برای تعطیلات طولانی ایستر (عیدپاک) امسال که به خاطر همزمانی اون با عیدنوروز و اضافه شدن تعطیلات مربوط به روز ملی ایرلند، استثناً 3 هفته شده بود از قبل تصمیم گرفته بودیم یک مسافرت یک هفته به اسپانیا بریم. از اونجایی که تقریبا همه مسافرت های ما در اروپا با ماشین بوده و تجربه مسافرت با هواپیما و بدون ماشین خودمون رو خیلی نداشتیم باید این مسافرت رو از قبل خوب برنامه ریزی میکردیم چون هم فصل شلوغ مسافرت بود و هم اینکه چندین جای مختلف باید اقامت می کردیم.

پس با برنامه ریزی قبلی بلیط رو برای دوشنبه 2 فروردین از فرودگاه دوبلین به بارسلونا گرفتیم. برای اینکه بتوانیم شهرهای مهم جنوب اسپانیا را هم بازدید کنیم پرواز رفت به بارسلونا و بازگشت از فرودگاه آلمریا  در جنوب اسپانیا گرفتیم. در این سفر با توجه به توصیه کسایی که اونجا زندگی میکنن و  همینطور تا حدی برنامه ریزی خودمون، مادرید رو در برنامه نگذاشتیم. دلیل اصلی که گفته می شد این بود که مادرید شهر بسیار بزرگ و شلوغیه که نسبت به بقیه اسپانیا شاید انقدر جای دیدنی نداشته باشه. خلاصه این شد که در طول سفر ما به اسپانیا از شمال به جنوب شهر های بارسلونا، والنسیا، گرانادا، کوردوبا، سویا، مالاگا و آلمریا رو رفتیم که  در این مطلب در موردش نوشته ام.

شروع پردردسر سفر: پروازمون به سمت بارسلونا هم خیلی راحت نبود و خلاصه داستانی داشت که الان میگم! روز فردای سال تحویل همه ی وسایل رو برای مسافرت جمع کردیم و ظهر دوشنبه آماده رفتن به  بودیم که یکدفعه راننده ای که برای بردن ما به فرودگاه در خونه اومده بود پرسید با اینکه می دونست پرسید به بارسلونا میرید؟ ما هم گفتیم بله!  یکدفعه سرش رو تکون داد و ما یک ذره نگران شدیم و پرسیدیم چطور مگه؟گفت:  کارکنان رایان ایر در برج مراقبت فرانسه اعتصاب کردند و خیلی از  پروازها که از روی اون کشور رد میشه کنسل شده! باورمون نمی شد دم در خونه با این همه بلیط هواپیما و هتل های مختلف و رزرو ماشین اجاره ای و .. خلاصه با این همه  برنامه ریزی حالا که  آماده شده بودیم این خبر را شنیدیم.  اصلا دلمون نمی خواست این درست باشه! پس سریع وبسایت شرکت رایان ایر (شرکتی که باهاش پرواز داشتیم) رو چک کردیم و نوشته بود همه پرواز ها کنسل شده به غیر از همین پرواز ما به بارسلون! ما هم یه نفس راحتی کشیدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. اونجا که رسیدیم وضعیت عجیبی بود خیلی پروازها علامت کنسل جلوش نوشته بود.

با این همه پرواز ما سرجاش بود! همه کار ها خیلی راحت و عادی پیش رفت و سوار هواپیما هم شدیم! موتورهای هواپیما روشن بود اما حرکت نمی کرد. تا اینکه بعد ینیم ساعت خلبان اعلام کرد که هنوز منتظر اجازه پرواز هستیم و باید منتظر بمونیم که دو ساعتی ممکنه طول بکشه هیچ چاره ای نبود. دو ساعت با بچه توی هواپیما موندیم که تازه دوباره اعلام شد یک ساعت و نیم دیگه قطعا راه میوفتیم! خلاصه باید ساعت پنج و نیم پرواز میکردیم اما ساعت تقریبا 8 و نیم شده بود و هیچ خبری نشد که این بار  خلبان اعلام کرد نتونسته مجوز را بگیره و پرواز کلا کنسل شده!! شرایط بدی شده بود. بعد این همه صبر و 3 ساعت نشستن تو هواپیما اخرشم هیچی نشد! شب باید به بارسلون می رسیدیم اما به جای اون باید صبر می کردیم تا فردا! به غیر از اینکه یه پرواز جدید برای 7 صبح فردا گرفتیم هیچ کاری نتونستیم بکنیم،  البته به ما حداقل یک هتل دادن و با اتوبوس ما رو تا هتل بردن.

   

فردا صبح خیلی زود برای پرواز جدیدمون بیدار شدیم. یک شب از مسافرتمون رو از دست داده بودیم و به جای اینکه روز سه شنبه اول وقت بارسلون گردی را  با انرژی شروع کنیم باید خودمون را برای این برنامه در بعدازظهر سه شنبه آماده می کردیم. خدارا شکر اعتصاب ساعت پنج صبح تمام شده بود و  این بار پرواز بدون تاخیر  انجام شد و دور و بر ساعت 12 ظهر رسیدیم بارسلون. شهر از پشت پنجره هواپیما واقعا بزرگ و زیبا بود و ساختمان های بلندش برخلاف دوبلین که اصلا نمیشه توش ساختمان چندطبقه پیدا کرد واقعا به چشم میومد.

 .  بارسلونا (Barcelona)   

جاهای دیدنی که رفتیم: کاتدرال فامیلیا، نیوکمپ، میدان اسپانیا، کاتالونیا و کلمب و منت جویک

همونطور که قبلا گفته بودم در بیشتر شهر هایی که قرار بود بریم هتل-آپارتمانی رو رزرو کرده بودیم پس در بارسلون هم از هواپیما با اتوبوسهای فرودگاه به اسم Aerobus به مرکز شهر و میدان پلازا کاتالونیا (plaza catalunya) جایی که هتل-آپارتمانمون قرار داشت رفتیم. آپارتمان درست کنار میدان معروف کاتالونیا  بود که هم قیمت خوب و مناسبی برای دو شب داشت و هم اینکه کلا جای راحت و با کیفیتی بود. دسترسی بسیار عالی هم به اتوبوس های توریستی شهر (Barcelona Bus Turistic)که در ادامه توضیحش رو دادم داشت. بعد از یک ساعت استراحت بلیط  این اتوبوس ها را که دو خط قرمز و آبی دارند گرفتیم. روز سه شنبه خط آبی و روز بعدش خط قرمز را سوار شدیم. خط قرمز جا های دیدنی جنوب شهر رو نشون میده و خط آبی که از نظر زمانی کوتاه تره از کنار جاهای دیدنی بخش دیگری از مرکز و شمال شهر عبور می کنه.

