قهرمانی در مسابقات دیبیت سبک کلاسیک

  

همونطور که میدونید، در مطالب متعددی درباره دیبیت (debate) و اینکه چقدر بهش اینجا بها داده میشه و در کل سبک های مختلفش توضیح دادم.  با وارد شدنم به این عرصه در دو سال گذشته موفقیت های زیادی کسب کردم مثل رسیدن به فینال سال پیش سبک آماده UCD که اون موقع هم تیمی من کانر بود و امسال جک هست، ولی به هر حال امسال سال آخر ما در اینجاست و از سال بعد اثری از من در این رقابتها نخواهد بود و این همه افرادی که در دیبیت شرکت می کردند یا سخنرانی ها را دنبال می کردن قطعا از اینکه من دیگه نخواهم بود تعجب کنن، ناراحت بشن و البته بعضی ها هم که با من رقابت می کردند هم خوشحال میشن!

خلاصه بعد از دوم و سوم شدن جک‌ و من در سبک پارلمانی (Mace) یا فی البداهه در ایرلند،‌ به فینال مسابقات دیبیت کلاسیک یا اصلی هم راه پیدا کردیم. این این تورنومنت که توسط دانشگاه UCD ایرلند با حضور حدود 200 تیم و بیش از 500 نفر از اول سال تحصیلی شروع میشه معتبر ترین تورنومنت دیبیت در این کشور هست. در حالی که سبک پارلمانی از اونجا که فی البداهه هست قطعا سخت تره اما از لحاظ اعتبار این مسابقه مهمترین مسابقه دیبیت در ایرلند هست و مثلا جایزه آن برای سطح سنیور (سال آخر دبیرستان) یک تور آمریکا با یک دیبیت در 18 ایالت آمریکا هست که باعث میشه همه تمام تلاششون رو براش بکنن! (البته در سطح ما فقط یک کاپ زیبا به مدرسه میدن که افتخار خیلی مهمیه)

خلاصه در مطالب مختلف درباره مراحل مختلف تورنومنت امسال نوشته بودم و در کل ما سخت ترین مسیر رو برای رسیدن به فینال داشتیم و تیم های خوبی به ما خورده بودن که حذف کردیم. مسابقه اول در سه دور گروهی با تیم های مختلف برگذار میشه و در دور حذفی تیم ها اگر یک نفر خیلی عالی و یک نفر ضعیف داشته باشن از هم جدا میشن و فرد بهتر بالا و اگر بتونه به فینال میره. البته قطعا اهمیت جایزه تیمی بیشتر و معتبرتره. خلاصه در فینال 4 تیم و 4 دیبیتور تک حضور داشتن که تیم ها: ما (CBC A)، تیم مدرسه بلودر Belvedere، تیم (شگفتی ساز) سال دومی های ما و یک تیم از مدرسه Na Hinch حضور داشتن و سخنران های تکی هم دو نفر از مدرسه Iosagoin و شین، رقیب سرسختم که از همدیگه خیلی خوشمون نمیاد! یک طرف و مقابلش ماکسیم، دوست آمریکایی من بود که خیلی دوست داشتم بتونه شین رو بزنه! نکات جالب این فینال هم رسیدن سال دومی های ما به فینال بود که با احتساب اینکه تو دور های گذشته خیلی استرس داشتن چند باری خراب کردن رسیدنشون به فینال برای ما هم جالب و عجیب بود بود. این یعنی نصف تیم های فینال امسال از مدرسه ما بودن که این هم خودش برای مدرسه مهمه، مخصوصا اینکه من هم سال پیش که دوم بودم رسیده بودم و الان شانس های بردمون دو برابر بود.

قبل از تعطیلات دو هقته ای ایستر موشن ( Motion یا موضوع دیبت) فینال رو اعلام کردن: "We support satire against right-wing "politicians - "حمایت از استفاده از برنامه های طنز انتقادی برای احزاب راست"، ما هم قرعه مخالف بهمون خورده بود. (البته اینجا باید این رو بگم که موضوعات فینال همیشه خیلی عجیب غریب و سخت به نظر میرسه مثلا سال پیش این بود که "لباس مرد آهنی رو در اختیار دولت بذاریم" (مخالف و موافق) اما وقتی تحلیلش کردیم و بهش فکر کردیم دیدیم دیبیت اصلا در مورد دفاع و ارتش کشور هاست و ربطی به مرد آهنی نداره!‌) این دیبیت هم درباره ظهور احزاب راست مثل ترامپ در آمریکا، روندهای ملی گرایی مثال رای به برگزیت در بریتانیا و الان هم ماری لوپن در فرانسه و احزاب راست دیگه در اروپا هست و  ما که طرف مخالف بودیم باید آنالیز میکردیم که چی باعث پیروزی همچین چیزها و آدمهای تندرویی شده. و جدا از این باید میگفتیم که اگر از این برنامه های طنز استفاده بشه آخرش چه اثراتی روی مردم داره، هم راستی ها و هم چپی ها. طرف اون ها هم باید ثابت میکرد که میشه از طریق این برنامه ها جلوی افرادی مثل ترامپ رو گرفت یا اینکه با وجود این برنامه های جالب میشه جوانان رو به سیاست علاقه مند کرد.

خلاصه بعد از تمرینات و تنظیم متن خودمون  برای فینال به دانشکده حقوق دانشگاه UCD رفتیم. این عملا آخرین دیبیت من در ایرلند بود و به نوعی بازی خداحافظی من بود و بخاطر همین خیلی برای بردن انگیزه داشتم. بابا و صدرا و چند تا از معلم ها هم اومده بودن. فینال شروع شد. من نفر دوم در دیبیت بودم و بالاخره نوبت به من رسید. پشت تریبون رفتم و سخنرانی رو کردم، البته در تمرینات خیلی بهتر بودم و تقریبا خودم خیلی راضی نبودم البته لحظه آخر یه تصمیم گرفتیم که باعث شد زمان کم بیارم و مجبور بشم بعضی جاها رو نگم یا سریع بگم، البته بازم مسئله ای نیست چون من که متن رو نوشتم میدونم چه جایی بهتر باید میبود یا کجا رو نگفتم، داورا که اینو نمیدونن، اونا چیزی که گفتم رو میسنجن که خیلی خوب بود. جک هم تقریبا به همین مشکل برخورد و اون هم راضی نبود ولی به هر حال سطح ما از تیم ها دیگه بالاتر بود مخصوصا اینکه تیم مقابل ما سال دومی های خودمون بودن که میدونستیم خیلی تیم خطرناکی نیستند و همینطور هم بود و تنها سخنران خوب مقابل ما همان شین بود که چون با تک نفره ها رقابت میکرد برای ما خطری نداشت، در کل خیلی هم خوب نبود و  نگرانی اصلی ما تیم خوب بلوِدر بود که در طرف ما و بعد از ما بودن و ما عملا کاری نمیتونستیم در موردشون بکنیم.

