگی برای من بود. در مراسمی از من به عنوان سومین دانش آموز برتر سال تقدیر شد و یک کارت هدیه هم گرفتم. این خیلی برام مهم بود مخصوصا به خاطر اینکه درسای اینجا هر چند جالب تر از ایرانه اما اصلا کم حجم تر نیست و من و دو نفر دیگه تنها کسایی بودیم که در بخش انضباط،‌ پیشرفت،‌ نظر معلم و خود نمره از 5 تا 1 کمتر از 2 نگرفته بودیم و یعنی همیشه نمراتمون بالا بوده و من هم بین این سه تا بودم که اتفاق خیلی بزرگی برام هست.

* آگاه سازی درباره مسئله اسلام ستیزی که از یک استاد دانشگاه که در این زمینه فعالیت کرده رو دعوت کردم و با انجام تمام هماهنگی ها از شهری دور به دوبلین اومد و برامون درباره اسلام ستیزی صحبت کرد هم از کار های بزرگی بود که امسال انجام دادم.

* گرفتن جایزه هنرمند سال بین همه یه 600 دانش آموز کل مدرسه خیلی افتخار بزرگی بود. اون مراسم هم وقتی اسمم اعلام شد واقعا باورم نمیشد البته خیلی تلاش کرده بودم و انصافا کلاس ایرلندی رو که من ندارم رو همیشه با معلم هنرمون مستر اوفارل در اتاق آرت میگذروندم و نقاشی میکشیدم.

* قطعا یکی دیگه از تحولات بزرگ من در سال 94 روزه گرفتن در تمام روز های ماه رمضان و شروع نماز خوندن از اون موقع تا الان بود و حتی در روز هایی که خورشید ساعت 4 غروب میکرد توی مدرسه نمازم رو میخوندم و امیدوارم که در سال پیش رو که درش تازه به سن تکلیف میرسم هم بتونم همین روند رو ادامه بدم.

خلاصه خوشبختانه سال 94 سالی پر از موفقیت های مختلف و افتخارات مختلف برای من بود، امیدوارم بعد از تعطیلات از نیمه نهایی صعود کنم و در نهایت قهرمان رقابت های دیبیتینگ هم بشم. اما مهمتر از همه بابا،‌ مامان، صدرا، علیرضا و من سلامت بودیم و امیدوارم در سال آینده هم همه درکنار هم سالم باشیم و مطلب درباره سال 95 حتی پربار تر از امسال باشه. واقعا دوست دارم از بابا تشکر خیلی زیادی کنم که هر چیزی که الان دارم رو مدیونشم (زبان آلمانی، انگلیسی اصلا همین زندگی در ایرلند، دیبیت و ...) و امیدوارم که هیچ وقت حمایتش از من قطع نشه حتی وقتی من یکم ایرلندی رفتار می کنم هم هوامو داشته باشه

سال نو رو پیشاپیش به همه ی شما تبریک میگم سالی پر از سلامت و موفقیت داشته باشید...

صعود به نیمه نهایی مسابقات debating استان لینستر

UCD Junior Schools' Debating Competition's Profile Photoدر مطالب قبل درباره ی مسابقات debating یا سخنرانی استان لینستر توضیح داده بودم، من هم در تیم مدرسمون برای این مسابقات انتخاب شدم و بعد از صعود از مرحله گروهی، پنجشنبه گذشته در دانشگاه UCD، دور یک هشتم نهایی رو هم بردم و با هم تیمیم به نیمه نهایی این رقابت ها صعود کردم 

حدودا بیشتر از دو هفته پیش معلم دیبیتینگ به ما موضوع دور یک هشنم رو گفت تا روش کار کنیم. موضوع هم جالب و نسبتا سخت بود؛ "الزامی کردن گزارش جرم شنیده شده در اعتراف به کشیش های کلیسا". اولا که این موضوع خیلی سختی به نظر میرسه و یک توضیحی باید بدم؛‌ کاتولیک ها یک قانون دارند که یک مجرم در مراسمی به نام confession، به طور کاملا نامحسوس به کشیشی میره و درباره جرمی که مرتکب شده با او صحبت میکنه، حالا مشکل اینجاست که کشیش حق گزارش کردن هیچ چیزی که مجرم بهش گفته رو نداره،‌حتی اگر یک قتل سریالی باشه! ما هم طرف موافق با الزامی کردن گزارش بودیم و با این حساب کار تقریبا ساده تری نسبت به حریف داشتیم چون برای هر کس طبیعیه که جرم باید گزارش بشه! 

ولی چون وقتی به لیست حریفامون نگاه میکردیم تیمای خیلی خوبی وجود داشتند و از اونجایی که ما تیم C مدرسه بودیم و از گروهمون هم دوم صعود کردیم یذره امیدمون رو از دست داده بودیم! ولی من خیلی می خواستم به دور بعد برم،‌ مخصوصا اینکه با تیم B مدرسمون که هم کلاسیامونم هستن حسابی کل کل داریم خیلی دوست داشتم بهشون نشون بدم فقط چون اسمشون B هست فرقی نمیکنن کلا اون ها هم باید یک هفته دیگه دقیقا همین موضوع ما رو انجام میدادن. به هر حال هر روز یک ساعت وسط مدرسه و بعضی روزا بعد مدرسه با معلم کلاس داشتیم و نکاتی رو به ما گوشزد میکرد و در نهایت دوشنبه هفته پیش که چهار روز به مسابقه مونده بود سخنرانی من کامل شد. از اینجا به بعد فقط روی ارائش کار کردم که مخصوصا برای من که انگلیسی زبان مادریم نیست سخت تره ولی پا به پای بقیه همتیمی ها پیش رفتم تا این مرحله.

بالاخره پنجشنبه رسید. در زنگ تفریح یک ساعتی برای ناهار به کلاس معلمم رفتیم و آخرین تمرینات رو هم انجام دادیم. اون روز بازی یک هشتم نهایی تیم راگبی مدرسه هم بود و همگی به استادیوم رفتیم. بازی رو هم در ثانیه آخر به بدترین شکل ممکن با یک امتیاز باختیم و حذف شدیمولی من فکرم به مسابقه خودم بود. بعد از بازی یکراست به UCD رفتیم،‌ البته خود معلم که مدیر فتی تیم راگبیمون بود با بازیکنا مونده بود و مخصوصا حالا که باخته بودیم باید یذره بهشون روحیه میداد پس ما با یکی دیگه از معلما که مادر هم تیمی من میشد رفتیم. بعد از حدود یک ساعت اسم ما رو خوندند و اتاقمون مشخص شد. من سومین سخنران بودم.

تفاوت بزرگ این دور با مراحل قبلی این بود که این بار اصلا استرس نداشتم البته برای اینکه آخر کی میبره چرا؛ ولی دفعات قبل اضطراب روی خود سخنرانیم هم تاثیر منفی گذاشته بود اما این دفعه شاید بخاطر تجربه بیشتر اصلا این طوری نشد. به نظر خودم سخنرانیم رو خیلی خوب و همونطور که در تمرینات انجام داده بودم کردم و مخصوصا POI (سوالی که میشه وسط سخنرانی بلند شد و پرسید) رو خیلی خوب جواب دادم؛ معمولا این نقطه ضعف من هست. اما بقیه ی تیم ها واقعا اون طور که انتظار داشتیم نبودن و خدا رو شکر سطح ما و البته یکی دو تا تیم دیگه خیلی بالاتر بود و رقابت اصلی عملا بین سه تا تیم بود و بقیه شانس زیادی نداشتن. هم تیمیم هم سخنرانی خیلی خوبی کرد البته استرسش زیاد بود ولی خیلی روی سخنرانیش تاثیر نذاشت. بالاخره زمان دیبیت، با سخنرانی همه 16 سخنران تیم ها به پایان راسید و باید بیرون از اتاق منمتظر مشدیم تا داوران به نتیجه برسن. دو تیم و دو نفر انفرادی (درصورتی که یک نفر از تیمی به اندازه همتیمیش خوب نباشه) به دور بعد صعود میکردن.  بعد از نیم ساعت بحث داورا بالاخره دوباره گفتن بیایم تو اتاق تا نتایج اعلام بشه. معلممون هم رسید. بعد داور یک توضیح کلی داد و نتایج رو اعلام کرد، CBC Monkstown (تیم ما) و یک مدرسه دیگه تیمی صعود کردیم و واقعا خیلی خوشحال کننده و حتی غافلگیر کننده بود.

بعد هم از داوران و البته معلمم Mr. O'Neill تشکر کردم و تازه معلمم یه خبر خوب هم داد که تیم B موضوعشون عوض شده و حالا باید در کمتر از 5 روز روی یک موضوع دیگه کار کنن و نمیتونن از نکاتی که ما توی سخنرانیمون اجرا کردیم استفاده کنن بعد از یه گپ با معلم با بابا به خونه برگشتم. وقتی توی ماشین به بابا گفتم اصلا باورش نمیشد  مخصوصا اینکه همیشه از من ایراد میگرفت که نمیتونم توی جمع خوب صحبت کنم و الان هم نشون دادم که اشتباه میکرده و امیدوارم در مرحله بعدی هم به موفقیت ادامه بدم و اولین خارجی بشم که جام رو میبره، اونوقت دیگه خیلی عالی میشه!

برنامه ریزی سخنرانی راجع به "اسلام ستیزی" برای مدرسه

برای  امتحان کریسمس درس CSPE که مثل اجتماعی خودمون میمونه و با مسائل سیاسی هم سر و کار داره باید روی یک پروژه کار میکردیم. موضوع پروژمون رو هم اول پاییز انتخاب کردیم و باید از اون وقت تا کریسمس با جمع آوری اطلاعات از راه های مختلف، در روز معینی پروژمون رو برای کلاس ارائه میدادم. علاوه بر این چند تا آپشن اضافی هم داشتیم که اگر می خواستیم می تونستیم اون ها رو هم انجام بدیم و روی نمره ی بیشتری بگیریم. من هم موضوع پروژم رو "اسلام ستیزی در غرب" انتخاب کردم و سعی کردم با این کار طرز فکر بعضی از ایرلندی ها درباره مسلمون هایی مثل من رو عوض کنم. من برای این کار یک پاورپوینت طولانی و پرمحتوا درست کردم و اون رو ارائه دادم و بالاترین نمره کلاس رو هم براش گرفتم؛ اما جدا از اون می خواستم کار دیگه ای هم انجام بدنم و با نگاه به لیست آپشن ها دیدم که میشه یک نفر رو به مدرسه اورد تا صحبت کنه. پس شروع کردم دنبال کسانی که مناسب این کار هستند. بابا یکی از کسانی که در حسینیه عراقیا سخنران خیلی خوبیه و اصالتا پاکستانیه رو معرفی کرد و گفت که هر سال در پایان ماه محرم کنفرانسی با موضوع "نقش محرم بر زندگی مدرن" برگزار میشه و به من گفت که اگر در اون شرکت کنم،‌ هم میتونم ازش درخواست کنم که به مدرسه بیاد و یا از بین سخنران ها اگر کسی خوب بود،‌ ازشون بپرسم که میتونن این کار رو برام بکنن یا نه.

پس حدود دو سه ماه پیش من و بابا به این کنفرانس رفتیم. افراد زیادی سخنرانی هایی رو آماده کرده بودند و یکی یکی اون ها رو ارائه دادن. یکی از این سخنران ها یک دکتر روابط اجتماعی به نام دکتر جیمز کار که در دانشگاه شهر لیمریک ایرلند درس میده بود که کتابی در باره ی رفتار اجتماعی مردم برابر مسلمانان بود و کلا خیلی روی "اسلام ستیزی" تحقیق کرده بود. سخنرانی او همراه با یک پاورپوینت جالب بود و من خیلی از سخنرانیش خوشم اومد و آخر مراسم موضوع رو بهشون گفتم.  او هم قبول کرد و آدرس ایمیل هم دیگه رو گرفتیم تا با هم در ارتباط باشیم. من هم به معلم های CSPE گفتم و اون ها هم استقبال کردند و از اون وقت از راه ایمیل با دکتر کار و معلم هام در ارتباط بودم و حدود 17 ایمیل رد و بدل شد تا اینکه یک زمان مناسب پیدا کردیم که 29 ژانویه یعنی هفته گذشته بود.

