مروری برسال 94
الان که آخرین ساعات سال94 هست دوست دارم به موفقیت هایی که امسال کسب کردم یا کارهایی که باید در سال بعد بکنم نگاهی داشته باشم. خب سال 94 اولین سال حضور در کشور ایرلند بود، قبل از اینکه بیایم با توجه به اینکه میدونستیم زبان ایرلند اینگلیسی هست انتظار داشتم که با رفتن به مدرسه ایرلندی استفاده فوق العاده ای از این حسن بزرگ کنم و الان که مروری میکنم میبینم که خدا رو شکر قطعا از لحاظ زبان تمام استفاده رو بردم. البته به قول بابا زبان یه اقیانوس بزرگه که هرچقدر هم بلد باشی مثل یه قطرس و هنوز کلی چیز هست که بلد نیستم و میتونم تا سال تحویل آینده روی اون ها تمرکز کنم.
* قطعا یکی دیگه از اتفاقات مهمی که برای من افتاد حضور در تیم دیبیتینگ یا debating (یک چیزی شبیه مناظره) مدرسه و رسیدن به نیمه نهایی این رقابت هاست که بین حدود 40 مدرسه و 302 نفر برگزار میشه و من بین 32 نفر مرحله پایانی هستم. داستان شرکت و حضور من در اولین کلاس دیبیتیگ که برای مسابقات انتخاب شدم هم خیلی جالبه و میخواستم یه مطلب دیگه بنویسم ولی همینجا میگم:
یک روز مدیرما از بلندگوی مدرسه اعلام کرد که کلاس های دیبیت مدرسه که انتخابی رقابت های دیبیتینگ استان لینستر ایرلند هست هر جمعه برگزار میشه. اول من واقعا چیزی در مورد دیبیتینگ نمیدونستم و اولین جمعه نرفتم اما به بابا در موردش صحبت کردم که یه همچین چیزی هست و بابا که فقط میدونست یه چیزی مثل سخنرانیه حسابی تشویقم کرد که برم. (البته دلیل اصلیش این بود که همیشه اصرار داشت که توانایی های خودم توی این بخش را تقویت کنم چون فکر می کنه که من با تن صدای خیلی آروم حرف میزنم و در سخنرانی یک نقطه ضعفه
)
خلاصه من در اولین جلسه به طور آزمایشی شرکت کردم و مستر اونیل معلم فن بیان مدرسه به ما موضوعی را داد تا برای هفته بعدش روش فکر کنیم و در اون مورد 3 دقیقه صحبت کنیم. از حدود 20-25 نفر، 4 تا برای تیم های مدرسه انتخاب میشدن. موضوع دیبیت هفته بعدش هم این بود که درس دینی رو از مدارس حذف کنیم و من هم مخالف بودم. من یه ذره در موردش فکر کردم و در کل بقیه هفته کلا یادم رفته بود. روز جمعه که رسید و رفتم سر کلاس یه دفعه دیدم همه دو سه صفحه دستشونه!
پرسیدم "مشق داشتیم؟!"
بعد معلممون گفت نه خیر! مشق نداشتیم بعد به بغل دستیم گفتم پس اینا چین؟! یه نگاهی کرد و با خنده گفت خو باید یه چیزی آماده کنی بری در موردش حرف بزنی دیگه! من یه دفعه تازه فهمیدم آها پس میتونیم یه چیزی آماده کنیم و از روش ببینیم
(اصلا شیوه اش را هم نمی دونستم چیه). خلاصه دیگه اونوقت قطعا مطمئن بودم که بدجوری خراب میکنم! اما از یه طرف دیگه خیلی دوست داشتم چیزی آماده کرده بودم تا به بابا نشون بدم از بین این همه آدم رفتم تو تیم مدرسه. به هر حال شروع شد و من نفر دومی بودم که صحبت میکرد. نفر قبل من با کاغذی که آماده کرده بود و کلی تمرین تو خونه سخنرانیش رو کرد. چند تا نکته خوب گفت و سخنرانیش رو تمام کرد. من هم چیزی که اول سخنرانیش گفات رو دقیقا کپی کردم و فقط کلمه ی موافق رو با مخالف عوض کردم
بعد من رفتم جلوی کلاس. دستم خیلی میلرزید. یه کاغذ از دفتر ریاضیم کندم و با خودم بردم تا خیلی آبروم نره! وقتی معلممون گفت شروع کن گفتم خدایا چی بگم و شروع کردم به فکر کردن و یاد این افتادم که درس دینی اینجا در مورد ادیان مختلفه و مثلا اگر یه ایرلندی بدونه که اسلام واقعی چیه یا اگه نازی ها میدونستن یهودیت واقعی چیه الان این همه یهودی کشته نمیشد یا الان انقدر اسلام ستیزی نبود. صدام هم خیلی میلرزید و انگار که میخواست گریم بگیره!