خلاصه دیبیت تموم شد. بعدش پیش معلم ها رفتم و کمی باهاشون صحبت کردم. بعد هم منتظر شدیم داورا به جمع بندی برسن. بالاخره ما رو برای اعلام برنده ها صدا کردن. خیلی دوست داشتم ما برده باشیم. هم اینکه آخرین دیبیت من هست، هم سال پیش فینال رو باختم و نمیخواستم باز تکرار بشه و هم اینکه اگر میبردم اولین برنده غیر انگلیسی زبان تاریخ این مسابقات میشدم که همش به انگیزه هام اضافه میکرد. جایزه نفر دوم و اول تک نفره رو دادن که خوشبختانه ماکسیم دوست آمریکاییم تونست شین رو شکست بده و من خیلی خوشحال شدم!‌ بعد نوبت به جوایز تیمی رسید که اول نایب قهرمان، تیم بلودر رو اعلام کردن و بعدش هم گفتن تیم CBC قهرمان رقابت ها شد!!‌ بالاخره بعد 6 سال تیم مدرسه قهرمان شد! حس عالی داشتم، مستر اونیل (مربیمون) معلما و معاون مدرسه و مخصوصا بابا و صدرا که اونجا بودن هم خیلی خوشحال بودن! بعدش با کاپ بزرگی که بهمون دادن کلی عکس ازمون انداختن و حسی که من و جک قهرمان معتبر ترین تورنومنت دیبیت ایرلند هستیم، من تنها قهرمان غیر انگلیسی زبان هستم و اسمم رو تو کتاب بزرگ رکرود های مسابقات نوشتن واقعا عالی بود. بعد از عکس ها قرار شد اون شب جام رو خونه ببرم و فردا به مدرسه تحویل بدم. خونه که رفتم مامان و حتی علیرضا هم کلی خوشحال شدن! شب چندتا عکس با جام انداختم و یکی از عقده/آرزو هایی عجیب غریبم این بود که از تو کاپ آب بخورم که بالاخره این کار رو هم کردم به این شکل یکی از مهمترین شب های زندگیم هم با خوشحالی به پایان رسید و خیلی دوست داشتم این آخرین دیبیتم نباشه و به ترتیبی میشد بازم اینجا بمونم ولی  اینطور نیست و باید خاطرات این روز ها رو با خودم به ایران برگردونم... فرداش هم تو مدرسه با همه بچه ها جمع شدیم و به سبک فوتبال و جام رو بالا بردیم و جشن قهرمانی گرفتیم کل روز هر معلمی که رد میشد دست میداد و تبریک میگفت و بعضی از دانش آموزای بزرگتر که شنیده بودن هم تبریک میگفتن!‌ وقتی به خونه برگشتم هم موبایل رو چک کردم و از همه جا پیام های تبریک میومد، فامیل، "بعضی دوستان" و ... خلاصه حس خیلی خوبی داشتم و واقعا خدا رو برای این موفقیت ها شکر میکنم و از زحمات مربیمون مستر اونیل، بابا و مامان و وقتی که برای این کار گذاشتم هم ممنونم و امیدوارم این موفقیت ها ادامه دار باشه

عناوین و افتخارات من در دیبیت ایرلند

         

قهرمانی تاریخی در اولین تجربه مسابقات Debate (مباحثه) به سبک "میس" - پارلمانی

شاید مهم ترین تجربه و موفقیتی که در این دو سال گذشته بدست اوردم شرکت در مسابقات دیبیت debate (مباحثه) بود که قبلا در مطالب زیادی اون رو توضیح دادم (اینجا) و رسیدن به فینال این مسابقات در اولین تجربم که سال قبل به دست اوردم کار خیلی باارزش و بزرگی برام بود. ولی در اون مطالب که درباره دیبیت توضیح دادم این رو نگفتم که دیبیت چندین سبک مختلف داره و هر کدوم تقریبا فرقای خاصی داره. مثلا اون تورنومنتی که تا فینالش رفتیم سبک "آماده" (prepared) بود و تورنومنتش تحت نظر دانشگاه UCD ایرلند در سطح استان لینستر به عنوان (UCD Junior Leinster Debating competition) برگزار شد؛ به شکلی که قبلا توضیح دادم که اینطور هست که از یک هفته قبل دیبیت، موضوع مباحثه رو میگیریم و یک هفته فرصت داریم تا سخنرانی آماده کنیم و ارائه کنیم به شکلی که با ادله بیشتر طرف مقابل رو شکست بدیم. امسال هم از دو هفته پیش دور اول شروع شد البته کانر هم-تیمی سال قبلم امسال دیگه دیبیت نمیکنه و امسال دوستم جک که خیلی قوی و خوبه هم تیمی جدیدم هست.

اون سبک آماده هست که گفتم ولی رایج ترین و قدیمی ترین و شاید میشه گفت اصل دیبیت سبک "mace" یا British Parliamentary Style (سبک "میس" یا پارلمان [بریتانیایی]) هست که همونطور که از اسمش معلومه، روشی هست که در پارلمان استفاده میشه. فرق اصلی و منحصر به فردی هم که این نوع از دیبیت با سبک های دیگه داره اینه که از زمانی که موضوع مباحثه را اعلام می کنن تا زمان تهیه محور سخنرانی و مباحثه خودت  و ارائه، همه و همه فقط یک ربع وقت داریم. یعنی یک ربع قبل از دیبیت موضوع رو به شما میدن و شما باید به همون شکل یک سخنرانی 4 یا 5 دقیقه ای تهیه بکنید و بقیه قوانین دیبیت فرقی ندارن. طبیعتا این سبک به مراتب سخت تر و پر استرس تر است. بابام اسم مباحثه فی البداهه را روی این روش  گذاشته !

مستر اونیل (O'Neill)؛ مربی دیبیت ما هم که سابقه فینالیستی در مسابقات جهانی را داشته و همه داورای مسابقات مختلف به خوبی میشناسنش هم  معتقده مسابقات سبک "میس" برای رده سنی ما اصلا خوب نیست چون فشار روانی و استرس بسیار زیادی روی آدم میاره و جدا از بحث محتوایی و تهیه مطلب در زمان کم، با یک اشتباه در وسط سخنرانی کلا باعث میشه آدم به کلی زده بشه و این رشته را کنار بگذاره. بخاطر همین معمولا تیمی رو به مسابقات مختلفی که در این سبک سخت انجام میشه معرفی نمی کنه.

اما اینکه در این مسابقه شرکت کردیم: دور اول دیبیت سبک "آماده" ما در دانشگاه UCD از هفته پیش شروع شد و ما شروع خوبی نداشتیم و روزمون نبود ولی به هر شکل امتیازات لازم رو گرفتیم. یکی از مشکلات ما در دور اول، وابستگی بیش از حد به متن آماده سخنرانیمون بود که همین موضوع باعث شد نتونیم در جریان دیبیت تغییراتی در اون بدیم.  پس راه خوبی که میشد این مشکلو حل کرد هم مسابقات میس این هفته بود که در مدرسه لورتو در مرکز شهر برگزار میشد. پس این باعث شد مستر اونیل با هدف تجربه و تمرین بیشتر ما  بالاخره مجبور بشه تیم دو نفره من و جک رو به این مسابقات بفرسته و به من هم تاکید کرد که برد و باخت اصلا برام مهم نیست و فقط برای تجربه و تمرین بروید. 

من تا حالا فقط در یک دوره یه هفته ای در دانشگاه UCD این سبک رو انجام داده بودم که واقعا خیلی خیلی پرفشار و سخت بود و تجربه سختی بود. اعلام یک موضوع به آدم، فکر کردن در عرض چند دقیقه به ساختار صحبت هایی که برای به کرسی نشوندن حرفت باید در 4 دقیقه ارائه می کردی و تنظیم اون به انگلیسی در یکربع و بعدش فوری وارد میدان شدن و  واقعا سخت است...

این مسابقات شنبه این هفته از ساعت 9 صبح تا 6 بعد از ظهر برگزار میشد و اولش که اینو فهمیدم حسابی ناراحت شدم که یه روز آخر هفتم کلا میره ولی به هر حال می دونستم که واقعا میتونه خیلی مفید باشه و باید شرکت میکردیم.  مسابقه در مدرسه ای قدیمی در مرکز شهر به نام "لورتو گرین" برگزار میشد و ساعت 9 بابا من رو تا اونجا رسوند. در ماشین هم مثل مستر اونیل به من میگفت اصل اینه که تو توانایی خودت را بکار بگیری و تجربه ای برایت باشد و اصلا نگران باخت نباش چون از تو هم کسی انتظاری نداره. 