چون دکتر کار باید مسافت حدود 300 کیلومتری رو از لیمریک تا دوبلین با قطار میومد قرار شد طبق برنامه ریزی وقتی به ایستگاه دوبلین کهنزدیک مدرسه ما هست به من یک اس ام اس بزنه تا من و جیمز (دوستم که در مطالب قبل در موردش گفته بودم) بریم دنبالش و از اونجا با هم پیاده به مدرسه بریم. وقتی من و جیمز به ایستگاه رسیدیم آقای کار چند دقیقه ای میشد که رسیده بود و در راه کمی درمورد خودمون با هم صحبت کردیم. وقتی به مدرسه رسیدیم، کلاس توسط بقیه بچه های کلاس کاملا تمیز و چیده شده بود و حتی خوراکی های زیادی هم اورده بودند تا بعد از سخنرانی بتونیم یه چیزی هم بخوریم.

سخنرانی دکتر کار بیشتر به اسلام ستیزی توسط رسانه ها و همینطور تجربه های ایرلندی های مسلمان از مشکلاتی که براشون بخاطر مسلمون بودن بوجود اومده تمرکز میکرد. اطلاعات و آمار خیلی جالبی هم داد که البته خیلی هم وحشتناک بود و فکر کنم هم کلاسی هام هم براشون جالب بود و به فکر بردشون. بعد از سخنرانیشون هم فرصتی برای سوال پرسیدن رسید و دکتر کار سوال بچه ها رو جواب داد و خیلی از بچه ها چیزای جدیدی یاد گرفتن؛ مخصوصا اینکه هر چیزی رو که در تلویزیون و ... میشنویم باور نکنیم و خودمون اول بهش فکر کنیم.

جدا از خود سخنرانی که خیلی عالی بود خودم خیلی خوشحال شدم که تونستم یه کاری‌؛‌ هر چند کوچک برای عوض کردن نظر بعضی از آدمایی که بیشتر روی چیزایی که میشنوند نتیجه گیری میکنند انجام بدم. امیدوارم این سخنرانی تونسته باشه روی بچه ها تاثیر لازم رو گذاشته باشه. البته معلم هام و همینطور مدیر مدرسه هم ازم بخاطر زحمت های برنامه ریزی این کار تشکر کردن و همه این ها باعث شد تا بین 60 نفر بالاترین نمره در این درس که خیلی امتحانش سخته رو بگیرم که برام خیلی مهمه.

راستی این هم لینک این مطلب در وبسایت مدرسمون.

آموزش مهارت های مطالعه در مدرسه

قبل از امتحانات کریسمس، دو معلم از مدرسه های دیگه برای یک روز کامل به مدرسه ی ما اومدند و درمورد موضوعاتی که تا حالا با اون به صورت اصولی آشنا نبودیم یعنی "مهارت های مطالعه" صحبت کردند. من در این مطلب خلاصه ای از اون روز و چیز هایی که معلم ها در این برنامه آموزشی تگفتند و برای من خیلی کمک کننده بود رو می نویسم.

اول از همه منظور از "مهارت های مطالعه" (Study skills)، برای درس های مدرسه هست و در ایرلند این موضوع  مثل بقیه ی دروس، معلم خودش رو داره و افراد متخصص در تدریس این مهارت ها به مدرسه های مختلف می روند و با بچه ها صحبت می کنن.

این توضیح را بدهم که فقط برای کلاس ما نبود و برای همه ی پایه ها یک بار در سال این برنامه گذاشته می شه. روش کارشون اینه که ما به دو گروه تقسیم شدیم و یک معلم هر کدوم از گروه ها رو به یک کلاس برد و برای دو ساعت باهامون صحبت کرد. البته بعد از دو ساعت ما حدود 50 دقیقه برای غذا خوردن فرصت داشتیم و بعدش معلم گروه ها جاشون رو با هم عوض کردن و هرکدوم توضیحات معلم قبلی رو توضیح بیشتری دادن.

ـ معلم اول،‌ قبل از اینکه چیزی برای مطالعه و یاد گرفتن بهمون بگه  "سه نکته ضروری برای موفقیت در مدرسه" را برامون توضیح داد:  1. "انگیزه" 2. "به خود باور داشتن" 3. "یک روش خوب برای درس خوندن"

معلم به ما گفت که روش مطالعه خیلی با کتاب برداشتن و خوندنش فرق میکنه و اتفاقا مهم تر هم هست. بعدش در مورد مطلب دیگه ای یعنی "هدف گذاشتن" صحبت کرد. به ما گفت که یک دفترچه به نام "دفترچه هدف ها" داشته باشیم که در اون هر هفته برای خودمون چند تا هدف واقعی گرایانه میذاریم و باید تا آخر اون هفته این هدف ها رو تونسته باشیم بهش برسیم (مثلا هدف میتونه این باشه که روزی 10 تا کلمه که معنیش رو نمیدونستیم و توی امتحان اشتباه نوشتیم رو یاد بگیریم یا تا آخر هفته 5 صفحه از درس های قبلی رو دوره کنیم)

معلم اول ما که در مدرسه خودش جدا از مهارت های مطالعه، معلم جغرافی هم هست به ما یک برگه که در اون اطلاعاتی در مورد باران اسیدی نوشته شده بود داد و ازمون پرسید که اگر قرار باشه از این همین الان امتحان داشته باشیم و حدود 5 دقیقه فرصت برای مطالعه مطلب داشته باشیم چه کار می کنیم؟ به ما 5 دقیقه فرصت داد و ما هم شروع به خوندن و حفظ کردنش کردیم . بعد از اینکه زمان تموم شد به ما گفت راه درست اینه که یادداشت برداری کنیم. در یک پاورپوینت هم اون رو کاملا توضیح داد. (به ما یک بروشور هم دادند که چکیده صحبت های هر دو معلم در اون نوشته شده بود.

  بعد از 50 دقیقه زنگ تفریح، با معلم دوم که در مدرسه شون علوم (شیمی) درس می دهد کلاس داشتیم که برای ما  درباره "مدیریت زمان" صحبت کرد و اولین نکته ای که به ما گفت، درست کردن یه جدول زمانی برای خودمون بود تا کار هایی که بعد مدرسه باید انجام بدیم رو داخلش بنویسیم.

نکته خیلی جالب (که تو ایران همیشه برعکس فکر میکنن) که گفت این بود که همیشه باید یک "زمان اختصاص داده شده" یا (commited time) در اون جدول داشته باشیم که این زمان برای کار هایی هست که عادت داریم بعد از مدرسه انجام بدیم که این کارها یا معمولا تفریحیه (مثل تماشای فیلم و سریال یا بازی کامپیوتری)  یا برنامه ریزی های ورزشی و هنری و ... (مثل تمرین ورزشی،‌ موسیقی، نقاشی و ...) خلاصه اینکه اگر معمولا یک ساعت بعد از مدرسه استراحت میکنیم و نیم ساعت هم یک سریال میبینیم نباید این ها رو حذف بکنیم و در عوض باید طوری زمان رو مدیریت کرد که هم به این کار ها برسیم هم درس و مدرسه. همچنین برامون در مورد نوشتن تکالیف هم گفت که اول از سخت ترین مشق ها شروع کنیم و بعد از 20 دقیقه حتما یه استراحت کوچک بکنیم مثلا به یک آهنگ گوش کنیم یا یکی دو صفحه کتاب غیر درسی بخونیم یا یه دقه بریم پیش بابا و مامان و توی پذیرایی.

به ما گفته شد که بیشترین وقتی که برای مشق (نوشتنی و یادگرفتنی و دوره) می گذاریم 2 ساعت و نیم هست و اگر این زمان را رعایت بکنیم، نه کمتر و نه بیشتر کاملا کافیه. باید از چیز هایی که حواسمون رو پرت میکنه هم دوری کنیم مثلا موبایلمون رو کنارمون نذاریم یا دراز کشیده درس نخونیم.

ـ مطلب بعدی هم "روش S.E.S" نام داشت که اینطوریه که یک موضوع درسی رو انتخاب میکنیم. قبل از خوندن و یادداشت برداشتن از خودمون امتحان میگیریم و به مدت 3 دقیقه هر چقدر جمله که در مورد اون موضوع یادمون میاد رو مینویسیم. 15 دقیقه اون موضوع رو میخونیم و یادداشت می نویسیم و در نهایت کاری که اولش کردیم رو به مدت 2 دقیقه دوباره انجام میدیم. بعد هرچیزی که اشتباه نوشتیم یا ننوشتیم رو دورش خط میکشیم یا یادداشتش میکنیم تا دفعه بعد یک نگاه کوچک به چیز هایی که درس نوشته بودیم بکنیم و چیز هایی که غلط نوشتیم رو میخونیم تا اصلا اون ها رو اشتباه نگیریم.

ـ مطلب بعدی درباره "مرور درس ها" بود. مرور کردن درس ها باعث موفقیت در "خوندنی" که قبلا انجام دادیم میشه و تا وقتی که چیزی که خوندیم رو مرور نکنیم، اون اطلاعات یادمون میره و فایده ای نداره. نکتش اینه که "مرور کردن" اصلا "دوباره خوندن" نیست و جالبه که مرور کردن اصولی نباید بیشتر از 5 دقیقه طول بکشه! راهش اینه که بدون نگاه به کتاب یا یادداشت ها، سریع هر چیزی که درباره یک موضوعی که قبلا خونده بودیمش یادمون میاد رو روی یک کاغذ بنویسیم. (حتی اگر خیلی کم یادمون مونده باشه اشکالی نداره) این فقط 2 دقیقه طول میکشه. بعد یادداشت هامون که قبلا از اون درس برداشته شده بود رو بیرون بیاریم و خیلی تمیز دور چیزایی که اشتباه نوشتیم یا یادمون رفته بوده را دایره بکشیم. بعد هم دوباره یادداشت ها رو بذاریم توی پوشه مون و اگر هر شب 10 دقیقه هر یادداشت رو بیرون بیاریم و کلماتی که دورش دایره کشیده شده رو بخونیم به آسونی برای امتحاناتهمه چیز یادمون میمونه و این کار مرور کردن خیلی برای امتحانات بزرگ (مثل امتحانات کریسمس یا تابستان) که باید اطلاعات زیادی تو ذهنمون بمونه کمک میکنه.

ـ مطلب آخر هم یادگیری در کلاس بود که مهم ترین قسمت کل یاد گرفتن درس هاست چون اولین جاییه که یاد میگیریم. باید سر کلاس سوال بپرسیم و کلا در کلاس فعال باشیم. این باعث میشه معلم هم ببینه که ما داریم تلاش میکنیم و میتونه روی نمره هامون هم تاثیر داشاته باشه.

نکته جالب اینه که چقدر خوب و راحت به بچه ها چطور درس خوندن رو یاد میدن و برای سخت ترین امتحانا آماده میکنن. مسئله عجیب و ناراحت کننده هم اینه که در ایران درس ها بی ربط تر و سخت تر از اینجا هستن و با این حال همه انتظار نمره عالی گرفتن دارن ولی اصلا کسی از روش های خوب برای درس خوندن چیزی نمی دونه و همه ساعت ها وقت میذارن و فقط مطلب حفظ می کنند، مثلا یکی از معلم های ابتدایی من در ایران افتخار میکرد که دخترش یک ماه کامل از خونه بیرون نرفت و فقط و فقط درس میخوند و بخاطر همین در کنکور رکورد زد اما اینجا میگن که همه چیز سر جای خودش حتی روزانه  یک ساعت و نیم وقت برای تفریح اشکالی نداره تازه در اینجا هر دو روز در هفته یک ساعت بعد از مدرسه تمرین راگبی هست و اگر یک همچین چیزی در ایران بود نمی دونم دیگه چه اتفاقی می افتاد!