جاهای دیدنی رو با توجه به رنگ خطی که توش هستن مشخص کردم، یک نکته دیگه: اگر فوتبال اسپانیا رو دنبال کنید در لوگوی باشگاه ها یا لباس ها می بینید که هر شهر و استان یک رنگ و پرچم خاص داره و من هم اسم هر شهر رو با توجه به پرچمش که اونجا می دیدیم مشخص کردم تا رنگ شهرها یادم بمونه

 (این اتوبوس های hop-on hop-off اتوبوس های معمولا سر-بازی هستن  که تقریبا در همه شهر های بزرگ و مطرح اروپا هست و از یک ایستگاه جای دیدنی شهر شروع میکنه و دونه ذونه همه ی جاهای دیدنی شهر رو از کنارش رد میشه و توضیح درباره هر کدام هم به حدود 13 زبان با هدفون میتوند گوش کنین و طبیعتا هر جا هم که بخوایم میشه پیاده شد. بعد با اتوبوس های بعدی که یک ربع به یک ربع از اونجا رد می شه بقیه مسیر را برویم. خیلی جالبه که ما در شهر های بارسلون و والنسیا از این اتوبوس ها استفاده کردیم و هر دو شهر ضمن اینکه از شباهت هاشون مخصوصا والنسیا به اصفهان گفتیم، در هر شهر بارها به این فکر میکردیم که کاش مخصوصا در شهری مثل اصفهان که واقعا بیشتر جا های دیدینیش اطراف زاینده رود هست همین سیستم خیلی ساده رو راه مینداختن که باعث استفاده بیشتر توریست ها و هم اشتغال میشه. در وین هم همین اتوبوس ها بود ولی ما یک بار هم سوار نشدیم و همه جا رو خودمون در سه سال با ماشین رفتیم و همونطور که گفتم در اکثر شهر های بزرگ اروپایی هست و خیلی هم راه خوبیه که بشه در حداقل زمان عملا تک تک جاهی زیبا رو دید)

  بلیط های این اتوبوس ها برای بزرگسالان 32 یورو و بچه ها 28 یورو بود و برای ما چیزی حدود 150 یورو برای دو روز شد. اما واقعا می ارزه چون در همون سه شنبه که تازه خسته بودیم و یک نصفه روز بیشتر وقت نداشتیم همه جاهای دیدنی خط آبی رو دیدیم و در چند جای بسیار زیبا پیاده شدیم که اون ها رو توضیح میدم. نکته ای که خیلی خیلی جالب بود و همش جلوی چشم ما و توریست هایی که با اتوبوس شهر را می بینن هست پرچم کاتالونیا است. تعصب کاتالان ها به استقلال و جدایی طلبی از روی پرچم هایی که به تراس هاشون آویزان کرده بودند خیلی مشخص بود. یکی دو تا هم نبود که ! تقریبا از هر ساختمان یک تراس حداقل پرچم آویزون کرده بود! در این مورد اطلاعات من کامل بود و با آب و تاب در مورد حرکات و شعار های کاتالان ها در مسابقات بارسا و جریمه شدن ها و ... توضیح می دادم.

   کاتدرال فامیلیا (segreda familia basilica cathedral): این کلیسا نماد اصلی شهر بارسلوناست و توسط معمار هنرمند و بسیار برجسته بارسلون به نام آنتونی گادی (Gaudi) هست که بسیاری از قشنگ ترین کلیسا ها و بنا های فوق العاده زیبای بارسلون رو او معماری کرده و واقعا شاید زیبایی بارسلون مدیون گادی باشه.یکی از آثار اون همین ساختمونیه که عکسش را انداختم:

یکی دیگه از کارهای آنتونی گادی در بارسلون

البته کاتدرال فامیلیا هنوز در حال ساخت هست و میگن که تازه 50 سال دیگه کاملا به پایان میرسه و قطعا بسیار با ابهت تر از چیزی که حتی الان هست خواهد شد. البته توش رو نرفتیم چون خیلی شلوغ بود و به هر حال خیلی هم وقت نداشتیم و مهم بیرونش بود. یک کاری که ما نکردیم این بود که برای عکس از پشت کلیسا قشنگ تر میشه ولی ما فقط از جلوش گرفتیم چون آفتاب اون موقع از پشت مناسب نبود و عکس رو خراب میکرد ولی باید فرداش میرفتیم که دیگه وقت نشد. برای این میگم که همونطور که در عکس می بینید از جلو اثرات ساخت و سازی که داره روش انجام میشه بیشتره و عکس رو خراب میکنه اما از پشت بازسازی نمیشه و قشنگ تر هست. بارسلونا و کلا بیشتر شهر هایی که رفتیم پر ازکلیسا های بسیار زیبا بود و یه ذره اینکه آدم اسم همشون رو یادش بمونه یذره سخته!

 

 

 

 

    ورزشگاه کمپ نو یا نیوکمپ: من از 6 سالگی با عمو فرخ بازی های بارسلونا رو میدیدم و به شدت عاشق بارسلونا بودم و همه بازی هاشون رو همیشه دنبال کردم و دیدن کمپ نو از نزدیک واقعا ارزوم بود. در ایستگاه باشگاه بارسلونا که در کنار ورزشگاه 90000 نفری کمپ نو قرار داره پیاده شدیم. اینجا رو فقط در تلویزیون دیده بودم و واقعا خوشحال بودم که الان میخوام وارد نیوکمپ بشم. از سردر باشگاه بارسلونا که رفتیم تو دونه دونه مغازه وسایل و لباس بارسلونا بود و بعد از فروشگاه رسمی بارسلونا میشد بلیط تور کمپ نو با موزه و بقیه جا ها رو دید. بلیط برای بزرگسالان 23 یورو و برای بچه ها 9 یورو بود.

 

 وارد ساختمان استادیوم که شدیم اول یک عکس با ژست های مختلف با (مثلا) بازیکنان بارسلونا گرفتیم که در خروجی اون ها رو میشد خرید. بعد وارد موزه بارسلونا شدیم. جایی که همه جام ها و افتخارات بارسلونا ز همون سال سال های ابتداییش 1900 تا الان قرار داشتن و میشد از نزدیک این همه جام رو یکجا دید. 5 توپ طلای لیونل مسی هم اونجا بود که من خیلی برام جالب بود که واقعا این رو به خود بازیکن نمیدن و عملا مال باشگاه هست. در موزه، 5 جام لیگ قهرمانان اروپای بارسا هم بودن که جدیدترینش همین پارسال بود که در برلین یوونتوس رو بردیم. دیدن این جام ها و اون محیط پر از عکس های بازیکن ها مخصوصا مسی برام خیلی جالب بود. بعد از اون به سمت خود استادیوم و سکو ها و زمین رفتیم.

  وقتی ادم اونجا وای میسته و دورو برش رو نگاه میکنه واقعا ابهت این ورزشگاه رو حس می کنه مخصوصا من که همیشه این ورزشگاه رو از تلویزیون دیدم  برام خیلی مهم بود. می تونید جو ورزشگاه وقتی همه 90 هزار صندلی برای بازی های بارسا پر میشه رو تصور کرد. اونجایی که ما بودیم البته از بالا دید داشت و بعدا پایین تر و کنار چمن هم رفتیم. بعد از کلی عکس انداختن رفتیم پایین تر. از پله های داخل استادیوم پایین رفتیم و از اتاق رختکن تیم حریف سر دراوردیم. یک سونا در اون رختکن بود و راهنما هم میگفت که بیشترین سرویس رو بارسلونا بین همه ی تیم های جهان به تیم حریف میده و با دیدن اون چیزها فکر کنم واقعا هم راست میگفت!‌ بعد درست از پلکانی که بازیکنان ازاون پایین میرن و وارد زمین میشن پایین رفتیم. صدای هواداران بارسلونا که سرود بارسا رو می خونن هم اونجا پخش میشد و آدم واقعا فکر میکرد داره وارد بازی میشه!

بعد درست کنار نیمکت ذخیره ها در اومدیم و روی چمن ورزشگاه نیو کمپ بودیم! از اینجا همه ی ورزشگاه خیلی خوب معلوم بود دیگه نزدیک تر از این نمیشد. واقعا برای من جای رویایی بود. از اینجا مربیا تیم رو کوچ می کنن و بازیکنای ذخیره هم اونجایی که من وایساده بودم می نشین.