وارد که شدم حدود 60 تیم از مدارس مختلف ایرلند که میشد حدود 120 نفر اونجا بودن! بعد از چند دقیقه جک هم اومد و رفتیم به یه سالن که کمی درباره این سبک به ما توضیح دادن. 4 راند انجام میدادیم و بعدش 4 تیم برتر از بین 60 تیم به فینال میرن. موضوع راند اول رو اعلام کردن. اولین دیبیتمون رو خیلی خوب دادیم و بردیم و بعد از یک استراحت کوتاه دومین راند شروع شد و باز هم خیلی خوب بودیم و اون رو هم بردیم و خلاصه خیلی خوب پیش میرفتیم.

هیچوقت فکر نمیکردم بتونم در مباحثات میس هم اینقدر مسلط و خوب و مهمتر از همه راحت باشم، مخصوصا اینکه مدارسی که دونه دونه حذق میکردیم بعضا هفت - هشتمین تجربشون در این مسابقات بود و از شهر های دور و نزدیک برای برد اومده بودن. بعد از این یک زنگ استراحت طولانی برای ناهار که یک برش پیتزای سبزیجات بود ! دادن و بعدش دور سوم شروع شد. اون رو هم بردیم اما اتفاقی که برای من افتاد این بود که وسط سخنرانی دور سوم وقتی به نوشته ام یک نگاهی انداختم یکدفعه فهمیدم که کاغذ اشتباهی رو برداشتم. ای داد بیداد! باید چه کار می کردم. همین باعث شد یذره اون تسلط قبل رو از دست بدم ولی به خودم اومدم و بدون کاغذ و عملا حفظی بقیه سخنرانی رو تا به آخر ادامه دادم و خوشبختانه اون راند رو هم بردیم. بالاخره دور چهارم شد و حالا امید داشتیم که حتی به فینال هم برسیم. اگر دیبیت بعد رو هم میبردیم به فینال میرفتیم، و همینطور هم شد داورها اعلام کردن که ما به عنوان بهترین تیم با 4 برد  بین 4 فینالیست هستیم. خیلی خوشحال شدیم و اصلا فکرش رو نمیکردم بتونم توی یه همچین سبک سختی هم از بین 60 تا تیم دیگه به فینال برسم. همین که در چهار تیم برتر ایرلند قرار گرفته بودم خیلی برایم خوشحال کننده بود. 

موضوع مسابقه فینال رو  که دادن، من یدفعه جا خوردم و به قول معروف خورد تو ذوقم! چون موضوع مباحثه  این بود که بایستی همه ادیان دنیا رو ممنوع کنیم و قرعه سمت موافق این مبحث هم به ما افتاد!  الان دیگه کاریش نمیشد کرد و دیگه حالا که تا فینال رسیده بودیم باید اینجا رو هم تموم میکردیم چون اگه بین دو تیم اول میشدیم یه کار فوق العاده تاریخی رو کرده بودیم. پس سریع شروع به تهیه متن سخنرانی هامون کردیم. برای من که همیشه هم از نظر شخص و هم در کلاس های CBC از اسلام دفاع می کنم خیلی سخت بود که کل ادیان را ممنوع کنم. خلاصه، وقتی نوبتم شد رفتم پشت تریبون روی سن  و در دو سه ثانیه قبل از اینکه سخنرانیم رو شروع کنم با خودم به خدا گفتم: خدایا  تو این 4 دقیقه هر چی گفتم نشنیده بگیر! و نزار اتفاقی بیفته چون فکر میکردم به خاطر موضوع آخر، هرچی تا الان و تا اینجا راحت و مسلط بودم یدفعه بیاد و و وسط سخنرانی مغزم هنگ کنه، حالم بد بشه یا سرفه ام بگیره و قطع نشه و یا یه همچین چیزهایی به تلافی اینکه به عنو ان موافق صحبت کرده باشم!! ای کاش می شد طرف مقابل بودم...اما خدا منو دوست داشت و من هم به هر شکلی که بود اون 4 دقیقه رو بدون اینکه چیزایی که میگفتم شخصا قبول داشته باشم تموم کردم.  ولی به هر حال کارم رو انجام دادم و بعد از نیم ساعت فینال تموم شد. در پرسش و پاسخ های حاضرین، تلافی را در آوردم  و با اینکه جزو موافق ممنوعیت دین بودم، طوری جواب می دادم که طرف به فکر می رفت وئ سه یا چهار سوال را من داوطلبانه جواب دادم. بعد از اون نتیجه ها رو اعلام کردن.

وقتی مسئول این تورنومنت برنده ها رو اعلام کرد اتفاق بزرگی افتاد:  تیم ما قهرمان شد!! و تیم ما به عنوان تیم برتر اعلام شد. باورم نمیشد!! علاوه بر اون من در بین 15 سخنران برتر و جک هم بهترین سخنران کل تورنومنت شد و یک روز فوق العاده تاریخی رو رقم زدیم! اولین چیزی که همه داورا گفتن این بود که: به اونیل بگو از این به بعد تیم به مسابقات میس هم بفرسته! خلاصه کار مهم و بزرگی کرده بودیم اون هم با اقتدار و با لیاقت

همونطور که گفتم سختی خاص این مسابقه اینه که شما باید در یک ربع بتونی متنی آماده کنی تا بتونه نظر داورا رو کسب کنه و طرف مقابل رو شکست بده و برای من انجام این کار با زبان دوم و یه جورایی به قول معروف "تو زمین حریف" خیلی کار باارزشی بود و واقعا خوشحالم که از 60 تیم با تجربه و آماده بهتر بودیم و قهرمان این مسابقات شدیم بابا هم که اونجا اومده بود کلی خوشخال شد و به من تبریک گفت. وقتی به خونه اومدم  هم همه حسابی خوشحال شدن و مثل این المپیکی ها که به استقبالشون میان فرودگاه باهام برخورد میکردن و فقط اون آهنگ "ملی پوشان پیروز باشید" شبکه سه بعد بردای تیم ملی رو کم داشت!! خلاصه یه روز عجیب و تاریخی برام بود و حالا که فکرشو میکنم از دست دادن یه روز تعطیل آخر هفته خیلی هم با ارزش بود و برای همیشه در خاطرات زندگی ام ثبت شد        

پایان مدرسه و شروع تعطیلات

در ایرلند برخلاف ایران تعطیلات پایه های باللاتر زود تر شروع میشه یعنی دانشگاه زودتر از همه، بعد دبیرستان و رانمایی و بعد هم ابتدایی تعطیل میشن. یعنی من حدود دو هفته پیش بعد از دادن امتحانات تعطیلاتم شروع شد اما صدرا هنوز باید یک هفته دیگه به مدرسه بره. در این دو هفته خیلی تنبلی کردم و چیزی ننوشتم البته شروع ماه رمضان هم تاثیر داشت. اینجا باید 21 ساعت روزه بگیریم! البته این باعث شده تا ساعت 2 بخوابم و شاید اگر مسابقات فوتبال یورو نبود بیشتر هم میخوابیدم!