من خیلی وقت بود که می خواستم این مطلب رو بنویسم و کلا این قضیه هم دو هفته قبل از امتحانات کریسمس بود، بابام هم ازم خواسته بود که یه مطلب خلاصه ای داشته باشم اما جا داره از بابای علی نوریان هم تشکر کنم که در نظرات به من پیشنهاد داده بود درباره نحوه درس خواندن در ایرلند بنویسم.  به هر حال خودم هم خیلی دوست داشتم در این مورد بنویسم اما حسابی درگیر مدرسه و امتحانا بودم و  وقت نشده بود این مطلب رو بنویسم.

پ.ن. هفته پیش دوباره همون گروه سال قبل اومدن و البته اینبار توضیحاتشون سطح بالاتر و در رابطه با راههای موفقیت در مطالعه از طریق نحوه نت برداری و مدیریت زمان بود.  فعلا عکس چهارصفحه از مطالبی که را که توضیح دادند اینجا می گذارم. اگه وقت شد بعدا می نویسم 29 دی 1395

 

سال نوی میلادی 2016

این مطلب آخرین مطلب من در سال 2015 در فاصله فقط دو ساعت تا مراسم سال نوی میلادی به وقت دوبلین است که دوست دارم اینجا مروری بر اتفاقاتی که در این سال برام افتاد بکنم و شاید یه نیم نگاهی هم به کارایی که تو سال پیش رو می خواهم بکنم داشته باشم.

اول اینکه سال 2015،‌ اگر مهم ترین نباشه، سال بسیار ارزشمندی در زندگی من بود، چون اولین سال زندگی در ایرلند کامل شد و خدا رو شکر پر از موفقیت های کوچک و بزرگ بود. قطعا مهم ترین موفقیتم در این سال نتایج خوبی که در درس های بسیار سخت و پرحجم اینجا گرفتم بود،‌ چیزی که نه تنها با وجود همه ی بچه های ایرلندی کلاس در اولین سال حرفی برای گفتن داشتم، بلکه تقریبا تو همه ی امتحانا و همه درس ها نمرم بین 3 تای برتر کلاس بوده و تبدیل به کسی شدم که همه روم حساب میکنن. امیدوارم در سال میلادی پیش رو هم بتونم همین رو ادامه بدم و به قول اینجایی ها "keep it up" بکنم

جدا از درس و مشق، با اینکه بخاطر هوای بد اینجا خیلی نمیشه کار خاصی کرد در این در وقت آزاد کتاب های زیادی هم خوندم که دو تا از مهم ترینشون که البته برای مدرسه هم استفاده شد کتاب "wonder" (نوشته RJ Palacio) که در مورد یه پسر بچه با مشکل مادرزادی که صورتش رو بدشکل و عجیب غریب کرده، هست که به سن مدرسه رفتن رسیده و ماجرا هاش در مدرسش از زبان خودش و دوستاش که باهاش اول برخورد جالبی نداشتن هست. کتاب دوم هم "Girl stolen" (نوشته April Henry) درباره یک دختر نابینا که وقتی پرستارش اون رو توی ماشین تنها میذاره تا بره از داروخانه چند تا دارو بخره، ماشین با او که توشه دزدیده میشه و ماجرای این دختر نابینا در کنار گروه آدم رباهایی که خیلی از نابینا بودن این دختر غافلگیر و از دست اون دزد که بی تجربه بوده عصبانی میشن و او براشون حسابی دردسر درست میکنه و آخر تصمیم میگیرن که بکشنش و از اونجایی که پدر این دختر هم صاحب کل کمپانی نایک در آمریکا هست و دزدا می خوان حسابی ازش پول زور بگیرن. ولی دختره آخر با ماجرای جالب و هیجان انگیزی با اینکه نابینا بوده فرار میکنه.

همچنین سال 2015 اولین سالی بود که از ماه رمضان شروع کردم همه ی روزه هام رو گرفتم و نماز هام رو هم از اون موقع تا حالا می خونم (حتی در مدرسه). این هم خیلی اتفاق خوب و بزرگی بود که در سال این سال شروع شد.

و اما در نهایت به عنوان اولین سال کاملی که بعد از وقتی از اتریش برگشتیم از ایران دور بودم خیلی دلم تنگ شده (البته من کلا به 3 سال از ایران دور بودن عادت کردم و مشکلی نیست) ولی با اینکه ایران مشکل کم نبود (از هوا ی بدش گرفته تا فرهنگ و چیزای دیگه) ولی واقعا هیچ جا خونه ی آدم نمیشه و نتیجه گرفتم فقط اگر ایرلند این زبان انگلیسی رو نداشت واقعا هیچ خوبی خاصی نداره و قطعا زندگی در ایران رو ترجیح میدادم. شخصا بیشتر از همه دلم واسه استخر رفتن توی ایران تنگ شده چون خیلی وقته استخر نرفتم و اگر بخاطر عروسی خاله ام که بزودی هست (و احتمالا من نمیرم) ایران رفتیم اولین کاری که میکنم یه سانس دو ساعته میرم استخر! 

اما به هر حال با پایان 2015، به نصفه ی زندگی در ایرلند نزدیک شدم و برای سال جدید، اول از همه امیدوارم خودم و خانواده سلامت باشیم و بعد هم موفقیت هام در درس ها رو ادامه بدم و حتی بهتر کنم و اگه بشه شایدم یه مسافرت رفتیم خارج از ایرلند (احتمالا اسپانیا یا انگلیس). البته همونطور که گفتم خاله ام هم امسال ازدواج میکنه ولی به احتمال خیلی خیلی زیاد فقط مامانم بره و ما اینجا میمونیم :(

به هر حال با اینکه سال نوی ما الان نیست و مال ما قشنگ تره ولی سال نوی میلادی شما هم مبارک باشه و امیدوارم همگی سالی با سلامتی و پر از خبر های خوب داشته باشیم‍!

امتحانات کریسمس 2015

دو روز پیش امتحانات سخت کریسمس که از هفته ی پیش شروع شده بود رو بالاخره تموم کردم و اگه بدشانسی و بی دقتی نکرده باشم حداقل تو همه یک B (از ٪70 تا ٪85) ولی مطمئنم که توی سه چهار تا قطعا A میگیرم. امتحانای کریسمس امسال از مال پارسال هم یکم آسونتر بود هم یکم سخت تر. آسون از نظر اینکه نمی دونم چرا اصلا به اون صورت استرسی نداشتم و برای امتحانا آماده بودم (البته نزدیک بود تو یکی از امتحانا همین استرس نداشتن کار دستم بده!) و البته از چند نظر خیلی سخت تر از پارسال بود،‌ مخصوصا امتحانای تاریخ، انگلیسی و ریاضی. من و جیمز (که در مطلب قبلی توضیحش رو دادم) معمولا دو نفری هستیم که بالاتر از همه میگیریم و من هم خیلی تاریخ رو دوست دارم و ازش لذت میبرم هم اینکه خیلی هم توش خوبم و کلا خیلی نمره های عالی میگیرم و معلممون هم قبل از امتحانا به کلاس گفت که حداقل 5 نفر باید A بگیرن و به من و جیمز گفت شما دو تا قطعا باید یکی از اونا باشید.

اما امتحان خیلی خیلی سخت بود و سوال اولش سه تا متن داده بود که باید میخوندیمشون و به سوالا جواب میدادیم. حالا متن نامه ی مارتین لوتر به پاپ کاتولیک ها در سال 1520 میلادی بود که تنها کاری که کرده بودن،‌متن اصلی به زبان آلمانیو به انگلیسی بسیار قدیمی و کلمات عجیب قریب ترجمه کردن و تازه سوالاشم خیلی سخت بود و بعضی کلماتش اصلا به گوشم هم نخورده بود. ولی به هر حال فکر کنم اونو بد ندادم اما مطمئنم توش به هر حال کلی غلط دارم ولی بقیه ی امتحانو عالی دادم و اگه همه چی درست پیش رفته باشه واقعا نباید تو اونم غلطی داشته باشم. این معلم تاریخ ما هم یه عادت داره که بعد از هر امتحان نتیجش رو برای بابا اس ام اس مسکنه من از این کار خیلی خوشم میاد چون اون استرس زمان کارنامه گرفتن رو دیگه نداری. خلاصه من از این امتحان ٪80 که B هست گرفتم. اول خیلی شوکه شده بودم و حسابی ناراحت بودم که A پرید. تازه فکر میکردم این امتحانو خوب دادم و بقیه ی امتحانا رو هم با این مقایسه میکردم پی حسابی ناراحت بودم تا اینکه فرداش رفتم مدرسه و وقتی فهمیدم جیمز ٪77 گرفته خیلی خوشحال شدم. معلممون هم یه دقیقه اومد سر کلاس و بهمون گفت که خیلی تعجب کرده که هیچکس A نگرفته و گفت که من با %80 بالاترین نمره کلاس شدم و این خیلی عالیه

امتحان انگلیسی هم باید یک متن شکسپیر رو میخوندیم و دوباره به سوالات جواب میدادیم و یک قسمت دیگش هم شعر یا (poetry) بود که من این دو تا قسمت رو خیلی عالی دادم ولی یک قسمت جدید امسال اضافه شده بود که گرامر بود و ما اصلا روش کار نکرده بودیم. گرامرش هم اصلا چیزی که آدم فکر میکنه نبود و کلماتی رو داده بود و میگفت که باید معنیشون بنویسیم و من هم اصلا اون کلمه ها حتی به گوشم هم نخورده بود و ولی به جز دو تا اونا همه رو هم درست نوشتم. بخش صفت هاشم خیلی خیلی سخت بود و من کلی اونجا اشتباه دارم ولی داشتم آخر امتحان حساب میکردم چند میشم و اگر در بدترین شرایط 30 امتیاز از 200 امتیاز امتحان از دست داده باشم %85 میشم که A هست و عالیه.

ریاضی هم دو روز قبلش آ خر هفته بود و تعطیل بودیم من هم عملا همش رو تمرین ریاضی کردم و واقعا هیچی نبود که کار نکرده باشم ولی کلا من از بچگی حسابی با ریاضی مشگل داشتم و اصلا توش خوب نیستم ولبی به هر حال سال قبل از بیشتر بچه ها بهتر بودم و بخاطر همین رفتم توی کلاس Higher level که خیلی سخت تره اما ارزش نمره هاش خیلی بالاتره. خلاصه امتحانش وحشتناک بود و خوش شانس باشم B میگیرم. کلا اصلا رو ریاضی برای A حساب نمیکنم. همون روز امتحان آلمانی هم داشتیم که بخاطر ریاضی اصلا کاری براش نکرده بودم ولی فکر کنم بالاخره توی کل امتحان که یکی دو تا غلط دارنم و فکر کنم دور و بر %99-96 اینا بگیرم و بازم بهترین نمره بشم. البته توی کلاس آلمانیمون یه پسر هستش که خیلی آلمانیش خوبه یعنی خیلی براش خوب میخونه و یکمی داره به نمره های من خیلی نزدیک میشه مثلا من سال قبل %98 شدم و اون %93 شده بود؛‌ توی محیط هم نبوده مثل من. کلا امسال هم خیلی تمرین کرده بود و من هم کلی کمکش میکنم و اون خیلی دوست داره بالاخره من و ببره و کلی با من رقابت داره ولی اگه بازم بدشانسی نیاورده باشم دوباره میبرم.

به هر حال وقتی کارنامم اومد (اگه یه اتفاق غیرمنتظره نیفتاده باشه) عکسش رو میذارم و امیدوارم همه رو خوب داده باشم.

اتفاقات مدرسه و تعطیلات پیش رو

متاسفانه یه چند ماهی میشه که اصلا فرصت نکردم چیزی بنویسم،‌ جدا از درسها که خیلی سنگین و سخت هستند کلا کار خاصی هم نمیشه تو ایرلند کرد و خیلی حوصله سر بره! همش هوا بارونی و سرده و کلا چیز خاصی هم توی شهرش نداره و جاهای قشنگش هم خیلی دورن یا توی کوه و تپه اند که نمیشه رفت! داشتم فکر میکردم الان دقیقا دو هفتس به غیر از برای مدرسه رفتن و برگشتن،‌ اصلا از خونه بیرون نیومدم،‌ حتی برای خرید رفتن!