 

بعد بالاتر و به سمت اتاق رسانه ها رفتیم که تصویر پخش زنده در تلویزیون از بازی های بارسلونا در نیوکمپ درست از این اتاق شیشه ای هست و گزارشگر ها هم از اینجا گزارش میکنن. اینجا درست تصویری هست که در تلویزیون معلومه و دیدن همون تصاویر به صورت زنده اما نه از تلویزیون خیلی عالی بود! بعد از راه روی اسطوره ها که پر از عکس های اسطوره های تاریخ بارسلونا بود رد شدیم. (قطعا جالبترینش یوهان کرایف بود که پس فردای روزی که ما در ورزشگاه بودیم  فوت کرد)

بعد از اون به اتاق کنفرانس مطبوعاتی بعد بازی و اتاق رئیس باشگاه رفتیم که خیلی جالب بود مخصوصا جاییکه بازیکنا مصاحبه میکنن که اونجا هم عکس انداختم. بعد از ساختمان داخلی ورزشگاه خارج شدیم و کنار خروجی هم عکسی که اول گرفتیم رو که توی یه آلبوم قشنگی گذاشته شده بود رو خریدیم و خیلی جالب بود. 

در راه خروج به فروشگاه رسمی بارسلونا هم رفتیم که نسبت به خود ایرلند خیلی گرون تر بود و اصلا به صرفه نبود وگرنه حتما لباس این فصلو میخریدم.فقط برای دوستامون هرخونواده یک کلاه خریدیم. به هر حال این برای من رویاییی ترین قسمت کل سفر بود و واقعا به من خوش گذشت. مخصوصا اینکه همیشه ارزو میکردم بتونم خودم از نزدیک اونجا باشم و بالاخره به آرزوم رسیدم (وقتی اونجا بودیم میگفتم کاش یه جور برنامه ریزی میکردیم که برای الکلاسیکو که هفته بعدش برگزار می شدیم اونجا میبودیم اما هم به خاطر بلیط خیلی گرون 500 یورویی اش و هم اینکه بازی رو خیلی بد 2-1 باختیم دیگه ناراحت نیستم.) . بعد از ورزشگاه دوباره سوار اتوبوس آبی شدیم و تا  میدان فرانسسک ماسیا که به خط قرمز می رسید رفتیم و از اونجا به سمت میدان اسپانیا رتفیم تا اولین روزمون در بارسلونا رو به پایان برسونیم. 

  میدان اسپانیا (plaza Espanya): 3 ایستگاه بعد به میدان اسپانیا،  یکی دیگه از اون جا های رویایی و فوق العاده شهر رسیدیم. این میدان بزرگ که پشتش هم موزه ملی هنر کاتالونیاست یک حوض با فواره های بزرگ بسیار بزرگ و زیبا هم وسطش داره که در روز های جمعه و یکشنبه یک رقص آب فوق العاده پخش میشه و واقعا بی نظیره. رقص آبش هم ظاهرا از ساعت 7:30 عصر شروع میشه و ما هم البته اینو نمیدونستیم اما شانس اوردیم که وقتی ما رفتیم اون هم به راه بود و واقعا زیبا و دلچسب بود. میشه با استفاده از پله برقی هایی که گوشه میدان هست از محوطه اطراف حوض و فواره و ها به راحتی تا بالای میدان یعنی کنار موزه که روی ارتفاع قرار داره رفت. اگر پله برقی که خیلی جالب برای یک همچین جای پرجمعیتی طراحی شده بود وجود نداشت، باید حدود 200 تا پله رو می رفتیم! اما کلا کسی داخل خود موزه رو نمیره چون بیرونش همه زیبایی و داره و شاید یه موزه هنر خیلی جذابیت زیادی نداشته باشه. قرار شد چون داشت شب میشد بریم آپارتمان و فردا یک بار دیگه اینجا رو بریم.


ساعت 8 شب بود که دوباره سوار اتوبوس شدیم. بابا از کمک راننده پرسید تا آخر مسیر (کنار خونه ما) چقدر راه است. اون گفت یک ساعت و نیم! خیلی زیاد بود. پس بابا یک فکری کرد تا میانبر بشه. بعد حدود نیم ساعت به میدان کلمب رسیدیم و خیلی ساده و سریع کمتر از 5 دقیقه مسیری که اگر میخواستیم با اتوبوس بریم باید حداقل یک ساعت توی راه میبودیم رو به راحتی رفتیم و دو ایستگاه بعد از میدان کاتالونیا و آپارتمانمون سر در آوردیم.

به نظر شخصی خودم بین هر شهری که خودم تا حالا رفتم بارسلون مدرن ترین و زنده ترین شهر بود اما چیز جالب اینه که مترو هاشون واقعا خیلی قدیمی و بسیار بی کیفیت بود!‌ حتی خود ایستگاه هاشون واقعا به بارسلونا نمیخورد! اما خب البته قطعا وقتی این همه سیستم های اتوبوس و غیره دارن شاید خیلی نیاز آنچنانی براشون نباشه تا انقدر روی مترو شون هزینه کنن.

  منت جویک و تله کابین منت جویک (montjuiic): فردا صبح قرار شد بقیه جاهای دیدنی خط قرمز رو که دیروز فقط میدان اسپانیا رو ازشون دیده بودیم رو درست حسابی بریم. یکی از زیباترین قسمت های کل اسپانیا منطقه ای تپه ای و با ارتفاع در نزدیکی دریا به نام montjuiic بود که مسیر اتوبوس از یک جای تقریبا کوه مانند بالا میره و در ایستگاهش میشه پیاده شد. از انجا میشه شهر رو به خوبی دید.

اما یکی از کار هایی که حتما باید در اینجا انجام داد سوار تله کابین montjuiic شدن هست که با دادن فقط نفری 8 یورو سوار این تله کابین شد و تا بالای کوه montjuiic که قلعه بسیار زیبایی هم با همین اسم بالاش داره رفت. با تله کابین کمتر از 10 دقیقه طول میکشه تا بالای این کوه و به قلعه montjuiic برسیم. محوطه اطراف این قلعه با چشم اندازی بسار زیبا به شهر بارسلون و اینکه از قصد اینجا رو درست کنار اقیانوس ساختند بسیار محوطه اطرافش رو هم زیبا میکنه. قیمت بلیط ورودی به قلعه 5 یورو هست. از اونجایی که این قلعه بیشتر برای دیده بانی و دفاع استفاده میشده داخلش اتاق اتاق و قصر مانند نیست و زیبایی اصلیش فضای تقریبا پشت بامش هست که نمایی فوق العاده از شهر و اقیانوس داره. دیدن این قلعه و چشم انداز زیباش واقعا خیلی جالب و زیباس و نمیشه در بارسلون رفت و اینجا رو ندید. قدم زدن در محوطه اطرافش هم خیلی جالبه و به زیبایی میشه نمای خوبی از شهر بزرگ بندری بارسلون رو دید.

    میدان کلمب و اسکله بارسلونا: با ادامه دادن خط قرمز به میدان بزرگ کلمب رسیدیم. اسکله هم کنار همین میدان بود. ساختمان تجارت جهانی که به ظاهر یک کشتی بزرگ بود هم در نزدیکی این میدان بود. میدان کلمب مجسمه ای از کریستف کلمب داره که با دست به دریا اشاره میکنه. اونجا هم یک ایرانی اومد و از ما عکس انداخت که ایرانیا خونگرمی شونو تو بارسلونا هم نشون دادن

در خیابان شمالی این میدان به اسم La Rambla، پر از مغازه و  بازارچه توریستی بود  و ما در طول اون هم قدم زدیم و در یک رستوران ترکی غذا خوردیم. بعد برای کمی استراحت به هتل رفتیم و یک بار دیگه برای عکس گرفتن و رفتن به بالای اون ارتفاع،  به میدان اسپانیا رفتیم که بخاطر ماجرای فرودگاه بلژیک و عزای عمومی ایندفعه فواره ها هم خاموش بودند . البته به غروب آفتاب هم خوردیم و خیلی نتونستیم اونطور که می خواستیم عکس بندازیم و از این نظر همون دفعه اول بهتر بود.