خلاصه چند هفته آخر مدرسه خیلی سخت بود چون برای امتحانات آماده میشدیم و خیل دوره و تمرین کردیم. امتحانات هم واقعا سخت بودن. مثلا امتحان علوم ما 24 صفحه و از همه سخت تر امتحان انگلیسی بود که 26 صفحه با سوالاتی که جوابش حداقل 10 خط بود و باید 5 انشای دو صفحه ای هم مینوشتیم تازه باید دو تا شعر هم حفظ میکردیم!! خلاصه امتحانامون خیلی سخت بودن و هنوز منتظر کارنامه هستم تا ان شاالله امتحانا رو خوب داده باشم 

اما از امتحانات که بگذریم قطعا بزرگترین موفقیت و کلا اتفاقی که برای من در این سال تحصیلی افتاد مسابقات دیبیت (debating) استان لینستر بود که در مطالب قبل توضیحش رو دادم. رسیدن به فینال و سوم شدن نه تنها برای من، بلکه برای مدرسه هم افتخار خیلی مهمی بود بخاطر اینکه در بخش سنی جونیور، شش سال میشه که هیچ نماینده ای از مدرسه به فینال نرسیده بود. در همین مورد هم در اواخر مدرسه یک اتفاق خیلی مهم برام افتاد. اینجا هر سال در روز آخر مدرسه در برنامه ای که کل مدرسه در آن حضور دارند از بهترین دانش آموزان هر پایه در زمینه های غیر درسی (ورزش و دیبیت)، تقدیر و لوح، مدال یا جامی بهشون داده میشه. <یک مراسم مشابه هم اوایل سال تحصیلی برگزار میشه که در اون از بهترین دانش آموزان در زمینه درسی تقدیر میشه) در این مراسم من به عنوان بهترین دیبیتور سال مدرسه انتخاب شدم! و لوحی هم به عنوان فینالیست استان لینستر به من و هم تیمیم داده شد که عکسش رو گذاشتم در ضمن در لیست رکورد های مدرسه هم به عنوان فینالیست و بهترین دیبیتور سال اسمم ثبت شد. البته سال قبل هم برای بدست اوردن بهترین هنرمند سال اسمم توی این لیست بزرگ که از سال 1958 اسامی همه دانش آموزانی که رکورد و عناوین برای مدرسه بدست میارن رو ثبت میکنه رفته بود. 


از وقتی که امتحانامون تموم شد تقریبا یک هفته تا ماه رمضان وقت بود که سعی کردیم در اون زمان مسافرت هایی به جاهای دیدنی اطراف شهر بریم. یک جا در استان میث (meath) حدود 120 کیلومتری دوبلین رفتیم که واقعا زیبا و فوق العاده بود و در مطلب بعدی حتما در موردش کامل با عکس های زیاد و قشنگی که گرفتیم  مینویسم. راستی الان اینجا ساعت 6 بعد از ظهر هستو 4 ساعت و نیم تا افطار مونده!! سعی میکنم ان شاالله برای گذر زمان هم که باشه حتما شروع کنم و بیشتر مطلب بنویسم

رسیدن به فینال مسابقات مباحثه لینستر ایرلند

چند وقت پیش بود که درباره انتخاب و حضور در مسابقات debate  (سخنرانی که اتفاقا تازه فهمیدم در ایران هم با اسم مباحه علمی برگزار می شه اما خیلی محدودتر) مطالبی نوشتم. (در مطلب قبلی همه قوانین و نکات اون رو توضیح دادم که اگر آشنایی ندارید میتونید بخونید.) مسابقاتی که از اواسط پاییز سال قبل با شرکت حدود 150 تیم و 250 نفر از 80 مدرسه ناحیه لینستر (شامل 12 استان)‌ایرلند برگزار شد و من بعد از بردن دور نیمه نهایی به دور پایانی یا همون فینال صعود کردم. راستش یک بار نشستم کلی مطلب نوشتم اما یکدفعه همش پرید و حالم گرفته شد. اما الان با تاخیر زیاد کمی در موردش می نویسم:


 بعد از اول شدن در مرحله نیمه نهایی (که در اون متاسفانه همه تیم های نماینده مدرسه ما بجز تیم دو نفره من و کانر هم تیمی ام تو مسابقات حذف شده بودند)‌ تونستیم به فینال صعود کنیم! همون شب بعد از اتمام مسابقه و اعلام نتایج، موضوع motion مرحله فینال رو برای پنجشنبه بعد بهمون دادن که این بود:

 "THW compel the Stark industry to hand over the iron man suit to the state (of US)"

"وادار کردن شرکت استارک به در اختیار گذاشتن لباس شخصیت مرد آهنی به دولت‌ (آمریکا)"

 

ساده ترش اینه که:  قدرت مافوق عادی مثل لباس مردآهنی (مثال یک سلاح پیشرفته دفاعی حمله ای) در اختیار یک دولت مثل آمریکا قرار بگیره

ما به عنوان گروه مخالف یا Opposition باید صحبت می کردیم یعنی باید میگفتیم که این شرکت نباید لباس رو بده به دولت. در نگاه اول من اصلا هیچی در مورد این موضوع سر در نمی اوردم و با خودم فکر میکردم این دیگه چه موضوعیه مخصوصا اینکه چون این مسابقات خیلی جدی و معتبر در سطح ایرلند برگزار میشه معمولا موضوعاتش یک موضوع جدی و خیلی واقعی (سیاسی یا درباره حقوق بشر) هست که می تونستم در موردش فکر کنم. اما این یکی درمورد یه شخصیت تخیلی بود!
البته این تا وقتی بود که فرداش که برای تمرین و صحبت درموردش با استادمون کلاس داشتیم فهمیدم که این موضوع هم خیلی تخیلی نیست و کاملا واقعیه چون اگر فیلم مرد آهنی رو دیده باشید شرکت استارک که این لباس رو با قابلیت هایی مثل پرواز و شلیک موشک و از همه مهم تر ضد گلوله و ضدضربه میسازه که یعنی ما باید ثابت میکردیم که این صلاحٍ عملا شکست ناپذیر رو در اختیار یک دولت گذاشتن بهتره یا اگه دست خود شرکت استارک باشه (که چون این شرکت و کلا داستانش تو آمریکاست دادن این به یک دولت منظور دادنش به دولت آمریکا هست) پس میشد نتیجه گرفت که این مباحثه عملا درباره در اختیار داشتن سلاح های کشتار جمعی یا غیرمتعارف هست. اون وفت بود که موضوع برام بسیار جالب شد.
در اون هفته هر روز یکی دو ساعت رو فقط تمرین میکردیم تا بالاخره سخنرانیمو نوشتم. بالاخره روز پنجشنبه شد. بعد از تموم شدن مدرسه به خونه برگشتم و با بابا به دانشگاه UCD رفتیم. استرس داشتم اما فقط به بردن فکر میکردم. مخصوصا اینکه تنها خارجی تاریخ این مسابقات (که حدود 8 ساله در گروه سنی ما برگزار میشه) بودم که تونستم در اولین سال به فینالش صعود کنم و اگر میبردم قطعا میتونست افتخار خیلی بزرگی باشه.
در ساختمان student centre  دانشگاه وارد سالن بزرگ debate شدیم که قبلا برای دیدن فینال دیبیت بچه های سال بالایی یا سنیور (پایه های پنجم و ششم دبیرستان) به اینجا رفته بودم.

ما در گروه opposition  (مخالف) و proposition (موافق) تقسیم شده بودیم. این توضیح را هم بدهم که تعدادمون 12 نفر بود. در هرکدام از دو گروه مخالف و موافق موضوع، دو تیم دو نفره و دو مستقل یا individual شرکت کرده بودن. یعنی دو تا تیم موافق با دو تا تیم مخالف و دو تا مستقل به عنوان موافق با دو مستقل مخالف مسابقه داشتند.

بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و من و کانر پشت میزمون نشستیم و کارمون شروع شد. من سخنرانیمو چندین بار تمرین کرده بودم و مشکلی از این لحاظ نداشتم اما وقتی نوبتم شد خیلی استرس داشتم و بالای سن رفتم اما خدا رو شکر بدون اتفاق خاصی سخنرانی 7 دقیقه ای رو انجام دادم. خودم فکر می کردم  استرسی که رویم بود خیلی زیاد شده بود ولی بقیه میگفتن که خیلی خوب بود و مشکلی هم نداشتم. بقیه سخنران ها هم سخنرانیشون رو کردن که البته یکی دو تاشون به نظرم خیلی عالی بودن اما خیالم یه ذره راحت بود چون اونا سخنران individual بودن که جام و جایزه اش جداگونه بود. اما در مورد سه تا تیم رقیب ما به نظرم خیلی از ما بهتر نبودن و سطحمون تفاوت زیادی نداشت فقط بعضی هاشون مشخص بود  تجربه بیشتری داشتن . این را هم بگم تنها کلاس دومی ما بودیم و سه تیم دیگه کلاس سومی بودن.