ماه محرم هم خیلی زود اومد و تموم شد ولی ما چون مثل اتریش مرکز اسلامی نداریم مجبور بودیم به حسینیه عراقی ها بریم. چند شب که رفتیم واقعا خوب نبود و اصلا مراسم خوبی نداشتن و خیلی هم جای کوچک و شلوغی هست و خلاصه خیلی از ماه محرم هم اینجا نمیشه استفاده کرد!

اما به هر حال دو هفته دیگه امتحانات کریسمس شروع میشه و بعدش هم تعطیلات دو هفته ای کریسمس رو دارم که خیلی براش لحظه شماری میکنم فقط اگه شانس بیاریم هما مثل الان که فقط بارون و باده نباشه و حداقل بشه یه جایی بریم و یه استفاده ای بکنیم.

این چند وقت اتفاقات در مدرسه اتفاقات خیلی زیادی افتاده که مهم ترینش گرفتن جایزه هنرمند سال بین حدود 600 نفر در مراسم بهترین دانش آموزان سال مدرسه بود!! ما هر سال درمدرسه یه مراسمی اول سال تحصیلی جدید داریم که به بهترین های سال قبل جایزه میدن، البته بیشتر برای تقدیر از اوناییه که leaving cert (همون کنکور خودمون) رو خوب دادن و بهترین نمره ها رو گرفتن و بقیه ی بچه های مدرسه خیلی شانس کمی برای بردن چیزی دارن و امسال هم فقط سه نفر غیر از بچه های دانشگاهی تونستن تندیس بگیرن که یکیش من بودم (جایزه Barry Higins هنر) یه پسر کلاس سوم و پنجمی هم که جایزه های موسیقی و نوشتن خلاق رو گرفتن. من تنها کسی از second year بودم که تا حالا این جایزه رو گرفته، البته به غیر از خود Barry Higgins که سال 1995 این جایزه رو میگیره و سال بعدش هم فوت میکنه و خیلی هم نقاشی هی عالی ای میکشیده و بخاطر همین این جایزه رو به نام اون گذاشتن. این جایزه رو هم جلوی همه ی 600 نفر مدرسه و معلما گرفتم که خیلی برای همه جالب بود و حسابی هم برای کلاس من موضوع خوبی براتی پز دادن به بقیه کلاس ها که هیچی نبردن شد،‌ حتی من انقدر پزش رو نمیدم

  

 

از سال قبل که اومدم تو این مدرسه با یکی از بچه های کلاس که اتفاقا دوست صمیمیم هم هستش (به نام جیمز) حسابی تو همه درس ها رقابت پیدا کردیم که برای هر دومون خیلی عالی شده. البته جیمز واقعا از من بهتره و بدون اینکه اصلا برای امتحانا درس بخونه نمره ای که من میگیرم رو میگیره ولی من هم تو امتحانای آخر سال قبل از 9 تا در تو 6 تاش (A یعنی 85٪‌ به بالا) گرفتم و اون از 11 تا درس (+ دینی و آیریش که من انجامش نمیدم) 5 تا A گرفت و در حالی که می تونست دو تا ازم بیشتر بگیره نتونست این کارو بکنه و خلاصه تو اولین سال شکستش دادم ولی کلا تو امتحانایی که همینجوری هر ماه میدیم حسابی با هم رقابت داریم و حتی یه جدول هم درست کردیم که از اول تا آخر سال همه ی نمره هامون رو مینویسیم الان هم من 389 و اون 417 هست و من چهار تا A و سه تا B دارم و اون شیش تا A و یک B داره ولی جالبی این رقابت اینه که همیشه جیمز اوله من دوم (یا برعکس) و فاصلمون با نفر سوم شاید یدفعه 20-30 تا باشه و بقیه ی بچه ها (اونایی که حسودیشون میشه) بهمون میگن nerd که یعنی کسی که کل زندگیش رو درس میخونه و هیچ کار باحالی نمیکنه و اونایی که حسودی نمیکنن هم بهمون میگن از یه سیاره ی دیگه اومدیم!و مثلا وقتی معلم میگه میدونم تو کریسمس بعضی هاتون A میگیرین همه ی کلاس برمیگرده ما رو نگاه میکنه که بغلدست هم هم هستیم! بخاطر همین حسابی دارم درس میخونم که بتونم تو کریسمس شکستش بدم و حسابی کیف کنم! 

راستی سومین debate ما هم از دور اول رقابت های لینستر (که در مطلب قبلی توضیحش رو دادم) با موضوع ممنوع کردن حضور افراد زیر 18 سال در مسابقه های تلویزیونی بود که خیلی روزمون نبود و اون طوری که می خواستیم نشد و نتونستیم ببریم ولی به هر حال دوم شدیم و با یک بار اول شدن،‌ یک دومی و یک سومی به مرحله یک شونزدهم راه پیدا کردیم که اونجا حسابی سعی میکنیم خوب کار کنیم و بالاتر هم بریم. البته هر چی بالاتر بریم تیم ها سخت تر و خطرناک تر میشن و باید حسابی کار کنیم تا بتونیم اون ها رو هم شکست بدیم

تیم سخنرانی و مباحثه علمی(debating) مدرسه

هفته ی پیش گفتند که کلاس های مباحثه و سخنرانی یا (debating) انتخابی برای تیم مدرسمون که در رقابت های استانی هم شرکت میکنه شروع شده و من هم که می خواستم یکمی صحبت در جمع و به قول بابا فن بیانم قوی تر بشه شرکت کردم. جلسه ی اول چیزی شبیه امتحان برای اینکه ببینه چقدر بلدیم یا استعداد داریم انجام دادیم و سخنرانی درباره ی ممنوع شدن تدریس دینی در مدرسه ها بود و معلممون خودش سه نفر رو موافق (proposition) و مخالف (opposition) انتخاب کرد و من مخالف شدم. من حتی هیچ کدوم از قوانینش رو هم نمیدونستم و حتی خبر نداشتم باید از قبل یکم فکر و تحقیق بکنی و یه متنی آماده کنی و همینجوری رفته بودم ولی یکدفعه دیدم همه با یکی دو صفحه اومدن!خلاصه نوبت من شد و نمی دونستم چیکار کنم و کلی چیز میز که همینجوری به عنوان اطلاعات عمومی میدونستم و یکمی هم ربط داشت رو با هم قاطی کردم و گفتم که خیلی هم عالی شد و در حالی که اصلا حتی فکرش رو هم نمی کردم هم به تیم رسیدم و هم اینکه اون روز مذاکره رو هم بردم! خودم هم باورم نمیشد مخصوصا اینکه زبان اولم هم نبود.

پنجشنبه ی قبل هم اولین دور مرحله ی اول مسابقات debating استان لینستر در دانشگاه UCD بود. رقابت ها هم اینطوریه که 32 تیم دو نفره از مدرسه های مختلف که موافق یا مخالف موضوعات مختلف و متنوع هستند با هم رقابت می کنند البته در دو بخش جدا که 16 تیم داره. تیم ها از هر سخنرانی 8 تیم می گیرند و سه تا debate در مرحله اول داریم و از مرحله ی اول 16 تیمی که امتیاز بیشتر (که از 24 هست) می گیرند به دور بعد صعود می کنند.

تیم C مدرسه ی ما که من و یکی از بچه های مدرسه توش بودیم فعلا در اولین مذاکره نتونست ببره و 6 امتیاز گرفت و سوم شد ولی هنوز دو تا دیگه داریم. تیم B ما تونست ببره و شانس خوبی برای صعود داره. موضوع دور اول ما ممنوع کردن افراد خیلی معروف از زدن حرف های سیاسی یا طرفداری از یک حزب سیاسی بود که ما مخالف بودیم. مشکلات من این بود که استرس خیلی زیادی داشتم و خیلی هم مسلط نبودم و باید روی سوال هایی که میپرسم (point of infomation) کار کنم ولی کلا خوب سخنرانیم رو کردم و توی تیممون بهترین سخنرانی هم مال بود ولی باز هم نمره ی کافی رو برای بردن دور اول نگرفتیم و به یه مدرسه ی دیگه با 25 صدم باختیماما مهم نیست چون دو تای بعدی رو بیشتر از 7 بگیریم میریم دور بعد و اینجوری هم نشه برای اینکه هممون اولین بارمونه برای سال بعد تجربه میشه، مخصوصا من

سفر به باغ گیاه شناسی آلتامونت و شهر کیلکنی

از اونجایی که تا شروع مدرسه ها فقط 2 آخر هفته مانده من اصرار زیادی کردم که به جای خانه ماندن به مسافرت برویم و شهر کیلکنی (Kilkenny) مرکز استان کیلکنی که در جنوب شرقی ایرلند قرار داره بریم. بابا هم پیشنهاد داد اگه اینطوره پس در بین راه باید یک جای دیدنی پیدا کنیم پس بعد از کمی تحقیق در اینترنت یک باغ گیاه شناسی (در ایرلند باغهای گل و گیاه زیادی وجود داره ) به نام آلتامونت (Altamont Gardens) رو پیدا کرد پس ما یکهویی راه افتادیم.

باغ آلتامونت: حدود یک ساعت و نیم (103 کیلومتر) از دوبلین تا باغ راه بود. باغ گیاه شناسی تقریبا در 19طاووسی که در ابتدای باغ قدم می زد و عکسش رو خودم گرفتمکیلومتری شهر کوچک تولو (Tullow) و دقیقا در جاده ای به نام Bunclody Road قرار داشت. وارد باغ که شدیم آرامش و سکوت خوبی داشت و ماشین رو در کنار پارکینگی که جلوش گاو ها به چرا آمده بودند پارک کردیم. وارد باغ که شدیم واقعا زیبا و پر از گل های زیبا بود و البته خوبی دیگری هم داشت که مجانی بود

در همان ورودی یک طاووس آزاد از جلومون رد شد که عکسش رو هم گرفتیم. البته حیف که پرهاش رو باز نکرد. ظاهرا ساکن همیشگی اونجاست و جای اصلی اش جلوی پلکان های تنها ساختمان قدیمی باغ  است.

ابتدای باغ پر از گل های رنگارنگ و خوشبو بود که می توانسیتیم درست کنارشان بایستیم و اسم هر گل رو هم کنارش نوشته بود. اینجا دیگه خوراک بابا بود. البته از بس گل های قشنگی بود من هم دست به دوربین شدم و چند عکس عالی از گل های آنجا گرفتم. (عکس هایی که گرفتم در اینستاتگرام @parsa.nazemi)

جلوتر یک برکه ی بسیار بزرگ که روی اون رو نیلوفر های آبی به طور کامل پوشانده بودند قرار داشت که حتی یک پرنده محلی از این برگ نیلوفر به اون برگ می رفت و انگاری که داره روی برکه راه می ره! وقتی با دقت به نیلوفر ها نگاه کردیم متوجه شدیم که  گل های اونها تمام شده. احتمالا  یکی دو ماه پیش همه ی آن ها گل داشتند روی بعضی از اون ها هنوز گل خشک شدشون مونده بود.

پل زیبایی که روی برکه و نیلوفر ها زده بودند

این باغ یک تفاوت خیلی مهم دیگه با بقیه باغها داره و اون اینه که یک مسیر پیاده روی بسیار زیبا داره.

این مسیر کاملا جنگلی و طبیعی از کنار همان برکه ی زیبا شروع میشه. پس ما وارد مسیر شدیم و از وسط یک جنگل زیبا رد شدیم و نکته جالب این بود که در کل مسیر حتی یک دستمال کاغذی هم روی زمین پیدا نکردیم (برخلاف جاهای دیدنی ایران)  در پایان مسیر به یک رود بزرگ رسیدیم که در کنار آن به راهمون ادامه دادیم و در دامه به جایی به نام 100 پله رسیدم که نقطه بازگشت بود. با  بالا رفتن از صد پله و یک راه جنگلی دیگه دوباره از برکه سر در آوردیم.