یک نکته خیلی جالب در بارسلونا این بود که در طول 2 روزی که ما اونجا بودیم 19 خانواده ایرانی دیدیم و انقدر فارسی شنیدیم اسپانیایی نشنیدیم البته در جنوب اسپانیا فقط یک بار در والنسیا ایرانی دیدیم و هر کس میاد ظاهرا فقط به بارسلونا ئو مادرید میاد و میشه گفت کمتر ایرانی که به بارسلونا میاد به جنوب هم می ره و از این لحاظ ما شاید تنها ایرانی هایی باشیم که به بارسلون بیاد و کوردوبا و این جور جا ها رو هم رفته باشه.  

. والنسیا (Valencia)   

مهمترین جاهای دیدنی که رفتیم : آکواریوم والنسیا، کاتدرال

برای رفتن از بارسلونا به والنسیا و بعد جنوب اسپانیا و استان اندلوس از قبل برنامه ریزی کرده بودیم یک ماشین اجاره کنیم. اما وقتی که رفتیم تا ماشین رو تحویل بگیریم بخاطر یک مشکل در کارت بانکی گفتن نمیشه و با یک مشکل پیش بینی نشده روبرو شدیم. بابا سریع تصمیم گرفت برای اینکه برنامه به هم نخوره بلیط قطار والنسیا را بگیره تا اینکه مشکل ماشین را در دو روزی که والنسیا هستیم حل کنه. پس به ایستگاه قطار بارسلونا که کنار پارک صنعتی بزرگ این شهر هست رفتیم. حدود 150 یورو بلیط قطار شد. از بارسلونا تا والنسیا 3 و نیم ساعت با قطار راه بود که خیلی تعجب کردیم چون فکر می کردم قطاری که با این سرعت می رفت زودتر از این برسه. بالاخره بعد از ظهر به والنسیا رسیدیم. درست مثل همون پرواز اول به بارسلونا که برنامه هامونو به هم ریخت، جور نشدن ماشین لحظه آخری هم واقعا خیلی غیرمنتظره بود. در ایستگاه راه آهن نقشه و اطلاعات دیگه را از مرکز توریستی گرفتیم. از اونجا با یک اتوبوس مجانی تا دروازه ورودی مرکز شهر اومدیم که 2 دقیقه هم نشد!  از دروازه که عبور کردیمشکل زیبا و طراحی قدیمی و سنتی ساختمان های شهر اولین چیزی بود که توجهمون رو جلب کرد. حتی ساختمان رستوران ها و فروشگاه ها هم شبیه کاخ ها بودند و طراحی سنتی و زیبایی داشتند. در والنسیا هم مثل بارسلون یک آپارتمان در مرکز شهر گرفته بودیم که خداراشکر هم نزدیک ایستگاه اصلی اتوبوس های هاپ آن هاپ آف بود و هم اینکه به ایستگاه قطار خیلی نزدیک بود چون با کمتر از 10 دقیقه پیاده روی به هتل - آپارتمان خودمون رسیدیم.

خیابون های فرعی مرکز شهر والنسیا باریک با ساختمان های بسیار بلند در دو طرف خیابون بودند که خیلی شبیه ونیز بود. همه ساختمان ها هم مثل ایران یک تراس کوچک داشتند که مردم توش لباس پهن میکردن! فکر کنم میشه هر تراس به تراس خونه روبه رو یک طناب وصل کنه تا لباسارو اونجا پهن کنن! به هر حال آپارتمان رو تحویل گرفتیم و بعد از کمی استراحت به سمت ایستگاه اتوبوس هاپ آن هاپ آف رفتیم.

اینجا هم مثل بارسلون دو خط قرمز و آبی داشت. قبلا بابا بلیط هاشو در ایستگاه راه آهن گرفته بود و دیگه نیاز نبود در صف برای این کار وایسیم. پس راحت سوار اتوبوس ها شدیم. خط قرمزبیشتر از مرکز شهر میرفت و یکی از مهمترین جاها در مسیر خط آبی  آکواریوم معروف والنسیا به نام اوشنوگرافیه که بهترین آکواریوم اروپا هست. باید گفت که اتوبوس های بارسلونا خیلی بهتر بود.  مثلا اتوبوس های والنسیا طبقه دومش هم شیشه داشت که تقریبا همه عکس هایی که از توی اتوبوس میگرفتیم خراب میشد! بخاطر شیشه ها یکمی سر و صدا داشت و نمیذاشت صدای راهنمایی که مثل بارسلون با هدفون تو گوشمون پخش میشد و خیلی هم صداش کم بود رو بشنویم!‌ اما یک نکته خیلی جالب هم توی این شهر به چشم میومد که پایین توضیح دادم:

راستش همونطور که قبلا گفته بودم تقریبا هر جا که میرفتیم خیلی شبیه اصفهان بود!‌ اما واقعا شهر والنسیا طوری بود که مطمئن بودیم قطعا خواهر خوانده اصفهان شده ولی وقتی چک کردیم (همونطور که انتظار داشتم) بارسلون بود ولی عجیبه که والنسیا رو خواهرخوندش نکرده بودن! به این دلیل میگم که اگه نقشه خط قرمز مسیر اتوبوس توریسیتی رو ببینید یک رود قدیمی چندین سال پیش درست مثل زاینده رود از مرکز شهر والنسیا رد میشده که البته خیلی وقته خشک شده و الان یک حالت پارک خیلی بزرگ داره و جالبه که درست مثل اصفهان همه جاهای دیدنی و تاریخی دور همین رود سابق و در اون مسیر بودن که خیلی من رو به فکر فرو برد که چرا توی اصفهان این سیستم رو راه نمیندازن. مثلا از میدون نقش جهان شروع بکنه و بره توی دنبال رودخونه و زاینده رود و همینطور جاهای دیدنی دور و بر رود مثل سی و سه پل و پل خواجو و پل مارنون و و ... نشون بده بعد هم برگرده. در شهری مثل اصفهان که ساختارش خیلی شبیه والنسیاس خیلی راحت میشه این کار رو کرد و کلی باعث اشتغال هم میشه چون به غیر از راننده حداقل دو سه نفر با هر کدوم از این اتوبوس ها میان تا اگه کسی سوالی داشت جواب بدن یا مواظب باشن کسی کار خطرناکی نکنه. بعدشم هرجای معمولی تاریخی هم می شه محل پیاده شدن توریست ها و همونجا هم کلی کار درست می شه و فروش می ره بالا و بیشتر بهش می رسن و ... ) 

خلاصه قرار شد از اونجایی که به غروب میخوردیم و هوا هم یه ذره سرد شده بود جایی پیاده نشیم و فقط از همون اتوبوس والنسیا گردی کنیم و شهر را ببینیم تا وضعیت شهر و تاریخش دستمون بیاد و شاید فرداش یکی دو جا رو بریم و درست حسابی ببینیم. یکی از نکات جالب این شهر وجود بنا های بسیار زیادی از زمان حکومت مسلمانان بود که خیلی ساختمان ها به سبک اسلامی و شبیه به مساجد عربستان یا ترکیه بود. یکی از جاهای دیدنی شهر هم یک باغ بزرگ که زمانی مال یکی از حاکمان مسلمان والنسیا بود که اون موقع کاخ بزرگی هم داشته اما الان خراب شده و فقط باغش وجود داره. کلا ساختمان های والنسیا بسیار معماری قدیمی و جالبی داشتند و هر جای مهمش مثل موزه ها خیلی زیبا بودند.