بعد گفتم که دانستن درمورد دینٍ خود آدم باعث میشه آدم بهتری باشیم چون همه ی دین ها به خوب بودن و کار های خوب کردن اشاره زیادی میکنن و حتی کسایی که اصلا به چیزی اعتقاد ندارن اگر سر این کلاسا حاضر باشن حداقل میتونن حس کنن که دین های مختلف خیلی هم خوب هستن و شاید این باعث بشه اون ها هم به خدا ایمان بیارن. بعد هم دوباره همون نازی ها رو گفتم که در آلمان نازی درس دینی مثل الان تدریس نمیشده و فقط تاریخ دین ها بوده و اون هم بیشتر مسیحیت و بقیش هم فقط دعا و مناجات مسیحی ها بوده و تازه در همون درس دینی بد بودن یهودیا تدریس میشده که باعث شد همین بچه ها در آینده یهودیا رو به اون شکل بکشن و تازه بعد از تمام شدن همه این قضایا، به بهانه اسکانٰ، یهودیا مردم مظلوم فلسطین رو برای نیم قرن به بدترین شکل زیر فشار گذاشتن و می کشن و ... و همه ی اینا برمیگرده به اینکه درس دینی در مدارس آلمان درست تدریس نمیشده و همین اتفاقات با مسلمانان که الان در همین سختی ها هستند خواهد افتاد. خلاصه به قول معروف رفتم بالای منبر
به نظر خودم و بقیه خیلی خوب صحبت کردم؛ البته نفر بعد از من که اتفاقا پسر معلم دینیمون هم بود اما ایندفعه مجبور شده بود ضد تدریس درس دینی در مدارس سخنرانی کنه نوبتش شد. اون کاملا با دیبیت آشنا بود و دونه دونه نکات من رو نوشته بود و هر کدوم رو دلیل آورد و به بدترین شکل ممکن شکست داد و خلاصه حسابی داغون شدم!
ولی این انتخابی بود و معلممون فقط میخواست ببینه کی بهتر صحبت میکنه پس بردن خود دیبیت واقعا اهمیتی نداشت.
خلاصه همه صحبتاشونو کردن و بعد معلم رفت بیرون تا جمع بندی بکنه و بیاد نتایجو اعلام کنه. وقتی با هم صحبت میکردیم من هنوز داشتم توی ذهنم میگفتم دم خودم گرم و چه کردم!
اما مطمئن بودم که با اون وضعی که منو شکست دادن قطعا نمیتونم به این رقابت ها برم ولی بازم خوشحال بودم. خلاصه مستر اونیل اومد تو گفت که سطحمون خوبه و با یه ذره تمرین بهتر میشیم. بعد هم گفت که کسایی هم که به تیم نمیرسن میتونن کلا از این کلاس استفاده کنن تا قابلیت صحبت در جمعشونو قوی کنن من هم داشتم فکر میکردم خوب این قطعا منم! خلاصه اعلام کرد: جک (همون پسره که منو شکست داد) و کین تیم A (البته گفت A و B فرقی نداره و فقط ترتیبه اسمامونه) و کانر و ... اینجا دیگه من داشتم به در و دیوار نگاه میکردم چون مطمئن بودم من نیستم! و یکدفعه گفت "پارسا"!! من هم با ترس معلمو نگاه کردم و فکر کردم منظورش اینه که حواست اینجا باشه! تا اینکه گفت ...تیم B مدرسه برای مسابقات دیبیت لینستر!
تازه فهمیدم یعنی من و کانر به این رقابت ها رفتیم و تیم B مدرسه هستیم
من خیلی خوشحال بودم و همه ی بچه های کلاس که میدونستن من اولین سالمه و خارجیم چرخیدن و به من نگاه کردن. این اتفاق برای من خیلی مهم بود و سریع به بابا زنگ زدم البته برنمی داشت و وقتی رفتم خونه بهش زنگ زدم و بابا هم خیلی خوشحال شد. البته تعجب هم کرد.. از اون به بعد جلسات رقابت دیبیت ما با مدارس دیگه هر یک ماه یک بار در دانشگاه UCD دوبلین برگزار می شه و من توانستم جلوی مدارس قوی دیگه کم نیارم و شکستشون بدم.