اینجا یک فروشگاه گل خیلی قشنگ داشت که البته گل هایش گران بود. در کنار اون هم یک کافه توی محیط خیلی طبیعی و با چوب درست کرده بودند که آدم هوس می کرد بره یک چای بخوره.

شهر کیلکنی (Kilkenny): بعد از بازدید از آلتامونت به سمت شهر کیلکنی که حدود 50 کیلومتر و بیست دقیقه با آلتامونت فاصله داشت حرکت کردیم. جاذبه ی توریستی اصلی در این شهر قلعه ی کیلکنی (Kilkenny Castle) است. وقتی وارد شهر شدیم یک نکته در کیلکنی خیلی به چشم می آمد شلوغی خیابان ها بود. همان ابتدا در ترافیک طولانی گیر کردیم که دلیلش توریست های بسیار زیادی بود که به اونجا آمده بودند تا از قلعه ی بزرگ و زیبای کیلکنی بازدید کنند. وقتی از جلوی قلعه گذشتیم و  صف بسیار زیاد جلوی قلعه برای بلیط و نبودن جای پارکینگ را دیدیم از دیدن اون قلعه منصرف شدیم و با دیدن نوک یک کلیسای بلند که از دور زیبایی جالبی داشت به سمتش رفتیم . شانس آوردیم اونجا یک جای خلوت تری بود که جلویش جای پارکینگ هم داشت و برای ساعت اول مجانی بود ( بهترین راه برای دیدن قلعه اینه که ماشین را اینجا گذاشت و پیاده به سمت قلعه رفت) . یک کلیسای قدیمی و زیبا که (St. Mary's Cathedral) نام داشت و خیلی بزرگ و زیبا بود.

علیرضا جلوی کلیسا 

واردش که شدیم یک جورایی شبیه کلیسای سوخته وین بود. شیشه های رنگی اون خیلی قشنگ بودن و یک جایش هم یک دختری توی تابوت شیشه ای بود که نوشته بود زمان زیارت به یک جای مقدس  توسط شاه اون زمان که مخالف این چیزا بوده شکنجه و کشته میشه. اولش یکهو ترسیدم فکر کردم واقعیه! روی صورت و پاهاش شکاف خورده بود. بعد آهسته برگشتیم و بیرون جلوی بنا هم چند تا عکس انداختیم . چون حسابی گرسنه شدیم بودیم به مک دونالد رفتیم که حسابی شلوغ بود و دو تا تیم بچه ها که از بازی هرلینگ (یکی از ورزش های محلی بسیار پرطرفدار ایرلند که کیلکنی توش همیشه مدعیه) برگشته بودن هم به این شلوغی اضافه شده  بودن و طوری شده بود که سطل های آشغال اون همه تا کله پر شده بودند. از اونجا هم مستقیم دوباره به دوبلین برگشتیم.

پ. ن.:‌ برای باغ بهتره که صبح اونجا باشید تا در عکس ها نور آفتاب اذیت نکنه و عکس سفید نشه. و آفتاب جلوی شما باشه نه پشتتون. و برای رفتن به شهر کیلکنی هم مهمترین نکته اینه که صبح زود راه بیفتید تا به ترافیک و شلوغی قلعه نخوردی یا اینکه ماشین رو در یک جای دور تر و یا همون پارکینگ روبرو کلیسا که توضیح دادم پارک کنید و پیاده بروید.

 

سفر به غربی ترین نقطه ی ایرلند،‌ صخره های زیبای موهر

امروز که درست یک هفته از بازدیدمون از Boyne valley گذشته باز هم قرار گذاشتیم تا با هم به یک جای دیدنی ایرلند برویم. این بار به صخره های موهر (Cliffs of Moher) رفتیم که این طولانی ترین مسافرتی که تا حالا توی ایرلند داشتیم هم بود و تقریبا عرض ایرلند رو طی کردیم.

از دوبلین تا صخره ها که در شهر لیسکانر (Lisconnor) استان کلر (Co. Clare) قرار داشت تقریبا سه ساعت یعنی 280 کیلومتر راه بود. ساعت 7 صبح حرکت کردیم و در راه از حدود 4 تا استان هم رد شدیم و در اواخر راه جاده تنگ و جنگلی و زیبا شده بود. هرچه نزدیک تر می شدیم ماشین های با پلاک های دیگر کشور های اروپایی بیشتر میشد.

بالاخره به منطقه ی کنار صخره ها رسیدیم که پارکینگ بزرگی ساخته بودند. ماشین رو داخل پارکینگ گذاشتیم و پیاده شدیم. ما هم با جمعیت زیادی که اکثرا توریست بودند به بالای صخره ها رفتیم. اقیانوس که درست زیرمون بود رنگ آبی خوشرنگی داشت. همینطور که از مسیر بالاتر می رفتیم هر جا که میشد می ایستادیم و عکس می گرفتیم.

بعد از دو ساعت از بالای صخره برگشتیم و در پارکینگ ناهار خوردیم. در راه برگشت چند کیلومتر جلوتر از صخره های موهر یک بندر بود که کشتی های مسافربری کوچک (ferry) به جزایر آران که اون هم جای بسیار تاریخی و زیبایی هست بود و اونجا هم پیاده شدیم و بعد دوباره به سمت دوبلین حرکت کردیم. ایندفعه نتونستیم به آران بریم و به کشتی ها نرسیدیم ولی قرار شد دفعه ی بعد حتما جزایر رو هم بریم. ساعت های حرکت کشتی ها هم ساعت 10، 11،‌ 1 و 5 بعد از ظهر هست.

راستی گفته میشه که صحنه های آخر فیلم پاپیون که بابام خیلی دوستش داره اینجا فیلم برداری شده اما من که هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم ولی به هر حال وقتی فیلم رو دیدم واقعا خیلی شبیه اینجا بود.

بازدید از بوین ولی (Boyne valley)

امروز اولین آخر هفته تعطیل ما بعد از ماه رمضان بود و تصمیم گرفتیم که به همراه دوستان به بوین ولی (Boyne valley) بریم و من هم چون توی کتاب تاریخ خیلی چیز ها در مورد این جای تاریخی ایرلند می دونستم حسابی استقبال کردم.

نقش و نشان روی سنگ های دیواره ی مقبره نوثاول چند توضیح کوچک در موردش بدم که بوین ولی یک منطقه هست که توش از دوره عصر حجر (نئولتیک) مقبره های بزرگ و جالبی پیدا کردند. در کل ایرلند هم فقط دو مکان ثبت میراث جهانی یونسکو وجود داره که یکیش همینجاست. این مقبره ها در حدود 5000 سال پیش یعنی 3000 قبل از میلاد (500 سال قبل از اهرام ثلاثه مصر!) ساخته شدند و مقبره هایی برای دفن رئیسان و آدم های مهم بوده. خورشید برای ایرلندی های اون دوره خیلی مهم بوده و احتمالاً خورشید پرست بودند و  همونطور که در عکس بالا می بینید روی سنگ های بیرون و دیواره ی مقبره شکل های جالبی وجود داشت و بیشتر، نقش هایی شبیه حلزون بودند که شاید نقاشی خورشید باشه.

در اون زمان این مقبره ها یکی از بزرگترین ساختمان های جهان بودند! یکی از عجیب ترین خصوصیات این بناهای سنگی اینه که سقف اون ها گنبدی و بدون هیچ ستون هست که با قرار دادن هر سنگ به صورتی که سنگ بالایی یکمی جلوتر از سنگ پایین قرار بگیره ساخنه شده که برای 5000 سال پیش خیلی ساختن این جور جاها و آوردن این همه سنگ به اونجا کار سختی بوده.

بوین ولی حدود 30 تا از این مقبره ها که بهش میگن "passage grave" داره که سه تا از این ها از همه معروف تر و سالمتره: نوث (knowth)، دوث (Dowth) و نیوگرنج (Newgrange). این جاها را یک اسکاتلندی در 400 سال پیش پیدا می کنه که کشف خیلی جالبی بوده!! آخری یعنی نیوگرنج بزرگترین و سالم ترین مقبره از این نوع هست که یک خاصیت مهم دیگه هم نسبت به بقیه داره که در ادامه توضیح میدم. البته فقط میشه از نوث و نیوگرنج بازدید کرد و دوث که کوچک تره خیلی دسترسی مناسب نداره.

ما که صبح رسیدیم،‌ متوجه شدیم که باید با اتوبوس های شاتل (رفت و برگشت) بریم و 2 کیلومتر یعنی چهل دقیقه پیاده روی تا اونجاست و با شاتل فقط 5 دقیقه طول می کشه. پس به سمت توریست سنترٍ نیوگرنج (Newgrange tourist centre) رفتیم و اونجا بلیط خریدیم و روی برچسب هایی که باید به لباس هامون می چسبوندیم، ساعت حرکت اتوبوسمون نوشته شده بود و باید برای سوار شدن به اتوبوس اونها رو نشون می دادیم. البته ما باید دو ساعتی صبر می کردیم تا نوبت به سوارشدن به اتوبوس ها بشه. پس رفتیم تا کمی دور و بر منطقه بگردیم. ورودی به مسیر به سمت بناها رود بوین (که اسم منطقه رو هم از این رود گرفتن) جریان داشت و پل های بزرگی روی آن زده بودند. کنار رود هم مزرعه بود و گاو ها و گوساله ها تا چند قدمی آب جلو اومده بودند و علف می خوردند! یکمی که جلوتر رفتیم اسبهای یک مزرعه کنار حصار خیابان اومده بودند که باعث شد بچه ها خیلی با اونا سرگرم بشن!

نوث: خلاصه بالاخره اتوبوس شاتلمون اومد و 5 دقیقه بعد به نوث رسیدیم. در اونجا پیاده شدیم و یک راهنما ما رو جمع کرد و جلوی مقبره برامون کمی درباره ی تاریخچه این محل توضیح داد. که همونطور که گفتم 5000 سال پیش ساخته شده و راهنما توضیحات بیشتری داد و گفت که از سنگ هایی استفاده شده که یک نوعشون رو از 80 کیلومتری این منطقه اوردند! (در اون موقع ایرلند تا حد خیلی زیادی فقط جنگل بوده و احتمالا مردم اون زمان تا می تونستن از رود ها و آب استفاده کنند. مخصوصا رود بوین که از همه نزدیک تره.) از این مقبره در حدود 4 دوره ی تاریخی ایرلند استفاده شده (دوره سنگی، عصر آهن،‌ اوایل مسیحیت و قرون وسطی) بعد از عصر سنگی که عقاید مردم کاملا عوض شده و دیگه خورشید پرست نبودند هم هنوز از این مکان برای محلی برای نگهداری غذا استفاده میشده. با آمدن مسیحیت به ایرلند،‌ بالای مقبره ها کلیسا بوده و شکل این مکان طوری بوده که از دست وایکینگ هایی که به دنبال دزدیدن وسایل ارزشمند کلیسا ها بودند با کانال هایی که زیرش داشته در امان بوده. نهایتا در قرون وسطی هم از این مکان به عنوان یک قلعه استفاده می کردند و دورش رو خندق کشیده بودند و آب هم داخلش داشته. 

بعد از توضیحات راهنما به داخل مقبره ی نوث رفتیم که خیلی تنگ و تاریک بود و در بعضی جاها باید خم می شدیم تا سرمون به سقف نخوره! خیلی از قسمتاش دقیقا همون چیزی بود که 5000 سال پیش ساخته شده بود.

من و علیرضا و صدرا بیرون نیوگرنج

نیوگرنج: بعد از اینکه تور نوث تمام شد دوباره سوار شدیم و به نیوگرنج رفتیم. این مقبره بزرگتر بود و خصوصیت جالبی هم داره.