همونطور که گفتم شب خیلی وقت زیادی برای گردش نداشتیم و بخاطر همین برگشتیم به آپارتمان. شام رو هم از بس فست فود و غذای آماده خورده بودیم دیگه اصلا حالمون به هم میخورد پس قرار شد خودمون یک نیمرو بزنیم که خیلی هم چسبید! بازی دوستانه ایتالیا - اسپانیا هم در میلان برگزار میشد که 1-1 شد. (کلا من اصلا قدم خوبی برای فوتبال کشورهایی که بهش سفر می کنیم ندارم! همونطور که قبلا گفتم بعد از رفتن من به بارسلون 2-1 الکلاسیکو رو باختیم تازه 5 سال پیش هم وقتی از مونیخ برگشتم بایرن فینال لیگ قهرمانی رو به چلسی باخت)

فردا صبح با هدف دیدن آکواریوم والنسیا که میدونستیم وقت زیادی لازم داره،  زود بیدار شدیم. بابا همچنان داشت با شرکتی که ماشین رو قرار بود به ما بده صحبت میکرد تا حداقل بتونه یه راهی پیدا کنه بقیه سفر به ما ماشین بدن. خلاصه با خط آبی به سمت آکواریوم رفتیم. البته آکواریوم در جنوب شرقی شهر قرار داشت و یه ذره با مرکز شهر فاصله داشت.

   آکواریوم والنسیا (L'Oceanographic de Valencia):

جمعیت بسیار زیاد در حال گرفتن بلیط ورودی!

از دور خیلی راحت میشد ساختمان مدرن-شکل که با بقیه ظاهر سنتی شهر خیلی فرق میکرد رو دید. ساختمانش بسیار زیبا و جالب ساخته شده بود. در اتوبوس هم همه مقصدشون این اکواریوم بود که باعث شد همه در ایستگاهش پیاده بشن!

این آکواریوم یا اوشینوگرافیک دومین آکواریوم بزرگ و با تنوع اروپا و چهارم در جهان هست. البته یک باغ وحش هم داره که ما فقط قسمت آکواریوم رو رفتیم. بلیط اینجا رو هم از ایستگاه قطار گرفته بودیم و صف بسیار طولانی شاید بیشتر از 200 نفر در بلیط فروشی آکواریوم تشکیلی شده بود که حتی وسطش اعلام شد بلیط فروشی تموم شده و دیگه ظرفیتی نداره و بخاطر همین خیلی خوبه که از قبل چه اینترنتی یا مثل ما از یکی از توریست اینفو سنتر ها بلیط رو از قبل تهیه کنید. هوا هم 31 درجه بود و واقعا برای اولین بار در حدود دو سال در اروپا هوای مثل ایران رو تجربه کردیم!

این آکواریوم به قسمت های مختلفی تقسیم میشد که با خرید بلیط کلی می شه به همه جای اون رفت. بعضی ها این اشتباهو کردن که یک بلیط برای قسمتی از این آکواریوم را میخرن و دیگه نمیتونن جاهای دیگه رو برن. ما بلیط قسمت های فک ها و ماهی ها، قسمتی که اقیانوسی نام داشت و نهنگ و کوسه و پنگوئن ها رو شامل میشد، و قسمت دلفین ها رو داشتیم.

وارد که شدیم اولین قسمت مال شیر های دریایی بود. بعد وارد ساختمان اصلی خود اکواریوم شدیم و اولین قسمت برای ماهی های مدیترانه و آب های کم عمق بود. این قسمت پر از ماهی های کوچک و بزرگ که دور و بر سواحل والنسیا میشد پیدا کرد بود. بعد قسمت جالب تر کوسه ها و سفره ماهی ها و اینجور موجودات وحشتناک بود! این قسمت یک تونل بزرگ هم داشت که از سه طرف کوسه ها از کنارت رد میشدن! یک چیز فوق العاده جالبش هم این بود که سه تا غواص واقعی درست از کنار این کوسه ها شنا میکردن و کاری هم باهاشون نداشتن! من بودم با اینکه شنا بلدم انقد دست و پا میزدم تا همه ی 20-30 تا کوسه و سفره ماهی بیان دور من جمع بشن جالب بود که ماهی های تن (همون تن ماهی که میخوریم) خیلی بزرگ بودن و تقریبا اندازه کوسه ها بودن و با هم در یکجا بودن و احتمالا کاری هم به هم ندارن. در کل مسیر تونل به این فکر میکردیم که اگه یکدفعه شیشه اینجا بشکنه چه فاجعه ای میشه و این همه کوسه هم میریزن رو سرمون! (البته با اینکه میدونستم همه خورده میشن یا غرق می شن خیلی بدم نمیومد این اتفاق واقعا میفتاد!)

بعد به قسمت "اقیانوسی" رفتیم که بیشترش قسمت قطبی بود که نهنگ های بلوگا و فک ها (من که هیچ وقت نمیفهمم اسماشون چجوریه ولی فرق اینا با اون شیر دریایی های ورودی اینه که این فک ها در قطب شمال و روی یخ و آب های سرد زندگی میکنن و اون هایی هستن که عاج های بزرگ دارن و قبلی ها در آب های گرم تر زندگی می کنند و عاج ندارن)  ظاهر این نهنگ های بلوگا خیلی جالبه و خیلی هم شبیه دلفین ها هستن اما چیز جالب تر اینه که قیافشون همیشه خندان و مهربان هست. این نهنگ ها از اول استخر تا جای شیشه ای که ما میتونستیم ببینیمشون شنا میکردن و وقتی جلوی ما میومدن با لبخند به ما نگاه میکردن! فک ها هم خیلی بزرگ و سنگین بودن ولی جالب تر از همه قسمت پنگوئن ها بود که خیلی باحال بودن!

 

حدود 10-15 تا پنگوئن در این قسمت بودن که در یک گوشه خشکی مانند درست کرده بودند که پر از یخ و برف بود و جاهای دیگه آب بود. از یک قسمت کوچک هم برق مصنوعی میومد که پنگوئن ها میرفتن زیرش وایمیستادن تا برف بیشتری رو سرشون بریزه! ژستی که موقع شیرجه زدن تو آب میگرفتن هم خیلی با مزه بود! بچه ها هم میرفتن کنار شیشه جایی که پنگوئن ها درست کنارشون اومده بودن و خیلی براشون جالب بود آخه عروسک های خیلی واقعی هم از اونجا خریده بودن و ما هم یکی برای علیرضا خریدیم که خیلی واقعی و جالب بود و بچه ها میرفتن اینا رو میگرفتن کنار پنگوئن ها و اونا هم انگار واقعا فکر میکردن اینا واقعین و همگی میومدن کنار بچه ها!

