مسافرت هاي زيادي رفتم، كشور هاي مختلف با مردمان و آداب و رسوم مختلف، ولي اين سفر با بقيه تفاوت هاي زيادي داشت. اين مسافرتي بود كه در اون صحنه هايي ديدم كه براي هميشه ديدي كه به زندگي داشتم رو تغيير داد، اين سفري متفاوتي بود، دو روزي كه هيچوقت تكرار نميشه، كه داستانش رو اينجا تعريف ميكنم:

ابتداي اين هفته بود كه دور هم در حال خوردن چای بعد از شام بوديم و يكدفعه توجهمون به تكون خوردن لوستر جلب شد. خوشبختانه اصلا شدتي نداشت ولي چند لحظه بعد، با خبر شديم كه در مناطق غربي كشور زلزله ٧.٤ ريشتري اومده و يكي از دوستان ساكن كرمانشاه گفت آسيبي بهشون وارد نشده ولي مناطق روستايي اكثرا تخريب و متاسفانه تلفات جاني زيادي هم شده بوده.

صبح كه به مدرسه رفتم در راديو اعلام شد كه ١٤١ نفر كشته شدند، با شنيدن اين خبر واقعا ناراحت شدم، از مدرسه كه برگشتم به ٢٥٠ نفر افزايش پيدا كرده بود و تا دوشنبه به بيشتر از ٤٠٠ كشته رسيد. اين آمار واقعا ناراحت كنندست و وقتي آدم تصور ميكنه توي خونش نشسته باهش و يكدفعه كل سقف بياد پايين و اين همه هم كشته بشن واقعا دردناكه، مخصوصا كه هموطنان خودمون هم هستند. خلاصه خيلي دوست داشتم بتونم كمكي كنم، تا اينكه به آخر هفته رسيديم كه يكشنبه هفته بعدش هم تعطيل بود و شنبه رو از مدرسه مرخصي گرفتم تا به مسافرتي برويم. مامان پيشنهاد كرد من و بابا صبح به سمت استان كرمانشاه و مناطق محرومش حركت كنيم. با استقبال زياد از اين پيشنهاد به فروشگاه رفتيم و خريد زيادي كرديم. بيشتر مواد غذايي مثل كنسرو، آب معدني، نان و خوراكي خريديم و صندوق ماشين رو پر كرديم. تمام صندلي هاي عقب هم با لباس و چند تا پتو و البته اسباب بازی های خودمون پر شد.

صبح به سمت منطقه جوانرود در شمال غربي كرمانشاه حركت كرديم. در طول مسير، مردم با ديدن پلاك تهران و اينكه براي كمك ميرفتيم خيلي خوشحال ميشدند و با بوق و چراغ و فلاشر تشكر ميكردند. البته كاميون كاميون با كمك هاي مردمي به اين مناطق فرستاده شده بود. در شهر اسد آباد كه بين همدان و كرمانشاه هست ايستاديم و كمي خريد كرديم. به مقصد كه نزديك ميشديم، انتظار داشتم آثار زلزله رو ببينم اما حتي در كرمانشاه هم به جز هليكوپتر هلال احمر اثري از زلزله نديديم، ظاهرا در اين منطقه تخريب زيادي نشده بوده. به جوانرود كه رسيديم، هوا تاريك شده بود و با توجه به اينكه ميخواستيم به مناطق غربي و مرزي مثل ثلاث باباجاني و قصر شيرين بريم اما يك گردنه كوهستاني خطرناك بينمون بود، مجبور شديم شب رو در شهرستان جوانرود سر كنيم. در اين شهر هم با استقبال جالب مردم مهمان نوازش روبرو شديم، كه با چاي و شيريني از كمك كنندگان به زلزله زده ها پذيرايي ميكردند، چيزي كه با توجه به انتظار من از وضعيت كه فكر ميكردم در اين مناطق اصلا هيچ چيز وجود نداره من رو خيلي متعجب كرد. فهميديم زلزله اين طرف ها رو هم خيلي آسيب نزده و همون سمت مرز هست كه آسيب خيلي جدي وارد شده.

با يكي از بوميان جوانرود كه درخروجي شهر ازمون با چايي پذيرايي كرد هم صحبت شديم و او هم گفت بهتره صبح زود حركت كنيم. اول اصرار كرد كه به خونه خودش بريم اما ما كه قبول نكرديم به يكي از دوستانش زنگ زد كه سوييتي در شهر در اختيارمون بذاره. برامون چونه هم زد تا قيمت پايين تر بياد. چند دقيقه بعد صاحبش با موتور اومد و به دنبال او رفتيم. اتاقي كوچك و مجهز بود كه شب رو در اون گذرونديم. صبح ساعت ٥ بلند شديم و ٦ به سمت روستاها حركت كرديم. نكته جالب اين بود كه صاحب اون سوييت با اينكه با چانه قيمت رو كمتر هم كرده بود راضي نشد ازمون پولي بگيره و براي كمك به زلزله زده ها ازمون تشكر هم كرد!

