عادل و اميرپارسا
هفته گذشته به ديدن يك دوست كه خداوند به تازگي به آنها فرزندي عطا كرده است، رفتيم. از غرب تاشرق تهران را سير كرديم تا به آدرسي كه گفته بودند رسيديم. زنگ پلاك ۲۸ را زديم و در باز شد. وارد حياط كه شديم كسي نيامد. اميرپارسا قصد بالارفتن از پله ها را داشت كه احساس كردم اشتباه آمده ايم پس سريع سرم را زير انداختم و همچنانكه با موبايل ور ميرفتم دستور برگشت دادم ادر اين زمان تازه صاحبخانه هم كه شايد نميدانست چه بگويد به حرف آمد و از همان پشت پنجره گفت اشتباه آمده ايد. بله پلاك ۲۸ بود اما كوچه قرينه آن!!
بهرحال پس از يافتن دوستان جديد، ساعاتي خوش و خاطره انگيزي رقم خورد در اين ميان اميرپارسا هم عادل كوچولو را از نزديك ديد و بغل كرد و عكسي به يادگار گرفت. با توجه به علاقه اميرپارسا، باباي عادل به كوچولوي ما چند سي دي از ماجراهاي تن تن به زبان انگليسي داد كه خيلي ذوق كرد و تا حالا چند بار نشسته و آنها را تماشا كرده است.
از ۱۳آبان اميرپارسا اولين حرف الفبا را ياد خواهد گرفت. اميدوارم كه تا آن زمان كاملاً بهبود يابد: پس از شروع سرماخوردگي در خانه ما ۱۰ روز پيش، يكي يكي به آن دچارشديم. از سه روز پيش اميرپارسا مبتلا شده و از ديروز هم صدرا، كه رفتن به دكتر و گرفتن دارو و قرص و شربت از تبعات آن است.
پ.ن. : نويسنده: باباي اميرپارسا (به علت مشكل فني، نام تمامي يادداشتها از تولد تا ۷ سالگي اميرپارسا به اسم خودش تغيير كرده است!)
امیرپارسا ناظمی متولد 17 اسفند 1380 هستم. تا هفت سالگی نویسنده ی این وبلاگ پدرم بود و از اون موقع تا حالا خاطراتم را خودم می نویسم. من علاقه دارم در اینجا درمورد خاطرات خودم از خانواده و دوستان، سفر، فرهنگ مردم، یادگیری زبان و اتفاقاتی که در شهر و مدرسه می افتد و خلاصه خاطرات حاصل از گذر ایام را بنویسم.