ـ بخش دلفین ها: این زیباترین و جالبترین بخش کل آکواریوم بود. البته هر شو یا برنامه هر 1 ساعت و ربع یک بار هست و اگر قبلش زمان رو چک کنید تا بهش برسید خیلی بهتره، ما اینو نمیدونستیم ولی خوش شانس بودیم که فقط نیم ساعت باید منتظر میموندیم. اما وقتی شروع شد واقعا جالب ترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم! دلفین ها کار های فوق العاده ای میکردن مثلا با سرعت مثل دنده عقب ماشین عقبی میرفتین یا هر کاری که غواص ها بهشون میگفتن رو انجام میدادن و کلا فوق العاده بود و واقعا من نمی دونستم یه حیوان انقدر میتونه حرف گوش کن باشه. (این هم لینک یک کلیپ از آکواریوم که قسمت دلفین ها در 5 دقیقه آخرش هست)

بعد هم سوار اتوبوس شدیم و چون خیلی خسته بودیم یکراست به آپارتمان برگشتیم. البته یک اتفاقی هم برای من افتاد که خدا رو شکر حل شد و مهم نیست کلا به هر حال شب همون بعد از شام گفتیم یک قدمی دور و بر آپارتمان بزنیم  که دیدیم دو سه کوچه پایین تر یک میدان با کلیسا های بسیار زیبا بود که فقط حیف که شب بود نشد عکس بگیریم ولی کلا قدم زدن در خیابان های والنسیا هم خیلی خوب بود و چسبید. مردم در حال قهوه خوردن و شام خوردن، یک مرد آواز اسپانیایی سرداده بود و گیتار می زد و ساختمان هایی که نورانداخته بودن روش همه خیلی جالب و خاطره شد.  راستی اون شب بهمون زنگ زدن و گفتن که بالاخره ماشین اجاره ای هم جور شد . پس دوباره سفرمون روی دور خودش برگشت و  از این به بعد رو میشه با  ماشین  ادامه بدیم. که خیلی خوشحال شدیم و با خیال راحت خوابیدیم تا صبح با ماشین به گرانادا بریم.

پس صبح بابا ماشین رو تحویل گرفت. من انتظار داشتم یک مدل قدیمی ماشین سه آت باشه ولی یک اوپل اینسینای جدید خیلی خوب بود که من خیلی خوشحال شدم و واقعا هم ماشین عالی بود.

تصمیم گرفتیم به مورسیا برویم که البته اینجا یه ذره اشتباه کردیم چون یکی دو ساعت راه بیشتر شد.  بعد دور زدن توی شهر گشنه مون شده بود و مک دونالدی هم پیدا نکردیم.  در راهم که هیچی نبود پس تصمیم گرفتیم به شهر  لورکا که در بین مسیر بود برویم. شهر عجیبی بود یک جوری ساکت بود که آدم فکر می کرد کسی اونجا زندگی نمی کنه. من حالم بد بود و دعا می کردم زودتر یک جایی وایسیم. تا زمانی که به یک رستوران حلال رسیدیم. اونجا بهتر شدم . بعد از اون بالاخره بعد 3 ساعت به گرانادا رسیدیم. البته باید بگم که بخاطر همون جور نشدن ماشین قسمت بزرگی از برنامه هامون خیلی عوض شد و ما قرار گزاشته بودیم ظهر به کاخ الحمرای گرانادا که دیدنی ترین بنای کل شهر هست رو بریم و تا عصر اونجا باشیم و شب به سمت کوردوبا بریم و بخاطر همین هم هتلمون رو در یک جای بین راهی حدود 50 کیلومتری گرانادا در جاده کوردوبا گرفتیم که وقتی تازه بعد از ظهر رسیدیم  گرانادا و قرار شد بریم هتل تازه فهمیدیم 1 ساعت راه هست!

. گرانادا (Granada)  .

جا های دیدنی: میرادور، حومه گرانادا، الحمرا

ورودی شهر گرانادا از مسیری پیچ در پیچ که نویگیشین نشون داد وارد شهر شدیم. گرانادا روی زمین صاف نیست و پر تپه است پس می شد قسمیت از شهر را همون دم ورود دید. برای اینکه هتل بیرون شهر بود قرار شد یک دوری بزنیم و بعدش به سمت "هتلی" که بالا توضیحش رو دادم  برویم. پس یک جا مشرف به شهر در نویگیشین به اسم میرادور رفتیم که خیلی زیبا بود. بابا می گفت اصلا میرادور یعنی همون vantage point. وقتی از جاده پر پیچ به سمت بالا می رفتیم کم کم داشت آفتاب می رفت. پس کنار جاده وایسادیم. غروب آفتاب رنگ آسمونو قرمز و زرد کرده بود که خیلی جالب بود. از اینجا دیدیم که خیلی شهر بزرگیه و کاخ الحمرا هم مشخص بود.

 

بعد به سمت "هتل" راه افتادیم. در یک اتوبان تاریک که یکدونه چراغ هم نداشت می رفتیم و هرچی نگاه میکردیم هیچی جلومون نبود ولی بعد یک ساعت دستگاه GPS میگفت باید تا دو دقیقه دیگه برسیم اما تا چشم کار میکرد تاریکی بود و هیچی جلومون نبود تا اینکه از دور یک پمپ بنزین بالاخره مشخص شد و تابلوی هتلمون که El Oasis نام داشت رو دیدیم و خوشحال شدیم ولی ما فکر میکردیم یک شهرک مانندی باشه ولی اینجا فقط یک هتل بین راهی بود. ظاهرا یکمی توی رزور جاها قاطی کرده بودن و  حدود نیم ساعت هم برای این معطل شدیم تا اینکه به جای یک اتاق خانوادگی 3 تا اتاق یکی دوتخته و دو تا یک تخته به ما دادن و خلاصه ساعت 10:30 شب اتاق رو تحویل گرفتیم. اون شب فقط خوابیدیم.

(کاخ الحمرا): صبح ساعت هفت صبح بعد از اینکه در هتل صبحونه خوردیم  زدیم بیرون تا دوباره به گرانادا برویم و مقصدمون کاخ الحمرا بود. این کاخ بزرگترین کاخ باقی مانده از دوران حکومت مسلمانان در اسپانیا و در استان اندلوس بود. بعد از 1 ساعت رسیدیم و ماشین رو در پارکینگ الحمرا گذاشتیم. اولین چیزی که به چشم میومد صف بسیار طولانی مردم برای تهیه بلیط بود که مجبور شدیم مدت زیادی در صف وایسیم. تا اینکه بعد از چند دقیقه اعلام کردن همه ی بلیط ها برای داخل کاخ اصلی فروش رفته و فقط میشه بلیط باغ ها و دور و برش رو گرفت و فقط میشه اونجا ها رو رفت! یکی پشتمون بود و میگفت سه ماه قبل بلیطش فروخته شده بوده و اون هم امروز 5 صبح اومده و بازم بلیطی بهش نرسیده!

کاخ الحمرا - قرطبه یا کوردوبا - اسپانیا

پس بالاخره از باغ های بزرگ اطراف کاخ اصلی وارد شدیم. قسمت های زیاد و مختلفی داشت. بعد از کمی گشتن در باغ و محوطه اطراف به یک موزه رسیدیم که اشیائ پیدا شده اطراف کاخ رو درش نگهداری میکردن. دیدن اشیاء داخل این موزه خیلی جالب بود چون چیزایی مثل دعا، نوشته های عربی، قابلمه و وسایل آشپزی تا حتی اسباب بازی بچه ها هم توش وجود داشت که آدم میتونست تصور کنه اون زمان چه شکلی بوده و مثل خود ما ها اون ها هم زندگی عادی و جالبی داشتند. در اطراف این محوطه بزرگ الحمرا هم حمام های قدیمی اون زمان بود که هنوز هم همون ساختار رو با وان ها و انبار ها داشت که خیلی جالب بود.

موزه الحمرا

تا کنار قلعه میشد بریم اما داخلش بلیط ورودی خودشو می خواست. ولی دیدن بقیه محوطه و مخصوصا اون موزه خیلی جالب بود و خود همین بازدید محوطه الحمرا و موزه و ..  بیشتر از سه ساعت طول کشید  بابا خیلی تعریف زیبایی های داخل این کاخ رو شنیده بود و خیلی دوست داشت ببینه که نشد. بعد به سمت ماشین برگشتیم. به سمت کوردوبا راه افتادیم. برنامه ریزی اینطوری بود که کوردوبا رو تا وقتی آفتاب هست بگردیم و بعد به هتلمون در شهر سوییا که دو ساعت با کوردوبا فاصله داره بریم.