خلاصه بعد از حدود یک ساعت این بحث و سخنرانی تموم شد و مثل همیشه ما از اتاق بیرون رفتیم تا داوران تصمیمشون رو بگیرن. در اون موقع اول پیش استادم رفتم و نظرشو پرسیدم که خیلی راضی بود اما اون هم گفت که در مجموع سخنرانی من و کانر خوب بود و امید داشت که حداقل دوم بشیم. بابام هم خیلی ازم راضی بود و میگفت خیلی عالی بودم . بعضی از دوستان مدرسه ای و معلم های مدرسه هم اومده بودن که اون ها هم از من تعریف می کردند.
بالاخره کار داورا تموم شد و دوباره ما رو به داخل فراخواندند. اول یک نظر کلی داد و بعد نتایج رو اعلام کرد که در کمال تعجب ما سوم شدیم و تازه جایزه سخنران تک نفره رو هم به کسی دادن که اصلا حقش نبود و کلا با این تصمیم یذره داوریشون رو زیر سوال بردند! بابا همینطور بابای کانر خیلی تعجب کرده بودن چون واقعا میگفت حق ما حداقل دومی بود و همینطور استادمون که مخصوصا بعد از جایزه تک نفری میگفت سومی حقمون نبود. اما من نه اینکه فکر نمی کردم حقمون گرفتن مدال بوده (آخه فقط به تیم اول مدال و جام قهرمانی و تیم دوم مدال میدن و متاسفتانه سوم و چهارم چیزی به جز یه لوح افتخار نمیگیره) اما از اینکه با زبان دوم بین کسایی که همشمون یه سال بیشتر از من تو همین مسابقات و تو همین مرحله تجربه داشتن سوم شدن راضی بودم مخصوصا اینکه از تقریبا 250 نفری که شرکت کرده بودن بین سه نفر اول بودم!

با مستر اونیل (استادمون) صحبت میکردم نکته ای را در مورد داورا بهم گفت که جالب بود و می شد دلیل این داوری را هم متوجه شد: قانون اینه که داورای این مسابقات حق ندارن داوری تیم مدرسه ای که خودشون قبلا در اون درس خودن را انجام بدن و اصولا داورهای خوب از همین چند مدرسه ای هستند که سابقه Debate خوبی دارند و در فینال حاضر می شن.  پس مجبورن داور های دور فینال رو از اونایی که از مدارس ضعیف تر هستند انتخاب کنن که معمولا کیفیت داوریشون پایین تره! پس این یجورایی تصمیمات عجیبشونو توضیح میده!

وقتی که مثل همیشه پیش داور رفتیم که فیدبک کارمون را بگیریم به اون گفتم که بهرحال من یک دانش آموز خارجی هستم که یکسال و خورده ای بیشتر نیست اینجام.همین که اینو گفتم یکهو خیلی تعجب کرد چون فکر می کرد مثل بقیه همش ایرلند بودم! خلاصه خیلی تعریف کرد و انگار از اینکه به تیم ما بیشتر نمره نداده خیلی ناراحت بود.
بعد اینکه با همه خداحافظی کردیم دیگه ساعت 10 شب بود که با بابا به خونه برگشتیم. تو راه با بابا خیلی در مورد این تجربه خوب صحبت کردیم. جدا از نتیجه حضور در این مسابقات و با زبان دوم بین 3 نفر اول شدن قطعا اتفاق و افتخار مهمی برای من بود و امیدوارم سال بعد هم با حضور قویتر و بهتر بتونم تجربه خودم را در این مهارت بیشتر کنم.

مروری برسال 94

الان که آخرین ساعات سال94 هست دوست دارم به موفقیت هایی که امسال کسب کردم یا کارهایی که باید در سال بعد بکنم نگاهی داشته باشم. خب سال 94 اولین سال حضور در کشور ایرلند بود، قبل از اینکه بیایم با توجه به اینکه میدونستیم زبان ایرلند اینگلیسی هست انتظار داشتم که با رفتن به مدرسه ایرلندی استفاده فوق العاده ای از این حسن بزرگ کنم و الان که مروری میکنم میبینم که خدا رو شکر قطعا از لحاظ زبان تمام استفاده رو بردم. البته به قول بابا زبان یه اقیانوس بزرگه که هرچقدر هم بلد باشی مثل یه قطرس و هنوز کلی چیز هست که بلد نیستم و میتونم تا سال تحویل آینده روی اون ها تمرکز کنم.

 * قطعا یکی دیگه از اتفاقات مهمی که برای من افتاد حضور در تیم دیبیتینگ یا debating  (یک چیزی شبیه مناظره) مدرسه و رسیدن به نیمه نهایی این رقابت هاست که بین حدود 40 مدرسه و 302 نفر برگزار میشه و من بین 32 نفر مرحله پایانی هستم. داستان شرکت و حضور من در اولین کلاس دیبیتیگ که برای مسابقات انتخاب شدم هم خیلی جالبه و میخواستم یه مطلب دیگه بنویسم ولی همینجا میگم:


یک روز مدیرما از بلندگوی مدرسه اعلام کرد که کلاس های دیبیت مدرسه که انتخابی رقابت های دیبیتینگ استان لینستر ایرلند هست هر جمعه برگزار میشه. اول من واقعا چیزی در مورد دیبیتینگ نمیدونستم و اولین جمعه نرفتم اما به بابا در موردش صحبت کردم که یه همچین چیزی هست و بابا که فقط میدونست یه چیزی مثل سخنرانیه حسابی تشویقم کرد که برم. (البته دلیل اصلیش این بود که همیشه اصرار داشت که توانایی های خودم توی این بخش را تقویت کنم چون فکر می کنه که من  با تن صدای خیلی آروم حرف میزنم و در سخنرانی یک نقطه ضعفه )