ورودی نیوگرنج

و اون اینه که همونطور که در عکس بالا می بینید، در ورودی نیوگرنج یک در ورودی و یک دریچه بالای در داره که هر سال در 21 دسامبر به مدت 17 دقیقه در ساعت 8:50،‌ با طلوع خورشید نوری که از اون دریچه میاد تا آخر مقبره رو روشن میکنه و این کوتاه ترین روز سال هست که به کشاورزان اطلاع میده که فصل کاشت داره نزدیک میشه. (این هم باید توجه داشت که اون زمان اصلاً برق نبوده. توی اونجا هم اصلا آتش روشن نمی کردن!)  این نشون میده که سازندگان نیوگرنج با نجوم هم آشنایی داشتند! وقتی وارد مقبره شدیم،‌ راهنمامون که برامون درباره ی نیوگرنج صحبت می کرد در آخر با روشن کردن چند چراغ مخصوص،‌ اتفاقی که در 21 دسامبر یا "winter solstice" می افته رو شبیه سازی کرد که خیلی جالب بود.

فرق نیوگرنج با نوث در این بود که دیوار بیرونی اش را در سال 1967 به پیشنهاد یک استاد دانشگاه سنگ های سفید و خاکستری که دور این بنا ریخته شده بود را روی دیوارش می چسبانند تا هم سنگ ها بماند و هم دیدنی تر بشه. نیوگرنج ایستگاه آخرمون بود و بعد با اتوبوس شاتل دوباره به پارکینگ برگشتیم. آخر مسیر هم جایی را گذاشته بودند که همه استیکرایی که به لباساشون بود را روی اون بچسبونن تا اینور اونور نیفته.

پ.ن.1: بلیط ورودی به این مکان برای خانواده (دو بزرگسال و یک بچه)  28 یورو میشه. لینک آدرسش رو هم اینجا می تونید ببینید.

پ.ن2: در کل کشور ایرلند که فقط یکی دو جای ثبت جهانی یونسکو وجود داره  اینقدر بهش رسیدن و با درست کردن یک توریست سنتر جلوی ورودی و سیستم اتوبوس و راهنما  و بلیط و استیکر و ... از همین ساختمان های سنگی ساده دایره شکل سنگی این همه پول در می آورند و  توریست از همه جای دنیا برای بازدید میان و کشورشان هم معروف می شود. اونوقت این همه بنای تاریخی ما مثل تخت جمشید و پاسارگاد و ... حتی با اینکه مثل اینا فقط یک سنگ نیست!‍ اصلاً تبلیغی نمیشه   اگر ما هم حداقل یکمی برای مکان های توریستی زیادی که داریم فکر کنیم،‌  خیلی بیشتر از اینجا توریست به ایران میاد و درآمدمون زیاد میشه.

ماه رمضان 94

 این ماه رمضان،‌ اولین رمضانی است که در ایرلند تجربه می کنیم و من با اینکه هنوز واجب نشده، شروع کردم و تا الان هر روز،‌ نماز و روزه ام رو گرفتم و فعلا که مشکلی نداشتم. اما دوست دارم در این مطلب در مورد اینکه روزه در اینجا چطوریه توضیح بدم.

شاید همه فکر کنن که اینجا بخاطر هوای عالی (که واقعا هم نسبت به ایران عالیه) روزه گرفتن خیلی آسونه اما باید بگم که ما اینجا باید از حدود 3 صبح تا ساعت 10 و نیم شب روزه بگیریم که میشه تقریبا 20 ساعت!! البته بخاطر همون هوای عالی که گفتم واقعا تشنه نمی شیم اما 20 ساعت چیزی نخوردن هم آدم رو بیحال می کنه و هم گرسنه. ولی تا اینجا برای من خیلی مشکلی نبوده،‌حتی من خیلی روز ها که بچه های زیادی بیرون اومدن و می بینم حیفه بازی نکنم میرم فوتبال ولی دروازه وایمیستم تا خیلی خسته نشم.

اما برای ایرلندی هایی که خیلی با ماه رمضان و روزه آشنایی ندارن این کار ما خیلی ععجیبه. البته در ایرلند مسلمون های کمی زندگی می کنند و یجورایی هم حق دارند. مثلا در روزنامه ی آیریش تایمز نوشته بود مسلمونها خیلی کار عجیبی می کنند که 20 ساعت هیچی نمی خورند و از روزه گرفتن ما حسابی تعجب کرده بودند. حاتی همین بچه هایی که باهاشون فوتبال بازی می کنیم هم باورشون نمیشه که ما واقعا 20 ساعت هیچی نمی خوریم و میگن آخه چطور ممکنه؟!البته جدیدا از ومقتی این رو فهمیدن مصثلا دیگه جلومون آب یا خوراکی نمی خورن و این کار رو یواشکی یه جایی که ما نبینیم می کنن که برای من خیلی جالبه. البته یه بار یکیشون که حواسش نبود اومد به من چیپس تعارف کرد که یکدفعه یادش اومد و حسابی ازم معذرت خواهی کرد!

یک قاری هم از ایران اومده که با بقیه ی بچه های ایرانی،‌ عصر ها میریم خونشون و کلاس قرآن داریم و بشتر حفظ می کنیم و الان توی همین چند روز که گذشته سه تا سوره حفظ شدیم. البته چون از هر سنی توی کلاس هست یکمی سطح رو پایین میاره و نمیشه چیز های سخت تری کار کنیم ولی همین هم خوبه و اشکالی نداره.

تمام شدن مدرسه و کارنامه ام

همونطورکه گفتم، به دلیل مشکلی که بلاگفا پیدا کرده بود نتوانستم مطلبی بنویسم و الان بالاخره درست شده و یکی از مهم ترین اتفاقاتی که افتاد،‌ تمام کردن اولین سال مدرسه در ایرلند بود که اولین تجربه ی من در یک مدرسه ی راهنمایی خارجی بود و با گرفتن کارنامه ام فهمیدم که امتحانات بسیار سختم رو عالی دادم و حسابی خوشحالم

یک توضیحی هم درمورد امتحاناتم بدم که در یک هفته،‌ روزی دو یا سه امتحان داشتیم که همشون هم خیلی سخت بودن. کوچک ترین امتحانمون، بیزینس، سه صفحه بود و بیشترینش هم علوم، با 21 صفحه پشت و رو بود.

این هم عکس کارنامم:

توضیح: در اینجا اگر A یا B بگیرید عالی هست، C مطوسته و پایین تر از اون خوب نیست که من 6 تا A گرفتم و بقیه رو B. چیزی که خودم خیلی خوشحال شدم و باورم نمی شد، گرفتن %93 در علوم 21 صفحه ای و %85 در امتحان انگلیسی بود که حتی بعضی از کلمات توش رو واقعا تا بحال به گوشم نخورده بود و باید یک انشای دو صفحه ای در آخر امتحان می نوشتیم. بیشترین نمرم هم %98 در آلمانی بود که با توجه به اینکه توی اتریش یاد گرفته بودم، برام سخت نبود و کم ترینم رو هم در ریاضی گرفتم که ٪73 شدم که به هر حال رفتم به کلاس ریاضی سطح بالا (Higher level) که خیلی مهمه ولی البته درسها سخت تر هم میشه و سطح کتابمون برای سال بعد میره بالاتر و حسابی باید سال بعد تلاش کنم تا بتونم باز هم این نمره های عالی رو بگیرم.

عید فطر مبارک!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393 ساعت 9:50 شماره پست: 355

عید فطر رو به همه ی دوستان و آشنایان تبریک میگم

امروز عید فطر بود و ماه رمضان تمام شد و واقعا باید به کسانی که در این گرمای شدیدهر روزش رو روزه گرفتند آفرین گفت چون میشه گفت هر روز مخصوصا این چند روز آخر ماه دمای هوا بالای 40 درجه بود. من هم  سعی کردم در این روز ها روزه بگیرم اما چون گرما خیلی زیاد بود و شاید چون هنوز به من واجب نیود و به سن تکلیف نرسیده بودم بابا و مامان می گفتند روزه نگیرم، ولی به هر حال دو روز (که یکیش در شب های قدر بود) اجازه دادند و من روزه گرفتم. جالب این بود که صدرا هم در همان روز روزه ی کامل گرفت (البته ساعت 2 بعد از ظهر بیدار شد) در ماه رمضان امسال یک بار مجبور شدیم به اصفهان سفر کنیم چون عمه خانم (عمه ی پدرم) فوت کردند و برای شرکت در مراسم ختم به اصفهان رفتیم. ما خیلی دوستشون داشتیم و از خونه ی بزرگ و پر از دار و درخت  عمه خانم (اسمشون خانم آغا بوده که بهشون می گفتند خانم) خاطرات بسیار زیادی داشتیم حیف که اینطوری شد.

خلاصه ماه رمضان امسال هم تمام شد. امیدوارم که ازش استفاده کرده باشیم. خیلی زود گذشت و متاسفانه تابستان هم داره به همین سرعت تمام میشه و دوباره مدارس باز میشه امیدوارم بتوانم تا اونوقت از تابستان استفاده کنم تا بعد افسوسش رو  نخورم.

پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  و نظرات دیگران از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز  سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

حمله ی اسرائیل به فلسطین، کشته شدن 300 نفر

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ساعت 14:2 شماره پست: 354

* دوشنبه 30 تیر: دیروز اسرائیل با حمله هایی شدید منطقه ی شجاعیه رو بمباران کردند. اخبار نشان می داد جنازه ها روی زمین افتاده بود و کسی نمی تونست حداقل جنازه ها رو از روی زمین برداره. امروز هم اسرائیل با بمب های ساچمه ای مردم رو می کشت و کشته ها تا الان 517 نفر شده.


چند سال پیش که ما در اتریش بودیم اسرائیل به غزه حمله کرد و کلی آدم بی گناه رو کشت. حالا امسال هم با شروع ماه رمضان اسرائیلی ها به فلسطین حمله کردند که تا حالا بیشتر از 300 نفر رو شهید کردن که خیلی هاشون بچه بود. معمولا توی جنگ ها اسلحه سازی یا پادگان های یک کشور رو با هواپیما بمباران می کنند اما اسرائیل مردم بی گناه رو بمباران می کنه که نمی دونم واقعا دلیلش چیه. فلسطینی های غزه هم چند تا موشک به اسرائیل می زنند که فکر می کنم همش می خوره توی بیابان و دشت و خلاصه جایی که هیچی نیست. اگه هم بخوره اصلا خیلی کم خراب می کنه. کاش حداقل به توپخونه ی درست حسابی داشتند و پادگان هاشون رو می زدند. امروز صبح هم تلویزیون نشون میداد که تانک های اسرائیل با کلی سرباز به سمت غزه حرکت می کنه. برام سواله که فلسطینی ها چطور یک آرپیجی هم ندارند که تانک هاشون رو بزنند. کاش یکدفعه خدا یه کاری می کرد همه ی تانک هاشون خراب بشه یا هواپیما هاشون یکی بعد از دیگری به دلیل مشکل فنی سقوط کنند یا ...

راستی امروز رو شهادت امام علی هم بود و این روز رو تسلیت می گم

گرمای بی سابقه ی هوا

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ساعت 16:8 شماره پست: 353

شاید دقت کرده باشید که نسبت به سال های قبل هوای ایران بی سابقه گرم شده و از اول تابستان تا حالا هر روز دمای هوا بالای 30 درجه یا حتی 35 درجه بوده است. در شبکه ها هم زیرنویس می کنند به دلیل گرمای شدید در مصرف آب و برق صرفه جویی کنید.

ما هم در این بین یک سفر دو سه روزه به اصفهان و اراک کردیم که دلیل اصلیش عیادت از عمه خانم بود. همونطور که تلویزیون هشدار می داد هوا خیلی گرم شده بود. عموم می گفت که گفتند تا چند روز هوا در اراک بالای 40 درجه میشه. در اصفهان هم انقدر هوا گرم بود که وقتی آب روی زمین میریختیم سریع صدای جلیز و ولیز میومد و بخار میشد. انگار قرار هم نیست بارانی بیاد و تا آخر تابستان همین وضعیته. من که فکر می کنم اگر همینطوری پیش بره یک روز همه ی منابع آبمون تمام میشه و یک خشکسالی و بی آبی وحشتناکی ایجاد میشه. البته همین الانشم خیلی از روستا ها یا حتی شهرستان های سمت یزد و کرمان یا جنوب دارند گرمای بسیار زیاد و 50 درجه ای و کم آبی رو تحمل می کنند.