خلاصه اینم از ماجرای رسیدن به رقابت های لینستر! البته نکته بزرگتر این بود که تازه در یکی دو جلسه بعد وقتی یکی از بچه ها جلوی معلم ازم پرسید: پارسا تو چجوری انقدر خوب انگلیسی یاد گرفتی؟ معلممون برگشت و گفت یعنی چی مگه تو ایرلندی نیستی؟!!!
تعریف از خودم نباشه این حرفش جدا خیلی چسبید

* بین سه دانش آموز برتر سال شدن هم خیلی افتخار بزرگی برای من بود. در مراسمی از من به عنوان سومین دانش آموز برتر سال تقدیر شد و یک کارت هدیه هم گرفتم. این خیلی برام مهم بود مخصوصا به خاطر اینکه درسای اینجا هر چند جالب تر از ایرانه اما اصلا کم حجم تر نیست و من و دو نفر دیگه تنها کسایی بودیم که در بخش انضباط، پیشرفت، نظر معلم و خود نمره از 5 تا 1 کمتر از 2 نگرفته بودیم و یعنی همیشه نمراتمون بالا بوده و من هم بین این سه تا بودم که اتفاق خیلی بزرگی برام هست.
* آگاه سازی درباره مسئله اسلام ستیزی که از یک استاد دانشگاه که در این زمینه فعالیت کرده رو دعوت کردم و با انجام تمام هماهنگی ها از شهری دور به دوبلین اومد و برامون درباره اسلام ستیزی صحبت کرد هم از کار های بزرگی بود که امسال انجام دادم.
* گرفتن جایزه هنرمند سال بین همه یه 600 دانش آموز کل مدرسه خیلی افتخار بزرگی بود. اون مراسم هم وقتی اسمم اعلام شد واقعا باورم نمیشد البته خیلی تلاش کرده بودم و انصافا کلاس ایرلندی رو که من ندارم رو همیشه با معلم هنرمون مستر اوفارل در اتاق آرت میگذروندم و نقاشی میکشیدم.
* قطعا یکی دیگه از تحولات بزرگ من در سال 94 روزه گرفتن در تمام روز های ماه رمضان و شروع نماز خوندن از اون موقع تا الان بود و حتی در روز هایی که خورشید ساعت 4 غروب میکرد توی مدرسه نمازم رو میخوندم و امیدوارم که در سال پیش رو که درش تازه به سن تکلیف میرسم هم بتونم همین روند رو ادامه بدم.
خلاصه خوشبختانه سال 94 سالی پر از موفقیت های مختلف و افتخارات مختلف برای من بود، امیدوارم بعد از تعطیلات از نیمه نهایی صعود کنم و در نهایت قهرمان رقابت های دیبیتینگ هم بشم. اما مهمتر از همه بابا، مامان، صدرا، علیرضا و من سلامت بودیم و امیدوارم در سال آینده هم همه درکنار هم سالم باشیم و مطلب درباره سال 95 حتی پربار تر از امسال باشه. واقعا دوست دارم از بابا تشکر خیلی زیادی کنم که هر چیزی که الان دارم رو مدیونشم (زبان آلمانی، انگلیسی اصلا همین زندگی در ایرلند، دیبیت و ...) و امیدوارم که هیچ وقت حمایتش از من قطع نشه حتی وقتی من یکم ایرلندی رفتار می کنم هم هوامو داشته باشه
سال نو رو پیشاپیش به همه ی شما تبریک میگم
سالی پر از سلامت و موفقیت داشته باشید...
در
ولی من فکرم به مسابقه خودم بود. بعد از بازی یکراست به UCD رفتیم، البته خود معلم که مدیر فتی تیم راگبیمون بود با بازیکنا مونده بود و مخصوصا حالا که باخته بودیم باید یذره بهشون روحیه میداد پس ما با یکی دیگه از معلما که مادر هم تیمی من میشد رفتیم. بعد از حدود یک ساعت اسم ما رو خوندند و اتاقمون مشخص شد. من سومین سخنران بودم.
بعد از یه گپ با معلم با بابا به خونه برگشتم. وقتی توی ماشین به بابا گفتم اصلا باورش نمیشد مخصوصا اینکه همیشه از من ایراد میگرفت که نمیتونم توی جمع خوب صحبت کنم و الان هم نشون دادم که اشتباه میکرده

امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. من علاقه دارم در اینجا درمورد خاطرات خودم از خانواده و دوستان، سفر، فرهنگ مردم، یادگیری زبان و اتفاقاتی که در شهر و مدرسه می افتد و خلاصه خاطرات حاصل از گذر ایام را بنویسم.