خلاصه من در اولین جلسه به طور آزمایشی شرکت کردم و مستر اونیل معلم فن بیان مدرسه به ما موضوعی را  داد تا برای هفته بعدش روش فکر کنیم و در اون مورد 3 دقیقه صحبت کنیم.  از حدود 20-25 نفر، 4 تا برای تیم های مدرسه انتخاب میشدن. موضوع دیبیت هفته بعدش هم این بود که درس دینی رو از مدارس حذف کنیم و من هم مخالف بودم. من یه ذره در موردش فکر کردم و در کل بقیه هفته کلا یادم رفته بود. روز جمعه که رسید و رفتم سر کلاس یه دفعه دیدم همه دو سه صفحه دستشونه! پرسیدم "مشق داشتیم؟!" بعد معلممون گفت نه خیر! مشق نداشتیم بعد به بغل دستیم گفتم پس اینا چین؟!‌ یه نگاهی کرد و با خنده گفت خو باید یه چیزی آماده کنی بری در موردش حرف بزنی دیگه! من یه دفعه تازه فهمیدم آها پس میتونیم یه چیزی آماده کنیم و از روش ببینیم (اصلا شیوه اش را هم نمی دونستم چیه).  خلاصه دیگه اونوقت قطعا مطمئن بودم که بدجوری خراب میکنم! اما از یه طرف دیگه خیلی دوست داشتم چیزی آماده کرده بودم تا به بابا نشون بدم از بین این همه آدم رفتم تو تیم مدرسه. به هر حال شروع شد و من نفر دومی بودم که صحبت میکرد. نفر قبل من با کاغذی که آماده کرده بود و کلی تمرین تو خونه سخنرانیش رو کرد. چند تا نکته خوب گفت و سخنرانیش رو تمام کرد. من هم چیزی که اول سخنرانیش گفات رو دقیقا کپی کردم و فقط کلمه ی موافق رو با مخالف عوض کردم بعد من رفتم جلوی کلاس. دستم خیلی میلرزید. یه کاغذ از دفتر ریاضیم کندم و با خودم بردم تا خیلی آبروم نره! وقتی معلممون گفت شروع کن گفتم خدایا چی بگم و شروع کردم به فکر کردن و یاد این افتادم که درس دینی اینجا در مورد ادیان مختلفه و مثلا اگر یه ایرلندی بدونه که اسلام واقعی چیه یا اگه نازی ها میدونستن یهودیت واقعی چیه الان این همه یهودی کشته نمیشد یا الان انقدر اسلام ستیزی نبود. صدام هم خیلی میلرزید و انگار که میخواست گریم بگیره! بعد گفتم که دانستن درمورد دینٍ خود آدم باعث میشه آدم بهتری باشیم چون همه ی دین ها به خوب بودن و کار های خوب کردن اشاره زیادی میکنن و حتی کسایی که اصلا به چیزی اعتقاد ندارن اگر سر این کلاسا حاضر باشن حداقل میتونن حس کنن که دین های مختلف خیلی هم خوب هستن و شاید این باعث بشه اون ها هم به خدا ایمان بیارن. بعد هم دوباره همون نازی ها رو گفتم که در آلمان نازی درس دینی مثل الان تدریس نمیشده و فقط تاریخ دین ها بوده و اون هم بیشتر مسیحیت و بقیش هم فقط دعا و مناجات مسیحی ها بوده و تازه در همون درس دینی بد بودن یهودیا تدریس میشده که باعث شد همین بچه ها در آینده یهودیا رو به اون شکل بکشن و تازه بعد از تمام شدن همه این قضایا، به بهانه اسکانٰ، یهودیا مردم مظلوم فلسطین رو برای نیم قرن به بدترین شکل زیر فشار گذاشتن و می کشن و ... و همه ی اینا برمیگرده به اینکه درس دینی در مدارس آلمان درست تدریس نمیشده و همین اتفاقات با مسلمانان که الان در همین سختی ها هستند خواهد افتاد. خلاصه به قول معروف رفتم بالای منبر به نظر خودم و بقیه خیلی خوب صحبت کردم؛ البته نفر بعد از من که اتفاقا پسر معلم دینیمون هم بود اما ایندفعه مجبور شده بود ضد تدریس درس دینی در مدارس سخنرانی کنه نوبتش شد. اون کاملا با دیبیت آشنا بود و دونه دونه نکات من رو نوشته بود و هر کدوم رو دلیل آورد و به بدترین شکل ممکن شکست داد و خلاصه حسابی داغون شدم! ولی این انتخابی بود و معلممون فقط میخواست ببینه کی بهتر صحبت میکنه پس بردن خود دیبیت واقعا اهمیتی نداشت.

خلاصه همه صحبتاشونو کردن و بعد معلم رفت بیرون تا جمع بندی بکنه و بیاد نتایجو اعلام کنه. وقتی با هم صحبت میکردیم من هنوز داشتم توی ذهنم میگفتم دم خودم گرم و چه کردم! اما مطمئن بودم که با اون وضعی که منو شکست دادن قطعا نمیتونم به این رقابت ها برم ولی بازم خوشحال بودم. خلاصه مستر اونیل اومد تو گفت که سطحمون خوبه و با یه ذره تمرین بهتر میشیم. بعد هم گفت که کسایی هم که به تیم نمیرسن میتونن کلا از این کلاس استفاده کنن تا قابلیت صحبت در جمعشونو قوی کنن من هم داشتم فکر میکردم خوب این قطعا منم! خلاصه اعلام کرد: جک (همون پسره که منو شکست داد) و کین تیم A (البته گفت A و B فرقی نداره و فقط ترتیبه اسمامونه) و کانر و ... اینجا دیگه من داشتم به در و دیوار نگاه میکردم چون مطمئن بودم من نیستم! و یکدفعه گفت "پارسا‍"!! من هم با ترس معلمو نگاه کردم و فکر کردم منظورش اینه که حواست اینجا باشه! تا اینکه گفت ...تیم B مدرسه برای مسابقات دیبیت لینستر! تازه فهمیدم یعنی من و کانر به این رقابت ها رفتیم و تیم B مدرسه هستیم من خیلی خوشحال بودم و همه ی بچه های کلاس که میدونستن من اولین سالمه و خارجیم چرخیدن و به من نگاه کردن. این اتفاق برای من خیلی مهم بود و سریع به بابا زنگ زدم البته برنمی داشت و وقتی رفتم خونه بهش زنگ زدم و بابا هم خیلی خوشحال شد. البته تعجب هم کرد.. از اون به بعد جلسات رقابت دیبیت ما با مدارس دیگه هر یک ماه یک بار در دانشگاه UCD دوبلین برگزار می شه و من توانستم جلوی مدارس قوی دیگه کم نیارم و شکستشون بدم.

خلاصه اینم از ماجرای رسیدن به رقابت های لینستر! البته نکته بزرگتر این بود که تازه در یکی دو جلسه بعد وقتی یکی از بچه ها جلوی معلم ازم پرسید: پارسا تو چجوری انقدر خوب انگلیسی یاد گرفتی؟ معلممون برگشت و گفت یعنی چی مگه تو ایرلندی نیستی؟!!! تعریف از خودم نباشه این حرفش جدا خیلی چسبید

* بین سه دانش آموز برتر سال شدن هم خیلی افتخار بزرگی برای من بود. در مراسمی از من به عنوان سومین دانش آموز برتر سال تقدیر شد و یک کارت هدیه هم گرفتم. این خیلی برام مهم بود مخصوصا به خاطر اینکه درسای اینجا هر چند جالب تر از ایرانه اما اصلا کم حجم تر نیست و من و دو نفر دیگه تنها کسایی بودیم که در بخش انضباط،‌ پیشرفت،‌ نظر معلم و خود نمره از 5 تا 1 کمتر از 2 نگرفته بودیم و یعنی همیشه نمراتمون بالا بوده و من هم بین این سه تا بودم که اتفاق خیلی بزرگی برام هست.

* آگاه سازی درباره مسئله اسلام ستیزی که از یک استاد دانشگاه که در این زمینه فعالیت کرده رو دعوت کردم و با انجام تمام هماهنگی ها از شهری دور به دوبلین اومد و برامون درباره اسلام ستیزی صحبت کرد هم از کار های بزرگی بود که امسال انجام دادم.

* گرفتن جایزه هنرمند سال بین همه یه 600 دانش آموز کل مدرسه خیلی افتخار بزرگی بود. اون مراسم هم وقتی اسمم اعلام شد واقعا باورم نمیشد البته خیلی تلاش کرده بودم و انصافا کلاس ایرلندی رو که من ندارم رو همیشه با معلم هنرمون مستر اوفارل در اتاق آرت میگذروندم و نقاشی میکشیدم.

* قطعا یکی دیگه از تحولات بزرگ من در سال 94 روزه گرفتن در تمام روز های ماه رمضان و شروع نماز خوندن از اون موقع تا الان بود و حتی در روز هایی که خورشید ساعت 4 غروب میکرد توی مدرسه نمازم رو میخوندم و امیدوارم که در سال پیش رو که درش تازه به سن تکلیف میرسم هم بتونم همین روند رو ادامه بدم.

خلاصه خوشبختانه سال 94 سالی پر از موفقیت های مختلف و افتخارات مختلف برای من بود، امیدوارم بعد از تعطیلات از نیمه نهایی صعود کنم و در نهایت قهرمان رقابت های دیبیتینگ هم بشم. اما مهمتر از همه بابا،‌ مامان، صدرا، علیرضا و من سلامت بودیم و امیدوارم در سال آینده هم همه درکنار هم سالم باشیم و مطلب درباره سال 95 حتی پربار تر از امسال باشه. واقعا دوست دارم از بابا تشکر خیلی زیادی کنم که هر چیزی که الان دارم رو مدیونشم (زبان آلمانی، انگلیسی اصلا همین زندگی در ایرلند، دیبیت و ...) و امیدوارم که هیچ وقت حمایتش از من قطع نشه حتی وقتی من یکم ایرلندی رفتار می کنم هم هوامو داشته باشه

سال نو رو پیشاپیش به همه ی شما تبریک میگم سالی پر از سلامت و موفقیت داشته باشید...