کاش میشد یک روز از بالا تا پایین ایران 24 ساعته در هر شهر نوبتی باران درست و حسابی می بارید و روز های دیگر سال هم هوا ابری یا حداقل انقدر آفتابی و گرم نبود. البته کاش ما ها هم تا وقتی باعث جیره بندی شدن آب نشدیم صرفه جویی کنیم وگرنه بعدا خودمون پشیمون میشیم.

پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام و نظرات دیگران از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم )

جام جهانی 2014 ایران 0-1 آرژانتین

 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393 ساعت 15:51 شماره پست: 352

من تا قبل امسال دو جام جهانی رو بودم که اولیش 2002 ژاپن و کره جنوبی بود که من اون زمان 6 – 7 ماه بیشتر نداشتم و تقریبا اندازه ی الان علیرضا (برادر کوچکم) بودم. جام جهانی 2006 آلمان رو هم اصلا ندیدم و 5-6 سالم بود و 2010 آفریقای جنوبی 8-9 سالم بود و صدرا تقریبا اندازه ی الان علیرضا بود. الان هم که جام جهانی 2014 هست و علیرضا 8 – 9 ماهشه  اما یک نکته ی دیگه هم داره که در جام های جهانی که من بودم ایران حضور نداشته اما ایندفعه ایران هم هست.

دیشب مهم ترین بازی ما در کل تاریخ حضور در جام جهانی بود، بازی ایران و آرژانتین. قبلش همه فکر می کردن ما می بازیم و حتی خود من فکر می کردم نتیجه 4-0 به نفع آرژانتین میشه اما ما خودمون رو دسته کم گرفته بودیم و اینجوری نشد هیچ، می تونستیم حتی ببریم. نیجریه که 0-0 مساوی کردیم رو هم بزرگ کرده بودیم اما نیجریه اصلا خوب نبود.

ساعت هشت و نیم شب وقتی بازی شروع شد پرنده توی خیابان های تهران پر نمی زد. همه توی خونه هاشون بودند و بازی ها رو نگاه می کردند. نیمه ی اول ما کاملا دفاعی بازی کردیم و هیچ موقعیتی برای حتی نزدیک شدن به محوطه ی جریمه ی آرژانتین پیدا نمی کردیم. آرژانتین هم اون آرژانتین همیشگی نبود و نتونست از دفاع ما رد بشه و ما نیمه ی اول گل نخوردیم و نتیجه 0-0 شد. در نیمه ی دوم ما بالاخره حمله کردیم و داور یک پنالتی رو برامون نگرفت. قوچان نژاد هم دو بار موقعیت داشت اما توپ هاش گل نمی شد. ما داشتیم از آرژانتین مساوی می گرفتیم تا اینکه در دقیقه ی 91 مسی یک شوت محکم و زیبا زد و گل شد و ما در لحظه ی آخر 1-0 باختیم. اگر داور بی طرف بود یا آرژانتین مسی رو نداشت احتمال داشت بازی رو ببریم یا حداقل امتیاز بگیریم. با اینکه باختیم، خیلی خوب و با برنامه بازی کردیم. به موقع دفاع کردیم به موقع دزاگه و قوچان نژاد در ضدحمله ها موقعیت ساختند و ... حالا فقط باید به فکر بازی آخرمون با بوسنی باشیم و اون ها رو ببریم.

پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  و نظرات دیگران از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز  سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

سفر به روستای سوهان - طالقان

 
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 15:30 شماره پست: 351
چند وقت پیش قرار بود با خانواده ی یکی از همکاران بابا که اصالتا مال طالقان و روستای سوهان هستن به اونجا و باغشون بریم. اما هر دفعه یک کاری پیش می آمد و نمی شد. پس چهارشنبه آماده شدیم و همه با یک ماشین راه افتادیم. از تهران تا تا روستای سوهان نزدیک به سه ساعت است و نیمه ی دوم راه کوهستانی و پیچ در پیچ می شود. در این راه از کنار سد طالقان عبور کردیم که سطح آب آن به خاطر خشکسالی پایین تر 
 
آمده. ما نزدیک ساعت 4 عصر رسیدیم. هوا چند درجه خنک تر از تهران و البته بسیار تمیز بود. خانه ویلایی روی تپه و نزدیک ایستگاه صدا و سیما بود. بالکن خانه خیلی چشم انداز قشنگی داشت و تمامی دشت و باغ و خانه ها و سد کاملا معلوم بود. در بالکن باد خنکی می وزید آنجا نشستیم و چایی خوردیم.
بعد  از آن رفتیم و در روستا گشتیم. کوچه های خاکی و تنگ و درختان 100 سال به بالا بسیار قشنگ بود. حدودا 1 ساعت در روستا بودیم و بعد از اینکه سر مزار همکار بابا رفتیم، شب دوباره برگشتیم. با اینکه روستا بود امکانات خوبی داشت. آنجا شبکه 3 رو می گرفت و من و سروش بازی هلند – استرالیا و اسپانیا – شیلی رو دیدیم. شب هم هوا خیلی خنک شد و مجبور شدیم از پتو استفاده کنیم.
پنجشنبه صبح زود رفتیم و پایین ساختمان بوته های توت فرنگی بود که شروع به چیدن کردیم. توت فرنگی ها بسیار خوش  رنگ و خوش مزه و خوش بو بودند و هیچ ماده شیمیایی هم به آن اضافه نشده بود. می گفتند 10 – 15 سال پیش کاشته شدند و هر سال توت فرنگی های خوبی می دهد.بقیه ی میوه ها هنوز نرسیده بود چون در کوهستان معمولا میوه ها دیرتر از جاهای دیگه می رسه. گیاه سماق و گل گاو زبان رو هم آنجا بود که از آن عکس گرفتم. من تا حالا نمی دانستم گیاه سماق چه شکلی است و برایم خیلی جالب بود. گل گاو زبان هم برایم جالب بود چون هر روز یک عالمه گل می داد که باید چیده می شد. ما هم کمی چیدیم و الان گذاشتیم تا خشک بشه. بعد از آن با هیزمهای آنجا جوجه کباب خوبی درست کردیم و بعدش با چوب درخت مو (انگور) که خیلی خوب می سوزه بلال درست کردیم و خیلی خوشمزه شد. مامان هم از آنجا برگ مو  چید. خلاصه  به همه ی ما خیلی خوش گذشت. ما دوست داشتیم یک روز دیگه هم بمونیم اما من جمعه امتحان نمونه دولتی داشتم و باید تا جمعه تهران می رسیدیم وگرنه بیشتر هم می موندیم چون خوبه آدم از هوای آلوده ی تهران و شهر های بزرگ به یه همچین جاهایی بیاد. کاش ما هم یک باغ داشتیم تا چند وقت یک بار سری بزنیم و هوایی تازه کنیم.
 
منظره سوهان و  سد طالقان از بالکن
 
 
 توت فرنگی های خوش رنگ 
 


گل گاوزبان

 گل گاوزبان

 
یک ورق از خاطرات قدیمی من !
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ساعت 18:54 توسط ap شماره پست: 349

داشتم توی کمد را مرتب می کردم که یک ورق از دفتر خاطراتم را دیدم. درست مال 23 خرداد 5 سال پیش! خیلی برایم جالب بود. برش داشتم که آن را دوباره سر جایش بچسبانم.

 

 

 

پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز  سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

یک ورق از خاطرات قدیمی من !

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ساعت 18:54 توسط ap شماره پست: 349

داشتم توی کمد را مرتب می کردم که یک ورق از دفتر خاطراتم را دیدم. درست مال پنج سال پیش یعنی  23 خرداد 1388 وقتی که 7سالم بود ! خیلی برایم جالب بود. برش داشتم که آن را دوباره سر جایش بچسبانم.

 

 پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز  سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

 شروع تابستان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ساعت 19:17 توسط ap شماره پست: 348

سال تحصیلی امسال در مدرسه ی والفجر برایم تبدیل به سال بسیار شیرینی شد. با اینکه مدرسه ی خیلی کوچک و کهنه و قدیمی و به قول خودم شبیه پناهگاه های آلمانی ها در  زمان جنگ جهانی بود، با بچه های خیلی خوبی آشنا و دوست شدم و به من خیلی خوش گذشت. این سال تنها سالی بود که می تونستم با صدرا برادر کوچکم که کلاس اول بود در یک مدرسه باشم که تجربه ی خوبی بود. یک خوبی دیگه مدرسه هم داشتن معلم خوبی مثل خانم میرزایی بود. من با این خاطرات از دبستان خداحافظی میکنم و از سال تحصیلی دیگه وارد دبیرستان یعنی کلاس هفتم میشوم. البته هنوز ثبت نام نکرده ایم احتمالا مدرسه آئینه که یک مدرسه هوشمند قرآنی در ورزی جنوبی نزدیک خانه ی ما است اسم نویسی کنم. اما دوستم عامری اصرار دارد که به مدرسه البرز در آلاله بروم (او در آنجا ثبت نام کرده)...

اما از اینها که بگذریم بالاخره مدرسه ها تعطیل شده و دوباره فصل تابستان اومد، برای ما دانش آموزان که شاید خیلی در طول سال وقت زیادی برای تفریح یا پرداختن به موضوعات غیر درسی و رفتن به کلاس های ورزشی نداریم الان بهترین وقته و باید ازش استفاده کنیم

اما این تابستان با جام جهانی شروع میشه و همین باعث میشه حداقل تا وسطای تیر جایی نریم و بعدش هم که ماه رمضان شروع میشه و تکون بخوری می بینی به وسط تابستان رسیدی. در این سه ماه من شخصا دوست دارم یک  حرفه ای را یاد بگیرم که نجاری را بیشتر از بقیه حرفه ها دوست دارم و فکر میکنم شاید بعدا به دردم بخورد. یک دلیل بزرگش اینه که در مدرسه ی اتریشی به ما اصول نجاری را توی کارگاه یاد می دادند و اونجا بود که خودم یک خانه ی کوچک و زیبای چوبی ساختم و با درخت های پارچه ای جلوش رو تزیین کردم که البته در اسباب کشی گم شد! بابا گفته می خواد من رو در تابستان به یک کارگاه نجاری در کن بفرسته اما با این علیرضا  که صبح ها دیرتر بیدار میشه معلوم نیست کی میخواد مرا تا اونجا ببره و برگردونه. در ورزش هم دوست دارم به کلاس بسکتبال بروم. کلاس زبان انگلیسی ادامه داره. کلاس زبان آلمانی هم پریروز با امتحانی که گرفتند تمام شد و  تا مهر کلاس آلمانی تعطیل شد.

از فردا هم که جام جهانی شروع میشه روزها زودتر میگذره و باید ببینم چقدر از تابستان امسال استفاده می کنم و لذت می برم و امیدوارم تابستون پرباری رو پشت سر بگذارم

 
امتحان تیزهوشان
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 23:7 توسط ap شماره پست: 347

دیروز جمعه 18 اردیبهشت امتحان تیزهوشان بود. من برای این امتحان درسام را دوره کرده بودم و آماده شده بودم ولی می دانستم که قبول شدن در این امتحان اصلا کار ساده ای نیست و من به اندازه کافی یا مثل کسانی که خیلی وقت گذاشته بودند و کلاس های مخصوص هم رفته بودند آماده نبودم. 