 خلاصه از جاده هاي سنگلاخ كوهستاني رد شديم. روستا هاي تخريب شده و چادر هاي سفيد هلال احمر اولين اثرات زلزله بود كه ديدم. در شهرستاني بين راه منتظر كارواني شديم كه از تهران با يك كاميون به ما ملحق ميشد. در آنجا چادر ها به پا بود و با چند نفر هم صحبت شديم. يك نفر ما رو راهنمايي كرد و گفت چند روستاي محروم در اطراف ما هست اما با ماشين نمشيه رفت و بايد به آب زد. مردم آنجا هم از ما درخواست پتو و وسايل گرمايشي كردند. مخصوصا دو جوان موتوري كه از روستاي ديگري آمده بودند و از كمبود هاشون و بي نظمي توزیع کمکها ميگفتند. پير مردي هم با زن و بچه پيش ما اوند تا پتو بگيره ولي گفتيم منتظر كاميون دوستامون باشن كه هر دو نيم ساعت منتظر موندن اما در خروجي اين شهرستان با توجه به شلوغي و هجوم مردم نتوانستيم در كاميون رو باز كنيم و فقط به جوان يك پتو از پتو هاي خودمون رو داديم و متاسفانه به اون پيرمرد چيزي نرسيد. صحنه هاي دردناكي اونجا ديديم، مردمي كه از رفتن كاميون ها به روستا هاي اطراف خسته شده بودند به زور يك كاميون ديگه رو متوقف كردند و مانع حركتش شدند كه باعث درگيري با نيرو هاي امنيتي هم شد. ياد رمان Hunger Games افتادم كه صحنه مشابهي از هرج و مرج و درگيري مردم سر كمك ها درش هست.

با ديدن اون صحنه درگيري، چهل دقيقه منتظر موندن پيرمرد توي وانت نیسان قديميش براي پتويی که قرار بود دوستان ما بیارن و آخر با نا اميدي رفتن، صورت خسته اون جوان كه آخر با گرفتن يك پتوي كوچك ازمون خوشحال شدند، فهميدم كه اين بيشتر از يك مسافرت كمكي هست؛ چيز هايي خواهم ديد كه روم تاثير ميذاره و ديدي كه روي زندگي دارم رو عوض ميكنه، همين اتفاق هم افتاد…

در ادامه به دنبال كاميون در كوه و تپه ها به سمت مرز ميرفتيم. از جا هايي كه آسيب زيادي ديده بود روستاي مرزي ازگله بود كه ساختمان هاي زيادي آسيب ديده بودن، البته هلال احمر خوب رسيدگي كرده بود خوشبختانه و هدف ما كمك به مناطق محروم تر بود. به چند كيلومتري مرز هم رسيديم، پرچم ايران از دور پيدا بود و از كنار مرزبانان هم رد شديم. از آنجا به سمت جنوب (سمت سر پل ذهاب) حركت كرديم، البته همه كاميون ها به سر پل ذهاب ميرفتند و ميخواستيم به روستا هاي محروم اون سمت بريم. از روستا ها يكي يكي ميگذشتيم كه ناگهان به روستايي رسيديم كه "امام عباس عليا" نام داشت. همه چيز با خاك يكسان بود، وضعيت انقدر وحشتناك بود كه تصميم گرفتيم از كاروان دوستانی که در ثلاث به ما رسیده بودند جدا شيم و همونجا بمونيم. وقتي پياده شدم با ديدن اين شرايط بغض كرده بودم و تا چند دقيقه فقط نگاه ميكردم. جو عجيبي بود، سكوت خاصي كه با صداي بلدوزري كه آوار رو جمع ميكرد ميشكست. با پيرمردي صحبت كرديم كه خانه اش به آوار تبديل شده بود و خانمش زخمی شده بود و پسر معلول ذهنی اش هم دنبالش بود. ميگفت كار خداست و خودش هم درستش ميكنه، از كمك رساني هلال احمر رضايت داشت و به چيز خوراكي احتياجي نبود. چند متر آن طرف تر خانواده اي رو ديديم كه روي آوار خانه خودشون نشسته بودن، جايي كه دخترشون رو هم از دست داده بودن. صحنه ديگه اي كه خيلي روم تاثير گذاشت اينجا اتفاق افتاد.