صعود به نیمه نهایی مسابقات debating استان لینستر

UCD Junior Schools' Debating Competition's Profile Photoدر مطالب قبل درباره ی مسابقات debating یا سخنرانی استان لینستر توضیح داده بودم، من هم در تیم مدرسمون برای این مسابقات انتخاب شدم و بعد از صعود از مرحله گروهی، پنجشنبه گذشته در دانشگاه UCD، دور یک هشتم نهایی رو هم بردم و با هم تیمیم به نیمه نهایی این رقابت ها صعود کردم 

حدودا بیشتر از دو هفته پیش معلم دیبیتینگ به ما موضوع دور یک هشنم رو گفت تا روش کار کنیم. موضوع هم جالب و نسبتا سخت بود؛ "الزامی کردن گزارش جرم شنیده شده در اعتراف به کشیش های کلیسا". اولا که این موضوع خیلی سختی به نظر میرسه و یک توضیحی باید بدم؛‌ کاتولیک ها یک قانون دارند که یک مجرم در مراسمی به نام confession، به طور کاملا نامحسوس به کشیشی میره و درباره جرمی که مرتکب شده با او صحبت میکنه، حالا مشکل اینجاست که کشیش حق گزارش کردن هیچ چیزی که مجرم بهش گفته رو نداره،‌حتی اگر یک قتل سریالی باشه! ما هم طرف موافق با الزامی کردن گزارش بودیم و با این حساب کار تقریبا ساده تری نسبت به حریف داشتیم چون برای هر کس طبیعیه که جرم باید گزارش بشه! 

ولی چون وقتی به لیست حریفامون نگاه میکردیم تیمای خیلی خوبی وجود داشتند و از اونجایی که ما تیم C مدرسه بودیم و از گروهمون هم دوم صعود کردیم یذره امیدمون رو از دست داده بودیم! ولی من خیلی می خواستم به دور بعد برم،‌ مخصوصا اینکه با تیم B مدرسمون که هم کلاسیامونم هستن حسابی کل کل داریم خیلی دوست داشتم بهشون نشون بدم فقط چون اسمشون B هست فرقی نمیکنن کلا اون ها هم باید یک هفته دیگه دقیقا همین موضوع ما رو انجام میدادن. به هر حال هر روز یک ساعت وسط مدرسه و بعضی روزا بعد مدرسه با معلم کلاس داشتیم و نکاتی رو به ما گوشزد میکرد و در نهایت دوشنبه هفته پیش که چهار روز به مسابقه مونده بود سخنرانی من کامل شد. از اینجا به بعد فقط روی ارائش کار کردم که مخصوصا برای من که انگلیسی زبان مادریم نیست سخت تره ولی پا به پای بقیه همتیمی ها پیش رفتم تا این مرحله.

بالاخره پنجشنبه رسید. در زنگ تفریح یک ساعتی برای ناهار به کلاس معلمم رفتیم و آخرین تمرینات رو هم انجام دادیم. اون روز بازی یک هشتم نهایی تیم راگبی مدرسه هم بود و همگی به استادیوم رفتیم. بازی رو هم در ثانیه آخر به بدترین شکل ممکن با یک امتیاز باختیم و حذف شدیمولی من فکرم به مسابقه خودم بود. بعد از بازی یکراست به UCD رفتیم،‌ البته خود معلم که مدیر فتی تیم راگبیمون بود با بازیکنا مونده بود و مخصوصا حالا که باخته بودیم باید یذره بهشون روحیه میداد پس ما با یکی دیگه از معلما که مادر هم تیمی من میشد رفتیم. بعد از حدود یک ساعت اسم ما رو خوندند و اتاقمون مشخص شد. من سومین سخنران بودم.

تفاوت بزرگ این دور با مراحل قبلی این بود که این بار اصلا استرس نداشتم البته برای اینکه آخر کی میبره چرا؛ ولی دفعات قبل اضطراب روی خود سخنرانیم هم تاثیر منفی گذاشته بود اما این دفعه شاید بخاطر تجربه بیشتر اصلا این طوری نشد. به نظر خودم سخنرانیم رو خیلی خوب و همونطور که در تمرینات انجام داده بودم کردم و مخصوصا POI (سوالی که میشه وسط سخنرانی بلند شد و پرسید) رو خیلی خوب جواب دادم؛ معمولا این نقطه ضعف من هست. اما بقیه ی تیم ها واقعا اون طور که انتظار داشتیم نبودن و خدا رو شکر سطح ما و البته یکی دو تا تیم دیگه خیلی بالاتر بود و رقابت اصلی عملا بین سه تا تیم بود و بقیه شانس زیادی نداشتن. هم تیمیم هم سخنرانی خیلی خوبی کرد البته استرسش زیاد بود ولی خیلی روی سخنرانیش تاثیر نذاشت. بالاخره زمان دیبیت، با سخنرانی همه 16 سخنران تیم ها به پایان راسید و باید بیرون از اتاق منمتظر مشدیم تا داوران به نتیجه برسن. دو تیم و دو نفر انفرادی (درصورتی که یک نفر از تیمی به اندازه همتیمیش خوب نباشه) به دور بعد صعود میکردن.  بعد از نیم ساعت بحث داورا بالاخره دوباره گفتن بیایم تو اتاق تا نتایج اعلام بشه. معلممون هم رسید. بعد داور یک توضیح کلی داد و نتایج رو اعلام کرد، CBC Monkstown (تیم ما) و یک مدرسه دیگه تیمی صعود کردیم و واقعا خیلی خوشحال کننده و حتی غافلگیر کننده بود.

بعد هم از داوران و البته معلمم Mr. O'Neill تشکر کردم و تازه معلمم یه خبر خوب هم داد که تیم B موضوعشون عوض شده و حالا باید در کمتر از 5 روز روی یک موضوع دیگه کار کنن و نمیتونن از نکاتی که ما توی سخنرانیمون اجرا کردیم استفاده کنن بعد از یه گپ با معلم با بابا به خونه برگشتم. وقتی توی ماشین به بابا گفتم اصلا باورش نمیشد  مخصوصا اینکه همیشه از من ایراد میگرفت که نمیتونم توی جمع خوب صحبت کنم و الان هم نشون دادم که اشتباه میکرده و امیدوارم در مرحله بعدی هم به موفقیت ادامه بدم و اولین خارجی بشم که جام رو میبره، اونوقت دیگه خیلی عالی میشه!

اتفاقات مدرسه و تعطیلات پیش رو

متاسفانه یه چند ماهی میشه که اصلا فرصت نکردم چیزی بنویسم،‌ جدا از درسها که خیلی سنگین و سخت هستند کلا کار خاصی هم نمیشه تو ایرلند کرد و خیلی حوصله سر بره! همش هوا بارونی و سرده و کلا چیز خاصی هم توی شهرش نداره و جاهای قشنگش هم خیلی دورن یا توی کوه و تپه اند که نمیشه رفت! داشتم فکر میکردم الان دقیقا دو هفتس به غیر از برای مدرسه رفتن و برگشتن،‌ اصلا از خونه بیرون نیومدم،‌ حتی برای خرید رفتن!

ماه محرم هم خیلی زود اومد و تموم شد ولی ما چون مثل اتریش مرکز اسلامی نداریم مجبور بودیم به حسینیه عراقی ها بریم. چند شب که رفتیم واقعا خوب نبود و اصلا مراسم خوبی نداشتن و خیلی هم جای کوچک و شلوغی هست و خلاصه خیلی از ماه محرم هم اینجا نمیشه استفاده کرد!

اما به هر حال دو هفته دیگه امتحانات کریسمس شروع میشه و بعدش هم تعطیلات دو هفته ای کریسمس رو دارم که خیلی براش لحظه شماری میکنم فقط اگه شانس بیاریم هما مثل الان که فقط بارون و باده نباشه و حداقل بشه یه جایی بریم و یه استفاده ای بکنیم.

این چند وقت اتفاقات در مدرسه اتفاقات خیلی زیادی افتاده که مهم ترینش گرفتن جایزه هنرمند سال بین حدود 600 نفر در مراسم بهترین دانش آموزان سال مدرسه بود!! ما هر سال درمدرسه یه مراسمی اول سال تحصیلی جدید داریم که به بهترین های سال قبل جایزه میدن، البته بیشتر برای تقدیر از اوناییه که leaving cert (همون کنکور خودمون) رو خوب دادن و بهترین نمره ها رو گرفتن و بقیه ی بچه های مدرسه خیلی شانس کمی برای بردن چیزی دارن و امسال هم فقط سه نفر غیر از بچه های دانشگاهی تونستن تندیس بگیرن که یکیش من بودم (جایزه Barry Higins هنر) یه پسر کلاس سوم و پنجمی هم که جایزه های موسیقی و نوشتن خلاق رو گرفتن. من تنها کسی از second year بودم که تا حالا این جایزه رو گرفته، البته به غیر از خود Barry Higgins که سال 1995 این جایزه رو میگیره و سال بعدش هم فوت میکنه و خیلی هم نقاشی هی عالی ای میکشیده و بخاطر همین این جایزه رو به نام اون گذاشتن. این جایزه رو هم جلوی همه ی 600 نفر مدرسه و معلما گرفتم که خیلی برای همه جالب بود و حسابی هم برای کلاس من موضوع خوبی براتی پز دادن به بقیه کلاس ها که هیچی نبردن شد،‌ حتی من انقدر پزش رو نمیدم

  

 

از سال قبل که اومدم تو این مدرسه با یکی از بچه های کلاس که اتفاقا دوست صمیمیم هم هستش (به نام جیمز) حسابی تو همه درس ها رقابت پیدا کردیم که برای هر دومون خیلی عالی شده. البته جیمز واقعا از من بهتره و بدون اینکه اصلا برای امتحانا درس بخونه نمره ای که من میگیرم رو میگیره ولی من هم تو امتحانای آخر سال قبل از 9 تا در تو 6 تاش (A یعنی 85٪‌ به بالا) گرفتم و اون از 11 تا درس (+ دینی و آیریش که من انجامش نمیدم) 5 تا A گرفت و در حالی که می تونست دو تا ازم بیشتر بگیره نتونست این کارو بکنه و خلاصه تو اولین سال شکستش دادم ولی کلا تو امتحانایی که همینجوری هر ماه میدیم حسابی با هم رقابت داریم و حتی یه جدول هم درست کردیم که از اول تا آخر سال همه ی نمره هامون رو مینویسیم الان هم من 389 و اون 417 هست و من چهار تا A و سه تا B دارم و اون شیش تا A و یک B داره ولی جالبی این رقابت اینه که همیشه جیمز اوله من دوم (یا برعکس) و فاصلمون با نفر سوم شاید یدفعه 20-30 تا باشه و بقیه ی بچه ها (اونایی که حسودیشون میشه) بهمون میگن nerd که یعنی کسی که کل زندگیش رو درس میخونه و هیچ کار باحالی نمیکنه و اونایی که حسودی نمیکنن هم بهمون میگن از یه سیاره ی دیگه اومدیم!و مثلا وقتی معلم میگه میدونم تو کریسمس بعضی هاتون A میگیرین همه ی کلاس برمیگرده ما رو نگاه میکنه که بغلدست هم هم هستیم! بخاطر همین حسابی دارم درس میخونم که بتونم تو کریسمس شکستش بدم و حسابی کیف کنم! 

راستی سومین debate ما هم از دور اول رقابت های لینستر (که در مطلب قبلی توضیحش رو دادم) با موضوع ممنوع کردن حضور افراد زیر 18 سال در مسابقه های تلویزیونی بود که خیلی روزمون نبود و اون طوری که می خواستیم نشد و نتونستیم ببریم ولی به هر حال دوم شدیم و با یک بار اول شدن،‌ یک دومی و یک سومی به مرحله یک شونزدهم راه پیدا کردیم که اونجا حسابی سعی میکنیم خوب کار کنیم و بالاتر هم بریم. البته هر چی بالاتر بریم تیم ها سخت تر و خطرناک تر میشن و باید حسابی کار کنیم تا بتونیم اون ها رو هم شکست بدیم

تیم سخنرانی و مباحثه علمی(debating) مدرسه

هفته ی پیش گفتند که کلاس های مباحثه و سخنرانی یا (debating) انتخابی برای تیم مدرسمون که در رقابت های استانی هم شرکت میکنه شروع شده و من هم که می خواستم یکمی صحبت در جمع و به قول بابا فن بیانم قوی تر بشه شرکت کردم. جلسه ی اول چیزی شبیه امتحان برای اینکه ببینه چقدر بلدیم یا استعداد داریم انجام دادیم و سخنرانی درباره ی ممنوع شدن تدریس دینی در مدرسه ها بود و معلممون خودش سه نفر رو موافق (proposition) و مخالف (opposition) انتخاب کرد و من مخالف شدم. من حتی هیچ کدوم از قوانینش رو هم نمیدونستم و حتی خبر نداشتم باید از قبل یکم فکر و تحقیق بکنی و یه متنی آماده کنی و همینجوری رفته بودم ولی یکدفعه دیدم همه با یکی دو صفحه اومدن!خلاصه نوبت من شد و نمی دونستم چیکار کنم و کلی چیز میز که همینجوری به عنوان اطلاعات عمومی میدونستم و یکمی هم ربط داشت رو با هم قاطی کردم و گفتم که خیلی هم عالی شد و در حالی که اصلا حتی فکرش رو هم نمی کردم هم به تیم رسیدم و هم اینکه اون روز مذاکره رو هم بردم! خودم هم باورم نمیشد مخصوصا اینکه زبان اولم هم نبود.

پنجشنبه ی قبل هم اولین دور مرحله ی اول مسابقات debating استان لینستر در دانشگاه UCD بود. رقابت ها هم اینطوریه که 32 تیم دو نفره از مدرسه های مختلف که موافق یا مخالف موضوعات مختلف و متنوع هستند با هم رقابت می کنند البته در دو بخش جدا که 16 تیم داره. تیم ها از هر سخنرانی 8 تیم می گیرند و سه تا debate در مرحله اول داریم و از مرحله ی اول 16 تیمی که امتیاز بیشتر (که از 24 هست) می گیرند به دور بعد صعود می کنند.

تیم C مدرسه ی ما که من و یکی از بچه های مدرسه توش بودیم فعلا در اولین مذاکره نتونست ببره و 6 امتیاز گرفت و سوم شد ولی هنوز دو تا دیگه داریم. تیم B ما تونست ببره و شانس خوبی برای صعود داره. موضوع دور اول ما ممنوع کردن افراد خیلی معروف از زدن حرف های سیاسی یا طرفداری از یک حزب سیاسی بود که ما مخالف بودیم. مشکلات من این بود که استرس خیلی زیادی داشتم و خیلی هم مسلط نبودم و باید روی سوال هایی که میپرسم (point of infomation) کار کنم ولی کلا خوب سخنرانیم رو کردم و توی تیممون بهترین سخنرانی هم مال بود ولی باز هم نمره ی کافی رو برای بردن دور اول نگرفتیم و به یه مدرسه ی دیگه با 25 صدم باختیماما مهم نیست چون دو تای بعدی رو بیشتر از 7 بگیریم میریم دور بعد و اینجوری هم نشه برای اینکه هممون اولین بارمونه برای سال بعد تجربه میشه، مخصوصا من