+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ساعت 13:22 توسط ap شماره پست: 345
 
دیروز بعد از یک هفته مامان و بابا و علیرضا از کربلا برگشتند. توی این مدت دلم براشون خیلی تنگ شده بود مخصوصا علیرضا که خیلی دوستش دارم. انقدر که واقعا هممون جاشو خالی کرده بودیم. بابا از کربلا برامون عکس می فرستاد و می گفت که همه می خوان علیرضا رو بغل کنن و باهاش عکس بگیرن.

 

 دیروز بابا و مامان و علیرضا به تهران و اومدن اما ما به دلیل اینکه صدرا یکم حالش بد شده بود و  مریض شده بود نرفتیم فرودگاه و فقط پدربزرگم رفت. بالاخره ساعت ۱۱ رسیدن.  از پنجره بیرون رو نگاه می کردم و قبل از اینکه زنگ بزنند دویدم پایین و علیرضا رو گرفتم. اول که دیدمش خیلی تغییر کرده بود لاغر شده و بزرکتر. انگار به علیرضا هم خیلی خوش گذشته بوده  و مامان میگه عاشق بین الحرمین بوده. از چراغ هاش توی شب خوشش می اومده. علیرضا هم در طول سفر اصلا اذیت نکرده و گذاشته که مامان و بابا راحت به زیارت برسند. از هتلشون هم خدا رو شکر راضی بودن و انگار خیلی بهشون خوش گذشته

  
پ.ن (زمانی که سرور بلاگفا سوخت حدود یک سال نوشته هام  از آخر 92 تا آخرای 93 از بین رفت  تازگی متوجه شدم که بابام یک نسخه پشتیبان گرفته بوده که حدود 70 درصد نوشته هام در اونجا هست که الان یعنی در پاییز 95 داریم با کمک بابا اونها را احیا می کنیم