ما با لباس و ظاهري تميز به آبادي اين ها براي كمك اومده بوديم، ولي با اين وجود پيرمردي كه با خانوادش روي خاك و آجري كه خانه سابقش بود نشسته بود به ما خوش آمد گفت و چايي كه خودشون به ميزان محدود داشتن رو تعارف كرد تا با هم بخوريم… سادگي اين مردم در اين شرايط سخت برام قابل درك نبود، انگار نه انگار كه از فردا بايد به فكر بازسازي خانه اش باشه، گاو و گوسفندي كه از دست داد و چكار ميخواد كنه، و اينجا بود كه فهميدم اين مردم نگاه مادي ما رو ندارن، كلا ديدشون فرق ميكنه و از بس به ساده بودن عادت دارن كه حاضرن يه چايي هم با ما بخورن!

با مسئول بلدوزري كه به پاكسازي مشغول بود صحبت كرديم و گفت اينجا به هيچ خوراكي نياز نيست و همه چي دارند ولي در ادامه روستا هاي محروم تر هست. در حال خارج از اين روستا بوديم كه هجمه زياد مردم شهري رو ديديم. اين روستا از بس كه تخريب شده بود به مكاني "توريستي" تبديل شده بود كه ملت ميومدن و با آوار خانه هاي اين بندگان خدا عکس دسته جمی و سلفی ميگرفتن! مخصوصا افرادي با كت و شلوار هاي شيك كه بهشون ميخورد شخصيتي سياسي يا دولتي در استان باشن كه اومده بودن با آوار عكس بندازن.

باز راه افتاديم، حس سنگيني داشتيم، خانه هاي خراب و صحنه هايي كه از مردم اين روستا ديديم تو ذهنمون بود و حالمون رو خيلي بد كرده بود. جاده بسيار شلوغ و پر ترافيك شده بود. وانت وانت كمك هاي مردمي كه متاسفانه به دست همه نميرسه و نظمي در توزيعش نيست. سوال اين بود كه آيا اين حجم كمك هاي مردمي اصلا نيازه؟ بهتر نيست به توزيعش نظارت بيشتري كنيم؟ و مهمتر از همه اينكه الان همه جوگير هستند ولي دو هفته ديگه اين ها هستند و خرابي خانه خودشون…

بين راه توي چند روستاي كوچك ايستاديم و اقلامي كه نياز بود توزيع كرديم. یکی از اونها "کلارژاله" بود که اسباب بازی ها بچه ها رو خیلی خوشحال کرد. در پيچي كه به سمت سرپل ذهاب ميرفت ترافيك وحشتناكي شده بود. صد ها وانت و كاميون ميرفت اونجا، تا حدي كه پليس سر اونجا هم گفت "همتون ميريد سرپل، خب بريد گيلانغرب!" ما هم كه از اول قرار نبود بريم سرپل ذهاب به سمت گيلانغرب حركت كرديم. توي راه اتفاقي به پست ماشين هلال احمر خورديم كه مال ارتش بودن و يك دكتر هم همراهشون بود و خيلي آدماي خوب و با صفايي بودن. دنبال ماشينشون به روستايي كوچك و با مردماني خوب و دوست داشتني در منطقه "بازي دراز" رفتيم كه در جنگ از مناطق مهم بود و بعدا مطلع شديم از همون جاده هاي كوهستاني و بعضی راههای سنگلاخی که  ما ازش رد شديم براي حمل مهمات به خط مقدم استفاده ميشده!به نقشه ماشین نگاه کردم تقریبا روی مرز ایران و عراق بودیم!! خلاصه در اون روستا وايساديم و وسايلمون رو بين مردمش توزيع كرديم.

 

 

به شكر و صابون و ... نياز داشتند. لباس ها رو هم توزيع كرديم كه عكس العمل يك روستايي كه با ذوق و شوق آمد و جلومون كاپشن رو پوشيد و تشكر كرد خيلي جالب بود. ماشين هلال احمر نزاجا هم كمك هاي پزشكي رو انجام ميداد. در حالي كه منتظر بوديم كارشون توي اين روستا تموم بشه گپي با بچه هاي روستا زديم. عروسك و اسباب بازي بينشون پخش كرديم كه واقعا خوشحال ميشدند و تشكر ميكردند. چيزي كه كسي زياد بهش فكر نميكنه همين روحيه بچه هاست كه با يك اسباب بازي خيلي ميشه تو اين شرايط سخت خوشحالشون كرد. خيلي شاد و خندان بودن، با ما سريع دوست شدند و شوخي و خنده ميكردند. انگار نه انگار كه خانه هاشون تخريب شده، خودشون و اطرافيانشون آسيبي ديدن و تا چندين روز بايد شرايط خيلي سختي رو تحمل كنن.