حوزه امتحانی من مدرسه مهدی زاده بود. ساعت 08:30 راه افتادیم تا 9 که شروع امتحان برسیم. قبل از امتحان اضطراب زیادی داشتم و از اونجایی که همه از سختی تیزهوشان می گفتند بیشتر استرس گرفته بودم. راس ساعت 9 ورقه ها رو پخش کردند. سوالات درس هدیه های آسمانی و قرآن اول بود. همه می گفتند این دو درس سوالات خیلی مهم و سختی دارد اما به نظرم خیلی آسان بودند و آن ها رو راحت و سریع جواب دادم. سوالات فارسی و اجتماعی کمی سخت بود ولی فکر می کنم به آن ها هم خوب جواب دادم البته 3 سوال را هم نزدم! سوالات تفکر و پژوهش بسیار سخت بود اما سوالات علوما راحت بود و در آخر هم سولای  ریاضی بود. برای من خیلی جالب بود که سوالات ریاضی هیچ کدام حل کردنی نبودند و از یک روش یا فرمولی حل نمی شدند چون اکثر آن ها شکل بود و با هوش و خلاقیت حل می شد. در ریاضی نتوانستم خیلی خوب به سوالات جواب و فکر نمی کنم که در تیزهوشان قبول شوم اما می خواهم با این تجربه در آزمون مدارس نمونه دولتی بهتر عمل کنم و بتونم در اونجا قبول بشم.

پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز  سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

بازگشت مامان و بابا و علیرضا از کربلا

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ساعت 13:22 توسط ap شماره پست: 345
 
دیروز بعد از یک هفته مامان و بابا و علیرضا از کربلا برگشتند. توی این مدت دلم براشون خیلی تنگ شده بود مخصوصا علیرضا که خیلی دوستش دارم. انقدر که واقعا هممون جاشو خالی کرده بودیم. بابا از کربلا برامون عکس می فرستاد و می گفت که همه می خوان علیرضا رو بغل کنن و باهاش عکس بگیرن.

 

 دیروز بابا و مامان و علیرضا به تهران و اومدن اما ما به دلیل اینکه صدرا یکم حالش بد شده بود و  مریض شده بود نرفتیم فرودگاه و فقط پدربزرگم رفت. بالاخره ساعت ۱۱ رسیدن.  از پنجره بیرون رو نگاه می کردم و قبل از اینکه زنگ بزنند دویدم پایین و علیرضا رو گرفتم. اول که دیدمش خیلی تغییر کرده بود لاغر شده و بزرکتر. انگار به علیرضا هم خیلی خوش گذشته بوده  و مامان میگه عاشق بین الحرمین بوده. از چراغ هاش توی شب خوشش می اومده. علیرضا هم در طول سفر اصلا اذیت نکرده و گذاشته که مامان و بابا راحت به زیارت برسند. از هتلشون هم خدا رو شکر راضی بودن و انگار خیلی بهشون خوش گذشته

  
پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

سفر مامان و بابا به کربلا و رفتن ما به حرم شاه عبدالعظیم

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ساعت 18:30 توسط ap شماره پست: 344

دیروز صبح ساعت شش مامان و بابا و علیرضا با هواپیما به کربلا رفتند و مادربزرگم از اصفهان به تهران آمد و پیش من و صدرا ماند. ظاهرا الان در نجف هستند. بابا از علیرضا عکس فرستاده. راستش خیلی دلم براش تنگ شده.

عکس حرم حضرت عبدالعظیم

دیروز قرار شد با هم و با ماشین پدربزرگم به حرم حضرت عبدالعظیم برویم. ساعت 7 حرکت کردیم و چون ترافیک بود هشت و نیم رسیدیم. مناره های حرم رو داشتند بازسازی می کردند. در اون ساعت خیلی خلوت بود و به راحتی نمازمون رو خوندیم. دعای کمیل خوانده می شد و حتی از یک اسکوربورد بزرگ پخش می شد. ما حدود یک ساعت زیارت کردیم. در حرم به غیر از ضریح حضرت عبدالعظیم، امامزاده حمزه هم قرار دارد که برای او هم یک ضریح ساخته شده. بعد در صحن منتظر شدیم تا مادربزرگم بیاد و بعد به خانه برگشتیم.

خیلی دلم برای علیرضا تنگ شده امیدوارم اون هم در کربلا مامان و بابا رو اذیت نکنه و بذاره برن حرم و زیارتشون رو بکنن. صدرا هر کاری می کنه ناخدا گاه بهش میگم نکن الان علیرضا بیدار میشه.

 پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان در سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

موزه ی ایران باستان

 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ساعت 22:14 توسط ap شماره پست: 343

20 فروردین: امروز چهارشنبه فرصت کردم درباره بازدید از موزه ی یکشنبه مطلبم را بنویسم: 

یکشنبه ای که گذشت بالاخره بابا تونست برنامه ی بازدید از موزه ی ایران باستان رو با استفاده از مترو  را اجرا کنه . فرقش با بازدیدهای دیگه خیلی زیاد بود! اول اینکه خانم معلم هم باهامون بود، دوم اینکه  برعکس دفعه های قبل اینبار باید بجای سرویس اتوبوس از مترو استفاده می کردیم. همین باعث شده بود خیلی ها نگران باشن. اما بابا  کم نیاورد و گفت اصلا مسئولیتش با من! خانم معلم هم حمایت کرد و اینجوری شد که ما رفتیم موزه. اول سوار متروی کرج شدیم چون از قبل نامه زده بودیم بلیطی نبود و مجانی اومدیم توی مترو. یک ایستگاه بعد یعنی در متروی صادقیه همه پیاده شدن. 

اونجا رئیس ایستگاه اومد برای ما توضیحاتی در مورد  قطارها و سیستم برق اونها داد. بعدش سوار مترو شدیم و ۱۱ ایستگاه بعد، در ایستگاه حسن آباد از مترو بیرون اومدیم.  ساختمان گوشه ی میدان خیلی شبیه خارج بود یک طرف دیگه هم مجسمه های آتش نشان ها بود. از اونجا توی دو تا ستون مرتب به سمت موزه راه افتادیم. بابا ۶ تا از بچه ها را هم برای نظم گروه انتخاب کرده بود و به دست هر کدوم یک بازوبند شبرنگ بسته بود.

به خیابان سی تیر که رسیدیم بابا گفت ساختمانی که می بینید موزه است . سردر (ورودی) موزه از طاق کسری الهام گرفته شده بود. این موزه در سال 1316 توسط معمار فرانسوی ((آندره گدار)) ساخته شده است.  

خلاصه وقتی وارد موزه شدیم ویترین های زیادی پر از  اشیاء و ابزار مردمان باستان را دیدیم. جالب ترین چیزهایی که به نظرم راهنما در موردشون توضیح  بود و من اونجا دیدم یکیش آثار پیدا شده در شهر سوخته در سیستان و بلوچستان بود. این اولین و قدیمی ترین شهر ایران است. شهری که نسبت به جاهای دیگر بسیار پیشرفته تر بوده است و برای مثال در آن زمان آن ها لوله کشی آب داشته اند و حتی چشم مصنوعی برای بیماراشون می ساختند! یک تکه پارچه از اون زمان هم مانده بود که عکسش را پایین گذاشتم. اما جالب ترین چیزی که از این شهر کشف شده و ما اونجا دیدیم، منظره ی اولین کارتون یا انیمیشن جهان بود که تصویر یک بز را که دور یک کوزه تکرار شده را نشان می دهد. وقتی این کوزه را جلوی چشمشون می چرخاندند بز شروع به حرکت می کرد! 

   

در دیگر ویترین های این موزه نیز وسایل شکار ان دوره نگهداری می شد که از یک دوره شروع به ساخت اونها از مفرغ (ترکیب مس و قلع) کردند. دلیلش هم این بوده که مفرغ سبک تر از آهن بوده . 

اونجا یکی از قسمتهایی که در  آکمی جلوتر یکی از ستون های هخامنشی نگهداری می شد که به دلیل اینکه بیش از 10 متر ارتفاع داشته  آن را کوچک تر کرده اند و الان 2 متر است.

روی یکی از دیوارها هم سنگ اصلی تخت جمشید که روی آن یک سرباز نیزه به دست با رنگ های آبی و سبز قشنگ بود که من جلوی همین آثار در موزه ی لوور عکس دارم و برایم خیلی جالب بود. 

در آنجا توریست های آلمانی هم بودند و من از فرصت استفاده کردم و کمی با آن ها صحبت کردم! یکی از آن ها وقتی دید که من آلمانی بلدم به شدت تعجب کرد و ذوق زده شده بود و حتی با من و چندتا از بچه ها عکس انداخت.

پس از آن از موزه خارج شدیم و به محوطه ی میدان مشق یا وزارت خارجه رسیدیم. از ساختمان شهربانی دیدن کردیم و سپس سوار اتوبوس شدیم و به مدرسه برگشتیم.

به همه ی ما خیلی خیلی خوش گذشت و از اینکه با این جاهای تاریخی زیبا آشنا شدیم لذت بردیم بچه ها هم مثل من از این اردو که بابا هماهنگ کننده و مسئولش بود خیلی خوشحال بودند. امیدوارم باز هم از این اردو های خوب برویم. 

پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان در سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم 

 

خانه فخرالملوک قاجار (خانه نان و نمک) و زندان قصر

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ساعت 21:23 توسط ap شماره پست: 342

 ما از قبل عید با تصور اینکه مسافرتی نمی رویم قرار گذاشته بودیم که هر روز یک جای دیدنی تهران رو بریم و ببینیم اما سفر اصفهان پیش اومد و ما هم زیاد ماندیم. تا امروز هم به عید دیدنی می رفتیم اما دیگه قرار شد امروز رو  از یه جای دیدنی تهران که خیلی هم شلوغ نباشه دیدن کنیم. با خانواده ی پدربزرگم اینا رفتیم به خانه فخر الملوک قاجاری (خانه ی نان و نمک).

از خیابان امین حضور بعد از سرچشمه و خیابان مجاهدین از کوچه های بسیار تنگ قدیمی که خانه هایش با خشت و گل درست شده بود رفتیم. یکی از خانه های کوچک آنجا که نیمی از حیاط قدیمی آن تبدیل به سفره خانه و نیمی دیگر خانه ی فخر الملوک قاجاری بود. خانه فخر الملوک ۱۲۰ سال پیش ساخته شده فخر الملوک نوه ی مظفرالدین شاه است. که در این خانه به همراه همسرش زندگی می کردند و بعد از فوت او کسی در خانه اش زندگی نمی کرد تا اینکه سال ۸۸ به عنوان آثار ملی ثبت شد. بعد از  تعمیرات دو سال پیش  (سال ۹۳) افتتاح شد. وسط حیاط  یک حوض قدیمی بسیار بزرگ قرار داشت و داخل ساختمان هم گچکاری و آیینه کاری های زیبایی شده بود. بعد از آن به موزه قصر رفتیم.

داخل خانه ی فخر الملوک قاجاری (خانه نان و نمک)   نمای بیرونی خانه فخر الملوک قاجاری

 

زندان قصر اول در پارک کنار موزه ناهار خوردیم و بعد به موزه رفتیم. موزه ی قصر در اصل همان زندان قصر سابق هست که الان به موزه تبدیل شده. چون خیلی با سن و روحیه من جور در نمی اومد من خیلی لذت نبردم ولی چند نکته ی جالب داشت که اون ها رو نوشتم:

ـ در زندان قصر سلول های دوره ی رضاشاه، دوره محمدرضا شاه و پس از انقلاب وجود داشت.

ـ برای هر سلول که فرد مهم یا سابقه داری  در آن نگهداری میشده مجسمه، ماکت یا یک نمادی از او را ساخته بودند.

ـ برج نگهبانی بزرگی در خارج از ساختمان زندان وجود داشت که می گفتند در آن صدا هایی شنیده می شده و جن داشته! حتی بعضی از زندان بانان آن زمان می گفتند این برج تکان می خورده!

ـ  در سالن ملاقات هم صدای زندانیان و خانواده هایشان را بازسازی کرده بودند که  صدای آن ها در راه رو پیچیده بود و انگار الان داشتند از پشت آن شیشه ها با هم صحبت می کردند! 

- برای رفتن به زندان سیاسی قصر از زندان اصلی خارج شدیم و پس از برج نگهبانی به سمت شمال باغ موزه حرکت کردیم. در اونجا هم توی بعضی اتاقها ماکت بود. کسی که توضیح می داد خودش یکی از زندانیان آن دوره بود.

پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز  سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم