سفر مامان و بابا به کربلا و رفتن ما به حرم شاه عبدالعظیم
دیروز صبح ساعت شش مامان و بابا و علیرضا با هواپیما به کربلا رفتند و مادربزرگم از اصفهان به تهران آمد و پیش من و صدرا ماند. ظاهرا الان در نجف هستند. بابا از علیرضا عکس فرستاده. راستش خیلی دلم براش تنگ شده.

دیروز قرار شد با هم و با ماشین پدربزرگم به حرم حضرت عبدالعظیم برویم. ساعت 7 حرکت کردیم و چون ترافیک بود هشت و نیم رسیدیم. مناره های حرم رو داشتند بازسازی می کردند. در اون ساعت خیلی خلوت بود و به راحتی نمازمون رو خوندیم. دعای کمیل خوانده می شد و حتی از یک اسکوربورد بزرگ پخش می شد. ما حدود یک ساعت زیارت کردیم. در حرم به غیر از ضریح حضرت عبدالعظیم، امامزاده حمزه هم قرار دارد که برای او هم یک ضریح ساخته شده. بعد در صحن منتظر شدیم تا مادربزرگم بیاد و بعد به خانه برگشتیم.
خیلی دلم برای علیرضا تنگ شده امیدوارم اون هم در کربلا مامان و بابا رو اذیت نکنه و بذاره برن حرم و زیارتشون رو بکنن. صدرا هر کاری می کنه ناخدا گاه بهش میگم نکن الان علیرضا بیدار میشه.
تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده
که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان در سال 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم
)
امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. من علاقه دارم در اینجا درمورد خاطرات خودم از خانواده و دوستان، سفر، فرهنگ مردم، یادگیری زبان و اتفاقاتی که در شهر و مدرسه می افتد و خلاصه خاطرات حاصل از گذر ایام را بنویسم.