.  کوردوبا (Cordoba)  

جا های دیدنی که رفتیم: پل رومی، مسجد کوردوبا

شهر کوردوبا پایتخت مسلمانان در اسپانیا بوده پس خیلی از بافت شهر به سبک اسلامی بود. مسلمانان خیلی زیادی رو هم در این شهر دیدیم که جالب بود.
خوبی شهر کوردوبا این هست که دو جای دیدنی اصلیش خیلی نزدیک به هم در یک محل کوچک هستند. یعنی مسجد کوردوبا و پل رومی ها. از روی پلی که توسط رومی ها در اول قبل از میلاد ساخته شده بود رد شدیم و بعد به مسجد کوردوبا رسیدیم.


نمای خارجی این مسجد خیلی زیبا بود و وقتی واردش شدیم اولین چیزی که به نظر مامان و بابا اومد این بود  که چقدر ستون و ساختارش شبیه مسجدالنبی هست و اگر میذاشتن همون شکلی مسجد بمونه الان خیلی میتونست جالب تر باشه. البته فکر کنم خود مردمشون هم تبدیل مسجد به کلیسا  رو کار درستی ندونن چون هیچکی نمی گفت کلیسا و همه می گفتند مسجد. ولی به هر حال هنوز محراب و دعا های دور و بر مسجد هنوز سر جاشون بودن و داخل پر از ستون بود. این مسجد واقعا زیبا یجورایی ندیدن داخل الحمرا رو هم برامون جبران کرد!

مسجد - کلیسای قرطبه یا کوردوبا  

در قسمتی کسانی که در ساخت اینجا نظارت و حضور داشتن اسمشون رو به عربی در ستون ها حک کرده بودند که بعد این ها رو در اوردن و در یک حالت موزه مانند گوشه مسجد گذاشته بودند که خیلی جالب بود که اکثر اسم ها مسعود بود!‌ یک قرآن بسیار قدیمی هم از همون موقع در این قسمت قرار داشت که دست نویس بوده و اینکه واضح میشد آیات رو از روش خوند هم خیلی جالب بود.

بعد از گرفتن چندتا عکس داخل و دور و بر این جاهای دیدنی به سمت شهر سوییا یا سویل حرکت کردیم. دیگه داشتیم به آخرین روز های این مسافرت خاطره انگیز میرسیدیم.

.  سوییا (Seville)   

جا های دیدنی که رفتیم: استادیوم گاوبازی، کاتدرال، قلعه آلکازار، میدان اسپانیا

حدود 2 ساعت تا سوییا راه بود. ساعت 9 شب رسیدیم. ورودی شهر در اون وقت از شب خیلی خلوت به نظر میرسید اما سویا سومین شهر بزرگ اسپانیا و مرکز استان اندلوس هست. از اونجایی که خیلی خسته بودیم و شب هم بود واقعا وقت برای گشت و گزار نداشتیم یکراست به هتل رفتیم. اینیار یک هتل خیلی شیک و خوب بود که اتاق عالی هم داشت و خیلی راحت بود. خوابیدیم تا فردا صبح زود یک روز کامل شهر رو بگردیم. همون شب یک نقشه هم از هتل گرفتیم و نگاهی به شهر کردیم. وسط شهر یک رودخونه بود و تقریبا همه دیدنی های شهر در همونجا بود. هتلیه گفت می تونید ماشین را توی پارکینگ خیابان رم بگذارید و  پیاده راه کمی تا این دیدنی ها است. قرار شد فردا همین کار را بکنیم.

برج طلای شهر سوییا

 قطعا با یک ذره گشتن و رانندگی در شهر سویا اولین چیزی که به چشم میاد ساختمان هایی هستن که هر کدوم طرح های بسیار خاص و منحصر به فرد با طراحی و مدل های مختلف دارند و هیچ ساختمانی شبیه هم نیست. رنگ های استفاد شده در ساختمان هم با اینکه طراحی زیبا و قدیمی داشتن خیلی جالب و شاد بودن و اصلا یک نواخت نبودن. همه جا هم درختان نارنج دیده می شد که هم پر از بهار نارنج و هم خود میوه آن بود.   ما یکراست با ماشین به مرکز شهر سوییا رفتیم و ماشین رو در همون پارکینگ گذاشتیم. اولین جایی که دیدیم  برج طلا یا Torre del Oro بود که کنار رودخانه قرار داشت. توی نقشه نوشته بود این برج قرن 11 میلادی توسط ایوب ساخته شده بوده که اون زمان بخشی از مسجد بوده و حالا فقط این برج مانده است. بالاش هم واقعا طلایی بود. مسیر پیاده ما به سمت کاتدرال و قلعه وسط شهر بود که در بین راه به میدان گاوبازی سوییا رسیدیم.

 استادیوم گاوبازی سوییا: چیزی که در شهر سوییا خیلی معروفه استادیوم گاو بازی این شهره که 200 سال پیش ساخته شده و حتی هنوز هم کار میکنه. ا خیلی دوست داشتیم داخل این استادیوم 13 هزار نفری رو ببینیم. وقتی وارد شدیم اولین نکته جالب زمین بود. رنگ این زمین تقریبا زرد یا طلایی بود! وقتی از راهنما پرسیدیم چجوری این رنگی شده گفت که خاک اصلی سویا زرد رنگه و وقتی خودمون هم یقیه شهر رو دیدیم خاک طلایی رنگ بود که این هم یک نکته جالب دیگه این شهر بود. بعد از دیدن استادیوم به سمت مرکز شهر راه افتادیم.

  (Catedral y girada) و قلعه آلکازار (Real Alcazar): یکی از نکاتی که در همه شهر های اسپانیا دیدیم این بود که هر شهر یک کاتدرال (مهمترین کلیسای شهر) داره که حتی اگه بقیه شهر جاهی دیدنی خاصی نداشته باشه، شهر بخاطر اون کاتدرال که معمولا بسیار زیباست خیلی بیشتر به چشم میاد. کاتدرال سوییا هم ساختمانی بسیار زیبا و با ابهت بود. همینطور که در عکس میبینید معماری بسیار پیچیده ای داره که البته خیلی هم زیباست. داخل کلیسا هم میشد رفت که صف زیادی داشت و ما هم دیگه برای داخلش وقت نداشتیم.

درست رو به روی کاتدرال قلعه آلکازار قرار داشت که مسلمونا اونو سااختن اما بعدا به عنوان قصر شاهنشاهی اسپانیا استفاده شده. این قلعه جزو میراث جهانی یونسکو هم هست و از داخل (که ما نرفتیم) هنوز سبک عربی و اسلامی داره. ما از بیرونش رو دیدیم و عکس انداختیم و بعد تصمیم گرفتیم با پرداخت 45 یورو به درشکه چی، مثل اتوبوس هاپ آن هاپ آف بقیه جاهای دیدنی اطراف رو بگردیم!  (عکس زیر را درشکه چی انداخت اینطوری تار و بد انداخته فقط درشکه مشخصه ! ) با کالسکه از جاهای بسیار زیبایی رد شدیم که دیدن این ساختمان های خاص با معماری هاشون خیلی جالب بود. اما زیبا ترین این جاهای دیدنی میدان اسپانیا بود...

 

میدان اسپانیا (plaza espana): میدان اسپانیای شهر بارسلون هم واقعا زیبا و روییایی بود ولی واقعا این میدان زیبا ترین و بهترین میدانی بود که من تا حالا رفتم. به من که خیلی خوش گذشت و واقعا مثلش رو هیچ جایی ندیده بودم. از وسط یک پارک بزرگ و زیبا و پر از درخت و گل زیبا بود و وقتی بهش رسیدیم زیبایی این میدان رو از هر طرف میشد دید. از شروع میدان یک نهر مانند بسیار زیبا تا آخر میدان مثل یک خندق جریان داشت و کاخ ها و ساختمان های بسیار زیبا دور تا دور این میدان قرار داشتند. روی دیوار ها و پل هایی که روی نهر زده بودند هم کاشی کاری بسیار زیبایی شده بود.

 

میدان اسپانیا در شهر سوییا

از داخل یکی از کاخ ها هم پر از کاشی کاری بود. این کاخ رو برای یک نمایشگاه که در سال 1928 در سویا برگزار میشده میسازن اما از داخل به جز دیوار های پر از کاشی کاری و نمای زیبایی که به بقیه میدان میداد چیزی داخلش نبود. حوض بزرگی هم با فواره در وسط میدان قرار داشت.

بعد از گشت و گزار در مرکز شهر برای ناهار به یک مرکز خرید نزدیک هتلی که شب قبل بودیم رفتیم. بعد هم از اونجا به شهر مالاگا رفتیم تا آخرین شب این مسافرت رو اونجا باشیم.

.   مالاگا (Malaga)   

جا های دیدنی: موزه پیکاسو، کاتدرال

بعد از سه ساعت به جنوب اسپانیا و شهر مالاگا رسیدیم. این شهر هم بسیار بزرگ بود. ما هتل رو از قبل در منطقه Torreblance گرفته بودیم. هتلمون مثل سوییا بسیار عالی و راحت بود. آخرین شب مسافرتمون رو در مالاگا گذروندیم. بابا شب برای تهیه شام بابا رفت بیرون و بعد نیم ساعت با سه تا ظرف سرامیکی توی یک سینی اومد تو اتاق. غذا هنوز داشت قل قل می جوشید! میگوی خوشمزه ای بود که اتفاقا تند بود اما علیرضا راحت می خورد ما هم خوردیم خیلی خیلی خوشمزه بود. بابا گفت صاحب رستوران نزدیک اینجا مراکشی بودند و وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم خیلی ذوق کردند. بابا می گه چیزی مناسب برای ما دارین که اونها هم این غذا به اسم پیل پیل (Pil Pil)  میگو  را توصیه می کنن. بعدش هم پیل پیل ها را در ظرفهای سرامیک در دار خودش به بابا می دهند. همه ما از این غذا خیلی خوشمون اومد.

صبح به مرکز شهر رفتیم و همونطور که گفتم هر شهر یک کاتدرال بسیار زیبا داره و ما هم کاتدرال مالاگا رو رفتیم. داخل این کاتدرال هم بسیار زیبا و دیدینی بود.

چیز دیگه ای که شاید خیلیا در مورد مالاگا ندونن اینه که پابلو پیکاسو نقاش معروف اهل مالاگا بوده و خونه اش رو موزه آثار معروفش کرده بودند. بیرون این ساختمان خیلی ظاهر عادی داشت و اصلا شبیه یک موزه نبود که البته شاید برای این باشه که خونه خود پیکاسو بود!

خانه - موزه پیکاسو در شهر مالاگای اسپانیا  کلیسای کاتدرال مالاگا

بعد از یه گشت کوچیک در مرکز شهر به سمت فرودگاه آلمریا راه افتادیم. از مالاگا تا آلمریا 4 ساعت راه بود. کل مسیر پر بود از گلخانه های پرورش نهال و گوجه و سبزیجات دیگه  که شاید کیلومتر ها هنوز در ساختمان های سفید رنگ دیده میشدند و کل راه وجود داشتند. داشتم فکر میکردم ما هم از این همه فضای خالی و کویری که داریم مثلا در راه اصفهان - تهران اگر همین کار رو را بندازیم چقدر جالب میشه. چون این کار بدون نیاز به آب و برق انچنانی هست و خلی راحت میشه راه اندازی بشه. انواع نهال گیاه و سبزی در این گلخانه مانند ها کاشته و بعد هم به کشور های مختلف صادر میشدن.

گلخانه هایی که تمام راه جنوب می دیدیم . همه از دور مثل برف سفید بود !

یک ساعتی وقت داشتیم. پس رفتیم  ساحل آلمریا.  تا چشم کار می کرد ساحل و آب بود. البته الان فصل شنا نیست و آب دریا هم واقعا سرد بود. بعد از اینکه اونجا نماز خواندیم به سمت فرودگاه راه افتادیم.

   ساحل آلمریا - نزدیک فرودگاهی که برگشتیم

وقتی به فرودگاه رسیدیم و توی پارکینگ رسیدیم قرار بود ماشین را پارک کنیم و کلید را بندازیم توی صندوق شرکت ماشین اجاره ای. شانسمون همون زمان خانم مسئول شرکت با ماشینش اومد پشت سرمون و خودشو معرفی کرد که از  شرکت europcar هست. خیلی ساده هم ماشین رو تحویل گرفت و پرسید از ماشین راضی بودین و ما هم تشکر کردیم و به داخل فرودگاه رفتیم و کار های پرواز رو انجام دادیم. فرودگاه آلمریا خیلی کوچک بود و  چون ویزاهای ما روی کارت های شناسایی مون بود تا حالا ندیده بودن و براشون خیلی عجیب بود. عجیب ترش هم این که پلیس گذرنامه کنار خروجی در به سمت هواپیما نشسته بود و همونوقت که مسافرا داشتن به سمت هواپیما می رفتن مهر خروج را  روی گذرنامه می زد.

جلوی در ورودی فرودگاه آلمریا - داشتیم ماشین را خالی می کردیم

هواپیما بدون تاخیر حرکت کرد و زمانی که از روی باند بلند شد صدرا با علیرضا در گفتن پشت سرهم خداحافظ اسپانیا با هم مسابقه گذاشته بودن. ساعت 11 شب از آلمریا به دوبلین رسیدیم. وقتی از هواپیما پیاده شدیم اولین چیزی که به چشم اومد سرمای هوا به حدی که وقتی صحبت می کردیم از دهنمون بخار بیرون می زد همین دو روز پیشش در هوای 30 درجه عالی بودیم و الان دوباره به هوای بیخود دوبلین برگشتیم! اما این مسافرت هم که بسیار خاطره انگیز و خوب بود هم تمام شد و من خیلی از اینکه تونستم جاهایی مثل نیوکمپ و اون همه جای دیدنی اسپانیا رو ببینم خوشحالم. برای من سفر به اسپانیا بهترین سفری بود که در اروپا رفیم و واقعا بهمون خیلی خوش گذشت...

 

این سفر تا یک حدی اش به خاطر من و دیدن ورزشگاه بارسلونا بود اما قسمت بیشترش به خاطر خود بابا بود که همیشه دوست داشت  به جایی که یک روزی  زبانش را با علاقه یاد گرفته بود بره و از نزدیک صحبت کنه. من که اصلا از این زبان سر در نمی آوردم و تنها دلیلی که از برگشت به دوبلین خوشحال شدم همین بود که دیگه دوباره می فهمیدم چی میگن اما می دونم که رفتن به جایی که زبانشون را بلد باشی چقدر حال میده (مثل خودم که واقعا دوست دارم برای چند روز هم شده به آلمان بروم). توی این سفر خیلی اتفاق ها افتاد. از کنسل شدن هواپیما و ماشین اجاره ای گرفته تا گم شدن موبایل و خیلی اتفاق های دیگه اما چیزی که جالب بود همه این ها با یک تاخیر حل می شد حتی موبایل من با یک تاخیر دو ساعته پیدا شد. این بود که سفرمون با همین اتفاقات که آخرش خوب می شد بیشتر خاطره شد.