اينجا صحنه ديگه اي هم ديدم كه تاثير زيادي روم گذاشت. بين عروسك هايي كه توزيع كرديم يك جوجه زرد بود كه عموم تو بچگي بهم هديه داده بود و خيلي دوستش داشتم. فكر نميكردم اون رو هم بين اين وسايل اورده باشن كه يكدفعه دست يك دختربچه روستايي ديدم كه در حال رد شدن از خيابان از دور با لبخند به نشانه تشكر به ما نشونش ميداد. اون لحظه احساس خيلي عجيبي داشتم، اول كه اونو دستش ديدم جا خوردم ولي در عين حال بدون هيچ درنگي با تمام وجود راضي بودم، صورت خاکی و خسته و لبخند روي صورت اون دختر در حالي كه عروسكي كه سال ها باهاش خاطره داشتم رو تكون ميداد و بهمون نشان ميداد، باعث شد از اين مسافرت دل كندن رو ياد بگيرم. دل كندن از چيزاي كوچك، مثل همون جوجه پارچه اي زرد با چشماي بزرگ كه گوشه كمدم افتاده بود، كه باعث شد اون دختر بچه لبخند بزنه. اين درس خيلي بزرگي بود، شايد در شرايط عادي ازم ميپرسيديد اين رو بديم خيريه ميگفتم خب يك عروسك ديگه بديم، اگر خودم اون شرايط رو نميديدم اين درس رو نميگرفتم.



كمي هم با بچه هاي نزاجا صحبت كرديم. آدماي بسیار خوبي بودن و مثل ما ازصبح توي روستا ها چرخيده بودن. یکی هم به نام عباسی که با اونها بود از شرايط وخيم و دردناك روستا ها در زمان بيرون كشيدن جنازه ها از زير آوار ميگفت و شوک و ناراحتی که از دیدن بچه در حال مرگ بخاطر تب در یک چادر عشایری منطقه ای دوردست دیده هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.. در ادامه به دنبال ماشين هلال احمر، از روستایی در منطقه بازي دراز رفتيم و در كوه و تپه هاي اون منطقه به روستايي ديگر رفتيم. نكته ي مشترك همه روستا ها اين بود كه از لحاظ وسايل خوراكي و مصرفي رسيدگي خوبي شده بود و بيشتر به چادر و وسايل گرمایشي نياز بود. حتي وقتي غذاي داغ توزيع كرديم نگرفتن و گفتن نيازي نيست!' چيزي كه ما بعد از رفتن به ده تا روستا بهش رسيده بوديم اين بود كه اين همه كمك مردمي تا وقتي كه نظمي در توضيعش نيست فقط جاده ها رو شلوغ ميكنه. رسيدگي كلي به مناطق روستايي هم واقعا انجام شده بود و فقط به وسايل گرمايشي نياز بود.



خلاصه با توجه به اينكه به شب ميخورديم و بابا بايد شنبه ظهر براي كار به تهران ميرسيد تصميم گرفتيم توي راه از بچه هاي خوب نزاجای هلال احمر خداحافظي كنيم و جدا بشيم.  اونها تعدادی از غذا ها رو به ما دادن تا اگر در راه روستايي بود توزيع كنيم. چند تا عكس انداختيم و به سمت كرمانشاه راه افتاديم.

 

 قرار شد براي استراحتي كوتاه به خونه آقا حميد، از دوستان قديمي و خوبمون كه در كرمانشاه هستن ( و قبلا هم در مسافرت كرمانشاه خونشون رفتيم) بريم. در راه ترافيك شديدي شده بود و جاده كوهستاني تا چشم كار ميكرد قفل بود. ماشين هاي زيادي كنار جاده جوش اورده بودن. به هر حال بعد از يك ساعت و نيم به كرمانشاه رسيديم. غذا ها رو هم با آقا حميد ميان فقراي كرمانشاه تقسيم كرديم. (جالب بود كه اين غذا ها كل مرز رو طي كرده بود ولي قسمت اين بندگان خدا تو كرمانشاه بود)

شب با اصرار در كرمانشاه موندگار شديم تا صبح زود به سمت تهران حركت كنيم. صبح ساعت ٦ مسافرتي پر ماجرا، پر درس و آشنايي با آدم هاي با صفا، خاكي و بي ادعا رو تموم كرديم.

به چهره هايي كه در ذهنم حك شده بود فكر ميكردم. چهره هاي خسته و ژوليده پيرمردان و پيرزنان، مردان و زنان، چهره هاي خندان و شاد بچه ها، صداي دعا هاي خير روستاييان كه با لهجه كردي ميگفتن خدا خيرتون بده و تشكر ميكردن، چهره هاي نااميد و خشمگيني كه در خروجی ثلاث ديديم، جوان موتوري كه ازم شخصا التماس ميكرد به بابا بگم يه پتو بهش بديم، اون پيرمردي كه نيم ساعت منتظر وايساد و چيزي بهش نرسيد، اون دختر بچه اي كه با عروسكم لبخند ميزد، به همه و همه فكر ميكردم، و ظهر كه به تهران رسيديم، نگاهم به زندگي خيلي عوض شده بود…